تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده‌ی موسیقی


روزنامه هفت صبح – مصطفی آرانی: بازار موسیقی در فصل تابستان بسیار پررونق بود و در این میان سود کلانی به جیب تهیه کنندگان موسیقی می رود. از کنسرت های متعدد حامد همایون تا شور بهنام بانی و البته کنسرت نمایش سی. این ها گل سرسبد موسیقی در تابستان ۱۳۹۶ بودند. موسیقی ظاهرا در حال تبدیل به یک کسب و کار بسیار سودده است اما به جز کسانی که روی استیج برای ما می خوانند و برای آن ها کفت و سوت می کشیم؛ کسانی در پشت پرده مناسبات موسیقی هستند که کمتر از آن ها شنیده ایم ولی درواقع بار اصلی اجرایی تهیه آلبوم و برگزاری کنسرت خواننده را به دوش می کشند و البته سود خوبی هم از این ماجرا می برند. سودی که آن قدر بالاست که گاهی تهیه کنندگانی مثل محسن رجب پور پیدا شوند و انرژی خود را روی چهره های ناشناخته ای مثل حامد همایون بگذارند و در نهایت هم نتیجه قابل توجهی از نظر مالی دریافت کنند.

این مطلب نگاهی دارد به ۷ تهیه کننده که کارهای مربوط به ۸ خواننده مشهور و محبوب این روزها را انجام می دهند. در نوشتن معرفی برخی از خوانندگان در این متن از گزارش بهمن بابازاده در سایت موسیقی ما استفاده شده است.

بهنام بانی- برادران حاتم پور

خواننده ای که بازارش این روزها خیلی داغ است، بهنام بانی نام دارد. در قسمت بیوی اینستاگرام او نوشته شده «تمامی حقوق مرتبط و فعالیت های هنری من تحت نظر شرکت فرهنگی هنری «آوای فروهر» است.» این شرکت در مالکیت برادران حاتم پور (محمد و مجتبی) است.

 

 تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی

مریم خوشرنگ، خبرنگار سایت نوای فارس مصاحبه ای با این دو نفر داشته که در مقدمه آن نوشته: «از سال ۸۸ شرکت «آوای فروهر» با مدیریت محمد و مجتبی حاتم پور و با برگزاری کنسرت هایی در شهرستان های مختلف، در گردش این چرخه هنری قرار گرفتند و در همان سال ها دست به انتشار آلبوم هایی از جمله «خاص» با حضور چند خواننده، «زندگی من» بابک جهانبخش، «کولاک» علی اصحابی، «مدرس شمال»، مهدی مدرس و… زد. به گفته خودشان در سال های ۹۱ تا ۹۳، بیشترین تعداد کنسرت را در سطح کل کشور به خود اختصاص دادند.

آن ها در این مصاحبه گفتند: «تا قبل از سال ۸۸، در بخش های مختلف بیزینس فعالیت داشتیم. در بازار تهران هم بودیم. کار ساخت و ساز هم انجام دادیم که البته هنوز هم درگیر این کار هستیم. در حال حاضر هم در بخش کنسرت گزاری مشغول هستیم. به اعتقاد ما الزامی نیست شما برای برگزاری کنسرت، دانش موسیقی داشته باشید. در بخش جمع آوری آلبوم نیز خیلی دخالت نمی کنم، همان طور که خواننده در بخش برگزاری کنسرت، دخالت نمی کند و این امور را به ما و شرکت «فروهر» واگذار می کند.»

 


اشوان- رسول ترابی


مدیر برنامه های آشوان (اشکان خدابنده)، شرکتی به نام آوای دوران پرتیکان است. این شرکت، مدیر برنامه های گروه سون، فرزاد فرزین و رحیم شهریاری، خواننده محبوب آذری هم است.

 

 تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی

آوای دوران که اسم دقیقش آوای دوران پرتیکان است؛ در تیرماه سال ۱۳۹۱ به ثبت رسیده و رسول ترابی و سمیه کاویانی دارانی دو عضو هیات مدیره آن هستند. البته کارهای شرکت به طور عمده توسط رسول ترابی صورت می گیرد. ترابی مدیر برنامه های مهدی جهانی، خواننده محبوب این روزها هم هست.

 


امیرعباس گلاب- اکسیر نوین


معرفی این موسسه در سایت آن، این چنین است: «موسسه فرهنگی، هنری و تبلیغاتی اکسیر نوین با مدیریت عاملی آقای محمدرضا خانزاده در سال ۱۳۸۰ تاسیس گردیده و با گردآوری جمعی از زبده ترین کارشناسان شروع به ارائه خدمات به هم میهنان عزیز نموده است… قرن با رونق گرفتن صنعت موسیقی در کشور به عنوان یکی از پیشگامان این عرصه، قدم در مسیر نهاده و با اجرای برنامه های خاص، متنوع و بعضا منحصر به فرد؛ هم اکنون به عنوان یکی از سازمان های برتر در زمینه برگزاری کنسرت ها و ارائه خدمات فرهنگی به هم میهنان عزیز شناخته شده و مورد وثوق اهالی هنر و مخاطبین قرار گرفته است.»

 

 تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی

 


ماکان بند و حمید هیراد- حسن اردستانی


موسسه فرهنگی آوازی نو، مدیر برنامه های ماکان بند و حمید هیراد است. ماکان بند، گروهی متشکل از امیر مقاره و رهام هادیان است. بهمن بابازاده در مطلبی که برای سایت موسیقی ما نوشته، گفته: «نقش دو نفر یعنی یاشار خسروی (مدیر گروه پازل بند) و امیرمیلاد نیکزاد که تنظیم کننده آهنگ های این بند است در موفقیت آن زیاد است اما به هر حال نباید آوازی نو را از یاد برد که مدیر اجرایی آن محمد ناصری است و البته تهیه کننده آثار پازل بند که حسن اردستانی نام دارد و سرپرست گروه صدابرداری مجموعه میلاد هم است.

 

 تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی

 


مسعود صادقلو- کیان محمدی ها


کیان محمدی ها در سایت شخصی اش، خود را اینگونه معرفی کرده است: «کیان محمدی ها تهیه کننده بین المللی موسیقی از سال ۱۳۹۴ و با عقد قرارداد یک ساله با آرمین زارعی کار خود را آغاز کرد. محمدی ها در ادامه نیز با برگزاری کنسرت در شهر آمل برای حامد محضرنیا فعالیت حرفه ای خود را ادامه داد. او همچنین بیش از سه سال است که تهیه کنندگی تمام آثار امیرحسین مقصودلو را عهده درا بوده بیش از ۱۵ قطعه و نماهنگ را برای این خواننده پرطرفدار تولید کرده است.

 

 تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی

 

از جمله فعالیت های مهم و چشمگیر کیان محمدی ها می توان به مشارکت در برگزاری جشنواره نوروزی شهر نور در نوروز ۱۳۹۶ اشاره کرد. او همچنین پیش از این در تابستان ۱۳۹۵ نیز برای مجید خراطها در سالن همایش های هتل نارنجستان دو سانس کنسرت برگزار کرد.»

 


هوروش بند- محمدحسین توتونچیان


گروه موسیقی هوروش از بهمن سال ۱۳۹۵ فعالیت رسمی خود را آغاز کرد. مسعود جهانی (از تنظیم کننده های مطرح و فعال این روزهای موسیقی) به همراه مهدی دارابی (آهنگساز و خواننده گروه) اعضای اصلی آن را تشکیل می دهند. تهیه کننده این گروه موسیقی، موسسه فرهنگی هنری ققنوس است که مدیر آن محمدحسین توتونچیان است. او مدیر سایت ایران کنسرت، اصلی ترین سایت فروش بلیط کنسرت در کشور هم هست و این اواخر هم مدیریت کنسرت- نمایش سی همایون شجریان را به عهده داشته است.

 

تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی 

 


حامد همایون- محسن رجب پور


در قسمت بیوی اینستاگرامش نوشته «تمامی حقوق مرتبط و صاحب امتیاز کلیه آثار موسیقایی من شرکت فرهنگی هنری «ترانه شرقی» می باشد.» ترانه شرقی شرکتی است که در سال ۱۳۷۸ تاسیس شده و متعلق به محسن رجب پور است. سه عضو دیگر هیات مدیره این شرکت عبارتند از مهیار و مهبد رجب پور و خانم مریم صمدی. با این حال همه کاره شرکت محسن رجب پور است همان طور که او در حال حاضر و تا ۱۰ سال دیگر، همه کاره حامد همایون هم هست.

 

 تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی

نام رجب پور، بیش از هر چیز با گروه آریان مشهور شده است. گروهی که آن را می توان اولین گروه موسیقی مجاز در ایران دانست که آهنگ ها و ویدئوکلیپ های آن در آن زمان به خصوص با توجه به حضور بانوان نوازنده و هم خوان، به شدت مورد توجه قرار گرفت. البته در نهایت رجب پور با آریان نساخت و آن ها از هم جدا شدند.

آبان ۱۳۹۴ او درباره تجربه فعالیتش با این گروه، به خبرگزاری مهر گفت: «من با «آریان» اصلا تجربه تلخی ندارم. ما در فصل آخر کار با این گروه با یک بی انصافی مواجه شدیم زیرا من در هر دوره آنچه به گروه آریان پرداخت کردم از حد معمول هم بیشتر بود. اتفاقا در این مورد هم مدارک دارم. من امروز باز هم می گویم اگر آریانی ها بخواهند دور هم جمع شوند و کاری کنند، من هیچ مشکلی با کارکردن آنها ندارم. اما اعتقاد دارم علی پهلوان کنار پیام صالحی قرار نمی گیرد چون هیچ ربطی به هم ندارند. در حال حاضر هم گروه به دو بخش تقسیم شده که هر کدام از اینها ساز خود را می زنند. گروهی که جناب پیام صالحی مسئول آن است تصور کرد با خراب کردن من می تواند از نردبان آریان بالا برود که فکر می کنم با انتشار آلبوم جدیدش واقعیت هایی برای او مشخص شد.

سر من بابت تمام کارهایی که برای آریان انجام دادم، بالاست. ما هر آنچه به آریان پرداخت کردیم حتی چند برابر معمول دستمزدها بوده است. وقتی آریانی پیش من آمدند می خواستند آلبوم خود را با یک میلیون تومان واگذار کنند، اما بابت همان آلبوم ۲۹ میلیون تومان دریافت کردند.»

درباره قرارداد او با همایون البته حرف و حدیث های زیادی هست. اما این حرف های خود رجب پور در دی ماه ۱۳۵۹ درباره این قرارداد است؛ آن طور که تسنیم آن را گزارش داده: «با حامد همایون قرارداد ۱۰ ساله دارم و قرارداد ما از یک شهریور سال ۹۵ اکتیو شده است و تا پیش از آن، پیش قرارداد بود. اسم حامد همایون این نیست. روزی که رو به روی من نشست اسم او «سید حامد محموزاده» بود… یک محصول خام به نام سیدحامد محمودزاده داشتیم و براساس روش های مارکتینگ خودم دلم می خواست اسم او را حامد همایون بگذارم.

برند حامید همایون متعلق به ترانه شرقی است و اگر می خواهید اسمش را استثمار بگذارید! اما دانش آنکه تصمیم می گیرد یک پتانسیل به اسم سید حامد محمودزاده را تبدیل به برند حامد همایون کند از جای دیگری است. در پایان قرارداد اگر ایشان بخواهد از برند حامد همایون استفاده کند باید رضایت من را جلب کند و چیز عجیبی نیست در دنیا عُرف است.»

رجب پور درباره سبک فعالیت خود در موسیقی در همان مصاحبه خبرگزاری مهر گفته از سال ۶۸ که وارد جریان موسیقی شدم به واژه «گوش شنیداری جامعه» توجه بسیار زیادی داشتم. درباره این واژه بیش از ۱۰ سال است که تحقیق می کنم. بر این مبنا تمام زوایای جامعه شناسی و آسیب شناسی های مربوط به حوزه موسیقی را مطالعه کردم… از پنج سال پیش گوش شنیداری جامعه ولو با شیب کم رو به توسعه بوده و مخاطب همواره خواهان شنیدن صدای جدید با یک جریان جدید در موسیقی بوده است.

 

همچنین در این چند سال گوش شنیداری جامعه در یک خط کاملا تکراری رفته است و این بزرگترین علتی بود که من احساس کردم باید یک کار متفاوتی صورت بگیرد و به همین منظور خواننده هایی را دسته بندی کردم که گروه اول بین ۱۲ تا ۲۵ سال، گروه دوم ۲۰ تا ۳۵ سال، گروه سوم ۳۰ تا ۴۵ سال و گروه چهارم خوانندگان ۴۰ تا ۶۵ سال را شامل می شود و من برای هر یک از گروه های سنی که نام بردم یک یا دو خواننده دارم و غالب این خواننده ها استعدادهای جدیدی در عرصه موسیقی هستند که بیش از دو سال است آنها را آموزش می دهم.

من به این خوانندگان جامعه شناسی و مخاطب شناسی حوزه موسیقی را آموزش دادم تا به نقطه ای برسیم که فکر می کنم مخاطب دنبال آنها می گردد. البته فضا مانند روال قبلی کارهای من است به طوری که با این خواننده ها قرارداد مدت دار امضا می کنم. به هر ترتیب من برای این خوانندگان برنامه های بلندمدتی دارم و امیدوارم این جریان سازی بتواند به تربیت و اصلاح امور تربیتی طیف جدیدی از خوانندگان و مخاطبان کمک کند.


«تعزیه» را بهتر بشناسیم


مجله مهر: تقریبا برای همه ما نام تعزیه و دهه اول محرم باهم گره خورده است، یکی علت است و دیگری معلول، هرجور حساب کنیم باید با هم بیایند و غیر از این انتظار نداریم. تعزیه در لغت به معنای سوگواری و عزاداری است و در تعریف عام‌تر به تئاترهای مذهبی که درباره واقع کربلا هستند، گفته می‌شود. نام اصلی تعزیه، شبیه خوانی یا شبیه‌گردانی است، یعنی اینکه افراد اجرا کننده، شبیه و بازی کننده نقش شخصیت‌های اصلی هستند.

 

 همه آنچه باید از تعزیه بدانیم

نکته‌ای که در این میان باید به آن اشاره کرد این است که تعزیه لزوما درباره امام حسین (ع) و واقعه کربلا نیست، نمایشنامه‌های تعزیه درباره موضوعات دینی و حماسی است مثل تعزیه حضرت ابراهیم، تعزیه امامان مختلف و حتی تعزیه خنده‌دار هم داریم.

تعزیه که مجموعه‌ای از رنگ،شعر و موسیقی است؛ بیشتر برای مرگ اولیا و عزیزان از دست رفته اجرا می‌شود. نمایشی مذهبی که خیر و شر در آن مبارزه می‌کنند.

هنری برخاسته از ایران

تعزیه در سال ۲۰۱۰ در میراث فرهنگی و معنوی یونسکو ثبت شده است و با اینکه در نقاط دیگر جهان از جمله جزیره ترینیداد در دریای کارائیب تا جزایر اندونزی اجرا می‌شود، اما تعزیه از ایران برآمده است. سابقه آن به سال‌ها قبل از عاشورا و ورود اسلام به ایران برمی‌گردد که به آن «سووشون‌خوانی» می‌گفتند و نمایش در آتش رفتن سیاوش اجرا می‌شد که وقتی سیاوش، سالم از میان آتش رد می شد، نشانی از بی‌گناهی او بود.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
کارگردان تعزیه را «معین‌البکا» می‌نامند

تعزیه، تئاتر مذهبی است که نمایشنامه آن به صورت شعر است و همراه با موسیقی اجرا می شود بنابراین با تئاتری مذهبی متداول فرق دارد. البته قواعد تئاتر در آن رعایت می‌شود، کارگردان، بازیگر و نمایشنامه دارد و روی صحنه هم اجرا می‌شود، البته لباس، تجهیزات و گریم هم دارد.

به هر اجرای تعزیه، «مجلس» می‌گویند؛ بازیگران آن را «شبیه خوان» می‌نامند، کارگردان تعزیه، «معین البکا» و نویسنده آن «مقتل‌نویس» است. همچنین به نمایشنامه تعزیه، «جُنگ» می‌گویند. تهیه‌کننده تعزیه، «بانی» و مابقی عوامل را هم «عمله تعزیه» می‌نامند.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
بخش‌های مختلف تعزیه را بهتر بشناسید

مجلس یا دستگاه: به هر اجرای کامل یک مجموعه تعزیه می‌گویند. اگر در تعزیه، نقش مثبت با شمشیر شهید شود به آن «مجلس شهادت» می‌گویند که در روز خوانده می‌شود مثل مجلس شهادت امام حسین. اما اگر نقش مثبت با زهر شهید شود به آن «مجلس وفات» می‌گویند که در شب خوانده می‌شود مثل مجلس وفات امام موسی کاظم.

مجلس‌ها هم چند بخش دارند؛

الف. پیش خوانی: همان ورود گروه تعزیه به صحنه است. آن‌ها دسته جمعی درباره شخصیتی که قرار است، تعزیه‌اش را بخوانند، نوحه خوانی می‌کنند. بعد از آن همه به جز کارگردان می‌روند، او هم خلاصه داستان را می‌گوید، دعا می‌کند و می‌رود.

ب. پیش واقعه: قصه‌ای جانبی که با مجلس اصلی در ارتباط است و نهایتا یک ساعت طول می‌کشد. به این داستان جانبی، گوشه هم می‌گویند که نقش مقدمه را دارد مثل گوشه زائر امام رضا در مجلس امام رضا.

ج. واقعه: بدنه اصلی تعزیه که حدودا ۳-۴ ساعتی زمان می‌برد.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
شبیه خوان یا بازیگران: نام دیگر تعزیه شبیه خوانی‌ است، چون بازیگران شبیه شخصیت‌های تاریخی بازی می‌کنند و تاکید دارند شبیه آن‌ها شوند و این، یک نمایش هم شبیه ماجراست. شبیه خوانان در تعزیه به دو گروه عمده تقسیم می‌شوند؛   

-موافق‌خوان یا مظلوم‌خوان: نقش‌های مثبت تعزیه که عموما لباس‌های سبز، مشکی و سفید دارند. از دستگاه دشتی و آواز برای خواندن ابیات استفاده می‌کنند. صوتی‏ خوش و آوازی گیرا هم دارند. به خواندن آن‌ها تحریرخوانی می‌گویند. البته موافق خوان‌ها هم به چند گروه تقسیم می‌شوند؛

الف: امام خوان: کارکشته‌ترین و خوش صداترین شبیه خوان. بازی در این نقش، ‌نهایت بازی یک شبیه خوان و اوج استادی اوست. بازیگر نقش امام معمولا زره به تن نمی‌کند. او باید صورتی متین و زیبا داشته باشد و در زندگی روزمره هم مردم دوستش داشته باشند.

ب. شهادت خوان: موافق خوانی که درپایان مجلس تعزیه توسط اشقیا شهید می‌شود. مجلس تعزیه به نام اوست و مسیر قصه او را دنبال می‌کند.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
ج. بچه خوان: اولین حضور یک شبیه خوان با بازی در نقش بچه‌خوان آغاز می‌شود. با توجه به اینکه معمولا شبیه خوانی، نسل به نسل و پدر به پسر است، بچه خوان‌ها اکثرا فرزند تعزیه خوان‌ها هستند و به آن‌ها نقش‌هایی مثل طفلان مسلم، سکینه یا عبدالله داده می‌شود. بعدا و بعد از سن بلوغ، بسته به نوع صدا، بچه خوان‌ها تبدیل به موافق خوان یا مخالف خوان می‌شوند.

د. حر خوان: شبیه‌خوان خاکستری. نماد این خاکستری بودن و مردد ماندن، حر بن یزید ریاحی از فرماندهان سپاه کوفه است که عاشورا به امام پیوست. رنگ لباس او معمولا نارنجی یا صورتی است.

ه. زنانه‌خوان: در هنرهای نمایش سنتی ایران اعم از تعزیه، روحوضی و… زنان بازی نمی‌کنند و از زن پوش استفاده می‌کنند، این نقش در تعزیه، زنانه‌خوان نام دارد. شبیه‌خوانانی که صدای زیر و ظریف دارند، چادر و برقعی به سر می‌کنند و نقش‌های زنان را بازی می‌کنند مانند حضرت زهرا، حضرت زینب و…

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
-مخالف‌خوان یا اشقیاخوان: نقش‌های منفی تعزیه که عموما لباس‌های سرخ‌ و صورتی می‌پوشند. آن‌ها با نوعی آینده‌بینی دارند، از ظالم بودن خودشان آگاهند و خودشان و بقیه اشقیا را لعنت می‌کنند. صدای زمخت و صورتی گرفته دارند. با پرخاش‌گری که به آن اشتلم‌خوانی می‌گویند حرف می‌زنند و موقع ورودشان به سکو، موسیقی تندی نواخته می‌شود. مخالف خوان‌ها به چند گروه تقسیم می‌شوند؛

الف. شمرخوان: متبحرترین مخالف خوان، شمر خوان است. شبیه خوان شمر از نظر سابقه و کسوت هم تراز با امام خوان در موافق خوان‌هاست. فعال‌ترین شبیه خوان از نظر بازی با شمشیر و خنجر و جست و خیز و پر دیالوگ‌ترین‌ها به خصوص در تعزیه حضرت عباس. او همیشه کلاه خود و زره به تن دارد و محور شرارت است. نقش فعال شمر در تعزیه، برعکس واقعیت تاریخی است چون شمر در کربلا، دور از میدان نبرد بود و تا وقتی کسی زمین نمی‌افتاد به او نزدیک نمی‌شد.

ب. تخت‌خوان: شبیه خوان‌هایی که سن و سالی ازشان گذشته و نمی‌توانند روی سکو حرکت کنند، روی تخت می‌نشینند و می‌خوانند. تخت ‌شین‌ها که اکثرا مخالف خوانند شامل شبیه خوان یزید، ابن زیاد، مامون و…‌ می‌شوند. آن‌ها لباس جنگ به تن نمی‌کنند و دستور می‌دهند.

ج. نعش: سیاهی لشگرند. نمی‌شود به آن‌ها شبیه خوان گفت چون دیالوگی ندارند و فقط در صحنه حاضرند. معمولا نعش‌ها، افراد همان روستا یا از نزدیکان بانی هستند.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
معین البکا یا کارگردان: مسلط‌ترین شبیه‌خوان و پیشکسوتی که مجالس تعزیه و دیگر شبیه خوانان را به خوبی می‌شناسد. معین البکا براساس محل برگزاری، نوع و فضای تعزیه، شبیه خوان‌ها را دعوت به همکاری می‌کند. او وظیفه تقسیم نقش‌ها را دارد و باید با شبیه خوان‌ها تمرین کند. معمولا هم بازی نمی‌کند. در گوشه‌ای می‌نشیند تا اگرکسی دیالوگ‌هایش را فراموش کرد به کمکش برود. معین البکا، علاوه بر بازیگران، جامه‌دار (مسئول لباس) و گریمورهم می‌آورد که به آن‌ها «عمله تعزیه» می‌گویند.

نسخه یا فیلمنامه: کل مکتوبات تعزیه را نسخه می‌گویند. متن تعزیه‌ها هم مسجع و شعر است. بیشتر اشعار نسخه‌ها هم از نوع مثنوی‌اند و علمی نیستند. به نویسنده اشعار، مقتل‌نویس می‌گویند. خود نسخه‌ها هم بخش‌ها و نام‌های گوناگونی دارند؛

الف. جُنگ: نمایشنامه کل یک مراسم تعزیه را جنگ می‌نامند، یک کتابچه کوچک با ابعادی نصف یک دفتر مشق است. در انتهای هر جنگ، تعداد بازیگران هر مجلس و وسایل مورد نیاز آن نوشته می‌شود. جنگ در حقیقت دفترچه‌ای قدیمی است که در اختیار کارگردان یا معین البکا قرار می‌گیرد.

ب. فرد: دفترچه‌ای با ابعاد حدود ۱۵ در ۵ سانتی‌متر که به راحتی در دست جا می‌شود. در این دفترچه‌ها، دیالوگ‌های هر شبیه خوان نوشته شده است. در این نسخه‌ها قسمت‌هایی که شبیه خوان‌ها باید سکوت کنند، خط کشیده شده است.

ج. کتاب تعزیه: دفترچه‌ای که چیدمان و ترتیب و تأخر دیالوگ‌گویی را معلوم می‌کند. به این نحو که زیر اسم هر شبیه خوان، اولین کلمه مصراعی که باید بخواند دیده می‌شود. ترتیب اسامی هم ترتیب خواندن آن‌ها را مشخص می‌کند. البته شبیه خوان‌ها همراه معین البکا شب قبل از اجرا دورهم جمع می‌شوند و مدام دوره خوانی می‌کنند.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 

موسیقی: گروهی ۷ نفره که طبل، دهل، سنج، سرنا و شیپور می‌زنند. این گروه با اجرایشان تلاش می‌کنند، فضای صحنه را عوض کنند. هر وسیله در زمان خاصی نواخته می‌شود مثلا طبل، موقع ورود افراد و سنج هم ضربات شمشیر در میدان جنگ را همراهی می‌کند. این موسیقی هیچ وقت همراه با آواز و خواندن شبیه خوان‌ها همراه نمی‌شود. هر کدام از شبیه خوان‌ها هم دستگاه آوازی خاصی دارند مثلا امام خوان در دستگاه پنجگاه و رهاوی می‌خواند. شبیه خوان عباس در چهارگاه می‌خواند. مخالف خوان‌ها، سه‌گاه می‌خوانند حتی بازیگر نقش عبدالله فرزند امام حسین (ع) در گوشه راک می‌خواند که برای همین این گوشه به راک عبدالله معروف شده است.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
آموزش تعزیه

تعزیه مثل خیلی از هنرهای بومی این کشور، چندان آموزش کلاسیک ندارد. تعزیه‌خوان‌ها معتقدند این هنر را باید مرحله به مرحله یاد گرفت و با سرکلاس نشستن نمی‌شود، تعزیه‌خوان شد. اما تعزیه خوانی مثل تئاتر و سینما احتیاج به استعداد بازیگری و البته حافظه خوب برای حفظ کردن دیالوگ‌ها دارد. تعزیه خوان نباید خجالتی باشد و بتواند راحت داد و فریاد کند.

