Tag Archives: تا

دانلود آهنگ رضا صادقی تا بوده همین بوده


  • ۳۱ اردیبهشت ۱۳۹۷
  • آهنگ
  • فاطمه پیران
  • ۱

    دانلود آهنگ جدید رضا صادقی تا بوده همین بوده

    Download New Song By Reza Sadeghi Called Ta Boode Hamin Boode On Baran Music

    آهنگ جدید و شنیدنی تا بوده همین بوده با صدای رضا صادقی با متن آهنگ و به صورت لینک مستقیم از رسانه آنلاین باران موزیک

    بزودی

    متن آهنگ رضا صادقی تا بوده همین بوده


دانلود آهنگ احمد سلو چند تا عکس سلفی


  • ۲۶ اردیبهشت ۱۳۹۷
  • آهنگ
  • فاطمه پیران
  • ۷

    دانلود آهنگ جدید احمد سلو چند تا عکس سلفی

    شعر: میلاد فرجی تنظیم: حسین فارس

    Download New Song By Ahmad Solo Called Chand Ta Akse Selfi On Baran Music

    آهنگ جدید و شنیدنی چند تا عکس سلفی با صدای احمد سلو با متن آهنگ و به صورت لینک مستقیم از رسانه آنلاین باران موزیک

     

    متن آهنگ احمد سلو چند تا عکس سلفی


دانلود آهنگ امیرعلی بری تا کی


  • ۲۳ فروردین ۱۳۹۷
  • آهنگ
  • ادمین
  • ۲۳۰

    دانلود آهنگ جدید امیرعلی بری تا کی

    شعر و آهنگ: نیما قاسمی، تنظیم: مصطفی سلطانی

    Download New Song By Amir Ali Called Beri Ta Key On Baran-Music

    آهنگ جدید و شنیدنی بری تا کی با صدای امیرعلی با متن آهنگ و به صورت لینک مستقیم از رسانه آنلاین باران موزیک

    امیرعلی بری تا کی

    متن آهنگ امیرعلی بری تا کی


دانلود آهنگ جدید آروین صبوری بنام تا ابد


دانلود آهنگ جدید آروین صبوری بنام تا ابد

دانلود آهنگ جدید آروین صبوری بنام تا ابد با بالاترین کیفیت

Download New Music Arvin Sabouri – Ta Abad

برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …

آهنگ جدید آروین صبوری بنام تا ابد

دانلود با کیفیت ۱۲۸ – ۳٫۲۰ مگابایت

[دانلود – Download]

دانلود با کیفیت ۳۲۰ – ۷٫۹۰ مگابایت

[دانلود – Download]

The post دانلود آهنگ جدید آروین صبوری بنام تا ابد appeared first on دانلود آهنگ جدید با لینک مستقیم.


آل‌پاچینو؛ از دستفروشی تا بازیگری


ماهنامه دیار – بنفشه معصومی: از میان صدها چهره برجسته بازیگری در سراسر جهان حضور آل پاچینو در هر اثر می تواند آن را تماشایی جلوه دهد. این نام فراتر از یک علامت تجاری است که برخی ستارگان سینما آن را با خود یدک می کشند. نامی است نشان دهنده کیفیت، علامت بازیگری در اوج که در نقش هایش غرق می شود و آثار متوسط را هم ارتقا می دهد. آلفردو پاچینو در ۲۵ آوریل ۱۹۴۰ در محله فقیرنشین هارلم نیویورک به دنیا آمد، دو ساله بود که والدینش از هم جدا شدند و به اتفاق مادر، مادربزرگ و پدربزرگش به منطقه برانکس نقل مکان کرد.

آن قدر عزیز دردانه بود که تا ۶ سالگی پا از در خانه بیرون نگذاشته بود، مبادا که چشم بخورد! این یک سنت مذهبی و قدیمیه ایتالیاییست که به فرزندان پسر اهمیت خاصی می دهند و ریشه اش در فرهنگ باستانی رومی لاتین است (هر پسربچه ای بالقوه یک سلحشور و یک رزم آور وطن پرست است که می بایست پس از رسیدن به سن بلوغ وظیفه پاسداری از مرزهای امپراطوری را به عهده بگیرد.).

آلفردو پاچینو: روی سنگ قبرم بنویس؛ تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می‌کرد!

+پاچینو: راستش، ترجیح می دهم ضبط صوت را هنوز روشن نکنی، تا موقعی که کمی گرم شوم.
-لارنس گروبل: براندو هم در ابتدای کار، همین بی میلی را داشت و می خواست حرف بزند اما ضبط صورت روشن نباشند.
+: این کار مرا یاد خودم می اندازد.
-: بهتر است دستگاه را روشن کنیم و همه چیز را فراموش کنیم.
+: هر چی تو بگویی. نمی خواهم بگویم چطور کارت را انجام بدهی. برای من خیلی تازگی دارد.
-: آیا احساس می کنی که این گفت و گو نوعی افشاگری است؟
+: دقیقا. کار ساده ای نیست. منظورم مصاحبه است. در این مصاحبه نیرویی هست که من در کتاب های شرح حال ندیده ام- نیرویی واقعی. درست مثل کاری که با مارلون براندو کردی. می توان آن را جدی گرفت. نمی دانم آیا می توانم یکی از آنها باشم برای این که در زندگی ام به چیزهای کافی دست نیافته ام.

بعد از یک عمر دوری گزیدن از مطبوعات، چه چیز باعث شد بالاخره تصمیم به مصاحبه بگیری؟

یک جورهایی از نه گفتن خسته شده بودم زیرا باعث سوءبرداشت می شود. دلیل این که قبلا حرف نزده ام این بود که اصلا گمان نمی کردم بتوانم این کار را انجام دهم اما بعد از مدتی این احساس در انسان به وجود می آید که چرا نباید مصاحبه کرد. از این که بیش از حد مراقب بام و بیش از حد جوانب نگری کنم، خسته شده ام. راستش ببین یک کلمه بله، چه ارمغانی برایم داشته است. به نمایش ریچارد سوم و فیلم «پرسه» بله گفتم. تعجبی ندارد که این همه سال نه می گفتم! (می خندد)

می خواهی نظرت را عوض کنی؟

نه، بگذار مدتی بله بگویم. وقتش شده.

دوست داری در این گفت و گو درونیات خودت را افشا کنی؟

به همان اندازه که می خواهم در یک نقش خوب بازی کنم، می خواهم در مصاحبه نیز جلب توجه کنم.

خوب است. امیدوارم تا مدتی که کارمان تمام شود بخشی از جوانب خصوصی و عمومی را که باعث می شود تو همان شوی که هستی کشف کنیم.

اما مگر کاری که می کنم همان نیست که هستم؟ منظورم این است که کارم خیلی فراگیر است؛ این که من که هستم؛ کارم نیز هست.

به آن هم می رسیم. اما ابتدا کنجکاوم بدانم چرا اسم «کاندیس برگن» را روی در آپارتمان خود و اسم دیگری را روی کتابچه راهنمای طبقه پایین نوشته ای؟

دلایلش بدیهی است- برای جلوگیری از ایجاد مزاحمت. آن خانم زمانی در این آپارتمان زندگی می کرد اما ننوشته کاندیس برگن، نوشته سی برگن. در کتابچه راهنمای طبقات، مدتی از اسم گلدمن استفاده کردم اما بعد، یک نفر به اسم گلدمن آمد و گفت دیگر از اسم من استفاده نکن!

چند نفر در این ساختمان می دانند اینجا زندگی می کنی؟

همه افراد ساختمان می دانند و خیلی مراقب هستند.

از ظاهر اشیای موجود در آپارتمان به نظر می رسد منزلت اجتماعی که به خاطر ستاره بودن داری در ذهنت رسوخ کرده باشد.

شیوه زندگی من خیلی تغییر می کند. پنج سال اینجا هستم اما مثل این است که موقتا اینجا باشم. سر راه خودت به بمبئی اینجا توقف می کنی. شب را سر می کنی و بعد به راهت ادامه می دهی. این از همان مکان هایی است که دارم. همیشه به این شکل بوده است. در مکان هایی که گمان می کنم بهتر است در آنها زندگی کنم به اطراف نگاه می کنم بعد، بر می گردم و کاناپه یا پیانو را جا به جا می کنم و راضی می شوم.

آلفردو پاچینو: روی سنگ قبرم بنویس؛ تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می‌کرد!

کودکی آل پاچینو در کنار پدر و مادرش

اجازه بده برگردیم به عقب و برویم سراغ زادگاهت.

من اهل برانکس جنوبی هستم. در محله ای واقعا مختلط بزرگ شدم، زندگی بسیار پرهیاهو بود. تنش هایی که معمولا در موقعیت درآمدی افراد به وجود می آید وجود داشت. من که تک فرزند بودم در رقابت، مشکل داشتم. به من اجازه نمی دادند بیرون بروم تا این که در شش سالگی به مدرسه رفتم و همان موقع بود که شروع کردم به معاشرت با دیگر بچه ها. خیلی خجالتی بودم. رفتن به مدرسه در آن سن و سال و هر روز، داشتن این احساس که ممکن است کتک بخوری چندان خوشایند نبود. گمان کنم بچه های زیادی دچار این تنش هستند. نمی دانستم چطور از خودم مراقبت کنم زیرا هیچ وقت یاد نگرفته بودم. برادر یا خواهری نداشتم؛ بنابراین وقتی اولین بار به مدسه رفتم برایم آسان نبود.

یاد گرفتم کشتی بگیرم. در سال های جوانی دعوای تدافعی را یاد گرفتم زیرا وقتی کسی مرا می زد بالا می آوردم و نقش زمین می شدم. آدم مجبور بود یاد بگیرد از خودش چطور مراقبت کند. زمانی را به یاد می آوردم که داشتم به خانه بر می گشتم که کسی به مادرم ناسزا گفت. گفتم: «به مادرم فحش نده» یک دفعه دیدم در حال زد و خورد هستیم. اوضاع همین طور بود: تو را به مبارزه می خواندند. به یاد دارم به کسی گفتم: «می توانی پنج بار به بازوی راستم مشت بکوبی و من یک بار مشت می زنم.» بنابراین اول او شروع کرد تا برسم به منزل گریه نکردم.

پدربزرگ و مادربزرگت تو را بزرگ کردند چون پدرت وقتی بچه بودی، خانواده را ترک کرد.

وقتی مجبور بودم بروم طبقه بالا مادرم حکومت نظامی برقرار می کرد. به این کار نیاز داشتم؛ این کار نوعی حس درست و غلط بودن را در من ایجاد می کرد، حس امنیت. او در همان سال های کودکی مرا به سینما می برد. این طور شد که شروع به بازیگری کردم. پدربزرگم مرا تربیت کرد. هیچ وقت دستش را به رویم بلند نکرد. خیلی حرف نمی زد. درونیات خودش را بروز نمی داد. احساسات خود را به صورت محبت آشکار نمی کرد. اما حضور داشت. گاهی اوقات بوسیدن او خیلی لذت بخش بود.

گمان می کنم می دانست که من بازیگر هستم زیرا عاشق این بودم که برایم داستان هایی درباره زندگی در هارلم شرقی نیویورک در اوایل دهه ۱۹۰۰ تعریف کند. بیش از هر کس دیگری او را بیرون می کشیدم. تصور نمی کنم کس دیگری علاقه مند بود. او ساعت ها روی پشت بام، پنبه رشته می کرد. شب ها آن بالا می ماندم و او برایم حرف می زد. تقریبا شبیه نوه و پدربزرگ روی یک قایق ماهیگیری بود ولی ما در برانکس جنوبی، روی بام بودیم.

آلفردو پاچینو: روی سنگ قبرم بنویس؛ تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می‌کرد!

در فیلم «و عدالت برای همه» صحنه ای تاثیرگذار وجود دارد که در آن به دیدن پدربزرگت می روی (با بازی لی استراسبرگ) و به او می گویی «تو از من مراقبت کردی، مرا دوست داشتی، اما پسرت یک آشغال بود.» آیا این دیالوگ نزدیک به گذشته ات بود؟

فیلمنامه این طور بود. نه، وقتی آن کارکتر را بازی می کردم این احساس را نداشتم. آدم هایی هستند که حس واقع بینی در آنها خیلی قوی است و حسی از صداقت دارند. لی استراسبرگ چنین انسانی بود. پدربزرگم آن طور بود، اینها از آن دسته آدم هایی هستند که با من رابطه صمیمی دارند.

بالاخره آن جمله چی شد؟ پدرت در زندگی واقعی یک آشغال بود؟

نه، نه. رابطه من با پدرم صمیمی نبود اما در سرتاسر زندگی ام به من سر می زد. می آمد و مرا می دید. وقتی جوان تر بودم مدتی نزد او ماندم، گاهی اوقات چهار پنج سال می گذشت تا او را ببینم اما همیشه سعی داشت با من ارتباط داشته باشد. (دستش را روی جعبه خالی تمشک گذاشت)، انگار همه تمشک های جعبه را خوردم.

دوران مدرسه چطور گذشت؟ آیا به کلاس مخصوص بچه هایی که از نظر عاطفی مشکل دارند نرفتی؟

بله؛ دو روز.

دلیلش چی بود؟

شلوغ کاری، عینک خانم معلمم را روی صندلی گذاشتم. وقتی نشست، عینک خرد شد. در کتابخانه و در انتهای کلاس نشسته بودم و داشتم کتاب ها را هل می دادم تا آن که تکیه گاه کتاب ها افتاد و صدا کرد. یک روز بیش از حد این کار را تکرار کردم و آنها مرا بیرون انداختند. آنها مرا در جایی که خودشان کلاس هیچ می نامیدند گذاشتند، اما مدت زیادی نماندم.

تصور می کردی، بزرگ شوی چه شغلی خواهی شد؟

طبیعتا می خواستم بازیکن بیسبال شوم اما چندان ماهر نبودم، نمی دانستم قرار است با زندگی ام چه کار کنم. فقط نوعی انرژی داشتم. بچه ای نسبتا شاد بودم هر چند که در مدرسه، مشکلاتی داشتم. در کلاس هشتم، معلم نمایش به مادرم نامه ای نوشت و گفت بهتر است مرا تشویق کند، عادت داشتم نمایش «درباره دریانورد پیر حرف بزن» را از حفظ بخوانم. کتاب مقدس را نیز در سالن قرائت می کردم. اولین بار بود که اسم مارلون براندو- این پسره مثل مارلون براندو را می شنیدم. در یک نمایش بودم که گفتند «هی. مارلون براندو- این پسره مثل مارلون براندو باز می کنه…» عجیب نبود. تقریبا دوازده سال داشتم. به گمانم دلیلش این بود که تصور می کردند روی صحنه از حال خواهم رفت و در حقیقت هر بار که این نمایش را بازی می کردیم حالم بد می شد. راستش، بازیگری که دوست داشتم داشتم جیمز دین بود.

مادرم عاشقش بود، من هم دوستش داشتم. همان حس اقامت موقت را داشتم. فیلم «عصیان بی دلیل» تاثیر شگرفی بر من داشت. آن کت قرمز را به یاد می آوری؟ همه یکی به تن داشتند. من عاشق آن جمله بودم که می گفت: «زندگی می تونه قشنگ باشه.» تنها ارتباطم با دنیا در دوران کودکی فیلم های سینمایی بودند. مادرم شاغل بود و وقتی به خانه می آمد من را به سینما می برد. به اندازه ای شیفته فیلم ها می شدم که وقتی به خانه بر می گشتیم دوباره فیلم را بازی می کردم. توانایی تقلید کردن داشتم و فیلم ها را تقلید می کردم. البته سماجت در انجام یک کار هم مهمه. یک ضرب المثل هست که میگه اگر یه احمق به حماقتش پافشاری کنه یه روزی عاقل میشه. من هنوز عاقل نشدم اما همچنان برای رسیدن به خواسته هام پافشاری می کنم.

آلفردو پاچینو: روی سنگ قبرم بنویس؛ تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می‌کرد!

مادر آل پاچینو

مادرت وقتی ۴۳ سال داشت فوت کرد، آن موقع چند سال داشتی؟

۲۲ سال داشتم. مرگ مادرم برای کل خانواده ضربه روحی داشت. خونش دچار مشکل خاصی شده بود. با نوعی کم خونی در بیمارستان بستری شد و در آن مدت خیلی درد کشید. غیرمنتظره بود. پدربزرگم یک سال بعد مرد. گمان می کنم دلیلش مرگ مادرم بود. او مردی قوی بود. هیچ وقت در عمرش یک روز هم بیمار نشده بود. اینها ساده نیست که بشود درباره اش حرف زد.

بعد از فوت آنها به پدرت نزدیک تر شدی؟

نه، تا چند سال بعد با پدرم حرف نزدم. می دانی براندو در مصاحبه ای که با تو داشت درباره احساس گناه حرف خوبی زد. گفت: احساس گناه، احساسی بی فایده است. بی فایده، همین است. وقتی بالاخره با آن کنار می آیی کمی آسان تر می شود. گمان می کنم من هم شروع کردم. چون خیلی طول کشید که متوجه شوم دچارش شده ام. (بعد از وقفه ای طولانی)

به چی فکر می کنی؟

داشتم به احساس گناه و بخشیده شدن فکر می کردم. بخشیدن؛ خود ما دیگران را می بخشیم؟

تو مجبور بودی در سال های نخستین عمرت با مرگ زندگی کنی، از مرگ نمی ترسی؟

آگاهانه نه، با فکر کردن به آن زندگی نمی کنم. اگر بمیرم می توانی روی سنگ بنویسی: «تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می کرد. طی ده تا پانزده سال می توانست سعادتمند باشد. خیلی پیشرفت کرده بود!»

شغل های متعددی را تجربه کردی؟

پستچی بودم، دربان، دستفروش کفش، در یک انبار میوه کار می کردم، داروخانه، سوپرمارکت و زمانی اسباب کشی می کردم- سخت ترین کاری که تاکنون انجام دادم. وقتی اسباب کسی را جا به جا می کنی اولین چیزی که نگاه می کنی کتاب های اوست. بعضی ها کتاب دارند. هزاران کتاب. آنها کتاب را در جعبه می گذارند. خیلی فریبنده است؛ پنج هزار جلد کتاب در جعبه می چینند. کنترل چی نیز بودم.

مردم از من می پرسیدند: نمایش کی شروع می شود؟ آیا آخرین نمایش است؟ آنها هر جور سوالی می پرسیدند. فیلمش خوب است؟ در نهایت به این نتیجه رسیدم که این مردم هر چیزی که من بگویم می پذیرند. با کنترل چی دیگری شرط بستم که می توانم آنها را در یک صف تا آن سوی خیابان نگه دارم. بعد به مردم گفتم به علت ازدحام جمعیت، تا آن سوی خیابان، تا جلوی بلومینگدیل، صف تشکیل دهند.

آلفردو پاچینو: روی سنگ قبرم بنویس؛ تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می‌کرد!

هیچ کس اعتراضی نکرد؟

نه راحت صف بستند.

کدام شغل را طولانی تر از بقیه حفظ کردی؟

طولانی ترین کار در مجله «کامنتری» بود. دو سال کار دفتری می کردم. چیزهایی را تحویل می دادم. از کار کردن در آنجا لذت می بردم.

آن موقع هم مشغول بازیگری بودی؟

به مدرسه بازیگری می رفتم. استودیو هربرت برگهوف. آن موقع بود که با چارلی لافتون آشنا شدم. تقریبا هیجده سال داشتم و او تقریبا ۲۹ ساله بود. در کلاس بازیگری تدریس می کرد. در او چیز خاصی وجود دارد. احساس می کردم به او وصل هستم. چارلی مرا با دنیای دیگری آشنا کرد، با ابعاد خاصی از زندگی که تا آن موقع نمی شناختم. مرا به نویسندگان و به کسانی معرفی کرد که دستی در امور بازیگری داشتند.

هنوز زمانی را که پانزده دلار داشتم و جلوی ویترین مغازه ای خوابیدم به یاد دارم. شب قبل پول هایم را دزدیده بودند. می دانستم چارلی با خانواده اش به سواحل فار راکاوی رفته. می بایست دو تا کرایه پانزده سنتی می دادی تا به آنجا برسی و من برای پیدا کردن سی سنت مجبور بودم به کسی که با من در شرکت اسباب کشی منزل کار می کرد قول باطری های خالی را بدهم.

تو کلی داستان راجع به ماشین داری. یادت هست وقتی داشتی به سندنز لندینگ بر می گشتی و ماشینت توی برف و بوران خراب شد؟ مجبور شدی در خانه یک غریبه بنشینی و تلویزیون تماشا کنی تا یکی بیاید تو را ببرد.