برای تعزیه‌خوان شدن به روش سنتی باید از کودکی مراحل را طی کرد؛ اول «بچه خوانی» است یعنی بازی در نقش طفلان مسلم. بعد در نوجوانی، قاسم خوانی می‌کنند که همان بازی در نقش قاسم است. در این مرحله چون صدا بالغ می‌شود،آنها که صدای کلفت تری دارند وارد جمع منفی خوان‌ها می‌شوند و آنها که صدای بهتری دارند نقش‌های مثبت را بازی می‌کنند. اگر هم صدای تعزیه‌خوان، زیر باشد نقش زن به او می‌دهند (درتعزیه، زنان بازی نمی‌کنند).

در پایان اینکه تعزیه خوانی صیر وحوصله زیادی می‌خواهد.


گفت و گو با فریبرز لاچینی پس از سال ها سکوت


هفته نامه صدا – رضا نامجو: فریبرز لاچینی در میان موسیقی دانان و موسیقی نوازان ایرانی، – دست کم آن طور که ما می دانیم – تنها فردی است که هنوز هم آثارش در دنیا خریدار دارد و ناشر کارهای بتهوون و دیگر بزرگان موسیقی از جمله واگنر و ارف و دیگران، خواهانِ آثارش هستند. او در ایران بیشتر با مجموعه آلبوم های «پاییز طلایی» شناخته شده است؛ اما یک سه گانه با نام «مرثیه» هم دارد. آن طور که در بیوگرافی های منتشر شده از او وجود دارد، به این موضوع اشاره شده است که «مستندسازی و علمی کردن بیش از هزار قطعه پاپ و فولکلور ایران در مجموعه بوی دیروز را انجام داده است.»

«فریبرز لاچینی» سوم شهریور ۱۳۲۸ هجری شمسی به دنیا آمده است و از ۱۰ سالگی وارد هنرستان عالی موسیقی شده است. در کودکی با کانون پرورش در زمینه موسیقی همکاری کرد و در آغاز جوانی بیش از صد قطعه برای خوانندگان پاپ آن دوره ساخت تا به «فریبرز لاچینی» تبدیل شد که آن زمان نامش را در کنار خوانندگان معروف آن روزها می دیدند.

کار حرفه ای خود را با نوشتن موسیقی برای کودکان، با خلق اثر به یادماندنی «آواز فصل ها» و «رنگ ها»، در سن ۱۸ سالگی شروع کرد و مهم تر از آن، موسیقی آغازین برنامه کودک تلویزیون ایران که سال ها پخش می شد،ساخته او بود. ساز تخصصی لاچینی پیانو است و وقتی به کارنامه او نگاه می کنید، در می یابید او دستی گران بر آتش موسیقی فیلم داشته است. به علاوه آهنگسازی قطعا ماندگاری از موسیقی پاپ ایران از جمله «گل گلدون من»، «سیب»، «آوازهای سرزمین خورشید» (یکی از موفق ترین آلبوم هایی که با صدای زنده یاد محمد نوری منتشر شده) را هم او انجام داده.

 

گفت و گو با فریبرز لاچینی پس از سال ها سکوت

لاچینی چنان در عرصه موسیقی خوش درخشید که کمپانی آلمانی (ناشر آثار موسیقی) به نام اسکات موزیک (Schot Music) با سابقه درخشان ۲۷۰ ساله در نشر موسیقی کلاسیک، برای همکاری از او دعوت کرد و نشر کلیه آثار فریبرز لاچینی را در سطح گسترده و جهانی در برنامه کاری خود قرار داد. این همان کمپانی است که گفته شد در این ۲۷۰ سال آثار افرادی چون بتهوون را منتشر کرده است. به بهانه سالروز تولد این آهنگساز نامدار ایرانی (سوم شهریور، ماه) با او گفتگویی انجام داده ایم.

در سال های گذشته آقای چشم آذر به عنوان یکی از شناخته شده ترین موزیسین های ایرانی بعد از سال ها به صحنه بازگشتند و کنسرت های خود را برگزار کردند. سوال اینجاست که چرا شما در این زمینه اقدام نمی کنید؟ به نظر می رسد خیلی ها معتقدند تولید آلبوم در ایران ضررده است و بهتر است بیشتر در حوزه اجرا کار خودشان را پیگیری کنند؟!

– اتفاقا همین چند وقت پیش بود که در کنسرت آقای حامی دعوت شده بودم و چند قطعه را هم اجرا کردم. با یک تهیه کننده هم در این زمینه صحبت کرده ام و بناست در ادامه این مسئله را پیگیری کنیم. بحث بر سر این است که بیشتر صحبت بر سر محدودیت های مالی است که البته امیدوارم برطرف شود. البته یک کار هم در حوزه ساز پیانو و حرکات موزون داشتم که اعلام کردند تا اطلاع ثانوی اجرای این طرح قدغن است و نمی شود رویش حساب کرد. حالا فرض کنید کنسرت بگذاریم؟ واقعا چند نفر در ایران هستند که حاضرند موسیقی بدون کلام را بشنوند.

اگر بخواهید مجموعه ای از آثار مورد توجه مردم قرار گرفته را به روی صحنه ببرید باز هم مورد استقبال قرار نمی گیرد؟

– خب باز فرض کنیم اولین اجرای ما خوب باشد و بخواهیم در اجراهای بعدی از نوازنده های مطرح استفاده کنیم. به نظرتان در خوشبینانه ترین حالت ممکن نیمی از تالار وحدت پر می شود؟ آن هم برای موسیقی بی کلام؟! احتمالا باید سراغ سالن های کوچک مثل نیاوران بروم. من خیلی به این اتفاق خوشبین نیستم. تهیه کننده و سرمایه گذار انتظار دارد هزینه ای که تقبل کرده برگردد. من هم به آنها حق می دهم. البته مدتی است بحث هایی در این زمینه مطرح شده و طرح هایی ارائه شد که بعضی از آنها اصلاحیه خورده و امیدوارم تا یک ماه و نیم دیگر تکلیف این موضوع روشن شود.

 

در نهایت این احتمال وجود دارد که به روی صحنه بروم. نوازنده ها و آهنگسازان دل خوشی از کپی رایت ندارند و اگر بنا باشد چشم انتظار اتفاق باشند بیشتر در زمینه کنسرت، حضور در تیتراژ یک سریال یا فیلم باید آن را جستجو کنند. در بسیاری از موارد هم که این امکان ها بیشتر برای خواننده ها وجود دارد. حالا سوال اینجاست که تکلیف نوازنده ها چیست؟ اجازه ندارم اسمی از کس خاصی را بیاورم ولی نوازندگان بسیاری را می شناسم که در وضعیت بدی در حال گذران زندگی هستند.

 

باز هم می گویم این وضعیت مختص به ایران نیست. البته در ایران کمی وضع سخت تر است اما در آن طرف۶ دنیا هم بسیاری از نوازندگان درجه یک در مترو ساز می زنند. به نظرم سیستم تغییر کرده دهه هفتادی ها موسیقی دیگری را می خواهند. خب حق هم دارند. یک زمانی آقای لشگری و عارف و ویگن کار می کردند، این نسل زانیار و سیروان خسروی را می خواهند. بیشتر مخاطبان شان هم زیر ۳۰ سال سن دارند. در آن طرف دنیا هم البته شرایط همین طور است. به همین دلایل است که ترجیح می دهم کارهای خودم را ادامه دهم.

 

گفت و گو با فریبرز لاچینی پس از سال ها سکوت

افرادی که علاقه مند به پیگیری کارهای شما هستند هنوز گل گلدون، سیب و بسیاری از کارهای دیگرتان در خاطرشان هست. مجموعه ای از قطعاتی که پیش از انقلاب منتشر شد از آثار ماندگار شماست. بسیاری از افراد هم شما را با آلبوم بی کلام «پاییز طلایی» که بعدا سری دوم، سوم و چهارمش منتشر شد به یاد می آورند. سوال اینجاست که با وجود اطلاع از علاقه بخش زیادی از مردم به کارهای با کلام و خواننده چطور ریسک انتشار آلبوم های بی کلام را به جان خریدید؟ از سوی دیگر چرا دیگر خبری از همان کارهای بی کلام هم نیست؟

– همانطور که شما اشاره کردید پیش از انقلاب با بسیاری از خوانندگان مطرح آن سال ها آثاری را منتشر کردم که خوشبختانه جای خودشان را در حافظه شنیداری مردم پیدا کردند. مسئله این است که سال هاست در بسیاری از کشورهای دنیا موسیقی و سینما ورشکسته هستند. خود شما بگویید فروش سی دی در سال گذشته در بازار موسیقی چطور بوده است؟ من نمی گویم مسئله محدود به بازار موسیقی ایران است؛ این وضعیت در تمام کشورهای دنیا به وجود آمده.

 

مشکل اصلی ما بیشتر به چالش هایی مربوط می شود که در حوزه کپی رایت با آن مواجه هستیم. البته این مسئله مختص به ایران نیست. به محض انتشار یک اثر روی سایت شخصی من که برای فروش گذاشته شده آن را کپی می کنند و می فروشند. امروز می شود گفت سایت من ورشکسته شده است و به زودی بسته خواهد شد.

سوال من البته به عقبت تر بر می گردد. شما وقتی بعد از مهاجرت تان به ایران بازگشتید، ترجیح دادید بیشتر در زمینه موسیقی بی کلام کار کنید؛ چرا؟

– من نزدیک بیست سال است که دیگر در حوزه موسیقی با کلام کار نمی کنم. کاری هم که با صدای آقای غلامعلی و آهنگسازی من منتشر شده مربوط به موسیقی فیلم بود. الان هم البته نسل جوانی آمده که خیلی خوب کار می کند و طرفداران خودش را دارد. مخاطبان آنها بیشترشان جوان های دهه هفتادی هستند. من ترجیح دادم در این سال ها بیشتر در حوزه کتاب کار کنم. در این زمینه با ناشری که کتاب های پیانو را منتشر می کند همکاری می کنم. این کتاب ها در تمام دنیا چاپ شده اند و فروش خودشان را هم دارند. حجم این آثار حالا دیگر نزدیک به ۶۰۰ کتاب را شامل می شود.

کار کردن در این زمینه برای تان آورده مالی دارد؟

– راستش نه آنطور که باید. من بعد از تحمل سختی های زیاد برای نوشتن یک کتاب آن را برای فروش روی سایت می گذارم اما عده ای هستند که چند نسخه از آن را می خرند و بعد به طور همزمان آن را در اینترنت پخش می کنند. این کار برای من هیچ درآمد مالی ندارد. می شود گفت به نسبت زمانی که روی شان می گذارم حتی خرج شان را هم در نمی آورند. الان وضعیت طوری است که حتی دستمزد نیروهایی که برای این سایت کار می کنند را هم نمی توانم بپردازم.

 

احتمالا تا یک ماه دیگر این پایگاه هم برای همیشه تعطیل خواهد شد. کپی کردن، مشکل اصلی ماست. مردم هم البته عادت کردند و نمی شود از آنها انتظار دیگری داشت. در حوزه های دیگ رهم همینطور است. بهترین فیلم هایی که در اکران هستند در اینترنت می شود آنها را کپی کرد. البته وضع خواننده ها کمی متفاوت است چون آنها کنسرت برگزار می کنند و می توانند از آن مسیر درآمدی کسب کنند. در مورد آهنگساز، نویسنده و … اما فکر می کنم وضع سختی است.

با وجود همه این سختی ها دلیل این که تاکنون نزدیک به ۶۰۰ کتاب در زمینه پیانو منتشر کرده اید چیست؟

– قبل از پاسخ به این سوال بد نیست بدانید بر اساس برآوردهایی که در دنیا انجام شده بود من اولین کسی هستم که در زمینه کتاب های موسیقی این تعداد اثر را نوشته ام. قابلیت این کتاب ها قابل اجرا بودن شان برای همه نوازنده ها در سراسر دنیاست. ببینید از نظر من کار کردن در حوزه مکتوب و نوشتن کتاب هایی در زمینه موسیقی تاثیر به مراتب بیشتری در مقایسه با انتشار آلبوم و یا حتی به روی صحنه بردن کنسرت دارد.

 

شما می دانید کسانی که می توانند از این آثار استفاده کنند با اختلاف معناداری بیش از کسانی است که می توانند به موسیقی شما گوش دهند. به همین خاطر هم هست که من مدت هاست تصمیم گرفته ام بیشتر فرصتم را در همین زمینه صرف کنم و از این کار لذت می برم. در حوزه کپی رایت وضعیت در خارج از ایران کمی بهتر از داخل است. آنجا برای انتشار یک اثر بین ۳ تا ۷ هزار دلار عنوان مولف می گیرید.

 

گفت و گو با فریبرز لاچینی پس از سال ها سکوت

وجه تمایز کتاب شما با سایر کتاب های آموزش نت و ملودی در کجاست؟

– در زمینه انتشار این کتاب ها کار ویژه ای انجام داده ام. این آثار از طریق سایت خودم قابل عرضه هستند. شیوه خاصی را برای آموزش یک آهنگ در نظر گرفته ام به این صورت که آن ملودی را در چند ورژن ساده، متوسط و سخت ارائه داده ام اما اتفاق جالب و عجیب این است که عزیزانی که کتاب را از روی سایت بر می دارند در جاهای دیگر هم پخشش می کنند و برخی از این افراد هم علاوه بر این که در محتوای کتاب دست می برند، آن را به اسم خودشان منتشر می کنند.

بعد از حادثه تلخی که دو سال پیش اتفاق افتاد، مشکلات جسمی تان مرتفع شد؟ منظورم همان آتش سوزی منزل تان است؟

– خوشبختانه بله. یک سوختگی سطحی بود که آسیب جسمی جدی در پی نداشت.

در کارنامه حرفه ای شما موسیقی فیلم نقش پررنگی دارد. از دیگران هم شنیده ام مراجعات زیادی به شما می شد تا در یک بازه محدود روی موسیقی فیلم های زیادی کار کنید. چرا سال هاست دیگر به سراغ این تجربه نمی روید؟

– الان همه چیز نسبت به گذشته تغییرات فراوانی کرده است. هنرپیشه ای که دوست دارد در یک فیلم بازی کند (که ممکن است بازیگر بدی هم نباشد) پول می دهد تا به او نقش بدهند و معروف شود. کسانی هستند که پول می دهند تا بتوانند فیلم بسازند. کسانی هستند که حاضرند پول بدهند تیتراژ یک سریال را بخوانند.

 

خلاصه در حال حاضر درآمدی در کار نیست و طبیعی است که نمی شود کار کرد. البته هنوز در حوزه خوانندگی سفارش هایی در کار است اما چون در حوزه تخصصی من نیست ترجیح می دهم درباره اش صحبت نکنم. البته من حق را به کارگردان ها و عوامل سازنده می دهم چون آنقدر هزینه ها بالا رفته که دیگر برای آنها صرف نمی کند به سراغ کسانی بروند که در حوزه موسیقی فیلم کارنامه قابل دفاعی دارند.

درباره انتشار آلبوم فرض کنید شما می خواهید تجربه ای را پشت سر بگذارید. خب دست کم باید ۵۰ میلیون تومان هزینه کنید و بعد آن را ارائه دهید. سرمایه گذار و تهیه کننده هم حاضر نیست بیاید و در این مسیر سهیم شود. سوای این بحث، کار شما تا منتشر می شود می بینید همه سایت ها کپی کرده اند و دیگر کسی حاضر نیست آلبوم تان را بخرد. خواننده ها البته کمی دست شان بازتر است اما آنها هم برای گذران زندگی و تامین هزینه ها فقط می توانند روی کنسرت حساب باز کنند.

 

در روزگاری زندگی می کنیم که کامپیوتر جای رادیو و گرامافون را گرفته. دیگر شما نمی بینید کسی برای تهیه کتاب مورد علاقه اش در کتابخانه یا کتابفروشی حاضر شود و بعد از ورق زدن کتاب، اگر باب طبعش بود برای خریدنش اقدام کند. فضای مجازی این مسائل را تحت تاثیر خودش قرار داده است.

این گفتگو به بهانه تولد شما صورت گرفت و بنا داشتیم فضایی فراهم شود برای مرور خاطره ها و تاثیری که شما در حوزه موسیقی پاپ گذاشتید، اما ظاهرا بحثی آسیب شناسانه در گرفت و تلخی این مفاهیم هم روی اصل گفتگو سایه انداخت. موافقید کمی از این فضا فاصله بگیریم؟

– من با تعبیر تلخ موافق نیستم. اینها واقعیت هایی است که باید باورشان کنیم. انسان در یک محدوده سنی کاملا مشخص فرصت دارد. در حوزه موسیقی که موضوع بحث ماست شرایط به گونه ای است که اگر شما به این واقعیت برسید و با آن کنار بیاید هم پربارتر می شوید و هم راحت تر روزگار می گذرانید. امروز یک جوان دهه هفتادی موسیقی من را درک نمی کند و دنبال موسیقی هایی است که حالا مد هستند. در اینجا درصدد این نیستم که بگویم کدام یک از این آثار خوب هستند و کدام بد. اصلا بحث خوب و بد بودن نیست. باید واقعیت را بپذیریم. بنابراین باز هم تکرار می کنم موضوع تلخ نیست، واقعیتی است که همگی باید باورش کنیم.

 

گفت و گو با فریبرز لاچینی پس از سال ها سکوت

با این وجود اگر خاطره ای در ذهن دارید نقل کنید تا فضا کمی شیرین تر شود..

– اول این را بگویم که وقتی بنا شد گفتگو را انجام بدهیم گفتم کامپیوترهای دفتر کارم با مشکل مواجه شده اند و الان بیشتر ذهنم درگیر آن است؛ اما حالا که اصرار می کنید بگذارید کمی فکر کنم و ببینم چه چیزی به یادم می آید..

بله فکر کنید..

– یادم آمد! سال ها پیش ما در طبقه بالای استودیویی بودیم و در طبقه پایین داشتند افکت های یک فیلم اکشن را ضبط می کردند. سروصداها آنقدر ادامه پیدا کرد که رفتم پایین تا بگویم ملاحظه کنید. ناگهان با صحنه جالبی مواجه شدم و دیدم آنچه فکر می کردم افکت است، یک دعوای واقعی از آب درآمد. تهیه کننده و کارگردان و بازیگر به جان هم افتاده بودند. احتمالا بندگان خدا درگیر مشکلات مالی بودند. خلاصه این که من فکر می کردم صدا از افکت است اما دوستان واقعا به جان هم افتاده بودند. خوب است مردم پشت صحنه را نمی بینند و فقط آنچه جلوی دوربین است مقابل چشمان شان صف آرایی می کند.

در پایان می خواهم برای مان از دلمشغولی های این روزهای تان بگویید. منظورم کاری است که از جان و دل انجامش بدهید؟! اصلا چنین دلمشغولی دارید؟

– بله. اتفاقا یک تجربه خیلی خوب دارم که دوست دارم درباره اش بگویم. امروز بیشتر فعالیت های من که دلمشغولی اصلی ام را هم به خود اختصاص داده کار در حوزه موسیقی کودکان ۳ تا ۶ سال است. درگیری هایی که باعث شده بسیاری از روزها برای این منظور با کودکان در زمینه موسیقی کار کنم. این بچه ها فوق العاده اند و نبوغ عجیب و غریبی دارند. با توجه به این که در حوزه موسیقی نماینده خاورمیانه یونسکو هستم استعدادهای موجود در میان این بچه ها را به کشورهای مختلف معرفی می کنم.

 

بچه هایی که علاقه مند هستند، می روند و موسیقی شان را ادامه می دهند اما در ابتدا کارهای بیسیک را زیر نظر خودم انجام می دهم. خیلی از آنها از راه های دور و از شهرستان ها سر کلاس می آیند. تمام دلخوشی ام این است که این بچه ها مسیرشان را ادامه می دهند و جلوتر می روند.

 

در این چند سال تمام وقتم را برای آموزش کودکان گذاشتم و صادقانه می گویم این شیرین ترین کاری است که انجام می دهم و از آن لذت می برم. امیدوارم بسیاری از آنها مسیرشان را ادامه بدهند و موزیسین های موفقی بشوند. دوست دارم تمام آنچه را آموخته ام به استعدادهای این آب و خاک منتقل کنم. نمونه کارهایی که بچه ها انجام می دهند از تشخیص نت گرفته تا پیشرفت شان در سلفژ و … را در سایت شخصی ام و فضای مجازی گذاشته ام. می توانید به آنجا سری بزنید و ببینید چه استعدادهایی هستند.

 

البته صحبت بر سر این نیست که من آنها را به اینجا رسانده ام. موضوع اصلی وجود چنین استعدادهایی است، از جان و دلم برای شان وقت می گذارم و مطمئنم در آینده خیلی از آنها موزیسین های بسیار بسیار مهمی خواهند شد. این بزرگ ترین یادگاری است که از خودم بر جای می گذارم. این که درخواست ساختمان داشته باشم ثروت فراوان را می خواهم چه کار کنم؟


نویسندگان بزرگ به چه موسیقی هایی علاقه‌مند بودند؟


روزنامه هفت صبح:

گابریل گارسیا مارکز


گابریل گارسیا مارکز رمان نویس، روزنامه نگار، ناشر و فعال سیاسی کلمبیایی بود که در سال ۱۹۸۲ برنده جایزه نوبل ادبیات شد. او را بیش از سایر آثارش به خاطر رمان «صد سال تنهایی» می شناسند که یکی از پرفروش ترین کتاب های جهان به شمار می رود.

 

 نویسندگان بزرگ جهان به چه موسیقی هایی علاقه مند بودند؟

او در بوگاتا، پایتخت کلمبیا به مدرسه رفت و خیلی زود به نوشتن روی آورد. مارکز از سال های جوانی به روزنامه نگاری پرداخت و در کنار گزارش های واقعی، نخستین داستان های کوتاه خود را منتشر کرد. گارسیا مارکز یکی از نویسندگان پیشگام رئالیسم جادویی است. او در سال ۱۹۷۲ سفری به اسپانیا داشت تا دیکتاتوری فرانکو را از نزدیک درک کند. حاصل این تجربه، رمان «پاییز پدرسالار» بود. مارکز به راستی عاشق موسیقی بود. او که شیفته همه نوع موسیقی از موسیقی تجاری گرفته تا کنسرتوهای بلایارتوک بود، می گوید: «پای هر نوع موسیقی در میان باشد، قلم از نوشتن باز می ماند.»

مارکز خود را در زمینه موسیقی صاحب نظر می دانست و عقیده داشت شاعران و نویسندگانی که فاقد دانش موسیقی هستند یا دست کم به موسیقی عشق نمی ورزند، درکی از هنر ندارند. او هنگام نوشتن رمان «پاییز پدرسالار» به موسیقی کنسرتو شماره سه بلابارتوک، آهنگساز و موسیقی دان مجار گوش می داد. همانطور که لا به لای نوشته های کتاب، نوای این موسیقی به گوش می رسد، او خود به این نکته مهم اشاره می کند که از موسیقی برای نوشتن رمان های جاودانه اش الهام گرفته است: «در کلمبیا نوعی از موسیقی موسوم به وایه ناتو وجود دارد که با گذشت زمان گسترش یافت و به موسیقی محبوب ملی تبدیل شد. شاید برای شما باعث شگفتی باشد اگر بگویم طرح و اندیشه کتاب «صد سال تنهایی» خود را از وایه ناتو گرفته ام.»

مارکز بزرگ ترین بیان موسیقایی نسل خود را آثار «پرس پرادو» می داند. او دلبسته و شیفته موسیقی بود و این عشق را در دل آثار خود زنده نگه داشته است.

 


میلان کوندرا


میلان کوندرا نویسنده اهل چک، از سال ۱۹۷۵ به فرانسه تبعید شد و نهایتا به تابعیت این کشور درآمد. قبل از انقلاب ۱۹۸۹، حکومت کمونیستی کتاب های او را در چک ممنوع کرده بود. میلان کوندرا تاکنون چندین بار نامزد دریافت جایزه نوبل ادبیات بوده است.

 

 نویسندگان بزرگ جهان به چه موسیقی هایی علاقه مند بودند؟

او ترجیح می دهد به دور از هیاهوی شهرت زندگی کند و کمتر با رسانه ها گفت و گو می کند. پدرش، لودویک کوندرا، نوازنده پیانو و شاگرد لئوش یاناچک بود و ریاست آکادمی موسیقی برنو را برعهده داشت. علاقه کوندرا به موسیقی در بسیاری از آثار او به ویژه رمان شوخی پیداست. لودویک، شخصیت این رمان، دانشجوی جوانی است که به دلیل مسخره کردن ارزش های نظام حاکم، از دانشگاه و حزب بیرون انداخته می شود. در حقیقت، زندگی و درگیری های لودویک، تجربه نسل رمان نویس و همچنین، تجربه گروهی از مردم چکسلواکی را در حکومت توتالیتر بازگو می کند.

او در سال ۱۹۴۸ تحصیل خود را در رشته ادبیات و زیبایی شناسی در دانشگاه چارلز در پراگ شروع کرد. میلان کوندرا، نوزاندگی پیانو را از پدرش آموخت و بعدها به تحصیل در باب موسیقی شناسی و ترکیب موسیقی پرداخت. تاثیرات موسیقی و موزیک جاری در متن را می توان به وضوح در آثارش دید.

او می گوید موسیقی در پیچیده ترین شکل خود، همچون یک زبان است. موسیقی، روزنه هایی در تن باز می کند که روح می تواند برای رسیدن به صفای یکرنگی از آنها بیرون آید.

کوندرا از ترکیب موسیقی برای توصیف زندگی فرد استفاده می کند. کوندرا اغلب به موضوعات موسیقی علاقه مند است و به نقل از لئوش یاناچک و باتوک، همواره موسیقی محلی چک را تجزیه و تحلیل می کرد. علاوه بر این، به عنوان مثال، در شوخی، او گزیده های موسیقی را به متن متصل می کند، یا از شوئنبرگ صحبت می کند. فضای رمان های کوندرا، فضایی آزاد، شفاف، آکنده از تخیل و خلاقیت، سرشار از صدها حقیقت نسبی متضاد و ناهمگون است. میلان کوندرا دوست دارد رمان هایش همچون سمفونی باشند و درون مایه های وجودی انسان را به ترنم درآورند. بهترین رمان های او را می توان نوعی «سمفونی هستی» نامید و زیبایی و بی کرانگی هنر رمان را در آن ها ستود.