آره. شانس داشتم که مرا راه دادند. خانم خانه ۶ بچه داشت. کنار من نشست و گفت: «کی باور می کند من در نشیمن خانه خودم کنار تو نشسته باشم و گری کوپر را در فیلم سرچشمه دیده باشم.

هیچ وقت برگشتی تا از آنها تشکر کنی؟

روز بعد یک سبد گل و میوه برایشان فرستادم.

آلفردو پاچینو: روی سنگ قبرم بنویس؛ تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می‌کرد!

آل پاچینو در نقش سرپیکو

برای آماده شدن در نقش «سرپیکو» مدتی را با فرانک سرپیکو واقعی گذراندی؟

بله، بیشتر سعی کردم وقتم را با فرانک بگذرانم. یک بار در ویلای اجاره ای من در مانتاک بودیم. با خودم گفتم خوب بگذار من هم مثل بقیه یک سوال احمقانه بپرسم که این بود: چرا، فرانک؟ چرا این کار را انجام داد؟ گفت: خوب، آل، نمی دانم. شاید باید بگویم چون اگر این کار را انجام نمی دادم وقتی به یک قطعه موسیقی گوش می دادم، نمی دانستم کی هستم!

کدام بازیگرها را تحسین می کنی؟

در بین بازیگران بعد از براندو، من به آنها بازیگران بعد از براندو می گویم. خیلی از بازیگرها، بازیگرهای خوبی هستند… نمی دانم. جرج سی. اسکات.

و دیگر؟

گری کوپریک پدیده بود. در بالا بردن یک نقش و اعتباری بخشیدن به آن توانمند بود. چارلز لاتن بازیگر مورد علاقه من بود. جک نیکلسن هم جایگاه خاصی دارد. رابرت میچم عالی است. لی ماروین هم همین طور و پل نیومن. از وارن بیتی هم خوشم می آید، بیشتر یک برنامه ریز است، تهیه کننده، راهنما، کارگردان، نویسنده، خیلی آدم سینمایی است. برای فرانک سیناترا احترام زیادی قائلم. جولی کریستی، دایان کیتون و مریل استریپ هم بی نظیرند. این ها بازیگران بزرگی هستند.

کدام کارگردان ها را تحسین می کنی و دوست داری روزی با آنها کار کنی؟

جان هیوستن و رابرت آلتمن. آلتمن را خیلی دوست دارم. با نحوه کارش آشنا نیستم. فقط می دانم آدمی است که دیدگاه خاص خود را دارد. وقتی فیلمی می سازد حس می کنی چیزی در جریان است. مک کیب و خانم میلر فوق العاده اند. شخص دیگری که دوست دارم سام پکین پا است. نمی دانم چه اتفاقی برایش افتاد، اما دلم می خواهد با او کار کنم.

کارکردن با فرانسیس فورد کاپولا چطور بود؟

انسان بزرگی است. برای همین است که چنین کارهایی انجام می دهد. چون واقعا گوش شنوا دارد. یکی از هوشمندترین آدم هایی است که تا به حال دیده ام.

آلفردو پاچینو: روی سنگ قبرم بنویس؛ تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می‌کرد!

قسمت سوم پدرخوانده

در قسمت سوم پدرخوانده اگر می توانستی تغییری بدهی چه می کردی؟

اول از همه آن مدل مو را عوض می کردم. آن مدل مو را دوست نداشتم، اما نظر کارگردان بود. تحملش رو نداشتم. مقاومت کردم. خلاف شخصیت مایکل بود و بدتر از همه خلاف دید من از او…

با بازی در نقش «تونی مونتانا» به چه شناختی از خودت رسیدی؟

در دوره ای که نقش تونی مونتانا را بازی می کردم یک روز سگی به من حمله کرد و من ضربه ای به پوزه اش زدم. باورم نمی شد چنین کاری کرده باشم. من عاشق سگ ها هستم، اما او به من پریده بود. طبیعتا باید فرار می کردم، اما نترس شده بودم و همین نترس بودن آن شخصیت را دوست داشتم. یکی از عالی ترین جنبه های بازیگری همین است که ناگهان به کسی که یک اره برقی جلو صورتت گرفته بگویی آن را […] کمتر کسی پیدا می شود که وقتی بخواهند سرش را ببرند بگوید برو گورت را گم کن. لهجه هم قسمتی از کار بود. مثل عبور از سنگ های وسط رودخانه یا تخته پرش است؛ به حالت دهانم توجه کن، با حالت دهان خودم خیلی فرق دارد. آن تغییر حاصل تمرین مداوم و استفاده از آن لهجه بود.

بنابراین مجبور نبودند مرا گریم کنند؛ دهان همانی بود که باید باشد. فقط با آن طرز صحبت کردن ذهن و بدنم به نقطه خاصی رسید و من توانستم به نقش برسم. این واقعیت را دوست دارم که به نظر من، تونی مونتانا شخصیتی دوبعدی بود. نمی خواستم از او شخصیتی ۳ بعدی بسازم. هرچه را که می بینی به همان می رسی. در مورد او این حالت را دوست دارم- این واقعیت را که زیاد اهل اندیشه نبود- برای همین وقتی دوستش را کشت آن طور آشفته شد. نتوانست تحمل کند، پس در همان حالت باقی ماند و به همین دلیل به کوکائین پناه برد.

براندو را با جمیز دین در آن دوره چطور مقایسه می کنی؟

جیمز دین غزل بازیگری بود. مارلون سیاره ای است از آن خود، موفقیت روی او اثر خوبی نداشت، همیشه احساس کرده ام مارلون که واقعا نابغه بود، بعدها از این که بازیگر است ناراحت بود.

نسل قبل از تو سه بازیگر اصیل را تربیت کرده که بقیه از آنها تقلید می کنند: مارلون براندو، مونتگمری کلیفت و جیمز دین. سه بازیگر نسل بعد کدام ها هستند؟

شان پن، جانی دپ و راسل کرو. باید با هم در برادران کارامازوف بازی کنند.

نقش هایی که آل پاچینو با آنها سینما را به چالش کشید.

وقتی بدانیم پاچینو بازیگری را زیر نظر استاد بزرگ بازیگری «لی استراسبرگ» فرا گرفته است، دیگر از هشت باز نامزد شدن برای جایزه اسکار تعجب نمی کنیم؛ البته وی در اوج ناباوری تنها یک بار این جایزه را به خانه برده است. پاچینو که پرده سینما را مانند کوسه فیلم «آواره ها» به دندان می کشد، یکی از تاثیرگذارترین بازیگران در ۵۰ سال اخیر محسوب می شود که شاید به یاد ماندنی ترین تک گویی تاریخ سینما را هم به زبان آورده باشد. یکی از ویژگی های پاچینو که اهمیت او در عالم بازیگری را مضاعف می کند، اشتیاقش به ایفای نقش های فرعی و ایمان به کار گروهی است.

«مایکل کورلئونه» در «پدرخوانده» یک و دو

آلفردو پاچینو: روی سنگ قبرم بنویس؛ تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می‌کرد!

مارلون براندو در فیلم پدرخوانده

بی تردید وقتی قرار باشد از بهترین فیلم های اصیل و دنباله دار نام ببریم اولین گزینه هایی که به ذهنمان می رسند قسمت اول و دوم از سه گانه «پدرخوانده» هستند که اعتبار خود را از بازی بی عیب و نقص پاچینو در نقش مایکل کورلئونه و سرکرده گروه گنگستری می گیرند. سیر تکامل مایکل کورلئونه در این دو فیلم بی نظیر و بی همتاست که با زدودن لایه معصومیت مایکل آغاز می شود و به بی رحمی و فوران نیروی جوانی منتهی می شود. بسیاری از منتقدان، مایکل کورلئونه را بهترین نمونه «شخصیت» در تمام تاریخ سینما می دانند که البته به سختی می توان در رد این ادعا قد علم کرد. در این فیلم ها شاهد اجراهای درخشان دیگری از جانب مارلون براندو، رابرت دنیرو و دیگران هستیم اما پاچینو قلب تپنده سه گانه «پدرخوانده» است.


«سرهنگ دوم فرانک اسلید» در فیلم «بوی خوش زن»

آلفردو پاچینو: روی سنگ قبرم بنویس؛ تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می‌کرد!

اگر کسی به دنبال یک بازی شخصیت محور درخشان باشد، باید به سراغ نقش پاچینو در این فیلم در قالب یک نظامی افسرده و نابینا برود. این فیلم که اولین اسکار پاچینو را برایش به ارمغان آورد، از بخش لطیف شخصیت وی به عنوان یک بازیگر پرده بر می دارد.


«فرانک سرپیکو»ی «سرپیکو»

آلفردو پاچینو: روی سنگ قبرم بنویس؛ تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می‌کرد!

فیلم های جنایی معدودی می توانند در برابر «سرپیکو» حرفی برای گفتن داشته باشند. پاچینو در این فیلم به راحتی آب خوردن پلیسی را که گرفتار فساد ریشه دار شده است به تصویر می کشد. نقش وی در «سرپیکو» کتاب درسی است برای این که حواستان باشد آرزوی چه چیزی را در سر دارید؛ به علاوه وی در این فیلم به خوبی بی تفاوتی نظام قانونی به مسائل جامعه را نشان می دهد که در نهایت همین نظام به وی پشت می کند. بعد از تماشای «سرپیکو»، با خودتان می گویید نویسندگان «رفتگان» باید از روی این فیلم مشق می نوشتند.


«سانی و رتزیک» در «بعد از ظهر سگی»

آلفردو پاچینو: روی سنگ قبرم بنویس؛ تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می‌کرد!

گاهی اوقات مجبورید برای این که خرج عمل دوستتان را دربیاورید، به یک بانک دستبرد بزنید. کار خوبی نیست، اما وقتی پاچینو نقش دزد را بازی می کند، دیگر نمی توانید با موقعیتی که وی در آن گرفتار شده است همزادپنداری نکنید. پاچینو در عین این که از عقاید یک کهنه سرباز جنگ ویتنام درباره حقوق دیگران دفاع می کند، خصوصیات آدم معمولی آن دوره زمانی را هم بازتاب می دهد.


«تونی مونتانا» در فیلم «صورت زخمی»

آلفردو پاچینو: روی سنگ قبرم بنویس؛ تازه داشت بعضی از مشکلات خود را حل می‌کرد!