 


هاروکی موراکامی


آثار هاروکی موراکامی، این نویسنده برجسته ژاپنی، تم تنهایی دارند. او در سال ۱۹۶۸ به دانشگاه هنرهای نمایشی واسدا رفت. به گفته خودش در آوریل ۱۹۷۸ هنگام تماشای مسابقه بیسبال، ایده اولین کتابش، «به آواز باد گوش بسپار » به ذهنش رسید. انتشار این اثر برایش جایزه نویسنده جدید گونوزو را به همراه داشت.

 

 نویسندگان بزرگ جهان به چه موسیقی هایی علاقه مند بودند؟

در سال ۱۹۸۰ رمان پینبال، اولین قسمت از سه گانه «موش صحرایی» را منتشر کرد و در سال ۱۹۸۱ پس از فروش کلوب جازش، نویسندگی را پیشه حرفه ای خود ساخت. در سال ۱۹۸۲، رمان «تعقیب گوسفند وحشی» از منتشر شد که در همان سال جایزه ادبی نوما را دریافت کرد.

در سال ۱۹۸۵، کتاب «سرزمین عجایب و پایان جهان» را منتشر کرد که جایزه «جونیچی» را گرفت. در سال ۱۹۹۱ در دانشگاه پرینستون و دو سال بعد از هاوارد تفت به تدریس پرداخت و در سال ۱۹۹۶ جایزه «یومیوری» را از آن خود کرد. موراکامی از ابتدا به موسیقی کلاسیک، جاز و راک بسیار علاقه داشت. در رمان «کافکا در کرانه» به «ارکستر سه نفره آرشیدوکِ» بتهوون گوش می سپارد و او را از ته دل تحسین می کند.

در کتاب «گربه های آدمخوار»، به آهنگ «قلب نازنین» هنری مانچینی، از آهنگسازان و رهبران ارکستر مشهور ایتالیایی اشاره می کند و در همین کتاب از جاز شادمانه بابی هکت، جک تی گاردن و بنی گودمن می گوید. راک هم در فضای کتاب «از دو که حرف می زنم از چه حرف می زنم»، با خواننده همراه می شود: «گاهی حین دویدن به موسیقی جاز گوش می دهم ولی اغلب راک را ترجیح می دهم چون کوبش سازها در آن بهترین مکمل برای ریتم گام ها در دویدن است. از میان گروه های راک هم بیشتر خواهان شنیدن آهنگ های ردهات چیلی پپرز، گوریلاز، بک و چند گروه قدیمی تر از جمله کریدنس کلیر واتر ریوایول و بیچ بویز هستم.» ناگفته پیداست که صدای موسیقی کلاسیک، جایز و راک در آثار موراکامی پیوسته از لا به لای نوشته هایش به گوش می رسد.

 


مارسل پروست


مارسل پروست نویسنده و مقاله نویس فرانسوی به دلیل نگارش اثر عظیمش با عنوان «در جست و جوی زمان از دست رفته»، یکی از بزرگ ترین نویسندگان تاریخ ادبیات قلمداد می شود. پدرش آدرین پروست، پزشکی سرشناس بود و مادرش ژن وی، زنی فرهیخته و علاقه مند به هنر و ادبیات.

 

 نویسندگان بزرگ جهان به چه موسیقی هایی علاقه مند بودند؟

در سال ۱۸۹۴ رفت و آمد هرچه بیشتر پروست به محافل اشرافی فوربور سن ژرمن، محله اشراف پاریس آغاز شد و تدارک لیسانس ادبیات در سوربن با درس خصوصی نزد دارلو فراهم گشت. در سال ۱۸۹۶ رمان بی اعتنا و کتاب خوشی ها و روزهای او با مقدمه آناتول فرانس و تصاویر مادلن لومر منتشر شد.

چندی پس از آغاز نگارش اثر عظیمش، جایزه ادبی گنکور به «در سایه دوشیزگان شکوفا» تعلق گرفت و پروست ناگهان معروف شد. او و رنالدو آن، موسیقی دان جوان ونزوئلایی، دوست نزدیکش بسیار در اپراها و سالن ها حضور می یافتند. برای نخستین بار با سونات در دومینور برای پیانو و ویلن اثر سن سان آشنا شد که در رمانش به صورت سونات ونتوی درآمد. رنالدو آن از افرادی بود که بر زندگی پروست تاثیر قابل توجهی گذاشت.

پروست عاشق موسیقی بود و تا جنگ جهانی اول قصد کرده بود تا حد ممکن و به کمک دستگاهی سخت و آزاردهنده، آثار واگنر را در خانه اش و به تنهایی گوش کند. در دوره جنگ یا حتی تا حدود سال ۱۹۲۰ در چند وهله و همیشه در دل شب، کوارتت کاپه را به خانه خود در آپارتمان خلوت بولوار دسمان فرا می خواند تا کوارتت های آخر بتهوون را بشنود.

شیفتگی او را نسبت به موسیقی می توان در رمان مشهورش به وضوح دید: «نخستین نت های سمفونی پنجم بتهوون، از تقدیری که در خانه ما را می زند چیزهایی می گوید که هیچ تصویر ذهنی دیگری نمی تواند بیان کند. به شخصه فکر می کنم آن چه را که قطعه انترمتزو ۶۴ اثر بِرامس در باب حیرت به ما نشان می دهد، هرگز هیچ فیلسوفی نتوانسته بگوید. در قطعاتی از موسیقی باخ هم تمامی انرژی پیدایش جهان به عنوان قسمتی از دلایل یگانگی خداوند جریان دارند.»

 


رومن رولان


رومن رولان، نویسنده فرانسوی در سال ۱۸۶۶ در خانواده ای مرفه به دنیا آمد. در ۱۴ سالگی به همراه خانواده اش برای تحصیل راهی پاریس شد، در نوجوانی با افکار باروخ اسپینوزا آشنا شد و لئو تولستوی را کشف کرد. در سال ۱۸۸۹ در رشته تاریخ ادامه تحصیل داد و در ۱۸۹۵ به رم رفت و در رشته هنر دکترا گرفت. رساله دکترای او در مورد تاریخ اپرای اروپا پیش از ژان باتیست لولی و الساندرو اسکارلتی است.

 

 نویسندگان بزرگ جهان به چه موسیقی هایی علاقه مند بودند؟

پس از اخذ دکترا، سه سال در مدرسه عالی به تدریس تاریخ هنر اشتغال داشت و از آن پس دوره ای کوتاه در دانشگاه سوربن تاریخ موسیقی تدریس کرد. سپس در سال ۱۹۱۲ به نوشتن روی آورد و طی هشت سال تا ۱۹۰۴ رمان ۱۰ جلدی ژان کریستف را به رشته تحریر درآورد.

رومن رولان، در سال ۱۹۱۰ مفتخر به دریافت نشان لژیون دونور شد و در سال ۱۰۱۳ جایزه بزرگ آکادمی فرانسه را به دست آورد. در سال ۱۹۱۶ نیز به جایزه ادبی نوبل دست یافت.

او عاشق موسیقی و آهنگ های بتهوون بود. از جمله آثار او می توان به زندگی بتهوون اشاره نمود. «ژان کریستف»، رمانی موزیکال است؛ به طوری که مخاط غرق در آن شده و فقط به موسیقی گوش می سپارد. ژان کریستف، موسیقیدان آلمانی که پس از درگیری با پلیس مجبور به ترک کشور می شود، به فرانسه مهاجرت می کند.

زندگی ژان کریستف تا حد زیادی به زندگی و اندیشه های بتهوون، موتسارت و واگنر شباهت دارد. در کتاب «موسیقی دانان دیروز و امروز»، از اثار رولان در مورد تاریخ مسویقی، او موسیقی را آواز قرون و گل تاریخ می خواند.
رویای رومن رولان این بود که زندگی اش را وقت موسیقی کند. اصلا نمی توانست از آن بگذرد. عاشقش بود و می خواست هر لحظه از زندگی اش را به آن اختصاص دهد. از این رو نوای موسیقی همواره لا به لای نوشته هایش موج می زند.

 


کازو ایشی گورو


کازو ایشی گورو، نویسنده انگلیس ژاپنی تبار است که خانواده اش وقتی پنج ساله بود به انگلستان مهاجرت کردند. ایشی گورو مدرک کارشناسی خود را در زبان انگلیسی و فلسفه از دانشگاه کنت در سال ۱۹۷۸ و مدرک کارشناسی ارشدش را در رشته نویسندگی خلاقانه در سال ۱۹۸۰ از دانشگاه انگلیای شرقی دریافت کرده است. در سال ۱۹۸۶ برای کتاب هنرمندی از جهان شناور، برنده جایزه وایت بِرد و در سال ۱۹۸۹ برای کتاب بازمانده روز، برنده جایزه بوکر شد.

 

 نویسندگان بزرگ جهان به چه موسیقی هایی علاقه مند بودند؟

از بین آثار او کتاب های «وقتی یتیم بودیم» و «هرگز رهایم مکن» نیز به فهرست نهایی جایزه بوکر راه یافتند. در سال ۲۰۰۸، مجله تایمز او را از برترین نویسنده های انگلیسی از سال ۱۹۴۵ قرار داد. رمان «تسلی ناپذیر»، در شهری بی نام در اروپای مرکزی اتفاق می افتد و رمان «بازمانده روز» هم در خانه ای اشرافی حول و حوش  جنگ جهانی دوم.

او می گوید: «اصلا نمی خواستم نویسنده شوم، عاشق موسیقی بودم و زیاد از کتاب ها سر در نمی آوردم. تا ۲۳ سالگی که ناگهان فکر کردم می خواهم درباره ژاپن بنویسم؛ کشوری که در پنج سالگی ترکش کرده بودم و حالا خاطره های آن کم کم داشت از بین می رفت.»

او درباره موسیقی و سبک هایش چیزهای زیادی می دانست. اما برای این که درباره نویسندگی هم بداند، شروع کرد به ترانه سرایی و درواقع این کار برایش تمرین نوشتن بود.

ایشی گورو در «شبانه ها» سراغ موسیقی رفته است. او شخصیت های معروف تاریخ موسیقی غرب را لا به لای شخصیت های داستان هایش قرار می دهد. ایشی گورو در داستان «خواننده»، شخصیت خیالی تونی گاردنر را که خواننده ای معروف است، کنار فرانک سیناترا، خواننده معروف ده هفتاد آمریکا و گلن کمپل، خواننده، آهنگساز و گیتاریست آمریکایی که آلبوم هایش در دهه ۶۰ و ۷۰ خیلی پرطرفدار بوده، می آورد.

رد پای تاریخ معاصر موسیقی در تک تک داستان های این مجموعه به چشم می خورد. اسم خواننده ها و آهنگسازهای معروف موسیقی غرب در آثار او، عشق نویسنده به موسیقی را به وضوح به خوانندگان نشان می دهد.

 


آنتوان چخوف


آنتون پاولوویچ چخوف، داستان نویس و نمایش نامه نویس برجسته روسی در زمان حیاتش بیش از ۷۰۰ اثر ادبی آفرید. او را مهم ترین داستان کوتاه نویس بر می شمارند و پس از شکسپیر، بزرگ ترین نمایش نامه نویس می دانند. چخوف در ۴۴ سالگی بر اثر ابتلا به بیماری سل درگذشت. او در سال های ۱۸۸۰ تا ۱۸۸۴ علاوه بر آموختن پزشکی در دانشگاه مسکو با نام های مستعاری به نوشتن بی وقفه داستان و طنز در مجله های فکاهی مشغول بود و از درآمد حاصل از آن زندگی مادر، خواهر و برادرانش را تامین می کرد. در سال ۱۸۸۴ اولین مجموعه داستانش با نام «قصه های ملپامن» منتشر شد.

 

 نویسندگان بزرگ جهان به چه موسیقی هایی علاقه مند بودند؟

چخوف بعد از پایان تحصیلاتش در رشته پزشکی به طور حرفه ای به داستان نویسی و نمایش نامه نویسی روی آورد. در سال ۱۸۸۵ همکاری خود را با روزنامه پتربورگ آغاز کرد. در سپتامبر قرار بود نمایش نامه او به نام «در جاده بزرگ» به روی صحنه برود که کمیته سانسور از اجرای آن جلوگیری کرد. در سال ۱۸۸۵ داستان های مراسم تدفین، دشمن و… در روزنامه عصر جدید با نام اصلی چخوف منتشر شد. انتشار مجموعه داستان «هنگام شام» جایزه پوشکین را که فرهنگستان روسیه اهدا می کرد، برایش به ارمغان آورد.

پدر چخوف، شیفته موسیقی بود و همین شیفتگی او را به ورشکستگی کشاند. چخوف و آثارش از جهات مختلف با دنیای موسیقی ارتباط دارند. از میان آهنگسازان معاصرش، او با چایکوفسکی و راخمانینوف ارتباط دوستانه ای داشت. در آثار چخوف، فرم های موسیقایی و به ویژه فرم سونات را برجسته می شمارند. خود چخوف هم از یکی از داستان هایش به نام خوشبختی با عنوان سمفونی آرام یاد کرده است.

یکی از بهترین مثال ها برای نشان دادن این ارتباط موسیقایی داستان «راهب سیاه پوش» است که او به فرم سونات مانند در ساختار داستان اشاره کرده است. برخی آثار چخوف به چایکوفسکی و راخمانینوف هدیه شده و البته راخمانینوف قطعاتی را با الهام از اثار چخوف تصنیف کرده است. چخوف به طور خاص به رومانس کوتاه و خوش پرداخت چایکوفسکی با نام «دوباره، همچنان تنها» علاقه داشت. او به گونه ای موسیقایی می اندیشد و می نویسد و رد پای موسیقی را در آثارش به وضوح می توان دید.

 


جیمز جویس


جویس به ۱۳ زبان آشنایی داشت و دست کم به ایتالیایی و فرانسه مسلط بو.

 

 نویسندگان بزرگ جهان به چه موسیقی هایی علاقه مند بودند؟

درک موسیقی برای فهم ادبیات جویس و نوشته های او بسیار حائز اهمیت است. همچنین شعر و داستان جویس، برای آهنگسازان و نوازندگان الهام بخش بود. جویس استعداد موسیقی قابل توجهی در آوازخواندن، نواختن پیانو و گیتار و همچنین ساختن ملودی داشت. تدریس آواز جویس توسط وینسنت اوبراین و بنئتتو پالمیری صورت گرفت. او در سال ۱۹۰۴ در جشنواره موسیقی «فش کویل» موفق به دریافت مدال برنز شد. جویس همچنین مکرر از ملودی ایرلندی استفاده می کرد و اغلب موسیقی های سازنده نوشته های جویس از آثار پییر بولز، کلاوس هوبر، ربکا سوندرز، تورو تاکمیتسو و جرارد پیچیچ الهام گرفته شده بودند.

جویس علاقه خاصی به تنظیمات موسیقی کار خود داشت، با بسیاری از آهنگسازان ارتباط داشت و به خصوص به تنظیمات اولیه پالمر علاقه مند بود. استفاده ماهرانه جویس از ساختارهای موسیقی از جمله موتزارت و واگنر در اولیس و رستاخیز فینگان ها قابل ستایش و استفاده او از ساختارهای اپرا و آوازخوانی در داستان تحسین برانگیز است.


گروه «ولشدگان»؛ چیزی بین علیزاده و شهرام شب پره!


هفته نامه چلچراغ: این ها ولشدگان موسیقی ایرانی‌اند که دوست نداشتند بروند رپ بخوانند که حرف دلشان را بزنند. از کودکی موسیقی ایرانی کار می‌کردند، اما دوست داشتند مثلا به معشوقه دخالت‌گرشان هم بگویند: «به تو چه؟ آخ به‌تو چه؟ ای صنم؟!»
پس همین کار را کردند.

موسیقی طنز بعد از دوره‌ای کوتاه در دهه‌های آغازین همین سده رو پایان، در موسیقی ایرانی چندان سابقه نداشته. حالا گروه ولشدگان نه طنز و هزالی و شوخی را همراه با کمانچه و تنبک و تار زنده کرده‌اند.

با آن‌ها گفت وگو کرده‌ایم.

مهران فلاحی: تار می‌نوازد و با صدایی ضایع خوانندگی می‌کند.

بهزاد حسن‌زاده: کمانچه می‌نوازد و صدایی بهتر از دایی مهرانش دارد.

محمد نوبهار: که تنبک می‌نوازد و خیلی ملیح اشعار بزرگانی همچون شهرام شب‌پره را دکلمه می‌کند.

طاها افشین: مدیر گروه «ولشدگان» شده است و فعلا مثل روزهای اول آقای ناظم است. بعدا خوب می‌شود

گروه ولشدگان؛ چیزی بین علیزاده و شهرام شب پره!

با اولین کاری شروع کنیم که من از شما دیدم. «هورمون» که برای اجرا لبه اپن آشپزخانه نشسته بودید.

سه تایی با هم: نه آن اولی نبود!

مهران فلاحی: «اسگلا باید برقصن» اولین آهنگ رسمی ما بود.

قبل از ویدیوهای ولشدگان هم با هم کار کرده بودید؟ احساس می‌کنم از دل موسیقی‌های نمایشی درآمده باشید.

مهران: ما هم‌مدرسه‌ای بودیم. اما بعد محمد معماری خواند. من و بهزاد موسیقی خواندیم. تازه من دایی بهزاد هم هستم!
مسئولیت سنگینی است!

مهران: اولین کار رسمی ما در فضای مجازی هم نبود. اولین اجرا همان زمان نوجوانی در مدرسه دخترانه تیزهوشان بود.

چه خوب! من خیلی دوست داشتم در نوجوانی توی مدرسه دخترانه را ببینم و سر دربیاورم که توی مدرسه آن‌ها چه خبر است!

نوبهار: دوران جالبی بود.

متولد چندید؟!

مهران: نوبهار ۶۵، من ۶۶، بهزاد ۶۷.

دهه شصتی رو به پایان! به جز موسیقی کار دیگری هم می‌کنید؟!

نوبهار: من آره. کار اصلی‌ام معماری است. در کنارش از این کارها هم می‌کنم.

بهزاد: ما خیلی دل‌زده کنار هم جمع شدیم. نشستیم دور هم که فقط دور هم باشیم.

من موقعی که کارهایتان را گوش می‌دادم یا توی کنسرت، دو هوایی می‌شدم. از موسیقی لذت می‌بردم و حس عمیقی داشت که ناگهان خواننده شعر را می‌خواند و وسط آن لذت درونی باید می‌ریختم بیرون و می‌خندیدم.

درباره خودتان هم حتی همین بود. مثلا بهزاد وقت کمانچه کشیدن توی حس بود، همان لحظه باید شعر را می‌خواند؛ که شعر بانمکی بود. آن لحظه برای شما بیشتر موسیقی می‌چربد یا ارائه طنزی که هدف ولشدگان است؟! خودتان اهل شوخ‌طبعی هستید اصلا؟ به مهران خیلی نمی‌آید شوخ‌طبع باشد. مثل من جدی است.

مهران: بین ما محمد بیشتر اهل شوخی است. بعد بهزاد و بعد هم من. ولی بیشتر دنبال لذت بردن از موسیقی هستیم. خیلی مرزبندی ندارد. چون موسیقی ایرانی جدیتی که دارد، بیشتر بر تکنیک متمرکز شده و فردیت، انگار مورد توجه نیست. ما از این فضا دل‌زده شده بودیم.

اما موسیقی خود ولشدگان هم موسیقی جدی است. عموما طنز در کلام شما اتفاق می‌افتد. و به‌ندرت در ساختار موسیقی.

مهران: کار ما از بچگی موسیقی ایرانی بوده و موسیقی ما جدی بوده و هست. اما خواستیم حال خودمان را بروز بدهیم. نوعی اجرای انتقادی است. انگار اصلا اشتباه کردیم که موسیقی ایرانی کار کردیم.

نوبهار: بیشتر دنبال لذت بردن بودیم. این‌جور نبود که برویم دست و رویمان را بشوییم و لباس‌های یکدست بپوشیم و موسیقی اجرا کنیم.

ولی در همین حالت هم حتما برنامه‌ریزی بوده که لباس‌هایتان یکدست نباشد و اتفاقا گاهی خیلی هم خز و خیل باشد.

مهران: نه، برنامه‌ریزی خاصی نیست. مثلا سر آهنگ «هورمون» من پیراهن مامانم را پوشیدم. یک پیراهن گل‌گلی هم بود که محمد پوشید.

بالاخره عامدانه این نظم را شکستید، یا نه؟!

شاید غیظی که وجود داشته، باعث شده تصویر ما کمی اگزجره شده باشد. وگرنه نظم خاصی در دستور کار نبود.

طاها افشین: به قول آقای علیزاده در شب اول اجرای تئاتر «شیرهای خان بابا سلطنه» فضای موسیقی ایرانی فضای عبوسی شده و طبیعتا کسی که جوان‌تر است و از نسل جدید است، تمایل دارد این فضا را بشکند. یعنی آدم‌های موسیقی ایران یا جدی و حتی عبوس می‌شوند، مثل قدما، یا این‌که آن چیزی را که دوست دارند، ابراز می‌کنند.

مهران: جد در موسیقی ما چنان زیاد شده که جایی برای هزل باقی نگذاشته. ما زیاد از حد تقدس قائل شدیم برای موسیقی. درحالی‌که موسیقی ما مشکل کم ندارد و حتی به نظر من موسیقی است که عقب مانده. گاهی مثل یک بت می‌پرستیمش.

اما شما هم همان موسیقی را دارید اجرا می‌کنید. فقط درون‌مایه کلامش را تغییر داده‌اید.

نوبهار: همین‌طور است. کار ما کار تازه‌ای نیست و قدما هم اجرا کرده‌اند. بخشی از کاری که ما می‌کنیم، فراموش شده بود و کسانی که موسیقی را دنبال می‌کنند، می‌دانند. شاید کار ما برای نسل جدید نوآوری باشد. اما واقعا کار جدیدی نیست. ما سعی کردیم که آن را زنده کنیم.

بهزاد: گاهی حتی می‌خواستیم گریزی بزنیم به سبک‌های دیگر، مثلا الکترونیک. اما برای خود ما هم این عادت نگار ترک‌شدنی نبود. می‌دیدیم وقتی به کوچه پس‌کوچه‌های این موسیقی آشنایی داریم، چرا باید سراغ موسیقی‌های دیگر برویم؟!

شما که فکر می‌کنید این موسیقی مشکل دارد، و وارد مقوله شوخی با موسیقی شدید، اصلا چرا خود این موسیقی را نشکستید؟ چرا به‌طور ساختاری مثلا خود موسیقی را هم دست نینداختید؟! موسیقی‌تان همان است. فقط درون‌مایه را نمک پاشیدید.

مهران: من خودم موسیقی ایرانی را دوست دارم. اما گاهی انگار با چوب ایستادیم بالای سرش. لذتش را زیر سایه ترس برده.

نوبهار: حالا من یک سوال از تو می‌کنم. چقدر به نظرت بچه‌های نسل جدید موسیقی اصیل ایرانی را می‌شناسند، یا دوست دارند؟

به نظرم خیلی کم شده، اگر نگوییم نابود شده. اتفاق‌های جالبی که بعد از کلیپ‌های ما افتاد، این بود که بخشی از مردم حتی سازهای دست ما را نمی‌شناسند. کامنت گذاشته بودند که این وسطیه سازش چیه؟! کمانچه را نمی‌شناختند.

چنین ارائه شوخ‌طبعانه‌ای از موسیقی شاید جوان‌ها ار به سمتی ببرد. گرایش به موسیقی رپ و هیپ‌هاپ شاید به دلیل این باشد که راحت‌تر حرفشان را می‌زنند. حرف زدن با زبان حافظ و مولوی و سعدی که شاعران بزرگی هستند، شاید ارتباط جوان‌های نسل جدید را سخت‌ کرده. ما خواستیم به سمت یک ارتباط آسان‌تر برویم.

فکر می‌کنم باعث شدیم این دسته از جوان‌ها بیشتر علاقه‌مند بشوند به موسیقی ایرانی.

بعد از انتشار این کلیپ‌ها واکنش‌ها چطور بوده؟!

مهران: ما خیلی فحش خوردیم. حتی تهدید شدیم. ولی ما نمی‌ترسیم و پشیمان هم نشدیم.

این موسیقی شما واقعا موسیقی بی‌سابقه‌ای بوده؟ وقتی وزارت فرهنگ و ارشاد مجوز نمی‌دهد و می‌گوید که موسیقی ایرانی را تمسخر کرده‌اید، یعنی انگار که تا قبل از این چنین چیزی ما نداشته‌ایم و شما بدعت گذاشته‌اید.

مهران: همه‌مان می‌دانیم که این نوع از موسیقی سابقه داشته. اما نمی‌دانیم دقیقا وزارت فرهنگ و ارشاد چه می‌گوید! معلوم نیست مشکل با موسیقی است. با شعر است یا با چی؟!

طاها افشین: در برنامه صبح جمعه با شما هم چنین فضایی تجربه شد. موسیقی بود و شعرهایی که هیچ‌کدام جدی نبود. البته قابل مقایسه با کار ولشدگان نیست. اما جالب است که در خود وزارت ارشاد هستند کسانی که می‌گویند: «باید مثل نقاشی که در کنارش کاریکاتور را داریم، در سینما که ژانر کمدی را داریم، در موسیقی هم باید داشته باشیم و ولشدگان همان است که باید باشد.» اما مشکل این‌جاست که فقط یک نفر نیست که صحبت می‌کند.

مهران: یک سال است که شعرها را داده‌ایم. اما نه جواب منفی می‌دهند نه جواب مثبت.

نوبهار: رسما ول شده‌ایم از بس رفتیم و آمدیم.

بهزاد: ما داریم کار می‌کنیم و طبعا باید تکلیفمان را بدانیم. دنبال آن هستیم که مجوز بدهند و ما آلبوممان را رسمی منتشر کنیم.

بهزاد: می‌دانیم اگر برویم، دیگر حسمان این نیست. زیست مهم است. موسیقی‌ای که از این کافه و خیابان و مردم از ولشدگان می‌شنوید، حتما فرق می‌کند با موسیقی ولشدگان در منهتن.

نوبهار: شعرهای ما نه شامل حرف‌های بد است، نه حرف‌های رکیک، نه توصیفات زشت. صحبت‌های معمولی روزانه است. فقط شعر حافظ و سعدی نیست.