پاچینو در این فیلم حکایت تمام عیار یک گنگستر را به نمایش می گذارد. «صورت زخمی» فیلمی است که احتمالا در آرشیو دی وی دی های هر سینمادوستی پیدا می شود. پاچینو در فیلمی که همواره به دلیل خشونت گرافیکی اش تقبیح شده است. از افت و خیزهای احساسی شخصیت خود غافل نمی شود. مونتانا در این فیلم یک مهاجر کوبایی است که گرفتار یک تراژدی یونانی امروزی می شود و پاچینو به قدری این شخصیت را باورپذیر بازی می کند که در پایان فیلم وقتی در مقابل آن مجسمه ای که عبارت «دنیا متعلق به من است» روی آن نقش بسته است، جان می دهد. از صمیم قلب باور می کند تا قبل از مرگ مونتانا جهان واقعا متعلق به او بوده است (عبارتی که با حروف نئونی روی مجسمه طلایی رنگ سکانس پایانی نقش بسته چنین جمله ای است: «دنیا متعلق به تو است»).


مسیر کاری پرپیچ وخم منوچهر هادی؛ از تدارکات تا کارگردانی!


روزنامه خراسان: منوچهر هادی یکی از چهره های موفق سینمای ایران در دو سال اخیر است. سال پیش «من سالوادور نیستم» را روی اکران داشت که ۱۵ میلیارد تومان فروخت و در رتبه دوم جدول فروش ایستاد. از این کارگردان امسال «آینه بغل» روی پرده رفت که فروش آن ۲۰ میلیارد را رد کرد و در رتبه دوم پرفروش های سال سینمای ایران قرار گرفت. به گزارش تبیان، منوچهر هادی امسال سریال «عاشقانه» را هم در شبکه خانگی داشت که جزو آثار موفق و پرمخاطب محسوب می شد.

مسیر کاری پرپیچ وخم منوچهر هادی؛ از تدارکات تا کارگردانی!

نقطه شروع

پیگیران سینما می دانند منوچهر هادی کارش را از پشت صحنه شروع کرد، آرام آرام پیش آمد و حالا مرد اول یک فیلم یعنی کارگردان است. او ابایی ندارد که درباره گذشته اش حرف بزند و بگوید روزگاری به عنوان مدیر تدارکات در پروژه های سینمایی کار می کرده. تدارکات چی بودن هرگز عیب نیست و خود هادی هم با افتخار از آن یاد می کند. با این حال اگر در شرایط عادی بگوییم راه کارگردان شدن چیست، کسی نمی گوید از تدارکات و فعالیت در پشت صحنه باید شروع کرد.

منوچهر هادی اما دنبال راهی بود که وارد سینما شود: «من سال ۷۲ قبل از این که وارد سینما شوم، تیتراژ برنامه های تلویزیونی را می نوشتم. تخصص اصلی ام خوشنویسی است ولی من را اقناع نمی کرد. از بچگی به هنرپیشگی علاقه داشتم و وقتی وارد سینما شدم چون پارتی نداشتم و درس این رشته را نخوانده بودم از طریق دیگری وارد شدم. یواش یواش از آن جا که باید خودم در نقش خالق باشم احساس کردم فقط کارگردانی می تواند من را قانع کند.»

به سمت دستیاری

منوچهر هادی وقتی با سینما دم خور شد و چم وخم کار را یاد گرفت، به کمترین ها قانع نبود و خیلی زود از مدیریت تدارکات، تبدیل به دستیار کارگردان شد. حتی در این جایگاه هم سعی کرد کنار کارگردان های کاربلدی همچون اصغر فرهادی در «چهارشنبه سوری» و کیانوش عیاری در «هزاران چشم» بایستد. علاقه او به کارگردانی باعث شد در کلاس های فیلم نامه نویسی بهروز افخمی و کارگاه های فریدون جیرانی شرکت کند تا دانشش از سینما در حد آموخته های تجربی نماند.

روی صندلی کارگردانی

مسیر کاری پرپیچ وخم منوچهر هادی؛ از تدارکات تا کارگردانی!

وقتی انگیزه و اراده باشد، خیلی زود نتیجه حاصل می شود. منوچهر هادی سال ۱۳۸۵، اولین فیلمش را کارگردانی کرد: «تلاطم» . این تله فیلم اگرچه از نظر کیفی اثری متوسط است اما برای هادی جهشی بزرگ به حساب می آید. او به جای غره شدن برای اولین تجربه کارگردانی، بلافاصله سراغ فیلم های بعدی رفت و چهار تله پشت سر هم ساخت: «آخرین روز ماه»، «تصادف»، «فرصت های فردا» و «کوچه محجوب» .

سلام سینما

منوچهر هادی باز هم عطش پیشرفت داشت و در دایره تله فیلم نماند. به همین دلیل یک سال بعد یعنی در سال ۱۳۸۶ اولین فیلم سینمایی خود با نام «قرنطینه» را کارگردانی کرد. او ساخت تله فیلم را هم رها نکرد و در خلال کار سینمایی، سراغ تلویزیون هم می رفت. «یکی می خواد باهات حرف بزنه»، «دنیای پرامید» (که ابتدا تله فیلم بود و تهیه کننده نسخه سینمایی آن را اکران کرد)، «زندگی جای دیگریست»، «من سالوادور نیستم»، «کارگر ساده نیازمندیم» و «آینه بغل» فیلم های سینمایی هادی هستند.

نکته جالب در کارنامه سینمایی او، همکاری با ستاره هایی چون رضا عطاران، محمدرضا گلزار، شهاب حسینی و حامد بهداد است. نکته دیگر، حضور متفاوت یکتا ناصر (همسر منوچهر هادی) در فیلم های اوست که حتی منجر به سیمرغ برای این بازیگر برای «یکی می خواد…» شده. و البته تنوع موضوعی را هم در کارنامه هادی فراموش نکنیم؛ او علاوه بر فیلم های جدی، دو کمدی بفروش به ثبت رسانده است و می داند چطور مخاطب را به سالن ها بکشاند.

کارنامه سریالی

مسیر کاری پرپیچ وخم منوچهر هادی؛ از تدارکات تا کارگردانی!

منوچهر هادی در زمینه ساخت سریال هم موفق عمل کرده است. ملودرام «خداحافظ بچه» که رمضان سال ۹۱ پخش شد و کمدی «خوب، بد، زشت» که نوروز سال ۹۳ روی آنتن رفت از سریال های پربیننده تلویزیون هستند. با این حال هیچ کدام به اندازه سریال شبکه نمایش خانگی «عاشقانه» دیده نشدند. منوچهر هادی این روزها مشغول ساخت سریال «پاهای بی قرار» برای پخش از شبکه پنج است.

آینه جادویی

حتماً به ساخته های منوچهر هادی ایراد وارد است اما حتماً او جزو بهترین کارگردان های کنونی سینماست که در عین نگه داشتن کیفیت، می تواند اثری بفروش بسازد. ارزش کار او وقتی دوچندان می شود که گذشته اش را مرور کنیم و بدانیم منوچهر هادی برای رسیدن به این نقطه زحمت کشیده و نمی خواهد آن را آسان از دست بدهد: «من فکر می کنم توی بازار هم می رفتم شاید یک تاجر موفق می شدم، اگر فوتبالیست می شدم موفق می بودم. بعضی از آدم ها توی ژن شان سرگروهی هست. دلیل دیگر اعتمادبه نفس و جسارتی است که باید درون آدم باشد. موقعیت ها هم مهم است.»

این بخش از گفته های هادی هم وجه دیگری از دلیل موفقیت او را عیان می کند: «به این موقعیت ایمان داشتم. از سال ۷۹ روی آینه خانه ام نوشته بودم سال ۸۵ اولین فیلمم را می سازم. سال ۸۵ اولین تله فیلمم را ساختم و سال ۸۶ اولین فیلم سینمایی ام را (قرنطینه). شش سال روی آینه خانه ام نوشته بودم منوچهر هادی: کارگردان!»

مسیر کاری پرپیچ وخم منوچهر هادی؛ از تدارکات تا کارگردانی!

آدم های موفق روی هر پله که قرار می گیرند، به فکر پله بعدی هستند. آن ها در نهایت به سختی از وضعیت موجود محافظت می کنند که سودای پله های بعد را دارند: «اگر سینمای ایران ۱۰۰ طبقه باشد من الان طبقه یک هستم. حتماً یکی دو سال دیگر که آینده خودم و خانواده ام را از نظر مالی تضمین کردم، مطمئن باشید یک سال روی یک فیلم نامه کار می کنم و سال بعدش آن را می سازم. به راحتی دوباره می شود اسکار گرفت، به راحتی می شود در جشنواره کن درخشید و من این کار را خواهم کرد.»


ماکان بند: ما دو تا داداشیم!


هفته نامه همشهری جوان – یوسف هاشمی: سال ۹۶ سال گروه های موسیقی وبه قول معروف بندها بود. در عرض همین یک سال گروه های زیادی مثل هوروش بند، ماکان بند و… فعالیت خود را شروع کردند و از قضا در کنار تک خوان هایی مثل بهنام بانی و حمید هیراد و… با استقبال خوبی مواجه شدند. امیر مقاره و رهام هادیان به عنوان دو جوان دهه هفتادی از جمله جوان ترین خوانندگان فعلی هستند و با هم گروه ماکان را تشکیل دادند. آن ها تا این لحظه فقط دو آلبوم «دیوونه بازی» را منتشر کردند.

در بین آهنگ های این آلبوم قطعه «هر بار این درو» با استقبال بسیار زیادی رو به رو شده است و احتمالا در چند ماه اخیر هر کسی که سوار تاکسی شده حداقل یک بار این قطعه را شنیده است. با این که مدت زمان کمی از شروع فعالیت های گروه ماکان گذشته، آن ها طرفداران زیادی پیدا کرده اند و کنسرت های شلوغی را برگزار می کنند. بین دو سانس یکی از کنسرت ها به سراغشان رفتیم و در مورد موفقیت هایی که در سال ۹۶ داشتند صحبت کردیم.

ما دو تا داداشیم!