طاها افشین: این طنز فقط در کلام است. در ساز زدن بچه‌ها طنزی نمی‌بینید. آقای علیزاده می‌گفت: یک مضراب این بچه‌ها را گروه‌های جدی ندارند. ما به رسالت موسیقی اصیل وفاداریم.

نوبهار: ما شعاری از اول داشتیم که «ما دل‌شده موسیقی اصیل ایرانی اما دل‌زده از کلام و زبان رایج در آنیم.» و به همین خاطر شدیم «ولشدگان».

مهران: دل‌زده هم که نه! خسته! ما همه در گروه‌های جدی نوازندگی کردیم. اما هیچ‌وقت به آن احساس نزدیکی نکردیم. احساس کردیم آن که باید، نیست.

بهزاد: نقطه‌ای که هستیم، معبرش موسیقی اصیل بوده. طی‌الارض کردیم!

برای موسیقی طنز می‌شود بار را به دوش کلام انداخت، یا این‌که ساختار موسیقی را هم به سمت طنز برد. شما به کدام سمتید؟!

مهران: ما از المان‌هایی در ساز زدن استفاده می‌کنیم که هیجان و فضاسازی دل‌خواه را پیش ببرد، اما طبعا نسبت به فضای موسیقی ایرانی.

نوبهار: مثل استفاده از «بشکن» یا «دست زدن». معمولا نمی‌بینید وسط یک اجرای موسیقی ایرانی «بشکن» بزنند، یا در بین اجرا مدام «تکه‌پرانی‌های کلامی» بشود.

شعر یا کلام آهنگ‌های شما کار خودتان است؟!

بهزاد: کار خودمان است و بعضی‌ از کارها هم الهام گرفته‌شده از آثار دیگران. مثل «هورمون» که برگرفته از آهنگ شهرام شب‌پره است.

بعضی از شعرها از ابوالقاسم حالت یا حتی مولوی. مثلا آهنگ بوقلمون که شعری از مولوی دارد و ما هم کمی دست بردیم و کمی کرم ریختیم.

آهنگ‌ها را چه کسی می‌سازد؟ آخر می‌گویید بداهه می‌نوازید و توی کلیپ‌ها هم می‌بینیم که انگار حال یک دورهمی ناگهانی و دوستانه است.

 

 گروه ولشدگان؛ چیزی بین علیزاده و شهرام شب پره!

بهزاد: یک ایده که به ذهن می‌رسد…

نوبهار: می‌ریزیم وسط با هم می‌سازیم! Teamwork است.

بهزاد: حتی بعضی از اتفاق‌ها توی ضبط می‌افتد. یک مسیر کارگاهی طی می‌شود.

طاها: من اولین ویدیویی که دیدم، تک‌نوازی تار بود. طنز خاصی نداشت. اما تیتری داشت که برای من جالب بود. تک‌نوازی تار؛ در مایه افشاری، گوشه اتاق! می‌دانید که موسیقی ایرانی از گوشه‌هایی تشکیل شده و ولشدگان یک گوشه برای خودش دست‌وپا کرد؛ «گوشه اتاق». این از یک طنز درونی برمی‌آید.

نوبهار: یک بار گفتیم قطعه‌ای آماده کنیم به نام «تقّه‌نوازی» بهزاد iMac دارد و نمی‌شد برای «تقّه» تشدید گذاشت. توی گوگل سرچ کردیم «تقّه» دیدیم اولین پیشنهادی که گوگل می‌دهد «تقّه زدن گیربکس اتوماتیک» است. دیدیم چیز باحالی است. شد اسم یکی از قطعه‌ها!

طاها: توی همین قطعه وازندگی خیلی جدی است. اما همین عنوان باعث می‌شود که قطعه بشود «ولشدگانی».

ولشدگان همین خواهد ماند؟ یا این‌که در سازبندی و نوازنده‌ها هم تغییر می‌دهید؟

مهران: خودمان هم دوست داریم مثلا گیتاربیس یا سازهای دیگر هم استفاده کنیم. اما هنوز نوازنده‌ای که بتواند با ما همراهی کند، ندیدیم. ما از صدای زیاد خوشمان می‌آید. دوست داریم فرکانس صدای ما چنان محکم به شنونده بخورد که خوب گوش کند.

نوبهار: گاهی نوازنده مهمان هم داشته‌ایم. مثل کنسرتی که خودت هم بودی. سعی کردیم صداهای کوبه‌ای را بیشتر کنیم و صدای الکترونیک که در زیر صدای اصلی بود.

چرا یک خواننده به گروه اضافه نمی‌کنید؟ یک خواننده جدی که شاید به طنز کار هم اضافه کند. یک خواننده جدی که شعرهای غیرجدی می‌خواند.

بهزاد: دوست داریم اضافه شود. اما باید اول کلیت گروه تثبیت شود و شاید در آینده اضافه کنیم.

نوبهار: کسی که از نظر فکری شبیه باشد.

مهران: واقعا خیلی هم لزومی ندارد همیشه که صداها خوشگل باشند. شاید این باعث شود همین موضوع هم مورد توجه قرار بگیرد که همیشه هم نیاز نیست صداهای خوشگل را انتخاب کنیم. شاید برای خواندن یک شعر نیاز باشد صدای خواننده خشن، زمخت یا زشت باشد. همیشه که نباید لوند باشد. این حالت در موسیقی ما کم است. همیشه دنبال خوشگلی است!

بهزاد: در موسیقی راک صدای خواننده برجسته (Bold) نیست. صدایی است که با کلیت کار همراه شده و یک بسته را ارائه می‌کند که تو از کلیت آن لذت می‌بری. گوشت نمی‌رود فقط دنبال یک صدا.

نوبهار: ما ول شدیم توی موسیقی اصیل ایرانی. نه کسی به ما کاری دارد و اهمیت می‌دهد. ما هم به کسی کاری نداریم. جالب است دیگر. حال می‌کنیم با این!

طاها: در ارشاد به حالت نصیحت می‌گفتند: «مشکل ما با مسائل اخلاقی نیست. اولین کسانی که با شما دچار مشکل شوند، اصحاب موسیقی‌اند، به‌خاطر اسمتان. شما اسم یک اثر فاخر را مسخره کرده‌اید.» اما دیدید که آقای علیزاده، آهنگ‌ساز «دلشدگان»، گفت: «من یواشکی ولشدگان را پی‌گیری می‌کنم!» آقای علیزاده هنرمند آوانگاردی است. اشاره‌ای به اسم کردند و گفتند: «این اقتباس شوخ‌طبعانه از دلشدگان است و اشکالی هم ندارد.» یعنی مثل «دشمن فرضی» ما الان با «موانع فرضی» روبه‌رو هستیم که واقعا وجود ندارند، اما تاثیر دارند.

حتی فرض کنیم که کلام در بعضی از کارهای شما هیچ معنا و مفهومی ندارد و فقط بازی کلامی و زبانی می‌کنید. یادم نیست از چه کسی خواندم که «بیهودگی که حالت را خوش کند، بیهودگی نیست!» برداشت خودتان درنهایت از بازخوردها و واکنش‌ها چیست؟ همیشه واکنش منفی نشانه بدی هم نیست. نشان می‌دهد که دارید تاثیر می‌گذارید و خودتان هم می‌فهیمد چرا واکنش‌ها منفی است. عده‌ای به قول خودتان فحش دادند. اما از این طرف حسین علیزاده و از آن طرف هم شهرام شب‌پره تحسین کردند. مجموعه این بازخوردها نتیجه‌اش چیست؟! یعنی این تجربه گرفته؟ باحال است؟!

نوبهار: به نظر من باحاله.

طاها: اگر درباره‌اش حرف می‌زنند، یعنی گرفته.

بهزاد: وقتی این دو از دو سو ولشدگان را پسندیده‌اند، برای خود من واقعا جذاب است.

نوبهار: عموما مورد تحسین قرار گرفت. شاید ۹۰ درصد. ۱۰ درصد هم مخالف کار ما بودند و هستند.

مخالف‌ها چه می‌گویند؟!

مهران: می‌گویند توهین به موسیقی ایرانی کرده‌اید. من و بهزاد تصنیفی از عارف قزوینی را اجرا کردیم که عده‌ای به جد گفتند این از عارف نیست و این مزخرف‌ها را به عارف نسبت ندهید. سند رو کردیم. عکس کتاب نشان دادیم. گفتند قلابی است. نمی‌خواهند بپذیرند که این شوخی‌ها هم هست و عارف هم چنین اثری دارد. تصنیف «پنبه‌ای» عارف قزوینی را که می‌شنوید، لذت می‌برید. این نیست که چون از حافظ نیست و در وصف معشوق نیست، پس موسیقی ایرانی نیست.باید به ادبیات بازتر نگاه کنیم. در ادبیات و موسیقی می‌شود هر جور حرف زد. جزیست‌ها می‌گویند: «ما اصلا نت غلط نداریم. هر جا دستت را گذاشتی، درست است!» با این نگاه موسیقی‌شان را جلو می‌برند. ولی اساتید ما می‌گویند: «ئه! چرا چپت این‌جور اومد پایین. چرا اون‌جوری رفت بالا؟!» این غلط است. با این رفتار ما بروز احساسات فردی یک هنرمند را از بین می‌بریم.

نوبهار: حس مالکیت هم تاثیرگذار است. فکر می‌کنند موسیقی سنتی فقط این است. این برای سنت است. این موسیقی برای همه است. برای یک پیرمرد ۸۰ ساله و یک نوجوان ۱۵ ساله هم هست. در سینما مالکیت ندارد. ولی موسیقی صاحب دارد.

بهزاد: در سینما مالکیتی وجود ندارد و دلیل پیشرفت هم همین است. سینما همه جای دنیا هست.

موسیقی هم همه جای دنیا هست.

بهزاد: نه، موسیقی‌ای که ما داریم، برای خودمان است. موسیقی ایرانی فقط همین‌جاست.

طاها: سوال این‌جاست که مگر می‌شود کمدی را از سینما حذف کرد؟ مگر می‌شود کاریکاتور را از حوزه نقاشی گرفت؟ مگر می‌شود تئاتر طنز و موزیکال نداشت؟ اگر یک بچه هشت ساله به زور پدر و مادرش نباشد و بخواهد به موسیقی ایرانی علاقه‌مند شود، باید برود تک‌نوازی استاد شهنازی را گوش کند؟ تک‌نوازی آقای لطفی و شهناز را گوش کند؟

نوبهار: این روند اشتباهی است که عده‌ای یک جا تصمیم بگیرند که این‌ها باشند، آن‌ها نباشند. این‌ها خوب‌اند، آن‌ها بدند. بگذاریم مردم بشنوند و خودشان انتخاب کنند.

طاها: ما ویدیویی آماده کردیم که به وزارت فرهنگ و ارشاد بدهیم برای گرفتن مجوز صحنه‌ای. بعد که معلوم شد مجوز نمی‌دهند، ما این را در صفحه مجازی‌مان گذاشتیم، این قطعه را با عنوان «وطنم» شما ببینید. باید کامنت‌ها را ببینید. خیلی‌ها گفتند که اصلا چرا رفتید مجوز بگیرید؟ مجوز شما پسند مردم است. خب این‌ها دارند کار می‌کنند. پس باید چه کار کنند؟!

مهران: من همیشه پدر و مادرم کمکم کردند. دمشان گرم. اما همه نمی‌توانند. می‌بیند نمی‌تواند تحمل کند، دیگر می‌رود در آموزشگاه تدریس می‌کند! یعنی برخلاف میلت می‌روی. نداشتم، آمدم تدریس کنم.

کار بعدی‌تان چیست؟ آماده دارید؟!

مهران: کار منتشرنشده زیاد داریم، که دوست هم داریم منتشر کنیم. باید ببینیم بالاخره به آلبوم مجوز می‌دهند یا نه.

بوقلمون، مدرسه و قرمه‌سبزی و چند قطعه جدید را آماده داریم.

بالاخره واکنش‌های منفی کمتر شد یا نه؟!

بله، کمتر شد. وقتی واکنش‌های مثبت را دیدند، منفی‌ها کمی عقب نشستند. بین خود موافقان و مخالفان در صفحه اجتماعی ما بحث در گرفت و خودشان با هم بحث کردند.

نوبهار: یکی کامنت گذاشت که حرف استاد علیزاده درباره ولشدگان تحریف شده! استاد هم گفته: من شما را یواشکی می‌بینم.

معنی یواشکی را نفهمیدند. معنی‌اش این نیست که پنهانی باید دید و مایه سرشکستگی است. یعنی در خلوت خودم بوده و تا حالا درباره‌اش حرف نزده‌ام.

نوبهار: آقای علیزاده در یک جمع خودمانی گفت: «جانی بی‌گود» را خیلی دوست داشتم. تصویرهایی از آقای علیزاده هم در همان آهنگ جانی بی‌گود بود.

بچه‌های کجای شهرین؟!

هر سه با هم: کرج.

بهزاد: من تا ۱۳ سالگی تهران بودم و بعد رفتیم کرج. آن‌جا با بچه‌ها آشنا شدم. مهران هم که دایی‌ام بود.

نوبهار: مهران از ۱۳ سالگی دایی‌اش بود! (خنده جمع) ما هر سه مهرشهر کرجیم.


موسیقی در این چهاردیواری‌ها می‌میرد


روزنامه شرق: مجید انتظامی نامش به خاطره‌ها گره خورده، به سوت از کرخه تا راین، به کودکی، به نوجوانی، به حاج‌کاظم، به بچه‌های کوه‌های آلپ و…، نمی‌شود نامش را آورد و یاد انبوه جوایزی که طی سالیان برای آثارش دریافت کرده نیفتاد، یاد هیجان آن زمان‌ها که ذوق تماشای اختتامیه سانسورشده جشنواره فجر از تلویزیون‌های کوچک و بی‌کیفیت هنوز وجود داشت، نمی‌شود نام مجید انتظامی را شنید و از نوازندگی ابوایش یاد نکرد، نمی‌‌شود بدون به‌یادآوردن حجم انبوهی از خاطرات موسیقایی، از ملودی‌هایی که بارها آنها را با سوت نواخته و زیر لب زمزمه کرده‌ گذشت، نمی‌شود تنها روبه‌روی او نشست و درباره حال صحبت کرد، چراکه هوایی که از جانب او به تو می‌وزد، ناخودآگاه خاطره سال‌های دور است. با او برای چندمین‌بار در این سال‌ها به گفت‌وگو نشسته‌ام.

 

به بهانه بزرگداشتش به سراغش رفتم. فکر می‌کردم آن‌قدرها دیگر حرفی برای گفتن نیست، اما این گفت‌وگویش هم پر بود از حرف‌هایی که تا به حال زده نشده…؛ پر از خاطره‌های تازه.

 موسیقی در این چهاردیواری‌ها می‌میرد

 

شنیده‌ام مدتی است محکوم شده‌اید به کپی کردن موسیقی آن هم به خاطر موسیقی کارتن بچه‌های کوه‌های آلپ، دوست دارم قبل از هر چیز ماجرای آن را بگویید…

خودم هم شوكه شدم. داستان به این صورت بود كه درست در بحبوحه‌‌ زمانی كه بی‌كار شده بودم و كاری نداشتم، تازه از آلمان آمده بودم و به‌خاطر درگیری با رهبر اركستر اخراج شده بودم. آن زمان هم مثل الان همه‌چیز باندی بود. بعد از اخراج از اركستر، از هنرستان و دانشگاه هم بیرونم كردند. بنابراین یك آدم تحصیل‌كرده بی‌كار شدم. از خانواده‌ام هم بیرون آمده بودم و می‌خواستم ازدواج كنم.

 

همسرم در همان اركستر نوازندگی می‌كرد. خلاصه برای امرارمعاش خیلی كارها كردم. در فیلم ابوائیست هم که به‌تازگی براساس زندگی من ساخته شده، توضیح داده‌ام. مسافركشی می‌كردم. مدتی در ماشینم می‌خوابیدم، چون جایی نداشتم. روی برگشت به خانه را هم نداشتم. كمی همسرم كمك می‌كرد. البته آن زمان هنوز همسرم نبود؛ مثلا دو‌هزار تومان حقوق می‌گرفت و كمی به من پول می‌داد و من از این راه پول درمی‌آوردم. در میدان امام‌حسین از طریق خانم نقاشی كه می‌شناختم اتاقی اجاره كرده بودم؛ از همان خانه‌های قمرخانم كه دورتادور، اتاق است و یك دستشویی در حیاط دارند. یكی، دو ماه در این خانه زندگی كردم. تصمیم گرفته بودم به آلمان برگردم.

 

از طرفی با همسرم آشنا و درگیر شده بودم. تصمیم‌های عجیب‌وغریبی گرفتم. زمانی كه ماشینم خراب شده بود و بی‌هدف راه می‌رفتم، دیدم جلو كانون پرورش فكری كودكان هستم. رئیس كانون احمدرضا احمدی بود كه با پدرم و خودم رفاقت داشت. به دیدن ایشان رفتم. گفت چرا قیافه‌ات این‌طور شده؟ گفتم مشكل دارم و پولی برای زندگی ندارم. روی میزش دو، سه كاست بود.

 

گفت یكی از اینها را بردار و آهنگ بساز. گفتم من جایی برای خوابیدن ندارم و وسیله‌ای هم برای نواختن ندارم. گفت ساعت چهار دنبالم بیا. قبول كردم. با هم به تخت طاووس آن زمان نرسیده به بزرگراه رفتیم، چنددقیقه در ماشینم منتظرش ماندم و ایشان به آن‌سوی خیابان رفت و بعد از دقایقی برگشت. روبه‌روی پارك ساعی رستورانی بود كه ساعت چهار، پنج برای خوردن ناهار رفتیم.

 

حدود پنج و شش عصر بود كه خواست او را به منزلش در قیطریه برسانم. از من درخواست كرد به منزلش بروم. چای درست كرد. كاراكتر خیلی جالبی بود. ادای چند نفر از آدم‌های معروف را درمی‌آورد و برای من خیلی جالب بود. تا اینكه سه‌، چهار نفر پیانویی را به منزلش آوردند. فهمیدم زمانی كه منتظرش بودم و به آن‌سوی خیابان رفته بود پیانو یاماها خریده بود. پیانو را در یك اتاق گذاشت و به من گفت برو كار كن. اولین كاری كه برداشته بودم روی اشعار فروغ فرخزاد بود. كاری كه انجام دادم، مقبول واقع شد و مدام می‌پرسیدند این كار را چه كسی انجام داده. چون كاملا متفاوت از موزیك‌های آن زمان بود. موزیك‌های آن‌موقع همه شاد و ریتمیك بودند و خواننده‌ها می‌خواندند. یكهو یك موسیقی غمگین با نت‌های كشیده و صدای فروغ فرخزاد خیلی اثرگذار شده بود و مسئولان آن زمان كه این محل را می‌گرداندند خیلی خوششان آمده بود و خواسته بودند بیشتر كار كنم.

چه سالی بود؟

سال ٥٣. دو كار دیگر «صدای شاعر» یدالله رویایی و نصرت رحمانی را انجام دادم. آن زمان آقای روشن‌روان، شهبازیان و اسماعیل تهرانی با كانون كار می‌كردند. تا اینكه یك روز آقایی كه كارگردان مستند انیمیشن «زال و سیمرغ» بود، گفت خیلی مایل هستم كه روی این كار موسیقی كار كنید. اولین‌بار یك تصویر به من داد كه براساس آن موسیقی بسازم و من این كار را كردم. خیلی هم خوب روی فیلم نشسته بود. داستان در مورد زال و سیمرغ بود كه سیمرغ، زال را بزرگ می‌كند و زال برای خودش یلی می‌شود.

كارگردان چه كسی بود؟

علی‌اكبر صادقی، بسیار مرد محترمی بود و واقعا لذت بردم. تمام مدتی كه در استودیو بودم، پابه‌پای من در استودیو بود و برایم غذا می‌خرید و از من مواظبت می‌كرد. ما خانوادگی موسیقی ضبط می‌كردیم. آذر و گلنوش و سروش می‌آمدند و همه به استودیو می‌رفتیم تا كارم تمام شود، به‌خصوص زمانی كه موشك‌باران بود همه با هم بودیم. مدتی گذشت. گلنوش بچه‌های آلپ را در تلویزیون تماشا می‌كرد و خیلی دوست داشت. من هم با هدفون موسیقی كار می‌كردم و صدای تلویزیون را نمی‌شنیدم. یك‌بار كه فیلم شروع شد، برای ریختن چای بلند شدم و موسیقی را شنیدم و تعجب كردم كه چطور از تلویزیون پخش می‌شود. حتی كار به جایی رسید كه كانون از تلویزیون شكایت كرد.

 موسیقی‌ کدام کارتان بود؟

موسيقي زال و سيمرغ بود. نمي‌دانم چه كسي به آرشيو تلويزيون برده بود. اتفاقا دو قسمت از اين موسيقي استفاده شد؛ يك قسمت را كه ترومپت‌ها مي‌زدند، روي انيميشن ماركوپولو گذاشته بودند و يك قسمت هم كه روي بچه‌هاي آلپ گذاشته بودند. همه‌جا هم مي‌شنيدم كه از اين موسيقي تعريف مي‌شد و نامي از من برده نمي‌شد، من هم نمي‌توانستم بگويم موسيقي متعلق به من است. به هر كسي هم مي‌گفتم مي‌خنديد. اين موسيقي در اين سريال جا افتاد به نام كارتن بچه‌هاي آلپ و هنوز كسي آن را به اسم زال و سيمرغ نمي‌شناسد.

انيميشن زال و سيمرغ با همان موسيقي پخش شد؟

بله. اين بخش از موسيقي مربوط به صحنه‌اي بود كه زال متولد شد و به خاطر اينكه سفيد است، مي‌گويند در فلان كوه بگذاريد و نشان مي‌دهد كه اسب‌سوارها تاخت مي‌كنند و صداي پاي اسب‌هاست و ويلنسل ناله اين بچه است كه سعي كردم هم ريتم فيلم را حفظ كنم و هم غم را نشان دهم كه روي كارتن هم به‌خوبي نشسته بود به‌‌ویژه جايي كه بچه‌ها در حال دويدن بودند. چند نسل با اين موسيقي بزرگ شدند بدون اينكه بدانند مربوط به چه كسي است.

خيلي‌ها متوجه شدند، اما چرا از موسيقي خود انيميشن استفاده نشده بود؟

چون خانمي آواز مي‌خواند و چنين موسيقي‌اي را پخش نمي‌كردند. اينكه چه كسي و چطور اين موسيقي را انتخاب كرد نمي‌دانم.

دوست دارم با شما بيشتر درباره موسيقي فيلم صحبت کنم. درحال‌حاضر در موسيقي فيلم از ملودي استفاده نمي‌شود این به‌دلیل كمبود هزينه‌هایی است كه به موسيقي اختصاص داده مي‌شود يا نداشتن ذوق و قريحه آهنگ‌سازان كنوني يا به خاطر اين است كه خيلي از كارگردان‌ها اين مدل موسيقي‌ها را مي‌خواهند و تأثير فضايي كه آقاي فرهادي با فيلم‌هايش به وجود آورده كه همه‌چيز ميني‌مال و سكوت باشد و فقط آمبيانس اصوات محيطي باشد كافي است، با چنين نظري در موسيقي فيلم موافق هستيد؟

قبل از آقاي فرهادي خيلي از فيلم‌هاي آلماني يا بلوك شرق اصلا از موسيقي استفاده نمي‌كردند. در ايران هم فيلم «گبه» درباره فرش بود و تا حد زيادي از افكت شانه فرش استفاده شده بود و چند قسمت از موسيقي را آقاي عليزاده ساخته بود. ما بايد قبول كنيم كه اين تكنولوژي متعلق به ما نبوده و ما آن ديد يک خارجي را که از زماني که در شکم مادرش است با موسيقي كلاسيك آشنا مي‌شود هرگز پيدا نمي‌کنيم. ما مصرف‌کننده تکنولوژي موسيقي فيلم هستيم. در همه زمينه‌هاي موسيقي و فيلم به‌نوعي اداي آنها را درمي‌آوريم و حالا به جايي رسيده‌ايم كه خودمان صاحب سبك شده‌ايم و فيلم‌هاي موفقي هم داريم و جايزه‌هاي بين‌المللي دريافت مي‌كنيم. درباره اين بحث كه موسيقي در فيلم نبايد شنيده شود: نه فقط موسيقي، بلکه هيچ‌چيز نبايد از فيلم بيرون بزند، هميشه بوده است.

و موافقان و مخالفان خودش را داشته است.

بله، اما ازآنجايي‌كه ما از روي دست آنها نگاه مي‌كنيم، به كسي توهين نمي‌كنم، من به‌عنوان موزيسين خيلي فيلم مي‌بينم. «روزي روزگاري» فيلمي است كه هزينه زيادي برده و انيو موريكونه آهنگش را ساخته و خوب شنيده مي‌شود يا موسيقي «خوب، بد، زشت»، «فهرست شيندلر»، «دكتر ژيواگو» و «جنگ ستارگان» شنيده مي‌شود. كسي درباره فيلم دكتر ژيواگو صحبت نمي‌كند، اما موسيقي‌اش همچنان يكه‌تاز است، مثل موسيقي خيلي از فيلم‌هاي ديگر. اين يك حکم نيست كه موسيقي نبايد در فيلم شنيده شود، بستگي به ساخت فيلم و ديد كارگردان دارد. خيلي عوامل باعث مي‌شود موسيقي در فيلم شنيده نشود.

و اينكه فقط تيتراژِ بدون موسيقي داشته باشد.

بعضي وقت‌ها با افكت جمع‌و‌جور مي‌شود. بالاخره تجربه مي‌كنند. چرا الان آهنگ‌سازان حرفه‌اي كنار هستند چون با اركستر كار مي‌كنند و تهيه‌كننده حاضر نيست هزينه يك اركستر را بپردازد و به قول آقاي حاتمي‌كيا مي‌گفت يك لشکر پشت مجيد انتظامي است. الان ديگر خرج اين لشکر خيلي زياد است.

در واقع به نظر شما شرايط كار در ايران باعث شده موسيقي فيلم كم‌رنگ شود؟ چون خارج از ايران امثال جان ويليامز همچنان كارشان را انجام مي‌دهند.