ماجرای ماکان بند از کجا شروع شد؟

امیر: ماکان بند یک سالی است که شروع شده است. اما قبلش من به سبک خودم کار می کردم ولی آهنگی بیرون نداده بودم. رهام هم به سبک خودش کار می کرد ولی رهام هم مثل من آهنگی بیرون نداده بود. آقای خسروی از یک طریقی با هم دیگر آشنا شدیم یک تست صدایی از من گرفت. بعد از من صدای رهام را دید و گفت خوب است. خدا را شکر از آن جا قرار بر این شد که یک گروهی تشکیل شود که اسمش ماکان باشد.

پس قبل از ماکان هیچ آشنایی نداشتید؟

رهام: باعث و بانی تشکیلش بیشتر فضای مجازی بود. من کاری را در شبکه های اجتماعی منتشر کرده بودم همان را به عنوان نمونه کار فرستادم و بعد تماس گرفتند و ماجرای همکاری مطرح شد.

حالا چرا ماکان بند؟

امیر: یک سری اسم است که مجوز می گیرد و یک سری ها نه! یکی از اسم ها مجوزبگیری که وجود داشت ماکان بود که معنی قشنگی هم داشت. ماکان یعنی شجاعت به دلیل همین اسم گروه را گذاشتیم ماکان.

چه اسم هایی مجوز نمی گیرد؟ یعنی در این زمینه به مشکل خوردید؟

امیر: نه به مشکل نخوردیم اما قطعا هر اسمی را نمی شود گذاشت. باید اسم معنی خوبی داشته باشد.

شما دهه هفتادی های موسیقی ایران هستید. اوضاع برایتان چطور است؟

امیر: نه خیلی ها هستند. ولی اوضاع خوب است.

رهام: اگر منظورت هفتادی است فکر کنم سه چهار تایی باشیم.

با این که یک سالی هست شروع کردید یک سری آهنگ هایتان خیلی شنیده شده. فکر می کردید که چنین اتفاقات بیفتد؟

امیر: رهام سازنده این موزیک بوده است. به نظر من اگر این سوالتان را خودش جواب بدهد قشنگتر است.
رهام: راستش به این شکل فکر نمی کردیم. ما دو سه انتخاب داشتیم و سه چهار کار را از قبل زده بودم. «هر بار این دور» هم جزئش بود. وقت هفت هشت کار بیرون دادیم نشستیم و بین دو سه کاری که من داشتم انتخاب کردیم و خدا را شکر گرفت.

خیلی از راننده ها این آهنگ را گوش می کنند.

امیر: احتمالا به این خاطر است که کسی در را محکم نبندد (می خندد)

در این یک سال خیلی بندها زیاد شده اند به نظرتان دلیل استقبال مردم از بندها چیست؟

امیر: فکر می کنم علم موسیقی مردم خیلی بالا رفته است. مردم دیگر هر آهنگی را قبول نمی کنند به خاطر همین هم وقتی یک آدمی که واقعا علمش را دارد می آید و یک سری آدمی را که هنرمند هستند و علم دارند را دور هم جمع می کنند و یک بندی را تشکیل می دهند، مردم استقبال می کنند. این باعث می شود این گروه موفق تر باشند و بتوانند به آن هدفی که دارند و می خواهند، برسند.

رهام: به نظر من سلیقه عوض می شود. همه جای دنیا همین است. در رنگ پیراهن و در همه چیز. موزیک هم همین است. ۱۰ سال دیگر کلا این سبکی که کار می کنیم کنار می رود یک چیز جدیدی می آید بالاخره سلیقه ثابت نیست و عوض می شود.

ما دو تا داداشیم!

رهام هادیان

منظورم سبک نبود بیشتر به بحث گروهی خواندن اشاره داشتم.

رهام: بله الان مردم هم گروه ها را دوست دارند. آن ها دنبال چیز جدیدتری هستند. گروه که باشد اتفاق قشنگ تری در یک سری از آهنگ ها رخ می دهد.

امیر: خیلی ها هم هستند که تکی کار می کنند. کار خوب شنیده می شود شما بند بزنید فردی کار کنید اصلا هیچ فرقی برای مردم ندارد کاری که خوب باشد و دوست داشته باشند شنیده می شود.

یکی از خواننده های قدیمی و بسیار محبوب حرفی زده بود که چرا این همه بند (Band) زیاد شده است و فقط مانده یک گروه شکسته بند به موسیقی وارد شود. حرفش شبیه همان مثال معروف است که می گویند هر کسی از مادرش قهر می کند خواننده می شود. این را شنیدید؟

رهام: ای بابا. می دانستم آخرش معلوم می شود انگیزه ام از خواننده شدن دعوا با مادرم بوده است. (می خندد)
امیر: می توانم بپرسم چه دوست عزیزی این حرف را گفته است؟

رضا صادقی بود.

امیر: من شخصا برای آقای صادقی خیلی احترام قائلم. چون واقعا قلبا دوستش دارم و کاری به مصاحبه یا چیزهای دیگر ندارم. مصاحبه را هم ندیدم و به خاطر همین نمی توانم چیزی بگویم ولی هر حرفی زدند به نظرم صرفا نظرشان را گفتند. البته توهین با نظر فرق می کند ولی فکر می کنم که نظرشان را گفتند.

رهام: همین طور است. آقای صادقی خیلی وقت است کار می کند، ما از ایشان خیلی چیزهایی را یاد گرفتیم. در حال حاضر هم مصاحبه را ندیده ام ولی الان آن در مقابل چیزی که گفتید عکس العمل من این است که اصلا ناراحت نشدم. نظرشان این بوده و اگر بدشان بیاید آمده است دیگر طبیعی است.

امیر: ما در خیابان هم می رویم دو نفر دوستمان دارد و یک نفر دوستمان ندارد. نمی شود برویم یقه اش را بگیریم که چرا ما را دوست نداری.

در فضایی که گروه ها زیاد شده اند و خوانندگان دیگر هم در حال رقابت هستند چه برنامه ای برای ماندگار شدن دارید؟

امیر: کار خوب را هر کسی که بخواند و مردم دوست داشته باشند شنیده می شود. من یک چیزی می گویم امیدوارم کسی ناراحت نشود. من خودم یک عقیده ای دارم که دوست دارم آهنگی که ساخته می شود را مردم دوست داشته باشند. وقتی مردم دوست داشته باشند خدا حمایت می کند. خود مردم حمایت می کنند و کار می گیرد و در نهایت همه جا شنیده می شود. ماندگار شدن در همین است. اصلا عقیده مان این نیست که فقط آهنگی را به بازار عرضه کنیم و تمام شود و برود. شنیده شدن یا شنیده نشدن کارها برای ما مهم است.

رهام: ببینید اسم سبکی که کار می کنیم پاپ است و پاپ از پاپیولار می آید. می خواهم بگویم مردم باید خوششان بیاید. برای این هم که از بقیه جا نمانیم باید کار کنیم. طبیعی است باید با سلیقه مرد جلو برویم و جلوی خودمان را ببینیم.

برای این نوآوری می خواهی چه کار بکنی؟

رهام: نگران نباشید. ایده زیاد داریم کم کم پیاده می کنیم.

ما دو تا داداشیم!

امیر مقاره

اگر اشتباه نکنم قدیمی ترین گروه آریان بود که چند سالی است از هم جدا شدند. فکر می کنید این اتفاق برای شما هم رخ بدهد؟

امیر: اگر بگوییم که فکر نمی کنیم دروغ است. هر کسی وقتی در هر حرفه ای می رود خوبش را وقتی می بیند، بدش را هم می بیند. ما تمام تلاشمان را می کنیم که این اتفاق امکان ناپذیر باشد. هم برای من هم برای رهام. اصلا کاری به موزیک ندارم، رهام مثل داداش من است. آدم از داداشش جدا می شود؟ نمی شود!

رهام: همین که امیر گفت. کار گروهی کلا در ایران سخت است. از بچگی اصلا کار گروهی را یاد نگرفتیم و کنار آمدن با گروه اصلا آسان نیست. ولی شکر خدا منو امیر سر کارها راحت با هم کنار می آییم. فقط دو سه مانع است که یکی یاشار است. (می خندد)

امیر: منظور از مانع این است که یاشار سخت پسند است. یعنی وقتی یک ملودی را به او می دهیم خیلی سخت گیری می کند. البته این سخت گیری ها هم حسابی جواب داده است.

شما بین هم رقابت دارید؟

امیر: در گروه خودمان هر چیزی و هر کاری و هر وظیفه ای را به یک نفر دادیم به خاطر همین رقابت نداریم. در کاری که مثلا رهام انجام می دهد من اصلا دخالت نمی کنم یعنی رهام می پرسد که نظرت چیست ولی من نمی روم بگویم اینکاری که کردی بد است. دخالت نمی کنم چون خودش یک موزیسین درجه یک است. به خاطر همین تا به حال به این مشکلاتی که با هم رقابت کنیم برنخوردیم. بیشتر رفاقت داریم.

پس به جز زمان کاری رابطه ای ندارید؟

امیر: نه اینکه بگویم اصلا رابطه نداریم، قطعا داریم چون می رویم پیش هم روی آهنگ ها کار می کنیم ولی زیاد نمی توانیم با هم دیگر باشیم چون خیلی کم می شود که بیکار باشیم. رهام و من پیش خانواده هایمان هستیم.

برای آینده چه برنامه ای دارید؟ و این که سال ۹۷ را برای خودتان چطوری می بینید؟

رهام: برای خودمان دوست دارم سال ۹۷ ده برابر از امسال بهتر باشد. برای این هدف همه تلاشمان را می کنیم. این جا هم بگویم که سال ۹۶ برای من و امیر خیلی خوب بود اما برای مردم کشورم سال جالبی نبود. مطمئنم۹۷ سال بهتری می شود چون تلاشمان را می کنیم کارهای جدید تولید کنیم. ان شاءالله که آلبوم هم جزئش باشد و حتما سال خوبی خواهدبود.

امیر: امیدوارم در سال ۹۷ کارهای خوبی داشته باشیم که مردم دوست داشته باشند.


با سحر دولتشاهی؛ از فوبیای شلوغی تا لباس‌های حاشیه‌سازش


ویژه نامه همشهری جوان – وحید سعیدی، محمد اشعری:

چهره: سحر دولتشاهی

امسال چه کرد؟ در چهار فیلم سینمایی بازی کرد که از بین آن ها سه فیلم «امیر»، «چهارراه استانبول» و «عرق سرد» به جشنواره فیلم فجر راه پیدا کردند. فیلمی روی پرد نداشت، اما حدود سه ماه موسیقی- نمایش «سی» را روی صحنه داشت که با استقبال عجیب و غریبی از طرف مخاطبان مواجه شد. علاوه بر این ها سریال «عالیجناب» هم با بازی او وارد شبکه نمایش خانگی شد؛ سریالی که دولتشاهی نقش ضدقهرمان قصه را برعهده داشت.

سحر دولتشاهی: با خودم در رقابتم

فیلم عرق سرد

چرا چهره سال شد؟ از بین سه فیلمی که در بخش مسابقه داشت، بازی او در دو فیلم «چهارراه استانبول» و «عرق سرد» مورد توجه هیئت داوران قرار گرفت که به خاطر هر دو نامزد سیمرغ بلورین شد و در نهایت هم این جایزه را برای هر دو نقشش گرفت تا به این شکل در تصاحب سیمرغ بلورین نقش مکمل زن دبل کرده باشد. دولتشاهی امسال با حضور متفاوت در موسیقی- نمایش «سی» نیز بازیش مورد توجه قرار گرفت.

چه کاری برای سال آینده دارد؟ علاوه بر سه فیلمی که از او در جشنواره به نمایش درآمد و همگی در نوبت اکران سیال ۹۷ هستند، دولتشاهی فیلمی با نام «رضا» را هم در نوبت اکران دارد. او این روزها مشغول بازی در فصل دو سریال «ساخت ایران» است که برای توزیع در خرداد ۹۷ آماده می شود.

سه سال قبل و در ویژه نامه نوروز ۹۴ بود که با سحر دولتشاهی، به بهانه کسب سیمرغ بلورینش در جشنواره سی و سوم گفت و گوی مفصلی کردیم. حالا، بعد از گذشت سه سال، دوباره در ویژه نامه نوروز سراغ او رفتیم. این بار هم بهانه مان موفقیتی بود که در جشنواره سی و ششم نصیبش شد و در گرفتن سیمرغ بلورین بازیگر مکمل زن، به قول فوتبالی ها، «دبل» کرد. هر دو مصاحبه در هر دو مقطع زمانی با کلی قصه و ماجرا انجام شد. اصلا این طوری نبود که راحت زنگ بزنیم و قرار بگذاریم؛ کلی پارتیزان بازی درآوردیم تا گفت و گوها به سرانجام رسید.

دفعه اول فقط یک روز به خروجی مانده بود، بعد از تماس و پیگیری متوجه شدیم او برای استراحت و ایام تعطیلات پیش رو به سفر خارج از کشور رفته و عملا امکان گفت و گوی حضوری مهیا نیست. آن روزها وایبر مورد استفاده مردم بود و از همین طریق با او ارتباط گرفتیم و قرار شد وایبری این گفت و گو را انجام بدهیم. مشکل بعدی این بود که باید زمان را تنظیم می کردیم و اختلاف ساعت دو کشور هم کلی دردسرساز شد. در نهایت گفت و گو حدود یک ساعتی هم طول کشید. امسال چنین مشکلی نداشتیم با ما سنگ بزرگ تری رو به رو شدیم. دولتشاهی سر سریال «ساخت ایران ۲» بود که به شکل فشرده در حال تولید است و به نوعی شب و روز بازیگرهای کار را به هم چسبانده است.

در این اوضاع و احوال با او تماس گرفتیم و موضوع را مطرح کردیم. طی مذاکره ای طولانی قرار شد در میان همه این شلوغی ها فرصتی برای ما کنار بگذارد. زمان فشرده تولید «ساخت ایران» و چند قول و قرار قبلی واقعا کار را سخت کرده بود اما در نهایت ساعت پنج عصر و بع از پایان کار روزانه سریال، این قرار برقرار شد. در حالی که همه چیز طبق روال داشت جلو می رفت، ترافیک روزهای پایانی سال همه چیز را به هم ریخت، چون طبق برنامه ریزی قرار بود دولتشاهی بیاید مصاحبه و عکاسی را انجام بدهد و بعد به مراسم گلریزان برای آزادی یک زندانی در حاشیه اکران فیلم اسرافیل، برود.

با وجود ترافیک سنگین عملا این اتفاق نمی افتاد و باید یکی از این دو برنامه کنسل می شد. در نهایت قرار شد به آن مراسم برود و بعد پیش ما بیاید؛ این یعنی پنج ساعت انتظار برای رسیدن دولتشاهی. او حوالی ۱۰ شب به ما ملحق شد. کار عکاسی دو ساعتی طول کشید و تازه ساعت ۱۲ شب گفت و گو استارت خورد. این را هم داشته باشید که دولتشاهی ساعت ۵ صبح آفیش بود اما تا آخر پای قولش ایستاد و حدود ۷۰ دقیقه ای با ما حرف زد و حوالی ساعت یک و نیم بامداد از دفتر مجله «همشهری» رفت.

در زمان انتخاب نقش هایتان فکر می کردید به سیمرغ برسید؟

هر قدر هم داروها دقت نظر داشته باشند، باز هم یک بازیگر خیلی باید شانس داشته باشد که در یک جشنواره در سه نقش متفاوت حضور یابد. خوشحالم هر سه فیلم برای حضور در جشنواره انتخاب شد اما واقعا وقتی هر یک از آن ها را بازی می کردم فکر نمی کردم قرار است بابت یکی از آن ها جایزه بگیرم. اصلا از پیش از جشنواره آماده دریافت سیمرغ نبودم.

سحر دولتشاهی: با خودم در رقابتم

هر کس «عرق سرد» و «چهارراه استانبول» را می دید، مطمئن بود که حداقل جزء پنج انتخاب اول هیئت داوران هستید.

راستش بیشتر فکر می کردم برای «امیر» نامزد شوم.

آن هم در نقش یک دختر مالیخولیایی که برای نمایش توانایی های بازیگر زمینه خوبی دارد…

بله واقعا کارکردن با آن گروه برای من تجربه خوبی بود. آقای اقلیما کارگردانی است که می داند چه می خواهد و البته از جذابیت بازی کردن یک کاراکتر مبتلا به شیزوفرنی هم نباید گذشت. به هرحال هر سه فیلمی که در جشنواره داشتم برایم بسیار عزیز هستند.

عزیز بودن به چه معناست؟

یعنی فیلمنامه را بخوانم و فضای کار برای من دوست داشتنی باشد. در کنار آن، به تعامل با کارگردانم می رسم که می توانم آن چیزی را که دوست دارم اجرا کنم.

فیلم غیرعزیز هم داشتید؟! و چطور این موضوع برایتان بروز می کند؟

[با کمی مکث پاسخ می دهد] بله. آن هم باز شرایطی دارد؛ البته معمولا وقتی هنگام بازی یک نقش هستم آن کاراکتر را دوست دارم و از کار لذت می برم اما وقتی نتیجه را می بینم خودم را در فیلم دوست ندارم؛ سعی کرده ام درست انتخاب کنم، ولی نتیجه آن چیزی نشده که تصور می کردم.

در دوره قبلی هم که توانستید سیمرغ را دریافت کنید، در جشنواره با دو فیلم «عصر یخبندان» و «شکاف» حضور داشتید که دو نقش کاملا متفاوت از هم بودند. چقدر این ایفای نقش های متفاوت را در گرفتن سیمرغ موثر می دانید؟

معتقد نیستم نقش هایی هست که آدم به خاطر آن ها سیمرغ می گیرد. چون بعضی نقش ها خیلی با ریزه کاری روی کاغذ نوشته شده و نقش هایی هست که بازیگر آن ها را با جزییات می سازد؛ مثلا نقش من در فیلم «عرق سرد» خیلی با جزییات نوشته شده بود. اما در کنار آن آورده های من به آن نقش و کمک هایی که از کارگردان گرفتم در ساخته شدن و زنده کردن آن نقش به من خیلی کمک می کند تا دیده شود.

حرف زدن درباره جزییات این نقش ها را می گذاریم برای زمان اکران فیلم ها. چون خیلی ها متوجه بحث نمی شوند وگرنه خیلی دلم می خواهد بدانم به این نقش لب مرز کلیشه ای یک زن حراستی چطوری رسیدی؟

کوتاه بگویم که مدیر حراست تیم ملی فوتبال بانوان نقشی بود که به راحتی می توانست به تیپ بدل شود و کمک های «سهیل بیرقی» و دقتی که در فیلمنامه کار رفته بود باعث شد دیده شود.

این که از یک زمانی به بعد نقش های متفاوتی به سحر دولتشاهی پیشنهاد می شود وابسته به کدام یک از سه عنصر شانس، حمایت و قابلیت است؟

[با مکث] من نمی توانم ادعا کنم که همه این اتفاق هایی که برای من افتاده براساس قابلیت من بوده است…

اما سیمرغ ها نشان می دهد که این قابلیت وجود دارد…

اما به هر حال من همیشه با نگاه به سینمای خودمان و حتی سینمای جهان به این مقوله می رسم که ممکن است خیلی از موقعیت ها براساس شانس به آدم برسد اما اگر صرفا براساس شانس باشد خیلی سریع هم رو به افول می گذارد. من هیچ وقت برای خودم یک جایگاه تثبیت شده متصور نیستم. همیشه با خودم در رقابت هستم که حالا چه چیز جدی دارم. حتی اگر دقت کرده باشید در فاصله بین این دو سیمرغ بسیار کم کار بوده ام و یک سال هم مطلقا کار نکردم. اتفاقا در این مدت پیشنهادهای خوبی هم بود اما من- به نوعی- به بازسازی و ریکاوری احتیاج داشتم.

این بازسازی که درباره آن صحبت کردید به چه شکل انجام می شود؟ بالاخره شما بازیگر حرفه ای سینما هستید.

برای من بیشتر به شکل مشاهده است. چه از جنس مراودات انسانی فیلم نگاه کردن و خواندن کتاب و… درست است حرفه من این هست اما همیشه احتیاج به تایمی دارم که انرژی از دست رفته را به دست بیاورم.

سحر دولتشاهی: با خودم در رقابتم

کمی از دلمشغولی های جدیدتان بگویید. اینطور که خبرش چرخیده شروع کرده اید به آموزش بازیگری آن هم به بچه ها. چرا؟

مدتی در موسسه بامداد (متعلق به خانم پریسا بخت آور) برای بچه ها دوره بازیگری داشتم. دارم یک اتفاق جدید را تجربه می کنم. از هر لحظه ای که با این بچه ها هستم و تمرین هایی و بازی هایی که می کنیم و حرف هایی که رد و بدل شد و ایده هایی که شکل دادیم، از همه اش لذت بردم. چون برایم یک آورده جدید و یک تجربه شیرین جدید داشت.