در اروپا هم فيلم‌هايي هستند كه از موسيقي استفاده نمي‌كنند. شايد بيشتر در فيلم‌هايي هستند كه در سينماتك‌ها نمايش داده می‌شوند يا با هزينه كم قرار است ساخته شوند؛ اما موسیقی فيلم‌هايي را كه به‌صورت استاندارد نمايش داده مي‌شوند، آهنگ‌سازان و اركسترهاي بزرگ می‌سازند؛ به ‌جز آن از نوازندگان كشورهاي مختلف استفاده مي‌كنند. مثلا براي فيلم «گلادياتور» از ارمنستان نوازنده بالابان مي‌برند. يا خيلي سازها كه در اروپا نيست، كلي هزينه مي‌شود كه از مملكتي به مملكت ديگر برده شود يا آهنگ‌ساز به كشوري ديگر مي‌رود و مدت‌ها در هتل زندگي مي‌كند تا بتواند از يك تكه از موسيقي در فيلمش استفاده كند.

همان‌طور آقاي كاپولا از کمانچه آقاي كيهان كلهر براي «جواني بدون جواني» استفاده كرد.

همه اجزاي سينما حرفه‌اي است. استثنا هم هست گاهي براي فيلمي مخارج زيادي صرف نمي‌شود و در دنيا همه‌گير مي‌شود، مثلا برادران كوئن با دوربين كوچك فيلمي را ساخته بودند و آن‌قدر اين فيلم خوب شد كه سرمايه‌گذاري كردند و در دنيا پخش شد. استاندارد اين است كه براي موسيقي هزينه هنگفت خرج مي‌كنند. يك اركسترسمفونيك كامل حدود صد نفر، ‌يك گروه كُر مي‌آيد و با سازهاي خاصي كه از جاهاي ديگر مي‌آورند يك فيلم را پوشش مي‌دهند. البته بعد از ساخت فيلم و تبديل به CD و پخش در دنيا درآمدزا خواهد بود، اما در ايران متأسفانه موسيقي واقعا مظلوم‌ترين هنر است و انگار بود و نبودش فرقي ندارد، در‌حالي‌كه خيلي اثرگذار است.

 

الان چرا فيلم‌هاي ما در همه فستيوال‌ها هست؟ چون يك نفر آستين بالا زد و فيلمش را به فستيوال برد و الان هيچ فستيوالي بدون فيلم‌هاي ايراني برگزار نمي‌شود. اما در مورد موسيقي هيچ‌كس اين كار را نكرد. موسيقي در يك مملكت در يك چهارديواري ماند و مرد. بگذريم با همت آهنگ‌ساز گاهي اوقات موسيقي‌اي كاست و استقبال مي‌شود. من خيلي از موسيقي‌هايم را مجاني هم مي‌خواهم چاپ كنند، مي‌گويند به‌صرفه نيست چون همه از اينترنت دانلود مي‌كنند و كسي نمي‌خرد.

شما موسيقي منتشرنشده زياد داريد؟

خيلي. ٥٠ ساعت موسيقي فيلم ضبط‌شده دارم. اگر هر فيلم را ٤٥ دقيقه در نظر بگيريم، صد كار كرده‌ام. به جز سريال‌ها و سمفوني‌هايي كه نوشته‌ام. سمفوني‌ها سفارشي است اما آنها كه متعلق به من است خيلي زياد است. موسيقي گرگ‌ها،‌ مردان آنجلس، محاكمه، مريم مقدس و… .

هيچ‌گاه ناشري نخواسته مجموعه آثار شما را به صورت چند مجموعه منتشر كند؟

نيامده‌اند يا اگر آمده‌اند هدف بيشتر كاسبي بوده و مي‌خواستند يک لت چاپ كنند و هم كار را مجاني بگيرند و هم شلخته كار كنند كه من قبول نكرده‌ام. نشر ني داوود حدود ١٠ كار از من گرفته و با كيفيت خوب ارائه كرده. به تازگي چهار كار از من منتشر شده.

حدود ١٠ سال فعاليتي نداشتند.


موسيقي‌هاي خاص پخش مي‌كنند و توجه كمتري مي‌شود. موسيقي بي‌كلام هنوز جايگاهي كه بايد داشته باشد را پيدا نكرده و مردم عادت كرده‌اند كسي هميشه برايشان بخواند.

در كارهاي ضبط‌شده و منتشرنشده، كارهايي هست كه مستقل باشد؟

گاهي موسيقي فيلم كه كار مي‌كردم، اگر وقت مي‌شد قطعه كوچكي هم با آن هزينه براي خودم مي‌نوشتم و ضبط مي‌كردم.

دو آلبوم «آرام‌تر از دريا» و قطعاتي براي پيانو اركستر منتشر كرده بوديد.
پيانو اركستر موسيقي چند فيلم بود؛ مثلا يكي براي فيلم «دزد و نويسنده» بود كه لايت‌موزيك بود يا يكي «ناصرالدين شاه آكتور سينما» بود. اما «آرام‌تر از دريا» يكي، دو قسمت براي فيلم و بقيه مستقل بود.

چرا مشابه آن تجربه‌هاي موفق را تكرار نكرديد؟

وارد موسيقي فيلم شدم و پركار هم بودم و فرصتي براي كار مستقل نداشتم. الان كه مي‌خواهم براي خودم مستقل كار كنم، مشكلات زندگي و نگهداري از پدرم باعث مي‌شود ذهنم درگير باشد چون براي اين كار بايد ذهن آزاد باشد و تمام حالت‌ها روي كاغذ بيايد. وقتي كارگرداني من را عصباني يا اذيت مي‌كرد در كارم اثرگذار بود. چون وقتي زمان كار دلخور باشم، آرامش از من گرفته مي‌شود و نمي‌توانم با آرامش كامل كار كنم.

 

من يك بار روي ايده تصوير موسيقي كار نمي‌كنم. ١٥، ٢٠ بار اين كار را انجام مي‌دادم. حتي در «بوي پيراهن يوسف» صحنه تونل را يكي، دو هفته بود كه كار مي‌كردم و ماكتي درست كرده بودم؛ آقاي حاتمي‌كيا ديدند و گفتند خيلي عالي است؛ همين را مي‌خواهم. گفتم اين در استوديو يك دنيا فرق مي‌كند؛ چيزهايي اينجا ضبط شده و چيزهايي در ذهنم است كه پياده كنم. گفت چرا بيخودي پولت را خرج مي‌كني؛ همين خوب است. وقتي آن را ضبط كردم و شنيد، ديگر سراغ قبلي را نگرفت. در آن تونل مي‌خواهم بگويم يوسف زنده‌ است و ملائك او را دربر گرفته‌اند، تعداد يوسف‌ها را زياد مي‌كردم، چند تا شدند، ‌يوسف‌ها بودند.

 

براي خودم تخيلاتي مي‌ساختم. بيشتر اوقات شب‌ها يا صبح‌هاي خيلي زود كار مي‌كردم. مثل هميشه هنوز هم سحرخيز هستم. آن زمان چهار صبح شروع به كار مي‌كردم و واقعا گاهي اوقات حس نمي‌كردم روي زمين هستم. من با يوسف پرواز مي‌كردم. قضيه آ‌ن‌قدر جدي بود كه برايم كار نبود. هشت سال بيمار بودم و داروهايي را كه موجود نبود به سختي تهيه مي‌كردم. كار تا اين حد برايم جدي بود و با كارم زندگي مي‌كردم. الان هم همين‌طور است.

 

 موسیقی در این چهاردیواری‌ها می‌میرد

چهار صبح در حالت خوابيده هدفون مي‌گذارم و موسيقي خودم را گوش مي‌كنم. شايد بعضي‌ها بگويند من خودخواه هستم اما در شرايط مختلف، موسيقي‌هاي مختلف گوش مي‌كنم. اما زماني كه موسيقي‌هاي خودم را گوش مي‌كنم، گاهي اوقات حس نمي‌كنم در تخت هستم. موسيقي وقتي به ذهن شما مي‌آيد قالب ندارد. چيزي گسترده و معلق در فضاست و شما با آن پرواز مي‌كنيد. وقتي مداد به دست مي‌گيريد، قالب پيدا مي‌كند؛ يعني تمامش مي‌رود و يك ملودي مي‌ماند و بايد سعي كنيد آن فضا را با سازهاي ديگر تا حدودي پياده كنيد. نمي‌توانيد كاملا پياده‌اش كنيد به همين خاطر مي‌گويم پرواز مي‌كنم چون هنوز كه من آن موسيقي را مي‌شنوم، آن را در آن حالت مي‌شنوم.

شما همچنان آن كهكشان را مي‌بينيد.

همان را كه بار اول شنيده‌ام و پرواز كرده‌ام، مي‌شنوم. بدون قالب است. مثل شناكردن در درياست. حوض نيست كه به انتهايش برسيد و دور بزنيد. دلم هميشه پر از غصه بوده و به نظرم مردم ايران همه غصه‌دار هستند چون از اين موزيك‌ها خيلي استقبال كرده‌اند. به نظرم هم‌دردي‌ و غصه‌هايمان مشترك است.

از جنس غصه‌ها خوششان آمده.

بعضي‌ها خيلي خوششان آمده اما كسي نگفته چقدر مزخرف است و شايد كمتر خوششان آمده باشد. كسي در اينستاگرام براي من نوشته بود من با بوي پيراهن يوسف عاشق شدم، ازدواج كردم، گريه كردم، پرواز كردم، همه را مديون شما هستم.

واقعا درست گفته.

اين نوشته‌ها را كه مي‌خوانم، گريه‌ام مي‌گيرد و همسرم مي‌گويد اين روزها خيلي حساس شده‌اي. اما از اينكه چنين عكس‌العملي مي‌بينم، تعجب مي‌كنم كه چطور ممكن است يك نفر همان حس من را داشته باشد. يعني همان چيزي را كه من حس كرده‌ام.

من و هم نسلان من خاطراتی فراموش‌نشدني با موسيقي‌هاي شما از «آژانس شيشه‌اي» گرفته تا «بوي پيراهن يوسف و «از كرخه تا راين» دارند از راهنمايي به دبيرستان و از دبيرستان تا پيش‌دانشگاهي و دانشگاه. به قول يك نفر كه پاي يكي از عكس‌هاي شما كامنت گذاشته بود ما با اين موسيقي‌ها عاشق شديم، غصه خورديم و واقعا زندگي كرديم چرا الان كمتر آهنگ‌سازي مي‌كنيد؟

چهار سال است كه آهنگي را ننوشته‌ام اما آهنگي بود كه از قبل شروع كرده بودم حدود شش، هفت ماه است كه تمام شده.

سمفوني است؟


بله. واقعا زيباست. به نام «حماسه اقتدار» كه سالار عقيلي و نيما مسيحا خوانده‌اند.

به سفارش كجاست؟

موزه دفاع مقدس. به مرور كه تجربه مي‌كردم مي‌ديدم مردم خيلي دوست دارند موسيقي باكلام بشنوند. در موسيقي فيلم دوست نداشتم از كلام استفاده كنم چون همه اين كار را مي‌كردند. اما در اين كار سمفوني كه نوشتم، تم‌ها همه ايراني بود منتها با سازهاي كلاسيك كار مي‌شد، مثلا براي صداي تنور مي‌نوشتم به آن فضاي موسيقي پاپ مي‌دادم يا موسيقي را در فضاي سنتي مي‌نوشتم. فهميدم كه مردم بيشتر استقبال مي‌كنند تا فقط موسيقي باشد. گرچه علاقه‌مندان به موسيقي بي‌كلام اين روزها خيلي زياد شده اما هنوز مردم طرفدار شنيدن موسيقي باكلام هستند.

كارهاي آزاد هم براي خودتان مي‌نويسيد؟

١٠، ١٥ سال است تصميم دارم قطعه‌اي بنويسم كه به همراه همسرم بنوازيم.

چرا ساز خودتان و هارپ را به‌عنوان دونوازي استفاده نكرديد؟

همسرم هيچ‌وقت هارپ نداشت چون ساز گراني است. تالار داشت كه آن را هم به ما نمي‌دادند. الان چند ماه است كه خريده. يكي از هدف‌هاي من اين است يک موسيقي مجلسي کوچک با خانواده‌ام بنويسم به‌خصوص حالا كه پسرم اينجاست؛ بنويسم و اجرا كنم. فرمي كه من فكر مي‌كنم هزينه زيادي نياز ندارد كه تهيه‌كننده نياز نداشته باشد و خودم مي‌توانم انجام دهم. قبلا زندگي‌ها سخت بود، دو فرزند داشتم و مخارج بالا بود و مجبور بودم هميشه دنبال كار باشم و زندگي‌ام را تأمين كنم وگرنه زودتر شروع مي‌كردم. البته اگر آن زمان هم مي‌نوشتم هارپ نداشتيم كه با هم تمرين كنيم. به‌خصوص كه اوايل انقلاب موسيقي بلاتكليف بود و بعد از آن هارپ خراب بود. مشكلات زيادي بود.

 

براي اينكه حقانيت موسيقي را ثابت كنيم شش صبح در خيابان و استاديوم نواخته‌ايم، كتكمان زده و سازهايمان را پاره‌ كرده‌اند. در تيمارستان هم ساز زديم. در باغ‌وحش هم قرار بود كنسرت بدهيم كه اعتراض كرديم. در سمينارها و نشست‌هاي مذهبي آرم جمهوري اسلامي نواختيم. خيلي ازخودگذشتگي كرديم.

 

شش صبح در سرما و تاريكي زمستان ساززدن كار آساني نيست. بايد چه كار مي‌كرديم كه نكرديم؟ هر كاري كه فكرش را بكنيد كرديم. نزد آيت‌الله بهشتي رفتيم و مدام دنبال اين بوديم بگوييم موسيقي گناهي ندارد. ما از سازها بد استفاده مي‌كنيم. ساز كه به‌تنهايي صدايش درنمي‌آيد. من بايد صدايش را دربياورم. بعضي‌ها سوءاستفاده مي‌كنند و صداي مطربي درمي‌آورند شما جلوي آنها را بگيريد چرا جلوي ساز را گرفته‌ايد.

 

الان شرايط خيلي بهتر شده اما موسيقي ما خيلي مظلوم است و در اين چهارديواري‌ها مي‌ميرد. بعضي از موسيقي‌ها اين گنجايش را دارد كه بين‌المللي شود. به نظرتان اگر «از كرخه تا راين» فيلمي خارجي بود اين موسيقي در دنيا پخش نمي‌شد؟ اگر «روز واقعه» يك فيلم آمريكايي بود و سرمايه‌گذاري مي‌شد اين موسيقي جهان را تسخير نمي‌كرد؟ يا «آژانس شيشه‌اي» در دنيا مطرح نمي‌شد اگر فيلمي خارجي بود؟ «دوئل» شنيده نمي‌شد. همه اينها مُردند و شنيده نشدند. همه زحمت‌هاي يك عمر من تبديل به هزار سي‌دي شد هزار نفر شنيدند، ‌در تلويزيون ١٠بار پخش كردند ١٠ هزار نفر شنيدند. مثل فيلم‌هاي بزرگ دنيا ديده و شنيده نشد. چه كسي خارج از اين چهارديواري ما را مي‌شناسد؟ مگر چند ايراني كه پيگيري كنند و عاشق موسيقي باشند. موسيقي ما خيلي مظلوم و مهجور واقع شد.

پس به نظرتان موسيقي فيلم در ايران هنري جدي محسوب نمي‌شود؟

الان كه بدتر شد. تا زماني كه دولت سوبسيد مي‌داد و پشت فيلم‌ها ايستاده بود، همه‌چيز جدي‌تر بود. موسيقي‌ها زنده ضبط مي‌شد. آدم‌هاي تحصيل‌كرده كار مي‌كردند، كساني كه فارغ‌‌التحصيل موسيقي بودند. كم‌كم كه دستگاه‌ها آمد، تكنيسين‌هاي كامپيوتر وارد گود شدند و چون كامپيوتر را خوب مي‌شناختند، با شنيدن چند موسيقي فيلم و آزمون و خطا با پول اندكي توانستند موسيقي بسازند. خب تهيه‌كننده هم معلوم است كه سراغ پژمان، عليزاده، انتظامي و آدم‌هاي جدي نمي‌رود. كامپيوتر بد نيست.

 

در بعضي فيلم‌ها بايد از اين وسايل استفاده كرد؛ اما گاهي يك نفر سوار الاغش است و بعد شما صداي مهيب سينتي سايزر را روي آن مي‌شنويد، انگار سفينه هوا مي‌رود، خب اين موسيقي با تصوير همخواني ندارد. كسي هم كه اين را تهيه كرده، برايش فرقي نمي‌كند كه سفينه مي‌رود يا الاغ. بارش آجر است يا بمب اتم. مهم است كه فيلم را نمايش دهند و خرجي كه مي‌كنند، دربيايد.

واحدهايي كه بچه‌هاي سينما در حوزه موسيقي فيلم مي‌خوانند، خيلي محدود است. در كل دوره تحصيل يك بار مي‌آموزند موسيقي فيلم چيست.

يك ترم من موسيقي فيلم درس مي‌دادم. شاگردانم همه كارگرداني خوانده بودند يا سن‌شان زياد و باتجربه بودند. ديدم اگر بخواهم به اينها نمره بدهم و بگويم فلان كتاب را بخوانيد، بايد به اينها چيزي ياد دهم تا كسي كه فيلم مي‌سازد، بداند فيلمش چه سبك موسيقي لازم دارد و چه سازي بايد ساز اصلي باشد.

 

خودش بتواند تشخيص دهد يا نوع تنظيم كارش خلوت باشد يا شلوغ. بيشتر سعي كردم كارم كاربردي باشد. همان‌جا بود كه يكي از شاگردان گفت مي‌خواهم فيلمي درباره شما بسازم كه من بسيار مخالفت كردم. در نهايت با اصرار ايشان قبول كردم. گفتم استشهاد محلي مي‌شود؛ چون همه مي‌آيند مي‌گويند به‌به خيلي فلاني آدم خوبی بود.

البته خوشبختانه حاصل کار اصلا چنين نشده است.

خيلي اذيتش كردم. دو سال تلاش كردم منصرف شود كه نشد. بالاخره نتيجه را ديديد. حس مي‌كنم آن گروهي كه در آن شش ماه با من بودند، چيزهايي از موسيقي فيلم ياد گرفت كه بفهمد فيلمش چه سبك موسيقي لازم دارد؛ مثلا يادم مي‌آيد در «ديوانه‌اي از قفس پريد» با آقاي معتمدي صحبت كرديم كه هر شخصيت يك ساز داشته باشد. بر‌اساس ‌این تم انتخاب كردم كه اوبوا ساز مهجور خوش‌صداي آسماني را براي پرويز پرستويي گذاشته بودم.

براي پدرم آكاردئون گذاشته بودم. كسي كه به هيچ چيز اعتقاد نداشت، جز اينكه جيبش را پر كند. جواب خوبي هم از آن گرفتم. اين موسيقي فيلم يكي از موسيقي‌هاي موفق من بود. آن موسيقي را خيلي دوست داشتم و جديدا هم منتشر شده.

آيا موسيقي فيلم به اندازه كافي در ايران جدي هست؟

الان فكر نمي‌كنم.

اما در دوره‌اي كه شما و هم‌نسلان‌تان بوديد، واقعا گوش‌هاي ما را تربيت كرديد و مي‌توانيم موسيقي خوب و بد را از هم تشخيص دهيم. گوش‌هاي ما محصول صداي موسيقي‌هاي آكوستيكي است كه ساخته شما بود و كپي نبود. موسيقي‌هاي اورجينال كه خودش تصويرسازي مي‌كرد؛ يعني با شنيدن موسيقي مي‌توانستيم تصويري جداي از تصويري كه ديده بوديم، بسازيم. موسيقي‌هاي فيلمي كه الان ساخته مي‌شود، خيلي وقت‌ها بابت كپي‌كاري ننگ به بار مي‌آورد يا آن‌قدر ترک‌ها کوتاه و بي‌محتوا هستند که نمي‌توان نخ تسبيح را در آنها پيدا کرد. جداي از آن بار معنايي و كانسپت ندارند.

در اصل وظيفه موسيقي اين است كه جغرافياي فيلم را تعريف كند. وقتي موسيقي يك فيلم را مي‌شنويد، بايد بدون فيلم بفهميد مربوط به كجاست؛ مثلا باي‌سيكل‌ران اين‌گونه بود. انتخاب سازها، نوع تنظيم. من هميشه مي‌گفتم موسيقي فيلم شناسنامه و هويت فيلم است و خيلي حساس و مهم است. به‌مرور نسلي كه قبلا كار مي‌كردند، به خاطر اينكه سعي شد ارزان‌تر كار شود، جمع‌و‌جور شد. با سينتي سايزر و دوساز و الان که فقط شده سينتي سايزر و بعضي‌ها آن‌قدر تكنيك بلد هستند كه موسيقي‌هاي خارجي را چنان کپي مي‌کنند که گوش حرفه‌اي هم به‌سختي متوجه مي‌شود.

 

يادم مي‌آيد يك موسيقي هندي بود که مي‌شنيدم، آهنگ‌ساز كاري كرده بود آن‌قدر صداي سيتار كم شده بود كه شنيده نمي‌شد و به جايش صداي تار شنيده مي‌شد. تعجب كرده بوديم كه اين موسيقي كجا ضبط شده كه به اين خوبي است. چرا موسيقي‌هاي ما اين صدا و كيفيت را ندارد. در واقع او صرفا کپي کرده بود. امروزه در ايران كساني كه تكنیسين هستند، موسيقي را دست گرفته‌اند و سطح موسيقي را خيلي پايين آورده‌اند و الان خيلي‌ها موسيقي كار مي‌كنند كه نت بلد نيستند. دانش موسيقي يك‌شبه به دست نمي‌آيد.

 

خودم را آهنگ‌ساز نمي‌دانم؛ چون يك درياست. ما يك قطره‌اش را چشيده‌ايم. مگر مي‌شود علمي با اين وسعت را ياد گرفت. واقعا بايد چندين بار زندگي كرد تا بتوان همه سبك‌هاي موسيقي را بلد شد و مانور داد. بعضي‌ها باهوش‌تر هستند و بيشتر نوازنده‌هاي اركستر كه شناخت كلي از اركستر دارند، در اين كار بيشتر موفق مي‌شوند تا كساني كه اين سازها را از كتاب خوانده‌اند. من چون نوازنده بودم، اين سازها را تجربه كرده و شنيده‌ام. اينكه كدام سازها با هم صداي خوبي دارند. كدام ساز در چه منطقه‌اي صداي طلايي دارد. سعي كرده‌ام از قسمت‌هاي طلايي سازها استفاده كنم كه صداي خوبي داشته باشد. در اوكراين كه مي‌خواهيد موسيقي ضبط كنيد، همه ساز مثل طلا صدا مي‌دهد؛ اما در استوديوهاي ما فقط قسمت‌‌هايي صداي خوب دارد.

دليل اصلي‌اش چيست؟

چون آكوستيك استوديو استاندارد نيست. شايد دستگاه‌هاي مورد استفاده آنها مثل دستگاه ريورت در ايران نباشد. در‌هر‌صورت آن صدا را نمي‌دهد.

پس دليلش را در ضعف نوازنده نمي‌بينيد؟

نوازنده هم در آنجا با ساز يك‌ميليوني به استوديو مي‌آيد و فرق دارد با كسي كه فقط آرشه‌اش صد ميليون است. در اروپا يا كشورهاي ديگر كساني كه حرفه‌شان نوازندگي است، بهترين سازهاي دنيا با قيمت‌هاي ميليوني و ميلياردي را دارند. گاهي سازهايي را كه در موزه نگهداري مي‌شود، به نوازندگان بزرگ مي‌دهند كه صدايشان از بين نرود. بعد از فوت نوازنده ساز دوباره به موزه مي‌رود و به نوازنده بزرگ ديگري داده مي‌شود. بچه‌هاي ما با سازهايي كه صدا ندارد،‌ با استعداد و تلاشي كه دارند، از اين سازها صدايي بيرون مي‌كشند كه واقعا تحسين‌برانگیز است كه با كمترين امكانات چنين كاري مي‌كنند.

 حدود ٥٠ سال است در كار موسيقي هستيد…

از سن ١٢سالگي.

شما دوره‌هاي مختلف، ايران و اروپا را ديده‌ايد. به نظرتان اين مد موسيقي فيلم در ايران عوض مي‌شود؟

بوي خوبي نمي‌شنوم. الان ايران آنقدر مشكلات عديده دارد و سنگ جلوي پايش است كه هنوز تكليف موسيقي روشن نيست. هنوز نمي‌دانيم حلاليم يا حرام چون هنوز مي‌توانند كنسرت را لغو كنند. هنوز چيزهاي ابتدايي حل نشده. مثلا بدن شما به آب احتياج دارد، نشان‌دادن ساز هم جزء خواسته‌هاي ماست. مثل چاقوي جراحي كه اگر در دست آدم نااهل باشد باعث قتل مي‌شود و در دست يك دكتر جان انسان‌ها را نجات مي‌دهد. ساز دست نااهل اگر باشد صداي بدي مي‌دهد و اگر دست فرد كاربلد باشد انسان را به ملكوت مي‌برد. اين موضوع هنوز حل نشده. خيلي زود است كه فكر كنيم يك روز موسيقي فيلم‌مان استاندارد مي‌شود.

منظورم ملودي‌پرهيزي است كه مد شده. اينكه مي‌گوييم نمي‌خواهيم موسيقي‌مان تماتيك باشد.

وقتي فيلمي مي‌سازيد و هرجا مي‌رويد درباره موسيقي فيلمتان صحبت مي‌كنند، حسودي‌تان مي‌شود كه من صاحب فيلم هستم و هرجا مي‌روم در مورد موسيقي‌اش صحبت مي‌شود. در نتيجه سعي مي‌كنند از افرادي استفاده كنند كه موسيقي مي‌سازند و فضايشان را پر مي‌كنند. حالا بعضي آهنگ‌سازان ذوق ندارند و از روي دست خارجي‌ها كپي مي‌كنند. چون ما قانون كپي‌رايت نداريم برايمان مشكلي ايجاد نمي‌شود. باور مي‌كنيد من فيلمي ديده‌ام كه منوي دستگاه رويش بوده؛ هر دستگاه دمو دارد كه توانايي ساز را نشان مي‌دهد. دموي دستگاه را به‌عنوان موسيقي فيلم فروخته‌اند و كسي متوجه نشده و اعتراض نكرده.

 

 موسیقی در این چهاردیواری‌ها می‌میرد

نبايد توقع داشته باشيد به اين زودي موسيقي فيلم درست شود؛ مادامي‌كه كارگردان‌ اطلاعي از موسيقي ندارد و اسير آهنگ‌ساز است و هرآنچه آهنگ‌ساز مي‌دهد استفاده مي‌كند. گاهي تعجب مي‌كنم چطور كارگرداني كه فيلم خوبي ساخته يك موسيقي بد استفاده كرده چون احساس فيلم را مي‌گيرد اما چون شناخت نداشته اين كار را كرده. گاهي هم موسيقي‌ها كپي است و كارگردان متوجه نيست. اما وقتي اصل کار را مي‌شوند شرمنده نمي‌شود؟ درست است كه آهنگ‌ساز بايد شرمنده شود اما فيلم كارگردان هم زير سؤال مي‌رود.

كه نتوانسته اصل و كپي را تشخيص دهد؟

خيلي‌ها تشخيص نمي‌دهند و بعد از مدتي همه متوجه مي‌شوند مثلا دو فيلم را مي‌بينند و متوجه مي‌شوند.

چند سال داشتيد كه از آلمان برگشتيد؟

٣٢ سال داشتم و الان ٧٠ ساله هستم.

بعد از اين همه تجربه و افتخاراتي كه در ايران داشتيد، اگر مي‌دانستيد خيلي از موسيقي‌هايتان فقط در ايران يا كشورهاي اطراف شنيده مي‌شود، باز هم برمي‌گشتيد؟

من اين خاك را دوست دارم. مردم وطنم را عاشقانه دوست دارم. اتفاقاتي اينجا مي‌افتد كه در هيچ‌جاي دنيا نمي‌افتد. هر كسي عاشق وطنش است و جان‌فشاني مي‌كند اما خارج از كشور شما گرسنه باشيد كسي به داد شما نمي‌رسد. اينجا كافي است به در خانه همسايه‌تان برويد اگر با هم مشكل داشته باشيد هم از شما پذيرايي خواهد كرد.

با وجود خشمي كه اين روزها در جامعه مي‌بينيد باز هم همين اعتقاد را داريد؟

ازدياد جمعيت و ناهنجاري‌ها منجر به فشارهاي روحي مي‌شود كه گاهي از عهده يك عده برنمي‌آيد و منجر به ناهنجاري مي‌شوند. اما در مجموع مردم ايران مردمي دوست‌داشتني و باگذشت هستند. در كشورهاي ديگر كمتر مي‌بينيد مردم با هم مهربان باشند و ازخودگذشتگي نشان دهند.

و مهرباني مردم شما را پاگير كرده…

پسرم ١٠ سال اتريش بود حاضر نشدم حتي يك بار به ديدنش بروم. حتي براي مسافرت حاضر نيستم كه من را به‌عنوان يك آدم دستِ دهم نگاه كنند و بگويند اهل كشوري عقب‌افتاده است. اين حس من را مي‌كشد. الان خيلي‌ها اين‌طور هستند.

چند سال در آلمان بوديد؟

شش، هفت سال بودم.

حس خوبي نداشتيد؟

وضعيتم طوري بود كه آنجا زندگي كنم و اگر زندگي كرده بودم در زمينه ابوا و نوازندگي حتما نامي بين‌المللي داشتيم چون در جواني نوازنده‌اي خبره بودم و كار مي‌كردم. منتها چون اجازه كار نداشتم به صورت گذرا در بعضي اركسترها كار مي‌كردم اما بعد از فارغ‌‌التحصيلي مي‌توانستم اجازه كار داشته باشم. آنجا خيلي وقت‌ها كنسرت سولو نواختم درحالي‌كه خودشان اين كار را نمي‌كردند. در ايران خيلي كنسرت داشتم. يادم مي‌آيد در آلمان تمام راه‌پله‌هاي سالن کنسرت را شمع گذاشته بودند به ياد دوران باروك. آن زمان خيلي فعال بودم و مثل الان نبودم كه خيلي سخت كار مي‌كنم و حوصله زيادي ندارم. الان خسته شده‌ام.

الان هم شما همچنان با وسواس كار مي‌كنيد. به من بگوييد اگر باز هم به گذشته برگرديد ابوا را انتخاب مي‌كنيد؟

من ابوا را انتخاب نكردم اصلا نمي‌دانستم چيست. زماني كه ما را امتحان مي‌كردند كه چه سازي را بنوازيم كسي من را قبول نمي‌كرد. آخري كه اتريشي بود گفت دست‌ها و لبش براي ابوا خوب است. هميشه فاميل معتقد بودند من به درد كاري نمي‌خوردم و هيچ‌كاره خواهم شد. آنجا وقتي گفتند به درد ابوا مي‌خورم خوشحال شدم و در عالم خودم نبودم. به درد چيزي مي‌خوردم. اين‌طور ابوا را شناختم. وقتي در ابوا را باز كردم مجيد انتظامي را كوچك كرده بودند و در جعبه گذاشته بودند و من ديگر وقتي ساز را به دست گرفتم زمين نگذاشتم. وقت و بي‌وقت زدم. صدايش زياد بود و براي اينكه همسايه‌ها اذيت نشوند داخل كمد ساز مي‌زدم. آن‌قدر اين كار را كردم كه الان هم در كمد ساز مي‌زنم.

هنوز هم مي‌نوازيد؟

كم.

هيچ‌وقت دلتان خواسته ساز ديگري بنوازيد؟

عاشق ويولن بودم. منتها وقتي به هنرستان رفتم براي ويولن دير بود و فقط مي‌توانستم ساز بادي بزنم و بعد عاشق ابوا شدم.

چه شد بچه‌ها ابوا زدند؟

زماني كه ازدواج مي‌كردم به همسرم گفتم تو زن دوم مني. من با شغلم و سازم ازدواج كرده‌ام. خوشبختانه چون همسرم هم نوازنده بود متوجه منظور من مي‌شد. دو فرزندم ويولن مي‌نواختند و به هنرستان نمي‌رفتند. من مسيرهاي طولاني در زمستان رفت‌وآمد مي‌کردم و به کلاس موسيقي مي‌بردمشان اما احساس کردم دل به کار نمي‌دهند. يک روز به آنها گفتم اگر واقعا دوست نداريد سازتان را بگذاريد و برويد. هر دو سازشان را گذاشتند و رفتند. من واقعا دلم شكست و خرد شدم. چون آدم دموكراتي هم هستم سازهايشان را جمع كردم و در اتاقي گذاشتم. بعد از مدتي پسرم ديپلم رياضي گرفت؛ نمي‌دانست چه كار كند.

 

گفتم اگر مي‌خواهي ابوا يادت بدهم. اوايل وقتي برايش ابوا مي‌نواختم هوا را نگاه مي‌كرد و خيلي تحويل نمي‌گرفت (باخنده) اما به جايي رسيد كه ديد چاره‌اي ندارد و در سني است كه بايد حرفه‌اي بلد باشد و خيلي زود در شش، هفت ماه امتحان در ورودي صداوسيما قبول شد.

مگر سازي است كه مي‌شود در شش، هفت ماه آموخت؟

خير اما زياد كار كرد. من هم قطعه‌اي دادم كه سخت هم بود. اما با صداي ابوا بزرگ شده بود. اما در امتحان گزينش رد شد. در اتريش امتحان داد و قبول شد. فرقش اين بود كه اين رشته را خودم مي‌توانستم ياد بدهم و در اتريش هم كه درس مي‌خواند من برايش قطعه درست مي‌كردم. من با او فارسي صحبت مي‌كردم. معلمش هم همشاگردي من از كشور چك بود و همزمان نزد يك پروفسور درس مي‌خوانديم و من خيلي پيشرفته‌تر از او بودم. آن زمان كه او ساز ياد مي‌گرفت من در آلمان كنسرت داشتم. منتها او در آلمان ماند و در اركستري كار پيدا كرد و براي خودش كشتي خريد. الان پسرم ١٠ سال است كه ابوا مي‌نوازد، درس موسيقي را تا مدارج عالي طي کرده و عاشق شده.

براي پسرم هم سخت بود چون شاگرد هنرستان نبود. من، ابوا و مادرش كمي سولفژ يادش داده بود. خيلي سخت است با يك زبان خارجي آهنگ‌سازي و رهبري بخوانيد و در ابوا فارغ‌التحصيل شويد. اما زحمت كشيد.

چند روز از مراسم بزرگداشت شما گذشته است. اكثر هنرمنداني كه برايشان بزرگداشت برگزار مي‌شود حس خوبي ندارند و باعث مي‌شود احساس بازنشستگي کنند. حس شما چيست؟
من كه مدت‌هاست كاري ندارم و به بزرگداشتم هم ربطي ندارد.


تصور مي‌کنم براي بسياري از آهنگ‌سازان نسل شما اين اتفاق رقم خورده است.

من خيلي بي‌سروصدا هستم و نمي‌خواستم كسي من را بشناسد. هميشه از گوشه و ‌كنارها رد مي‌شدم كه مطرح نباشم. بعد از مطرح‌شدن هم كسي نبودم كه مصاحبه كنم و هرجا من را دعوت كردند به بهانه‌هاي مختلف فرار كردم. گاهي در مصاحبه‌ها در رودربايستي قرار مي‌گيرم و دلم نمي‌خواهد دل كسي را بشكنم. گفتني زيادي هم ندارم و بايد گفته‌هاي قبلي را تكرار كنم. شاگرد من خواست درباره من فيلمي بسازد و حوزه مخارجش را تأمين كرد و قرار بود رونمايي شود كه تصميم گرفتند بزرگداشتي برپا  شود و اين فيلم هم رونمايي شود. بايد خيلي تشكر كنم از هنرمنداني مثل خانم گوهر خيرانديش كه با پاي شكسته تشريف آورده بود. آقاي ميركريمي، لوريس چكناواريان، جوزاني، كامكار، كساني كه آمدند و زحمت كشيدند. كساني كه صاحب كار بودند هيچ‌كدام نيامدند نه درويش و نه حاتمي‌كيا چون درباره كارهاي آنها بود. با كسي دعوا نكردم و درگير نشدم و هيچ‌وقت بي‌تربيتي نكردم و موزيك‌هايشان هم ماندگار شده.

پس به‌خاطر اين مراسم احساس دلتنگي به شما دست نداد؟

اصلا دوست ندارم اين‌طور مطرح شوم. مگر چه كسي هستم كه اين همه افراد را معطل كنم آن‌هم با اين ترافيك.

پس شما احساس بازنشستگي نداريد؟

در موسيقي شما تا زماني كه مغزتان كار مي‌كند بازنشسته نمي‌شويد. ممكن است در بورس نباشيد و كسي به شما سفارش كار ندهد اما تازه زمان اين است كه براي خودتان كار كنيد. سازهايي كه دوست دارم براي ابوا و هارپ قطعه بنويسم. هيچ موزيسيني بازنشسته نمي‌شود. نهايت اين است به فلاكت مي‌افتيد و ترانه مي‌سازيد. ترانه‌‌هايي كه الان خواننده‌ها مي‌خوانند را در عرض پنج دقيقه مي‌توانم بنويسم. رشته‌اي نيست كه شما را بازنشسته كند. من حس بدي از اين مراسم نداشتم. به اندازه خودم آن‌قدر كار دارم كه از توانش برنمي‌آيم.

به‌جز نوشتن براي ابوا و هارپ چه كاري مايل بوديد انجام دهيد كه فرصت نكرده‌ايد؟

دلم مي‌خواست دو كار كنم كه هنوز نشده و نمي‌توانم اعلام كنم چون آن‌قدر اين ايده‌ها بزرگ و ناب هستند كه به مجرد اعلام‌شدن لو مي‌رود. اگر قسمت باشد انجام خواهم داد. الان مي‌خواهم براي هارپ و ابوا قطعه‌اي بنويسم. دو ايده خيلي ناب دارم.

 

 موسیقی در این چهاردیواری‌ها می‌میرد

براي چاپ آثارتان چه كار كرده‌ايد؟

آثاري كه نوشته‌ام همه آماده چاپ است. نهادي كه سفارش داده بايد چاپ كند كه نكرده. سي‌دي‌‌اش هم نيست. براي مراسمي چند نسخه چاپ كرده و پخش مي‌كنند و رئيس جديد كه مي‌آيد مخالف چاپ است.

 

به‌همين‌خاطر آيا مي‌توانيد سمفوني كارون يا عيسي را پيدا ‌كنيد؟

درست مي‌فرماييد. از اينكه در سال‌هاي اخير به عنوان آهنگ‌ساز سمفوني‌هاي سفارشي شناخته شده‌ايد راضي هستيد؟

هميشه اين‌طور فكر مي‌كردم كه تاريخ كشورم را به صورت موسيقي بيان مي‌كنم. اگر حماسه خرمشهر نوشته‌ام، تاريخ را به صورت موسيقيايي بيان كردم و عكس‌العمل هم خيلي خوب بود و همه استقبال ‌كردند. يا «اين فصل را با من بخوان» همه استقبال ‌كردند. به‌تدريج، جناح‌بندي شد و تندرو و ميانه‌رو شدند، ما هم اين وسط مانده بوديم، مدام چيزي به نام مجيد انتظامي مي‌بستند كه چپي و راستي و ميانه‌رو شده. چيزهايي كه من اصلا معني‌‌اش را نمي‌فهميدم، خب دلگير مي‌شدم.

 

چندرشته‌شدن جامعه نه فقط عشق مردم را از هم مي‌گيرد كه من به‌خاطر همين در ايران مانده‌ام، مردم را از هم دور كرده و هنرمندان را كليشه‌اي كرده و نمي‌توانند آزادانه كار كنند. درصورتي‌که شعار دموكراسي اين است كه هركس فكر خودش را داشته باشد و من سنگ توي سر شما نمي‌زنم كه فكر من را داشته باشيد. من براي فكر شما احترام قائلم، شما هم فكر خودت را سمفوني كن. سمفوني پرهزينه است، اما باور نمي‌كنيد اين موسيقي‌ها با چه هزينه‌هايي ضبط شده، اصلا به چشم نمي‌آيد. ممكن است در زمان كنسرت به خاطر دستمزد نوازنده و اجاره سالن هزينه زياد باشد، اما ضبط و نوشتنش هزينه زيادي نياز ندارد. باور كنيد پول موسيقي فيلم آقاي درويش هم نشد.

بخشي از تاريخ هست كه مايل باشيد بسازيد و نساخته باشيد.

دو كار هست كه مي‌خواهم كار كنم. به‌هرحال من در سرازيري عمر هستم و انرژي زيادي ندارم، اما ما تاريخ حماسي زيادي داريم و افراد بزرگي در كشورمان داشته‌ايم كه مي‌توانیم درباره آنها كار كنيم؛ سمك عيار و سياه‌جامگان داشته‌ايم. من عاشق تاريخ هستم. خيلي دلم مي‌خواهد درباره ابومسلم خراساني بنويسم. فكرش را بكنيد كه يك نفر در قزوين بالاي آن كوه بدون موبايل و دستگاه ارتباطي در بغداد آدم مي‌كشت، ولي اين كار را مي‌كردند. ما افرادي مثل اميركبير داشتيم و افراد بزرگي كه بايد درباره آنها فيلم‌ها و آهنگ‌هاي خوب ساخته شود. درباره تخت جمشيد من برداشتي کردم، موسيقي‌اي نوشتم و ضبط كردم كه متأسفانه ارائه نشد.

چرا؟

نمي‌دانم.

در كدام ارگان؟

ميراث فرهنگي شيراز.

چه دليلي براي كارنكردن داشتند؟

دليلي نياوردند. صلاح نبوده. اولين سمفوني‌ای كه من نوشتم حدود ٢٥ سال قبل تخت جمشيد است. خودم به‌تنهايي گوش مي‌كنم.

الان دنبال كار هستيد؟

من نبايد پيگير باشم چون موسيقي مربوط به سفارش‌دهنده است كه نمي‌دانم چه كسي بود. نمي‌دانم موسيقي دست چه كسي است، اما اجازه تكثيرش را ندارم.

مي‌شود اجرا كرد؟

كسي نخواسته اجرا شود.

شايد در جريان نيستند.

هستند، اما اين موسيقي براي استوديو نوشته شده و براي اينكه اجراي زنده داشته باشد بايد دوباره نوشته و مواردي كم و زياد شود.

درحال‌حاضر از زندگيتان راضي هستيد؟

همسر خوب و دو فرزند خوب دارم. درمجموع راضي‌ هستم. انسان به سني كه مي‌رسد به گذشته نگاه مي‌كند كه ببيند راهي كه آمده درست بوده يا نه. من عاشق موسيقي بودم، خودم خواستم دنبال موسيقي بروم و اصرار به اين كار داشتم. عاشق موسيقي بودم و همچنان عاشق هستم. عشق من به موسيقي با هيچ پول و مقامي قابل تعويض نيست. شايد ديگران بايد ميلياردها خرج كنند تا لذتي را ببرند كه من از گوش‌كردن موسيقي مي‌برم. من بدون هيچ پولي اين لذت را مي‌برم چون واقعا عاشق موسيقي هستم.

پس از اينكه عمرتان را در راه موسيقي صرف كرده‌ايد راضي هستيد.

بله؛ اينكه كاري كردم كه يك عده موافق يا مخالفش هستند، بحث‌هاي سياسي است كه ربطي به موسيقي و هنر ندارد.

 در گفت‌وگوهايتان مي‌گوييد من دشمن زياد دارم، بیشتر آنها در حوزه نگاه جناحي به شماست؟

هنرمندان به‌دلیل حسادت شروع به شايعه‌پراكني مي‌كنند و همه چيز از اينجا شروع مي‌شود. يك مارك روي شما مي‌زنند كه فلاني مربوط به فلان جناح است و آن جناح نمي‌گذارد شما نفس بكشيد. درصورتي‌كه اصلا اين‌طور نيست. هنر اين حرف‌ها را ندارد. آن‌قدر هم گسترش دارد كه در همه‌جا هست. نمي‌دانم چرا از بعضي از افراد تحصيل‌كرده استفاده نمي‌كنند. كساني كه زحمت كشيده‌اند و در كارشان موفق‌اند، اما بي‌كار هستند و عمرشان در حال تمام‌شدن است. بايد از اينها استفاده كرد، نمي‌شود فقط بعد از تمام‌شدن عمرشان برايشان فاتحه بخوانند. از اين وضعيت متعجب هستم، اما به‌هر‌حال اين وضعيتي است كه همه طي كرده‌اند و من هم بايد طي كنم.


سرقت ادبی از سرقت بانک بی آبروتر است


روزنامه هفت صبح – پوریا میرآخورلی: چند روز پیش خبری منتشر شد که طی آن سه تن از خوانندگان پاپ به دلیل استفاده از ترانه بدون اجازه از ترانه سرای آن محکوم شدند. در نگاه اول شاید این مسئله به سرقت ادبی و اصطلاحاتی که پیش تر گفته شد، بی ربط باشد چه این که استفاده از ترانه ها در راستای به نام خود زدن نبود. از این رو این اتفاق بیشتر به حوزه قانون کپی رایت و رعایت حقوق مولف بر می گردد که از حوزه نشر و ادبیات تا سینما و فوتبال را در زیست بوم ما درنوریده است اما در روزگار امروز که رعایت قانون کپی رایت یک مسئله جهانی است، عدم رعایت آن بی ربط به موضوعات بالا نیست و به نوعی نسخه به روز شده آن ها به شمار می رود.

البته این موضوع مختص امروز نیست. توارد، اغاره، انتحال یا نسخ، المام یا سلخ، شاید، عقد، حل و… انواع سرقت ادبی هستند که در متون بلاغی کهن آمده است و خبر از مطرح بودن سرقت ادبی از دیرباز می دهد. این مسئله مختص فرهنگ ما نیست و در غرب نیز اصطلاحاتی مثل سرقت ادبی مستقیم، سرقت ادبی تغییر کلمات، سرقت ادبی در سبک نگارش، سرقت ادبی از نوع تشبیه و سرقت ادبی از نوع ایده وجود دارد که از شایع بودن این مسئله در آنجا نیز حکایت می کند.

به بهانه این مسئله، گپ و گفتی را با روزبه بمانی که سابقه همکاری با خوانندگان پاپ را دارد، در باب این اتفاق و این مقوله انجام داده ایم که در ادامه می خوانید.

 

گفت و گو با روزبه بمانی، شاعر و ترانه سرا درباره سرقت ادبی

چند روز گذشته خبری آمد که چند نفر از خوانندگان موسیقی پاپ ایران به علت رعایت نکردن حق کپی رایت محکوم شدند. در این جا سوال پیش می آید که ما ترانه سرای خوب نداریم که این اتفاق می افتد؟

این کار در همه جای دنیا معمول است و در اکثر موارد اجراهای جدید از قدرت و تکنیک و کیفیت بیشتری نسبت به اجرای اصلی برخوردارند. دلیل دیگر این است که خواننده ای که کار را بازآفرینی می کند، به نوعی کار را با صدای خودش به هوادارانی که از این کار فاصله دارند، خصوصا هواداران نسل جدیدتر، هدیه می دهد.

طبق قانون کپی رایت یک اثر مادام العمر متعلق به مولف آن اثر است و در موسیقی انگار که تحت اجاره یک خواننده قرار می گیرد. به همین خاطر تا روزی که این اثر اجرا می شود، خواننده یا حتی ورثه آن موظف هستند، طبق قانون، درصدی از هرگونه منفعت مالی این اثر را به مولفین آن کار پرداخت کنند. که این کار به صورت خودکار از طریق همان قانون انجام می شود.

خوانندگانی که در کشور ما این قانون را نقض می کنند، بی خبر هستند یا بدون اجازه اقدام به چنین کاری می کنند؟


این مسئله ابعاد وسیعی دارد. فرض کنید خواننده ای یک ترانه یا ملودی ای را بدون اجازه از یک فرد دیگر برداشته و خوانده است. مسئله این است که خواننده ها عموما یا از این موضوع اطلاع ندارند یا تبعات قانونی عمل نکردن به کپی رایت را به قدری ناچیز می دانند که به راحتی اقدام به این کار می کنند و یا اینکه تصور می شود عوامل تولیدکننده کار چون یا در قید حیات نیستند یا در خارج از کشور زندگی می کنند، هیچ اقدام قانونی در جهت احقاق حق خودشان نمی توانند انجام بدهند.

 

اما فقط شاعر و آهنگساز نیست که از نبود کپی رایت متضرر می شود؛ خود خوانندگان ما هم به نوعی سال هاست که کارهای شان بدون اجازه چه در تلویزیون و رادیوی داخل کشور، چه خارج بدون هیچ عواید مالی و با هرگونه سوءاستفاده های تصویری پخش می شود. درواقع این یک چرخه معیوب است که وقتی در تنها رسانه رسمی و مجاز کشور یعنی تلویزیون حق تولیدکننده آثار موسیقی نادیده گرفته می شود، توقع بیهوده ای است که از بقیه عوامل انتظار داشته باشیم به قانون پایبند باشند.

با این توضیحات یعنی بخشی از این اتفاق به خاطر عدم اطلاع از قانون کپی رایت و جدی نگرفتن آن است؟


همانطور که گفتم ما سال هاست به خاطر استفاده از منافع حداقلی در همین تلویزیون که باید منبع فرهنگ سازی باشد، فیلم ها، سریال ها و فوتبال های پخش زنده را در اکثر موارد بدون در نظر گرفتن حق رایت آن ها پخش می کنیم. در حوزه نشر به خاطر این که زیر چتر کپی رایت نیستیم، اکثر ناشران ما که باید بنگاه های فرهنگ سازی باشند، بدون در نظر گرفتن حق رایت، کتاب های خارجی را ترجمه و پخش می کنند. در چنین فضایی بدیهی است که در هیچ جای فرهنگ و هنر پایبندی به حق و حقوق مولف وجود نداشته باشد.

به نظرتان این قضیه نمایانگر چیست؟ دود این قضیه بیشتر به چشم شما هنرمندان نمی رود؟


سرزمینی که بخشی از فقیرترین اقشار جامعه اش را مولفین حوزه هنر در گونه های مختلف هنری تشکیل می دهند. در گونه های مختلف هنر، خاصه همین موسیقی که از آن صحبت می کنیم، سال هاست که بسیاری از هنرمندان حتی از موارد کمترین حق مولف که درج نام در مقابل اثرش هست هم، محروم بوده اند.

اینجاست که حرف زدن از اهمیت هنر فقط چیزی در حد شعار است. به عنوان مثال می توانم به کاری از آقای تقوایی اشاره کنم. عرف ماجرا به این شکل است که خلاصه فیلمنامه را طبق قانونی که هنوز هم هست به شورای پروانه نمایش سینما می دهند. آقای تقوایی هم چنین روندی را طی کردند و به کار ایشان مجوز داده نشد اما چند سال بعد همان قصه عینا نوشته و ساخته شد. در این جا چه کسی  جواب می دهد؟ یا سریال هایی را داشته ایم که در تلویزیون پخش شده است و بعدا فهمیده ایم که ایده و طرحش برای فرد دیگری بوده است. در آنجا چه حکمی صادر شد؟

شاید بخشی از تعجب عمومی نسبت به حکمی که برای این چند خواننده داده شده، همین باشد که اگر اینجا دو سال حبس برای یک خواننده در نظر گرفته می شود، آیا هیچ جای دیگر در طول این سال ها در حوزه سینما، موسیقی یا دیگر حوزه های هنری، هیچ سرقتی انجام نشده و اگر شده چرا با چنین حکم هایی مواجه نشده؟ این همان تناقضی است که پیش تر اشاره کردم، باعث می شود بسیاری را ترغیب کند به این که کاری را بدون اجازه مولف منتشر کنند، چون در طول این سال ها چنین حکمی بی سابقه بوده.