حتی شما یکی از پایه های کلاس کارگردانی اصغر فرهادی هم بودید. با توجه به این که تجربه بازی در کارهای آقای فرهادی را هم داشتید، این کلاس ها چقدر کمک تان کرد؟

خیلی. خیلی… ببینید نقشم در «چهارشنبه سوری» خیلی کوتاه بود و بعد از آن هم در دوبله فیلم «گذشته» هم همکاری کوتاه مدتی با ایشان داشتم، بنابراین این کلاس ها برایم فرصت بسیار خوبی بود تا با ایده های کارگردانی ایشان بیشتر آشنا شوم، چون در این کلاس ها فرصت کافی بود تا آقای فرهادی موارد را خیلی مدون و مبسوط با ما در میان بگذارند.

… و با گذراندن این کلاس ها و این همه تجربه لابد وسوسه کارگردانی هم داشته اید؟

[کمی مکث می کند] نه آن قدری که بگویید وسوسه و برنامه ریزی دارم. ولی شاید… [مکث دوباره] راستش دلم می خواهد خودم آن چیزی را که برای آن ها وارد شغل بازیگری شدم و به این «سرزمین ناشناخته» پا گذاشتم تجربه کنم. گاهی فضا و پیشنهادات کمی دلسردکننده می شوند و من با خودم فکر می کنم شاید باید شاخه های دیگر این حرفه را تجربه کنم.

چه تجربه هایی را فکر می کنید هنوز به دست نیاوردید؟

فیلم هایی که به آن علاقه دارم و داشتم و شاید ساختنشان در ایران و در شرایط کنونی سینمای ما نشدنی باشد. ولی دوست دارم؛ کارهایی که پر از جادو و تخیل هستند، پر از فانتزی.

چه فیلم هایی را دوست دارید مثلا؟

فیلم هایی که به آن ها علاقه دارم حوزه خیلی گسترده ای است ولی آن چیزی که آرزوی بازی در ان ها را دارم همین آثار فانتزی و تخیلی است، مثل همان «مری پاپینز» که عکسش را گرفتیم یا چقدر زیاد دوست داشتم جای خانم «مریل استریپ» نقش اول فیلم «شیطان پرادا می پوشد» باشم و آن همه جادو و رویا را تجربه کنم. (البته نام ایشان را نیاوردم که خودم را کنار ایشان قرار دهم و بگویم همرده هستم؛ نه! برای این بود که بدانید چه نقش ها و بازی هایی دوست دارم) یا بعضی از کارهای فانتزی طور. همه را دوست دارم و دلم می خواهد روزی برسد که در سینمای ما هم همین ایده ها و تخیل را تجربه کنیم.

شما خیلی پله پله از تئاتر و تلویزیون بالا آمدید و تا این جا رسیده اید و حالا با دو سیمرغ تثبیت شده اید. خیلی دیر و طولانی نشد این مسیر؟ میانبر وجود نداشت؟

هیچ اتفاق سیندرلایی برای من نیفتاده؛ هیچ دری ناگهان باز نشده، هیچ راهی اتفاقی سر راهم قرار نگرفته، هیچ حمایتی آن طور که در ذهن شماست از من نشده. به قلو شما همه این مسیر را از وقتی تئاتر کار می کردم، دستیاری می کردم، پروژکتور در پشت صحنه تکان می دادم و… تا همین الان همه را با تمرین و تلاش انجام دادم تا به این جا رسیدم و در تمام این سال ها از لحظه لحظه این تجربه ها لذت برده ام و تا وقتی در این سینما هستم دوست دارم تجربه کنم.

دو تا سیمرغ گرفته اید در این چند سال. این دو سیمرغ چقدر مسیر شما را تغییر داده؟

صریح بگویم هیچ تاثیری نگذاشته (می خندد). هنوز دلم می خواهد بازی کنم و یاد بگیرم. حواسم هست که در این مدت به همان اندازه که کارهای به اصطلاح خاص بازی می کنم، تجربه های پرمخاطب تر هم داشته باشم. بتوانم برای کسانی که شاید به سینما دسترسی ندارند و در مناطق دورافتاده هم زندگی می کنند هم کاری کرده باشم به همین دلیل خودم را از مدیوم تلویزیون جدا نکرده ام.

مثلا همین حضور در شبکه نمایش خانگی را جایگزین تلویزیون کرده اید…

بله، وقتی به هر دلیلی در تلویزیون نمی شود، شبکه نمایش خانگی خیلی امکان تازه و مناسبی است. نام نمی برم؛ نقش یک جیب بر در تلویزیون به من پیشنهاد شد. رفتم و همین دو سوال را از کارگردان مجموعه که بسیار دوست داشتم با او کار کنم، پرسیدم چه لباسی بپوشم که کات ندهی؟ چه مانتویی بپوشم که مشکلی با هنجارهای تلویزیون نداشته باشد و تازه بتوانم با آن پوشش مسافتی را هم بدوم یا این کاراکتر باید با چه لحنی حرف بزند که کلامش با واقعیت تضاد نداشته باشد؟ خب این جیب بر اگر بخواهد حرف بزند باید در هر یکی دو جمله اش فحشی بدهد یا چیزی بگوید که طبیعتا به هنجارهای تلویزیون نمی خورد. با این میزان از محدودیت واقعا کار برایم سخت است.

از آن دست بازیگرانی هستید که از راه بازیگری امرار معاش می کنید و مطلقا روی بازیگری متمرکز هستید. این بازه های بیکاری یا کم کاری گاهی باعث نمی شود که به سینمای تجاری روی بیاورید؟

حتما برنامه ریزی مالی برای تایم هایی که کار نمی کنم دارم. (خنده) حالا شما دائم می خواهید بفهمید چه کار می کنم، اختلاس می کنم خوب است؟ (می خندد). اتفاقا فکر می کنم گاهی سینمای تجاری نه از جنس تجاری عامه پسند به آدم قدرتی می دهد که می تواند انتخاب های گسترده تری داشته باشم.

منظورتان، فیلم هایی از جنس بارکد است؟

بله دقیقا تجاری سرپایی که حرفی برای گفتن داشته باشد. نباید یادمان برود که یکی از اهداف اصلی سینما در شروع سرگرم کنندگی بوده و به شدت از فیلمی که قصه گو باشد و قصه اش را درست روایت کند استقبال می کنم.

سحر دولتشاهی: با خودم در رقابتم

فیلم بارکد

«سحر دولتشاهی» چه فیلتری دارد در انتخاب، به خصوص که حالا دو سیمرغ دارد؟

باید ببینم از آن کار حال خوبی می گیرم یا نه، این که تفکر فیلم با ایدئولوژی من مغایرتی نداشته باشد این که انرژی خوبی به من می دهد یا نمی دهد. همین طور قبل از انتخاب سعی می کنم بیشتر با نگاه و سلیقه کارگردان آشنا شوم.

برای همین در شبکه نمایش خانگی سریالی مثل «عالیجناب» را انتخاب کردید؟ نقش یک زن فم فتال [اغواگر] را داشتید که برای هر بازیگر زنی جذاب است. آخر انتخاب این سریال با کدام فیلتر شما صورت گرفت؟

فیلمنامه خوبی داشت و چنین نقش بخصوصی فکر می کنم برای هر بازیگری هیجان ایجاد می کند.

گاهی ریسک های بزرگی در کارنامه تان دارید، مثلا در کنار نام های بزرگ قرار می گیرد و باز از طرفی در فیلمی کار می کنید که مثلا نام کارگردان آن را کسی نشنیده است.

اتفاقا من آدم خیلی با اعتماد به نفسی نیستم!

ولی انتخاب هایتان خیلی جسورانه است.

ببینید جسورانه در انتخاب فیلم «امیر» است، جسورانه انتخاب آقای فرهادی و بیضایی نیست. باید به هر دو سمت قضیه فکر کرد؛ این که بروی سر کار آدم های امتحان پس داده ای و قرار گرفتن در میان بزرگان باعث می شود که کمتر ترس از خراب شدن نتیجه نداشته باشی. گاهی هم می روی از یک تئاتر یا یک فیلم حمایت می کنی و اصلا نمی دانی چطوری از آب در می آید. ولی خب نقطه اتکاهایی باید باشه (مثل فیلمنامه)، من از این ریسک ها لذت می برم! [با کمی تامل و مکث] خدا نکند که روزی بخواهم خودم را محدود کنم. همیشه دوست دارم تجربه کنم و سعی و خطا کنم.

دوره قبل که جایزه سیمرغ را گرفتید خیلی خوشحال تر به نظر می رسیدید اما امسال هنگام دریافت سیمرغ خیلی مسلط بودید و انگار آماده بودید برای دریافت جایزه.

نه، امسال هم دلم می خواست نشان بدهم چقدر هیجان زده ام و به همان اندازه صدایم می لرزید ولی شاید به قول شما کمی مسلط تر بودم. نمی توانم بگویم آن سال خوشحال تر بودم، چون امسال هم هیجان بسیاری داشتم اما می دانید آن سال شبیه چه بود؟ با خودم عهد کرده بودم. برای همین آن سال هنگام دریافت سیمرغ گفتم خدایا شکرت. به دلیل این که آن سال هیچ افقی متصور نبودم. سال ساخت و خیلی افسرده ای داشتم که حس می کردم این جا جواب گرفته ام. خیلی متمرکز بودم و خیلی برای کارم زحمت کشیدم، نه آن که الان زحمت نمی کشم یا الان کمتر است. واقعیتش این است که آن سال فقط سیمرغ نبود، فقط جواب یک زحمت کاری نبود، انگار جواب بزرگ تری بود…

می دانید خیلی ها با شما خوشحال شدند؛ انگار زمانی که جایزه را بردید یک موجی از خوشحالی برای همه به وجود آمد و همه از این موفقیت خوشحال شدند.

بله و این برای من بسیار جالب و قابل تقدیر بود. من هیچ وقت منکر محبت بیکران آدم ها به خودم نیستم و فکر می کنم این محبت همچنان هست. یک بار دیگر هم گفتم و الان هم می گویم به جز اصلا سینما همه چیزهایی که (من اسمش را می گذارم حواشی) در زندگی من اتفاق افتاده، تاریخ مصرف دارند. من اگر به خاطر حاشیه ای بزرگ شده باشم با یک حاشیه دیگر از بین می روم و این، جای نگرانی نیست. در نهایت فکر می کنم آدم ها باید استحقاق جایگاهی را که دارند، داشته باشند.