 

گفت و گو با روزبه بمانی، شاعر و ترانه سرا درباره سرقت ادبی

در متون کلاسیک انواع متفاوتی را برای سرقت ادبی از جمله اغاره، نسخ یا انتحال، سلخ یا المام، توارد و… قائل شده اند و در روزگار معاصر انواعی مانند سرقت ادبی مستقیم، تغییر کلمات در سبک نگارش، سرقت ادبی از نوع تشبیه و سرقت ادبی ایده؛ آیا با این انواع نیز این روزها در حوزه های مختلف مواجه هستیم؟


توارد در موارد بسیار بسیار خاص و انگشت شمار اتفاق می افتد ولی واقعا نمی شود آنچه را که خصوصا در حوزه ترانه ما سالیان سال است که مشاهده می کنیم، توارد نامید. در اوزان عروضی، وزن هایی هستند که به دلیل محدودیت یا کوتاهی وزن در آن ها مصرع های مشابهی را بین چندین ترانه سرا می بینید که این گریزناپذیر است ولی این نه توارد است نه هیچ کدام از این مواردی که شما گفتید. اتفاقا بحث بعدی اینجاست که سرقت ادبی، در ترانه فقط این نیست که شما تمام ترانه یک ترانه سرا را بدون اجازه یا به نام خود کنید، یا اجرا کنید، بلکه حتی اگر مصرعی از او را که یا قبلا اجرا شده یا نشده، به نام خودتان منتشر کنید، سرقت است.

 

سرقتی که نه قانون مشخصی برای احقاق حق در آن وجود دارد، نه در بسیاری از موارد قابل اثبات است. مثلا در بسیاری از جلسات ترانه خوانی، ترانه ای خوانده می شود که اجرا نشده. دیگرانی که در جلسه هستند ایده آن ترانه یا مصرع هایی از آن را برداشته و در قالب ترانه ای جدید حتی گاهی پیش از انتشار ترانه اصلی منتشر می کنند و جالب است در بعضی از موارد حتی خودشان مدعی می شوند که آن ترانه اصل از روی آن ها سرقت شده.

یعنی انجمن های ادبی ما گاهی اوقات محفلی اند برای به سرقت رفتن آثار ادبی؟


تاثیرپذیری بخشی از ذات جلسات شعرخوانی است منتها تفاوت بسیاری است بین تاثیرپذیری و این که عین به عین خطوطی از یک ترانه دیگر را بردارید و بدون آن که ذکر کنید از آن ترانه تضمین گرفته اید، در کار دیگری منتشر کنید.

برای خود شما هم این اتفاق افتاده است؟


فکر می کنم در طول این سال ها به نسبت همکارانم از هیچ کس به این اندازه برداشت نشده باشد که البته این مسئله در عین غمناکی، گاهی خوشحال کننده هم هست چرا که میزان تاثیر شما را در صنف تان مشخص می کند. اما همین در بلندمدت به شما ضربات جبران ناپذیری می زند. مثل این که به قدری شبیه ترانه های خودتان را می شنوید که زبان و لحن ترانه تان پس از مدتی به نظر به تکرار می رسد در حالی که خود شما بسیار کمتر از دیگرانی که شبیه شما بودند، آن زبان و دایره واژگان را تکرار کرده اند.

واکنش روزبه بمانی در مقابل چنین اتفاقاتی چیست؟


اتفاق جالب این است که در بسیاری از جلسات، بسیاری از خطوط ترانه های خودم را در قالب ترانه های دیگران می شنوم. من تا به حال هیچ اعتراضی نسبت به این موضوع نداشته ام. خصوصا در رابطه با ترانه سراهایی که در ابتدای راه هستند چرا که بدیهی است این میزان تاثیرپذیری، گاهی به کپی کردن کامل یک مصرع یا خط از یک ترانه بینجامد اما این تذکر را هم می دهم که تکرار این موضوع در بلندمدت آن ترانه سرا را به یک کپی کار صرف بدل می کند.

چند سالی است که ترانه ها مجال انتشار پیدا می کنند و شما نیز سال گذشته مجموع ترانه هایتان را منتشر کردید، چه شد که این قدر دیر به صرافت این کار افتادید؟ جزو اولویت هایتان نبود یا فراهم نبودن بستر باعث این اتفاق شد؟


چند دلیل داشت. اول این که در اکثر مقاطع سال های گذشته امکان انتشار کتاب را نداشتم. دوم این که اولویت اصلی من نوشتن ترانه خوب و انتشار باکیفیت آن بوده. بعد این که برای انتشار یک مجموعه شعر به قول شاملو هیچ وقت دیر نیست. و بخش دیگر این که من در جمع آوری کارهایم شاید بسیار کم حوصله و تنبل هستم. اما آنچه در یکی، دو سال گذشته بسیار ترغیبم کرد، این بود که در حدود ده سال گذشته اکثر کارهایم چه در رادیو و تلویزیون، چه در لیبل آلبوم ها، بدون ذکر نام خودم منتشر شده. کم نبوده مواردی که دیده ام کسی در جایی شاعر شعر مرا خودش معرفی کرده! شاید انتشار این مجموعه ادای دینی بود از طرف خودم به ترانه هایی که عموما شاعرش خط فاصله بود.

آیا محدودیت ها دلیلی بر این نبود که بسیاری از ترانه سراها کمتر از گذشته فعالیت کنند؟


بله. این اتفاق برای بسیاری از دوستان من و شاید در مقطعی برای خود من هم افتاده. اما باز هم مثالی می زنم از آقای تقوایی که می گفت: هر کسی در جهان کاری دارد. کار ما نوشتن است و کار دیگران جلوگیری از انتشار این نوشته ها اما این دلیل نمی شود که شما دست از کار خودتان بردارید و ننویسید چرا که هیچ نوشته ای تا ابد در محاق نمی ماند.

با وجود ترانه سراهای خوبی که هستند، به نظرتان چندباره خواندن کارهایی از بعضی ترانه سراها جای توجیه دارد؟


صد در صد. این اصلا دلیل نمی شود که کارهای ماندگار تاریخ ترانه مان را که هم مردم از آن ها خاطره دارند و هم کارهای باکیفیتی هستند، بازخوانی نکرد.

وقتی یک مترجمی یک اثری را بازترجمه می کند یعنی این که مترجم قبلی ظرافت های اثر را به خوبی به فارسی برنگردانده است اما در موسیقی، کارهایی که بازخوانی می شود و مردم می گویند: اصلی اش بهتر است؛ غیر از این که خواننده بخواهد آن اثر را در رزومه اش داشته باشد دلیل دیگری دارد؟


این موضوع را باید از دو منظر بررسی کرد. در کشورهای صاحب موسیقی جهان وقتی کاری بازخوانی می شود، قطعا یکی از مهم ترین شروط بازخوانی اجرای بهتر نسبت به اجرای قبلی است. با در نظر گرفتن تمام حق و حقوق مولفین آن. در سرزمین ما این اتفاق کاملا به شکل برعکس است. یعنی یکی از بزرگ ترین جاذبه های آن پرداخت نکردن حق آهنگساز و ترانه سرا است.

در اکثر موارد، دیگر جاذبه آن، استفاده از ترانه ای که به واسطه اجرای پیش از انقلابش، ممنوع به نظر می رسد، بدون در نظر گرفتن جایگاه آن آهنگ. و آیا اینکه اجراکننده بعدی اساس توانایی اجرای بهتر یا حتی نابودکردن خاطرات آن آهنگ را با اجرای خودش دارد یا خیر. در ضمن ما چون بسیار مردم خاطره بازی هستیم عموما دوست نداریم کارهای گذشته را با نفس جدیدتری بشنویم.

از ناصر تقوایی نام بردید. آن قدری که در فضای موسیقی بازخوانی و در ادبیات بازترجمه داریم، در سینما نمی بینیم که «کاغذ بی خط» ناصر تقوایی یا دیگر آثار سینمایی بازتولید شود. به نظر می رسد که اعتماد به نفس در حوزه ادبیات و موسیقی بسیار بیشتر است به گونه ای که در ادبیات با وجود ترجمه قاضی و نجفی از «شازده کوچولو» باز هم شاهد بازترجمه این اثر هستیم. این مسئله را چگونه ارزیابی می کنید؟


یکی از مهم ترین مباحث این مسئله، بُعد اقتصادی آن است. در سینما هر فیلمنامه ای را بخواهی بسازی باید دو میلیارد هزینه کنی و کاری هم نداریم که نتیجه چه خواهدشد. اما در موسیقی کاملا برعکس است. یعنی همان طور که گفتم حتی می توانی پول هیچ کدام از عوامل را ندهی و کار را به انجام برسانی.

این مسئله قابل مقایسه با آثار اقتباسی در سینماست که فارغ از کیفیت اگر کسی بخواهد فیلم اقتباسی بسازد، به سراغ آثار خارجی می رود و نه آثار ادبیات داستانی ایرانی، چون تهیه کننده می گوید چه کاری است که هم پول به نویسنده داستان بدهد و هم فیلمنامه نویس؟


یک اتفاق بدتر هم می افتد، نه تنها به آن کار اریجینال پولی داده نمی شود بلکه به ناجوانمردانه ترین شکل، «براساس فلان داستان» یا «براساس برداشت آزاد از فلان قصه» در کنار نام نویسنده فیلمنامه نوشته نمی شود. در گذشته بسیاری از فیلم های اواخر دهه چهل و اوایل دهه پنجاه براساس قصه های دیگران ساخته می شد ولی به دلیل نبود وسایل ارتباط جمعی شاید تا سال ها کسی حتی از اهالی سینما هم از آن مطلع نمی شد. مثلا در طول سالیان گذشته در موسیقی خود ما هم بسیاری از ملودی های خارجی عینا یا بیشتر از ۸۰ درصد آن، کاور می شد ولی به نام آهنگساز داخلی می خورد. این ها همان چیزهایی است که ما به خاطر خلاهای قانونی و نبود تربیت حرفه ای و فرهنگی رعایتش نکردیم.

این مسئله چرا در دیگر جاهای دنیا انجام نمی شود؟ یا انجام می شود و ما بی خبریم؟


برای این که از نظر فرهنگی به جایی رسیده است که این نوع از سرقت، از سرقت از بانک بی آبروتر است. در عرصه فرهنگ و هنر اگر اثبات شود که چیزی را از کسی سرقت کرده اید، با هر میزان استعدادی که داشته باشید، امکان ندارد که مردم جامعه به شما اقبال نشان دهند ضمن این که جرایم پیشگیرنده ای که به ذهنتان نمی رسد برای این مسائل درنظر می گیرند.


۲۴ سال از مرگ «حسن گل نراقی» گذشت


هفته نامه صدا – رضا نامجو: «قطعه ای که دگرگونت می کند»! این قضاوتی است که جایش در مطبوعات نیست اما نظر خیلی هاست. نظر بسیاری از افراد، یا احساس شان، بعد از این که «مرا ببوس» «حسن گل نراقی» را می شنوند یا با آن خاطره بازی می کنند. برخی «آه» از نهاد بر می آورند و برخی «آب» از دیده! اما هرچه که هست، این قطعه حالا دیگر ماندگار شده است.

 

ماندگاری ای که، ریشه دار است و به امروز ربط ندارد اما اعجابش آنجاست که همه نسل ها با آن ارتباط برقرار می کنند؛ هم نسل امروز که بخش اعظم شان شنونده موسیقی های دیگرند و هم نسل دیروز که از آن خاطره دارند؛ هم نسل میانی که بین «مدرنیسم» و «کلاسیسیسم» حیران مانده اند و هم نسل منقرض شده کلاه مخملی ها، که وقتی «مرا ببوس گل نراقی» را می شنوند با آن «حال نزارشان»، اشک هم می ریزند.

قطعه «مرا ببوس» بی هیچ شک و شبهه ای ماندگار است و جاوید. قطعه ای که «سوز صدا» در نهادش مانده انگار. قطعه ای که شاید زمزمه «بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جست و جوی سرنوشت»، آن را ماندگار کرده و جاوید. چون حرف مشترک ملتی به نظر می رسد که سال ها در پی آینده ای هستند رویایی، آینده ای که گویا در سرنوشت آنها هنوز ننوشته و همه در پی آنند و باز تاکید می کند «[مرا ببوس] برای آخرین بار، تو را خدانگهدار که می روم به سوی سرنوشت»!

داستان مرا ببوس اما بیشتر از این است که صرفا به سرنوشت و آینده ارتباط داشته باشد. آینده اش برداشت امروزی است و شاید شخصی، اما این قطعه از درون «خون» بیرون آمده است و ریشه در «آزادی»طلبی دارد. در آن زمان که این قطعه به وسیله حسن گل نراقی خوانده شد، شایع بود این تصنیف، وصف الحال پدری محکوم به «اعدام» است. پدری در واپسین روزهای زندگی که امروز و دیروز و فردا را در مغازله ای با دختر خردسالش (که نماد «آینده» است)، به ایما می گوید و اشاره.

همین اشارات است که حاکمیت را در آن زمان درست در سنواتی که ایران، دیکتاتوری بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را تجربه می کرد، به واکنش واداشت و محدودیت و مشکلاتی را برای خواننده و شاعر به بار آورد.

 

 24 سال از مرگ «حسن گل نراقی» گذشت
«مرا ببوس» محصول عشق است. محصول موجودی است که چون خودش ماندگاری را بر تارک زمان دارد، هر آنچه منتسب به آن باشد هم ماندگار خواهدبود. «حسن گل نراقی» خواننده ای غیرحرفه ای بود. کودتا ۲۸ مرداد پَکرش کرده بود. «تسلی» می خواست و سنگ صبور! حیدر رقابی شاعر شعر آن آواز است. سال ها او هم برای همین تسلی خواهی، شعری را سروده بود. گل نراقی آن را خواند و جاودانه شد. خواند و چون صدایش از میانه دل بر می آمد، همین قطعه او را ماندگار کرد و دیگر هم نخواند. خودش گفته ست: «به تشویق دوستان ترانه دیگری هم خواندم، اما خیلی زود تصمیم گرفتم کنار بکشم. صدای من با مرا ببوس باید در خاطرها می ماند!»

خواننده «یک کاره»

حسن گل نراقی، هنرمندی است که همه اعتراف می کنند خوش صدا است. او در سال ۱۳۰۵ خورشیدی متولد شد. او سال ها در بازار تهران (سرای بلورفروش ها) کسب و کار مختصری داشت؛ قدی بلند و مویی سفید. آرام و شمرده صحبت می کرد، اما جملگی معتقدند که او درواقع، با خواندن ترانه جالب «مرا ببوس» به دنیا آمد و به عالم هنر پیوست، حسن گل نراقی دو ترانه خواند که دومی هیچ وقت به اندازه اولی شنیده نشد. با همان یک کار اما نام گل نراقی در تاریخ موسیقی نوین ایران باقی ماند.

ترانه «مرا ببوس» را، حدود یک سال و نیم پیش از این که گل نراقی اجرا کند، خانم پروانه خواند ولی موفقیتی کسب نکرد، چون مرحوم مجید وفادار سازنده آهنگ آن با حسن گل نراقی دوست بود و از صدای خوش و خوب او آگاهی داشت به گل نراقی پیشنهاد اجرای این آهنگ را کرد و گل نراقی هم پذیرفت و این آهنگ را خواند که چه خوب هم خواند و اجرا کرد، مثل بمب صدا کرد و در سراسر ایران ورد زبان مردم شد. عده ای می گویند این ترانه برای حسن گل نراقی از طرف حکومت و دستگاه وقت تولید دردسرهای فراوانی کرد.

«هاله» و آخرین بوسه

حیدر رقابی متخلص به هاله، «شاعر ترانه مرا ببوس» معروف است. او، در سال ۱۳۱۰ ه. ش در تهران زاده شد. تحصیلات ابتدایی را در دبستان نوشیروان، و متوسطه را در دارالفنون به اتمام رساند. سپس وارد دانشگاه شد. از همان دوره دانشگاه به فعالیت های ادبی روی آورد.

پس از کودتای ۲۸ مرداد، حیدر به کشورهای آلمان و آمریکا برای ادامه تحصیل رفت. پس از چندی درجه دکترا در حقوق گرفت؛ دیگر به ایران برنگشت و در آمریکا استاد دانشگاه شد. هاله نخستین کسی است که در ایجاد و تاسیس دانشگاه دیوسی سرخ پوستان زحمت فراوان کشید. سپس مدیریت برنامه ریزی آنجا را به عهده گرفت. کتاب های هاله را تا ۳۰ جلد نوشته اند که مطرح ترین آن ها عبارت اند از: «فلسفه دنیای سوم، شقایق ها، آسمان شک، خاطرات میگون، شهرزاد و شاعر شهر شما.»

هاله بعد از انقلاب اسلامی به ایران آمد و دوباره به آمریکا برگشت و به علت بیماری در آمریکا چشم از جهان فروبست و ثابت کرد که بهار او گذشته است، گذشته نیز گذشته است.

 

24 سال از مرگ «حسن گل نراقی» گذشت

«اکبر گلپایگانی» از خوانندگی و شخصیت حسن گل نراقی گفت

مهربانیِ فراموش شده

زینب مرتضایی فر: اکبر گلپایگانی یکی از خوانندگانی است که در عرصه آواز ایرانی چهره ای مهم و فراموش نشدنی است. چهره ای که در زمان فعالیت خود در ارتباط بهتر مردم کوچه و بازار با آواز ایرانی نقش پررنگی داشته است. زنده یاد حسن گل نراقی خواننده ترانه معروف و به یاد ماندنی «مرا ببوس» از دوستان گلپایگانی است و به همین دلیل در سالگرد درگذشت زنده یاد گل نراقی، با رفیق قدیمی اش گفت و گویی درباره فعالیت های این خواننده فقید انجام دادیم.

زنده یاد حسن گل نراقی از خواننده های هم دوره شماست. آیا با ایشان دوستی و نزدیکی داشته اید؟


بله. رفقای خیلی قدیمی بودیم، خدا بیامرزدش.

ایشان چه شخصیتی داشتند؟

گل نراقی آدم خیلی خوبی بود و همین طور خواننده خیلی خوبی. رفیق عزیزم بود که هرگز فراموشش نمی کنم و آنقدر با هم خاطره داشته ایم که همیشه جایی گوشه ذهنم نام یادش زنده باشد. من و حسن گل نراقی و انوشیروان روحانی با هم روزهای خوب زیادی داشته ایم، رفیق بوده ایم و دوره های زیادی داشتیم و دور هم جمع می شدیم. حسن هم همیشه برایمان «مرا ببوس» را می خواند. آنقدر هم قشنگ می خواند که به دل می نشست. بارها در خانه من این قطعه را خوانده بود و همیشه هم خودم از او می خواستم دوباره بخواندش. از بس خوب و قشنگ می خواند، آدم دلش نمی آمد گل نراقی را ببیند و این قطعه را نشوند.

پس چرا موسیقی را به صورت جدی ادامه ندادند و قطعات دیگری نخواندند؟


گل نراقی در بازار کار داشت و نمی توانست شغلش را رها کند، با توجه به شغل اصلی اش نمی توانست برای موسیقی هم خیلی وقت بگذارد و برای همین هم خیلی در موسیقی مسیر را ادامه نداد.

 

24 سال از مرگ «حسن گل نراقی» گذشت

شاید بتوان ایشان را انسان باهوش یا خوش شانس هم به حساب آورد. چون ممکن بود با ادامه فعالیتشان در موسیقی نتوانند آثاری را به ماندگاری «مرا ببوس» خلق کنند و در ذهن ها ماندگار نمی شدند.

نه. این حرف را قبول ندارم. خواننده ای که کارش را درست انجام داده باشد و در مسیری افتاده باشد که کارش ماندگار شود، تعداد کارهایش مهم نیست. بعد هم از کجا معلوم حسن کارش را ادامه می داد، قطعات بهتری را خلق نمی کرد؟ من که فکر می کنم این طور می شد. هم مرد نازنین و خوبی بود و واقعا انسان بود و هم خواننده خوبی بود. خواننده خوب اگر کارش را ادامه دهد، فرصت پیشرفت و بالاتر رفتن برایش فراهم است و به نظر من امکان رشد او خیلی بیشتر از امکان افت و فراموش شدنش است.

از نظر شما تعداد آثار یک هنرمند در شهرت و ماندگاری اش اهمیتی ندارد؟ این که هنرمند آلبوم های متعدد داشته باشد، کنسرت برگزار کند و با مخاطبانش ارتباط خوبی بگیرد، آیا فرصتی برای پیشرفت شخصی اش و همچنین ارتباط بهتر با جامعه نیست؟


مسلما هست. فرصتی که البته از خیلی کسانی که برخلاف حسن خودشان دوست داشتند فعالیت کنند و کارهای بیشتری در عرصه موسیقی داشته باشند، گرفته شد. نمونه هایش هم که بسیار است، خودتان می توانید بشمارید… اما شما فکرش را بکنید که گل نراقی با همین یک قطعه توانسته برای همیشه در ذهن ها بماند. این موضوع ربطی به این ندارد که یک آهنگ خوانده است.

 

خیلی ها صدها آهنگ می خوانند، چند کارشان هم زمان شنیده شدن همه گیر می شود و بعد از مدتی هم فراموش می شود. منظور من این است که تعداد آهنگ هایی که خواننده می خواند ربطی به موفقیت و شنیده شدنش ندارد. موسقی مانند یک باغ بزرگ است. باغی که در آن گل های مختلف می روید. حالا یک گل می تواند خیلی خوب شکوفا شود، رشد کند و با زبیایی اش همه نگاه ها را به سمت خود بکشاند. حسن از همین گل ها بود، اگر بیشتر کار می کرد، مطمئنا با توجه به صدای خوبش خیلی هم بیشتر دیده می شد و حالا جز «مرا ببوس» قطعات ماندگار و به یاد ماندنی دیگری هم داشت.

از ایشان خاطره ای در ذهنتان مانده است که بگویید؟

همیشه دوره های را داشتیم که هر بار خانه یکی از دوستان هنرمند برگزار می شد. یادم است اوایل پیروزی انقلاب بود و هنوز خیابان ها شلوغ بود و با توجه به شرایطی که بود بعضی ماشین ها را کنترل می کردند و خلاصه فضایی بود که کم و بیش همه یا از آن خبر داریم یا از دیگران شنیده ایم. در یکی از شب ها دوستان اهل موسیقی ام، خانه ما مهمان بودند. برق هم رفته بود. همه آمده بودند جز حسن. هرچه منتظر شدیم نیامد. به او تلفن زدم و پرسیدم که کجاست و چرا نمی آید.

ماجرا این بود که او تا دم خانه ما آمده بود و برگشته بود. برق رفته بود و ماموران اداره برق آمده بودند ببینند مشکل چیست تا آن را برطرف کنند، اما حسن در تاریکی فکر کرده بود ماموران به خانه آمده اند و بهتر است تا او را هم نگرفته اند فرار کند. این یکی از خاطره های جمع ما شد که هر از گاهی یادش می افتادیم و می خندیدیم.

از جمع های هنری، دوره ها و شب نشینی های هنرمندان هم دوره تان گفتید. این جمع ها تا چه اندازه مفید بودند؟


هنرمندان هم دوره ما مهربان بودند، نمونه اش همین حسن گل نراقی که انسان خیلی خوب و مهربانی بود و همه را خوب می دید، هیچ وقت پشت سر کسی حرف نمی زد. ما اگر می خواستیم حرفی بزنیم، آن را واضح بیان می کردم و پشت سر هم حرف نمی زدیم. به قول معروف برنامه مان این نبود که چوب لای چرخ هم بگذاریم و پشت سر همدیگر حرف بزنیم. وقتی با هم دوره داشتیم و رفیق بودیم، یعنی با هم رک و راست حرف می زدیم و روزگار مثل حالا نبود که همه با هم بد هستند و از دیدن هم خوشحال که نمی شوند هیچ، ناراحت هم می شوند. ما سعی می کردیم با هم مهربان باشیم، گرفتاری های هم را رفع کنیم و جمع هایمان مثبت و پرانرژی بود.

 

مثل این روزگار وانفسا نبود که نامهربانی بیداد می کند و همه به هم الک لبخند می زنند. هرچه بود واقعی بود. اگر جامعه هنری ما امروز هم افرادی مثل حسن گل نراقی را داشت که مهربانی برایشان مهم بود و برای رفاقت احترام قائل بودند، اتفاقات بهتری رخ می داد. امیدوارم باز هم روزگاری بیاید که حال جامعه ما با داشتن هنرمندان مهربان و جمع های هنری مهربان بهتر از حالا باشد.

«امین الله رشیدی» خواننده و آهنگساز ایرانی از دوستان گل نراقی بود

خواننده خوش صدای خوش شانس

زینب مرتضایی فر: امین الله رشیدی خواننده و آهنگساز ایرانی در سال ۱۳۰۴ در روستای راوند کاشان به دنیا آمده، سپس به تهران می آید و در همان اوایل ورود به پایتخت در کلاس های شبانه هنرستان موسیقی شرکت می کند و فعالیت جدی خود را در عرصه خوانندگی آغاز می کند. رشیدی جزو نخستین خوانندگانی است که پا به رادیو می گذارد و به گفته خودش با توجه به بودجه محدود رادیو دو سال به همراه برخی دیگر خوانندگان رایگان کار می کند. او در هنرستان موسیقی با زنده یاد حسن گل نراقی هم دوره بوده است و حرف ها و خاطره های بسیاری از او دارد. با رشیدی درباره روزهایی که با گل نراقی در دوره های آواز شرکت داشته گفت و گو کردیم و درباره آنچه که از آن زمان به خاطر داشت حرف زدیم.

 

24 سال از مرگ «حسن گل نراقی» گذشت

اولین بار حسن گل نراقی را کجا ملاقات کردید؟

یادش بخیر روزگار جوانی… یک روز در روزنامه اطلاعات آگهی ای دیدم که نظرم را جلب کرد. در این آگهی نوشته بود هنرستان تهران در نوبت شبانه به صورت رایگان هنرجوی موسیقی و آواز می پذیرد. من هم از خدا خواسته رفتم و ثبت نام کردم. هنرستان در خیابان ارفع بود، همین خیابان شهریار امروزی که تالار وحدت در آن واقع شده است. آن وقت ها تهران مثل حالا این همه بی در و پیکر و بزرگ نبود، آنقدر کوچک بود که می شد یکسری مسیرها را پیاده بروی و بیایی.

 

من هم پیاده به هنرستان می رفتم و در کلاس های شبانه شرکت می کردم. در همین کلاس ها هم بود که با خیلی ها آشنا شدم. حسن خدا بیامرز هم یکی از هم دوره هایم بود که هر شب با هم پیاده روی و تمرین آواز و شوخی و خنده داشتیم. از آن به تهرونی های اصیل و شوخ طبع بود و همیشه همه چیز را به طنز می گرفت و ما کلی می خندیدیم. با او که بودیم روحیه مان عوض می شد.