زیر و بم حضور بین المللی سحر دولتشاهی در فستیوال های دوبی و کن

سحر دولتشاهی: با خودم در رقابتم

همیشه ریسک پذیرم

امسال برای دولتشاهی اتفاق ویژه ای افتاد و برای داوری جشنواره دوبی دعوت شد. او پیش از این هم تجربه کار داوری را داشت اما در عرصه تئاتر و در سطح یک رویداد داخلی، جشنواره دوبی این فرصت را برایش مهیا کرد تا این کار را در عرصه سینما و در مقیاس بین المللی تجربه کند. دولتشاهی در این بخش از گفت و گو درباره این اتفاق ویژه و حضورش در فستیوال کن به عنوان بازیگر و طراحی لباس هایش برای حضور در این رویدادهای بین المللی گفته است.

درباره داوری جشنواره دوبی که جایگاه متفاوتی در کارنامه کارتی تان است بگویید. مراحل انتخابتان برای داوری این فستیوال به چه شکل بود؟

داوری فستیوال دوبی یک اتفاق خیلی مهمی برایم بود. من هم درباره پروسه انتخاب داوری خیلی نمی دانستم اما مثل این که سال پیش از آن فیلم «وارونگی» در این فستیوال به نمایش درآمده بوده و همه کارگردان های اروپایی که در آن فستیوال حضور داشتند، من را به خاطر فیلم وارونگی می شناختند. وارونگی اکران جهانی خیلی موفقی داشت و در داخل آن قدرها که باید دیده نشد. در کنار آن، مسائل دیگری هم مثل بیوگرافی شخص را هم در نظر می گیرند.

به خصوص شما که تجربه داوری داخلی نداشتید و ناگهان در یک جشنواره خارجی این تجربه را کسب کردید.

تجربه داوری داخلی در زمینه تئاتر داشتم، اما سینما نه. خیلی خوب بود که همراه آدم های هم حرفه خود بنشینم، بحث کنم، نگاهشان به سینمای ایران را بدانم و بدانم آن ها هم چه مشکلات و دردسرهایی برای تولید یک فیلم دارند. چه دغدغه هایی دارند و چقدر سینمای ایران معتبر است و تو می توانی سرت را بالا بگیری…

از آن لباس هایی که در جشنواره کن و در ادامه، دوبی انتخاب کردید- الان- راضی هستید؟

آهان… منظورتان آن شوخی هایی است که در فضای مجازی درباره کاهو و پرده اتاق و…؟ ساختند (می خندد) خب من در آن حوزه هم ریسک پذیرم! وقتی با طراح لباسم حرف می زدیم به نتایجی رسیدیم که من نمی توانم این فکرها را زیرنویس کنم! خیلی انتخاب خوبی به نظر می رسد ولی وقتی واکنش های عمومی در این ابعاد و این حجم گسترده را دیدم، برایم تعجب برانگیز بود.

من همیشه فکر می کنم سلبریتی ها وقتی با این شوخی ها مواجه می شوند اولش تعجب می کنند و بعد می خندند…

نه! اولش برای من خنده دار و بامزه بود، ولی وقتی این حجم واکنش را دیدم؛ از فضاهای نخبه تری مثل توییتر تا اینستاگرام که عمومی تر است، تعجب کردم. خب یک لباس است دیگر. چرا این قدر خشمگین هستید، به خانواده شما که توهین نکرده ام… این همه حرف نامربوط لازم نبود! (می خندد)

تجربه عجیب نمایش- موسیقی «سی» چه آورده ای برای دولتشاهی داشت

سحر دولتشاهی: با خودم در رقابتم

کلید ورود به سرزمین ناشناخته

سحر دولتشاهی از همان نسلی است که از تئاتر به سینما آمده؛ نسلی که تئاتر برایشان مامن امنی است برای بازپروری روحی و جسمی آن ها. دولتشاهی امسال فیلمی روی پرده نداشت اما به جای آن در یک نمایش- موسیقی شگفت انگیز کار کرد. او تابستان امسال پرفرمنس «سی» را با همراهی همایون شجریان و سهراب پورناظری و بازی بهرام رادان، مهدی پاکدل و صابر ابر روی صحنه داشت. این پروژه با استقبال عجیبی رو به رو شد؛ تجربه خاصی که دولتشاهی از آن به عنوان یکی از نقاط عطف کارنامه اش نام می برد.

یادم می آید در یک مصاحبه ای از شما خواندم که می گفتید از شهرت می ترسم. الان که دیگر کلی سریال و فیلم بازی کرده اید، این همه شهرت و دیده شدن برای یک تئاتری اذیت کننده نیست؟

هیچ وقت نگفته ام از شهرت می ترسم، یعنی یادم نمی آید چنین مفهومی را منتقل کرده باشیم ولی از شلوغی و جمعیت زیاد فراری ام. شاید اسمش یک جور «فوبیای شلوغی» باشد! (می خندد) با این وجود، غرق شادی می شوم وقتی وارد فرودگاهی می شوم و مردم مرا می شناسند و سمتم می آیند و برای فلان فیلم به ام تبریک می گویند. واضح تر بگویم که من از لحظه لحظه این کار باید لذت ببرم و می برم؛ از تجربه هایش و همین شهرتش.

مثل خیلی از بازیگران که خاستگاه شان تئاتر است از حضور در تئاتر برای ریکاوری استفاده می کنید؟

نه اتفاقا تئاتر برای من ریکاوری نیست، بلکه بیشتر جایگاه کشف و شهود دارد. همیشه این قرارداد را با خودم دارم که سالی یک تئاتر بازی کنم و زیاد از صحنه دور نشوم. معمولا انتخاب تئاترهایی که انجام می دهم هم طوری است که جایی برای کشف وجود داشته باشد، تجربه جدیدی برایم بسازد. لازم باشد خودم را با یک نگاه جدید محک بزنم یا کار تجربه جدیدی برایم رقم بزند. من از طریق تئاتر باتری هایم را پر می کنم و به نظرم تئاتر خوب کار کردن خیلی شانس بزرگی است، به خصوص با کارگردان های خوب کار کردن و هیچ ابایی هم ندارم به کارگردان های تئاتر بگویم که دوست دارم با آن ها کار کنم.

این نگاه گیشه ای به تئاتر را قبول دارید؟ چون به هر حال الان جزء بازیگرانی هستید که برای جذب مخاطب به تئاتر دعوتی می شوید و اسم دولتشاهی برنده شده…

اتفاقا پیش از پروژه «سی» در یک کاری بازی داشتم به نام «مرگ هوتن» که بسیار کار خوبی بود اما در ژانر تئاتر تجاری هم قرار نگرفت. به هر حال تئاتر تجربه گرا در همه دنیا با سوبسید [یارانه] زنده است. تئاتر برای من آنجاست که دوست دارم تجربه کنم. همیشه دوست دارم کارهایم خوب بفروشد و دیده شود اما اگر در یک تجربه تئاتری رشد کنم اما کمتر هم دیده شوم، باز دلسرد نمی شوم.

بعد، دقیقا «سی» در کجای انتخاب های شما قرار می گیرد؛ به عنوان همان کشف و شهود یا یک پروژه تجاری بسیار سرپا!

سی درواقع آن «سرزمین ناشناخته» را برای من به طور کامل دارد و فکر می کنم برای هر کسی ایجاد انگیزه می کند. مثلا اندازه کار یعنی شبی چهار هزار نفر بیننده. حتی جنس تمرکزی که سی می طلبید با جنس تمرکز تئاتر بسیار فرق می کرد. از طرفی در بخش موسیقی آن کار، داشت اتفاقاتی می افتاد که برای بخش تئاتر خطرناک بود. یعنی این قدر این موسیقی در قلب تماشاگر جای داشت برای ما این ترس وجود داشت که بخش های نمایشی کسل کننده باشد. اما با همه این اوصاف ما توانستیم از پس کار بربیاییم و حداقل در بخش های مهمی همگام موسیقی جلو برویم.

برای این همراهی و هماهنگی تغییراتی هم داشتید؟ تمرین های مشترکی هم داشتید یا موسیقی و تئاتر جدا پیش می رفت؟

تمرین های مداوم ما همزمان ادامه داشت؛ یعنی آقای شجریان و آقای پورناظری در بسیاری از تمرین های ما حضور داشتند. چند قطعه برای همراهی با تئاتر به کل تغییر کرد یا حتی حذف و چند قطعه جدی نوشته شد. همه این ها تجربه هایی بود که در پروژه ای به ابعاد عظیم سی به دست می آمد.

و جمع کردن این همه ستاره (موسیقی و سینما) در کنار هم و نخستین تجربه صحنه ای بهرام رادان…

بله، بگذارید بگویم که چقدر آقای رادان برای اجرای این پروژه وقت گذاشت و چه تمرین های خستگی ناپذیر کرد و همه این تمرین ها و همدلی ها در کنار هم سی را پروژه ای موفق کرد.


دانلود آهنگ جدید محمد رجایی بنام ما دو تا


دانلود آهنگ جدید محمد رجایی بنام ما دو تا با بالاترین کیفیت Download New Music Mohammad Rajaee – Ma 2ta تنظیم کننده:فرزاد صفری و علی اولیایی , شعر و ملودی:محمد رجایی عکس:هادی تفضلی , کاور:فواد بغلانی برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید … آهنگ جدید محمد رجایی بنام ما دو تا


دانلود آهنگ جدید علیرضا بیرانوند بنام کنار هم تا همیشه


Review:

۴٫۵

دانلود آهنگ جدید علیرضا بیرانوند بنام کنار هم تا همیشه by
, written on
اسفند ۲۷, ۱۳۹۶

دانلود آهنگ جدید علیرضا بیرانوند بنام کنار هم تا همیشه با بالاترین کیفیت Download New Music Alireza Beiranvand – Kenare Ham Ta Hamishe ترانه: نفیسه سعادت موسوی , آهنگ : علیرضا بیرانوند تنظیم ، میکس و مسترینگ: حسن بابا محمودی برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید … آهنگ جدید علیرضا بیرانوند بنام کنار […]


1 2