به خاطر دارید استادها و هم دوره هایتان چه کسانی بودند؟

استاد تار من آقای موسی معروفی، پدر جوان معروفی و استاد آوازم دکتر مهدی فروغ بود. او رییس دانشکده هنرهای دراماتیک هم بود. آموزش های فروغ، سنتی نبود؛ مثلا نمی گفت شور را بخوان، حالا ماهور را و… او به طور علمی آموزش می داد که چگونه بخوانیم. با تحریر زیاد هم موافق نبود. بعضی از همشاگردی هایم را هم به یاد دارم؛ آقایان مشروطه، معنوی و حسن گل نراقی. یکی هم نصرت الله خا ن که از بچه های جنوب شهر بود، تسبیح به دست می گرفت و بسیار بامرام بود. دو تا دندان طلا هم داشت.

فکرش را می کردید از جمعتان یک هنرجوی شوخ طبع با یک ترانه اینقدر ماندگار شود؟


(با خنده) راستش نه. من اهل تصنیف بودم و حسن گل نراقی همان طور که گفتم اهل طنز و شوخی بود، او همین یک ترانه «مرا ببوس» را خواند. این را هم بگویم که هزاران افسانه برای این ترانه آورده اند که همه اش نادرست است. این ترانه را دکتر حیدر رقابی برای معشوقه اش ساخته بود.

هیچ وقت نشنیدید چیز دیگری هم بخواند؟

گفتم که گل نراقی بسیار شوخ بود، به جز «مرا ببوس» یک چیز دیگر هم می خواند. آن زمان پل تجریش گردشگاه اشراف بود. هر کسی نمی آمد. تابستانش با پالتو می رفتیم حالا فکر زمستانش را بکنید. چقدر سر می شد. آنجا دل و قلوه و جگرفروشی بود. بعضی کاسب ها جنسشان را با آواز ارائه می دادند. حسن گل نراقی از آنها یاد گرفته بود و آوازهایشان را می خواند. یعنی شب ها که از کلاس بیرون می آمدیم، می خواند. خیابان ها آنقدر ساکت بود که ما تمرین آواز می کردیم. مثل حالا نبود که تهرانی ها شب و روز ندارند. شهر ساکت ساکت بود. من درآمد می خواندم و معنوی سه گاه و گل نراقی هم آوازهای جگرکی ها را. اما با همین یک «مرا ببوس» برای همیشه ماند.

چرا؟ این ترانه چه ویژگی ای داشت؟

بعضی خواننده ها شانس می آورند و یک جایی کارشان گل می کند. کار حسن هم با همین یک قطعه گل کرد.

موفقیت این قطعه تا چه حد به خوانندگی حسن گل نراقی بستگی داشت؟

هیچ کاری با داشتن خواننده خوب، آهنگساز و ترانه سرا به تنهایی موفق نمی شود. همه اینها باید در کنار هم حداقل استانداردهایی را داشته باشند تا کار موفق شود. حسن کار را خوب خواند اما ترانه هم از آن جنس ترانه هایی است که این قابلیت را دارد که همه نسل ها دوستش داشته باشند، موسقی هم مثل موسیقی های امروز سر و صدای الکی و جار و جنجال غیراستاندارد نیست. یک موسیقی خوب و دقیق با تعریف آن زمان است. استادان بزرگ موسیقی می خواستند موسیقی را هر چند ایرانی نگه دارند، اما به روز هم بکنند تا از موسیقی های مدرن جا نمانیم.

همان طور که اشاره کردم دکتر فروغ به ما آواز را کاملا علمی درس می دادند و چنین چارچوب هایی در همه کارها رعایت می شد. وقتی همه اینها کنار هم باشد و هر کدام به طور متوسط در یک سطح خوبی قرار بگیرد، می توان انتظار داشت که کار بعد از زمان شنیده شدنش هم کهنه و خسته کننده نشده باشد. ما امروز خواننده خوب داریم اما کو آهنگسازی که علم این را داشته باشد که چگونه برای او آهنگ بسازد تا همه چیز استاندارد پیش برود، نمی گویم چنین آهنگسازانی نداریم اما تعدادشان کم است. با این حال فکر می کنم در میان نسل جوان امروز اتفاقات خوبی در حال رخ دادن است و می شود به آنها امیدوار بود.

اجازه بدهید سوالم را صریح تر بپرسم؛ گل نراقی خواننده خوبی بود یا بیشتر می توان گفت خوش شانس بود؟


در زندگی تلاش سر جای خودش اما شانس سهم بزرگی در موفقیت های ما دارد. نمی شود این را انکار کرد. من این عقیده را دارم و به نظرم حسن هم هر چند خواننده خوبی بود، اما خیلی هم شانس آورد و بخت با او یار شد. ترانه ای را خواند که دارای ویژگی هایی بود که هر نوع شنونده ای بتواند با آن ارتباط برقرار کند. شاید اگر حسن به جای این کار، یک تک ترانه دیگر را خوانده بود و همین روند را تکرار کرده و خوانندگی اش را ادامه نداده بود، حالا نامی از او نبود. نمی گویم که قطعا این طور می شد، اما به نظرم این احتمال را هم نباید نادیده گرفت.


راجر واترز؛ خواننده ای که علیه «ترامپ» می خواند


روزنامه آسمان آبی – جردن رانتا، ترجمه سونا بشیری: واترز در آثارش همواره نگاهی جدی به اتفاقات روز داشته است. این چهره جهانی موسیقی در هفتاد و چند سالگی و در آخرین آلبومی که ارائه داد، مدت ها قبل از اعلام موضع جنگ طلبانه «ترامپ» علیه ایران و بسیاری دیگر از کشورها، سیاست های او را به شکلی جدی نقد کرد و او و کاخ سفید را به سخره گرفت.

اعتقاد از واقعیت مهم تر است

وقتی با راجر واترز گفت و گو می کنید چیزی به نام صحبت کوتاه وجود ندارد؛ بعد از نیم قرن مصاحبه کردن با خبرنگاران مختلف هنوز هم اول مطمئن می شود سوال ها بی خطر باشند و بعد از آن همه تلاشش را به کار می بندد که جواب هایش به بهترین شکل ممکن باشند؛ درست مانند قطاری از جملات فصیح و بلیغ که در حرکتی بی وقفه، به سمت جلو پیش می رود.

 

 راجرز علیه دونالد

پیش بینی نتیجه اغلب ناممکن است، اما کلماتش نیز مانند ترانه هایش نیش دار، بامزه، کنایه آمیز، امیدوارانه و گرم است. موفقیت تجاری اش با پینک فلوید در دهه ۷۰ متاسفانه باعث شد مقام او به عنوان یکی از بزرگ ترین راکرهای جهان تحت الشعاع قرار گیرد و این گزاره ای صادق است؛ حتی با اضافه کردن ایدئالیسمی بنیادین به قلب موسیقی اش و تعداد گوش هایی که کارهایش را شنیده اند؛ به طوری که آلبوم «The Dark Side Of the Moon» سومین آلبوم پرفروش تاریخ موسیقی جهان است؛ و البته همه این ها به کنار؛ به سختی می توانید هنرمندی مانند واترز پیدا کنید که مروج جامعه ای مهربان باشد. آلبوم قبلی اش، «Amused to Death» در سال ۱۹۹۲ منتشر شد، اما تاثیرات موازی و مزاحم بین رویای خراب آبادِ «The Wall» و سیاستمداری دیواردوست به او کمک کرد دوباره به استودیو برگردد.

نتیجه آلبوم «Is This the Life We Really Want» شد که اتهامی بی رحمانه به بشریت برای انتخاب مسیر پیش روی اوست؛ مسیری که در آن صمیمیت با کالاهای مادی و استقلال با رضایت از خود جایگزین شده است. گرچه او شهروندی آمریکایی نیست، نظرش را درباره دونالد ترامپ به وضوح برای طرفدارانش در فستیوال «Desert Trip» در پاییز سال گذشته بیان کرد. او نسخه ای انتقادآمیز از قطعه «Pigs» و طبیعتا بخش دوم قطعه «Another Brick the Wall» را به این رییس جمهوری تقدیم کرد.

واترز در ۲۶ ماه می تور جهانی اش را که کنسرتی راک-نمایشی است آغاز می کند. این تور با نام «ما + آن ها» در حقیقت عنوان قطعه ای ۴۵ ساله است که در دوره پسابرگزیت ملی گرایانه، به کل معنی تازه ای پیدا کرده است. چند هفته به آغاز تور باقی نمانده است و ما این جا کنار هم در استودیویی در منهتن نشسته ایم. بعد از گذراندن چند روز خسته کننده با مطبوعات بالاخره نوبت به من رسید که مصاحبه را انجام دهم. واترز آرام و تقریبا سرحال است. او دستانش را از هم باز کرده و پاهایش را به سمت جلوی صندلی دراز می کند. به شکل خارق العاده ای هنوز روی فرم است؛ آن هم در حالی که ۷۳ ساله است. حتی زمانی که درباره فجایع سیاسی در اندازه های انگلیسی اش صحبت می کنیم باز هم پوزخند ناامیدانه و کمی تهدیدآمیز بر لب دارد؛ مانند شخصیت لویس کرول (Lewis Carroll) که اشتباهی در رمان اورول افتاده باشد. یک بار هم در میان مصاحبه زنگ هشدار آتش نشانی از ساختمانی دور، چشمان آبی جوانش را خیره کرد و مصرانه از من خواست آن را بررسی کنم (که کردم). حتی زمانی که نقشه نجات دادن دنیا را می کشیدیم به جزییات توجه خاصی نشان می داد. در این جا گزیده ای از گفت و گوی واترز با مجله «پیپل» را می خوانید.

«آیا این واقعا زندگی ای است که می خواهیم؟» عنوان آلبوم جدیدتان است. به نظرم پاسخ تان به این سوال «نه، نیست» باشد.

«?Is This the Life We Really Want» ترانه ای است که آن را در سال ۲۰۰۸ نوشتم. بیشتر شبیه رجزخوانی است تا شعر، اما اساسا واکنشی به سال های بد مدیریتی جورج بوش و افراد دیگری مانند دیک چنی (Dick Cheney)، شاهزاده تاریک، کارل روو (Karl Rove)، پل ولفوویتز (Paul Wolfowitz و دونالد رامسفلد (Donald Rumsfeld) است.

به نظر می رسد دیوانه ها مدیریت تیمارستان را به عهده  گرفته بودند. ما امیدهای زیادی به باراک اوباما داشتیم. او مردی متفکر بود، اما وقتی قدرت را در دست گرفت به این نتیجه رسید که زیاد حرف زدن واقعا ایده خوبی بوده است. او تصمیم گرفته با کشته شدگان مشکل را حل کند. واضح است که این اتفاق نیفتاد.

«بله، بله ما سر مار را می بریم!» اما بعد خب؛ مشکل هم چنان پابرجاست فهرست سرهای مار سال ۲۰۰۸ شامل ۳۰، ۴۰ نفر بود، اما الان هزاران نفر دارد. هیچ جواب منطقی ای هم وجود ندارد. الان هدف های بیشتری وجود دارند و تعداد آدم هایی که باید بکشید روز به روز بیشتر می شود؛ در نتیجه این یک پیشگویی صادقانه از جنگی ابدی است.

به همین دلیل همچنان شاهد وجود پناهنده ها هستیم. این سیاست ها محل زندگی مردم را نابود می کنند و آن ها به ترک خانه و کاشانه شان مجبور می شوند. شما نمی توانید در سوریه یا حداقل در بیشتر مناطق آن زندگی کنید. ما همگی عکس های آن را دیده ایم که نشان می دهد ویرانه ای بیش نیست. این انسان هایی که به سرعت راه می روند عشایر نیستند؛ آن ها پزشکان و افراد تحصیلکرده اند، اما زمانی که به کشور شما و اردوگاه های مرزی تان پناهنده می شوند به نظر می رسد اهمیتی ندارند. البته که دارند؛ آن ها همگی انسان هستند و ما مسئولیم از آن ها مراقبت کنیم و به این افراد پناهندگی بدهیم. آن ها پناهنده می شوند، چون احتیاج به پناهندگی دارند. همه این ها خیلی خیلی سخت است.

از انتشار آلبوم قبلی تان «Amused to Death» ۲۵ سال می گذرد؛ چه عاملی باعث شد دوباره به استودیو بازگردید و این آلبوم را بسازید؟

فقط تلاقی دو موقعیت بود. زمانی که برای تور «The Wall» (۲۰۱۳- ۲۰۱۲) در جاده بودم شروع به نوشتن آهنگ ها کردم. ساعت های آزاد زیادی در اتاق هتل داشتم. گیتارم را می نواختم و بعضی ها را یادداشت می کردم. به همین شکل قطعه «دژا وو» (Dejavu) را نوشتم. به نظرم زمان هایی هم هست که اگر شما نقدی به انسانیت داشته یا از آن ناامید باشید (یعنی همان چیزی که باعث درد و رنج بسیاری برای مردم می شود) خودخواهی در تفکرتان بخشوده می شود. خب اگر من قدرت زیادی داشتم چه می کردم؟ این شما را به فکر وا می دارد. بعدتر می بینید این آگاهی ای است که به ماشینی داده شده است؛ روبوتی مرگبار که در ظاهر بی ضرر است، اما به چیزی واقعی بدل شده است.

 

راجرز علیه دونالد 

نکته بسیار عجیبی درباره فیلم «ماتریکس» وجود دارد؛ آن ها الان روبوکاپ دارند. اگر می خواستند آن را بسازند تا الان ساخته بودند؛ مثلا می توانند در خیابان ها بچرخند و شما را به خاطر لباسی که پوشیده اید بکشند. می دانم احمقانه به نظر می آید، اما این ایده ترور هدفمند بسیار عجیب است؛ هولناک است. واقعا هولناک است؛ چون ۸۰۰ سال پیشرفت را ناگهان محو می کند. «ماگناکارتا» (منشور کبیر انگلستان) را یادتان هست؟ هیبیس کرپس (قانون امنیت قضایی) و قانون ۳۹؟

خب، ما هم تصمیم گرفتیم با آن کنار بیاییم. اگر ما فکر کنیم که شما باید بمیرید، فقط شما را می کشیم. ایده خوبی به نظر نمی آید؟ بله، این ایده ای عالی است؛ بیایید انجامش دهیم.

پس از کولاژ صداهای آغازین آلبوم، قطعه «دژا وو» اولین قطعه آلبوم است. شما همان قدر که از آدم های وراج می گویید از خدایان هم می گویید، همچنین در جایی می خوانید: «معابد ویران شده اند (اشاره به قسمتی از انجیل)/ بانکدارها چاق شده اند/ بوفالوها از میان رفته اند/ و تاج کوه ها صاف شده است.» احساس می کنید برای تمامی پیشرفت هایی که کرده ایم، محکوم به تکرار اشتباهات مشابه هستیم؟

این خیلی مشکل زاست که قدرت در دستان عده بسیار محدودی حریص و ثروتمند قرار دارد. آن ها هر قدر ثروتمندتر می شوند احساس می کنند مهم تر شده اند. ترامپ فکر می کند خیلی خاص است؛ او واقعا این طور فکر می کند. به نظر من و شما شاید او دلقکی بیش نباشد و شاید مجموعه ای از همه چیزهایی باشد که عوامانه، احمقانه، سطحی، کوته نظرانه، توأم با بدجنسی و بسیار حقارت آمیز است. اما برای او این گونه نیست. او با خودش فکر می کند «به من نگاه کن، من خیلی عالی هستم!» او ثروتمند است و هواپیمایی دارد که اسمش روی آن نوشته شده است؛ بنابراین خود بزرگ بینی اش تصور او را از خودش تقویت می کند.

بله، خیلی عجیب است، اما این آدم ها قدرت بسیاری دارند؛ چون می توانند راه شان را بخرند که آن ها را به هر جایی که می خواهند ببرد. آن ها هر چیزی را که از اندرو کارنگی (Andrew Carnegie) باقی مانده است می خرند. آن ها سعی خواهندکرد اسم شان را روی سالن کارنگی بگذارند و البته این کار را خود کارنگی هم کرد.

آن ها همه مانند هم اند؛ آن ها هیچ وقت از این که اسم شان را روی خانه های اپرا بنویسند و نشان دهند چقدر عالی هستند دست بر نمی دارند. دوست دارند حرکتی مثلا بزرگ انجام دهند که نمایش دهد چقدر عالی هستند. به نظرم رقت انگیز است، اما همیشه این گونه بوده است. این باعث شده است بازار مشکل داشته باشد؛ به همین دلیل خواندم: «معابد ویران شده اند، بانکدارها چاق شده اند.»

به نظر شما برای داشتن زندگی ای که می خواهیم چه باید بکنیم؟

چیزی که این روزها بسیار از آن صحبت می شود اخبار جعلی است. مردم می خندند، اما این یک مشکل بسیار واقعی است. به نظر می رسد ما در دنیایی زندگی می کنیم که تبلیغات بسیار اهمیت دارد و خیلی وقت است تلاشی برای تمییز واقعیت وجود ندارد.

اعتقاد از واقعیت مهم تر است؛ «من اعتقاد دارم این حقیقت د ارد؛ پس دارد. من می توانم هر چیزی بگویم و همان گونه خواهدشد.» پیشرفت علم پس از قرون وسطی از طریق روشنگری ها باعث شد به جایی برسیم که بگوییم «خب، الان می دانیم زمین صاف نیست… و الان این را می دانیم. ما الان همه این اطلاعات را در نوک انگشتان مان داریم. ممکن است بتوانیم دور میزی بنشینیم و برای آینده برنامه ریزی کنیم.» اما خیلی سخت است که در نوع نگاه مان به چنین پیشرفتی برسیم؛ بنابراین انسان های عاقل جامعه ما تمایل دارند از تحصیلات آکادمیک دور بمانند. آن ها چیزهای هوشمندانه ای می گویند و بیشترشان می دانند چگونه جامعه را به جایی بهتر و عادلانه تر تبدیل کنند و چگونه به ما شادی بیشتری بدهند، چون اما اجازه داریم به مردم کمک کنیم، اما آن ها به جاهای پرت و دورافتاده می روند، زیرا راحت نیستند؛ مانند فیلم «حقیقت مزاحم» است که اَل گور (Al Gore) درباره تغییرات اقلیمی ساخته است. خب ما الان این جاییم و [اسکات] پرویت (Scott Pruitt) رییس سازمان ای پی ای (EPA) است؛ کسی که در طول زندگی اش با تمام اقدامات درستی که سازمان حفاظت محیط زیست انجام داده جنگیده است.

 

الان این فرصت را دارد که این دستاوردها را کاملا از بین ببرد. چرا؟ چون زرنگ است؛ چون ممکن است در متوقف کردن خط لوله کیستون (Keystone) کارساز باشد؛ خط لوله ای که دلایل بسیار خوبی برای ساخته نشدنش وجود دارد. اما در ساخت این خط لوله سود زیادی هست؛ بنابراین الان با هر هزینه ای که داشته باشد زیر نظر این سازمان ساخته می شود و اگر حادثه ای رخ دهد یا نشتی داشته باشد یا هر چه، آن ها اهمیت نمی دهند.

 

راجرز علیه دونالد 

انسان های عاقل اهمیت می دهند. آن ها خواهند گفت «این عاقلانه به نظر نمی رسد.» بخشی از این اتفاق شاید به دلیل وجود قوانین باشد. آیا این گونه نیست که در ایالات متحده آمریکا، تنها مسئولیت تعاونی ها و سهامداران ازدیاد خطوط پایه است؟ بنابراین آن ها هیچ مسئولیت اجتماعی در برابر جامعه به عنوان یک کل ندارند. و این جالب است.

 
خب افراد عاقل دور یک میز نمی نشینند تا بگویند «باید این قانون را تغییر دهیم؛ این به نفع جامعه نیست.» اما به محض این که شروع به صحبت درباره منفعت جامعه می کنید درباره سوسیالیسم حرف می زنید.

بخش عمده موسیقی شما به ترویج حس شفقت و نوع دوستی در انسان ها می پردازد؛ آیا آرزویتان در خلق موسیقی از آرزویتان در کمک به مردم نشئت می گیرد؟

فکر نمی کنم این طور بوده باشد. درواقع می دانم که اساس این طور نیست. من وارد این حرفه شدم تا پول دربیاورم و کارهای شیطنت آمیز بکنم! (می خندد) گرچه این عامل برانگیزاننده نیست. در تمام سال هایی که دور دنیا سفر کرده و چشم ها و گوش هایم را باز نگه داشته ام، هر بار برایم واضح تر می شد که نوشته های غیرزیبایی که پول بیشتری برای هنرمند می آورند راهی برای شادی انسان نیست؛ نه برای کسانی که درگیرش هستند و نه برای آن هایی که می توانند لطمه ای را که در آن سوی جریان وجود دارد تحمل کنند؛ برای مثال این جا کشور بسیار ثروتمندی است. با این حال در شهرهای بزرگش می توانید فقر را ببینید. دیدن این صحنه ها خیلی غم انگیز است، چون انسان ذاتا با کمک به دیگران شادی، رضایت و خوشی را برای خودش ایجاد می کند.

در جامعه ای که کمک به دیگران در آن تشویق نمی شود، ذلت «بخشیدن» از اعضای جامعه گرفته می شود. در ابعاد بزرگتر، فرد نیکوکاری که به دیگران کمک می کند زندگی شادتری در مقایسه با کسی دارد که در آن طرف ایستاده تا ببیند که آیا می تواند هواپیمای شخصی بخرد؛ بنابراین حتی اگر یک نفر هم بتواند نقش کوچکی در تشویق مردم برای کمک و توجه به دیگران داشته باشد، باز هم خوب است.


موفقیت «پازل‌بند» خواست خدا بود


موسیقی ما – بهمن بابازاده: «پازل‌بند» در ذهن مخاطب موسیقی پاپ، بیشتر با تنظیم‌ها و ملودی‌هایی که برای دیگران ساخته بود، شناخته می‌شد. اما همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، آنها در همان جایگاه نماندند و خودشان وارد فضای خواندن ترانه‌هایشان شدند. انتشار آلبوم «قایق کاغذی» شروعی بود برای حضور رسمی این گروه در بازار موسیقی. چند کنسرت آنها با استقبال روبه‌رو و بازی جدی شد.

این گفتگو به این فرایند و این یک سال و نیم نگاهی متفاوت و ریز داشته با یک سوال ویژه: در دوره‌ای که موسیقی پاپ در ایران تاریخ مصرفی کمتر از یک سال دارد، چطور می‌شود شرایط ماندگاری را تجربه کرد و عمر هنری یک هنرمند را بیشتر و بیشتر کرد؟ اعضای پازل بند (علی رهبری، آرین بهاری) و محمد ناصری (مدیر اجرایی شرکت آوازی نو) جواب‌های متفاوتی به این موضوعات داده‌اند…

 

  موفقیت «پازل‌بند» خواست خدا بود

 

 از کنسرت تهران و استقبال خوب از «پازل‌بند» شد شروع کنیم که چندین بار هم تمدید شد. کمی درمورد این کنسرت و اتفاقات بصری و نوری و پرفورمنس این کنسرت بگوئید. این اتفاقات و برنامه‌ریزی‌ها برای کنسرت‌هایتان از کجا و چطور شروع می‌شود؟ اگر بخواهید مقایسه کنید نسبت به کنسرت‌های قبلی، از آن راضی بودید؟

آرین: ما کنسرت تابستانی‌مان ۶ مرداد بود که به میزبانی نمایشگاه و در دو سانس شروع شد و هدف ما به گونه‌ای بود که مردم دوست داشته باشند و از اجرا استقبال کنند. می‌خواستیم از پرفورمنس گرفته تا اجرا و نور و تصویر و همه چیز به گونه‌ای باشد که این دو سانس به چهار سانس تبدیل شود. آنقدر استقبال شد که فکر می‌کنم یک ماه بعد دوباره اجرا را تمدید کردیم و خداروشکر مردم دوست داشتند و از دو سانس شروع کردیم و به چهار سانس ختم شد.
 
 نظر علی درمورد کنسرت تهران و فضای باز برج میلاد چیست؟

علی: ما می‌خواستیم یک تفاوتی با کنسرت قبلی‌مان ایجاد کنیم و یک شوک باشد. من خودم هم خیلی کنسرت فضای باز را دوست دارم و احساس می‌کنم جمع و جورتر و صمیمی‌تر و باحال تر هست. حس خوبی به آن کنسرت داشتم. البته می‌دانم که بعد از این دیگر نمی‌شود آن جا اجرا بگذاریم.
 
 باید ببینیم مردم چه حسی داشتند و فضای باز یا بسته را دوست دارند. نظر مردم هم مهم است.

علی: کلاً اجرا در فضای باز از لحاظ وکال، پرفورمنس، اجرا، صدابرداری و هماهنگ‌کردن مردم سخت‌تر است. وقتی اسم اجرای فضای باز می‌آید من یاد ارومیه می‌افتم. فکر می‌کنم ظهر بود که من به تهیه‌کننده گفتم که در اینجا حداقل ۷۰ نیروی حراست باید بگذاریم چون احتمال ازدحام وجود دارد. ما که فقط ۴-۵ سکوریتی می‌دیدیم ولی می‌گفتند ۱۰-۱۵ نفر بودند. من گفتم که می‌دانم جمعیت به داخل می‌آیند و از کنترل خارج می‌شود.

 ناصری: بلیت‌فروشی برای ۱۳۰۰ نفر انجام شد ولی چون برنامه یک سانس بود و تمدید هم نشد، نزدیک به ۲۰۰۰ نفر آمده بودند.

در جریان هستید که در ارومیه به دلیل عدم استقبال از بلیت‌فروشی، سه کنسرت قبل از شما لغو شده بود؟ و در آن شرایط از کنسرت پازل آن استقبال شد؟ این نکته مهمی است و به نظرم نشان‌دهنده این است که نسل جدید موسیقی پاپ خیلی زود توانسته خودش را بالا بکشد و در رقابت با نسل‌های قبلی که سال‌های زیادی در این حوزه حکم‌فرمایی می‌کردند خودش را نشان بدهد. نظرتان در این باره چیست؟

علی: اولاً این اتفاق طبیعی است و ممکن است اگر ما هم ۶ ماه بعد در آن جا کنسرت بگذاریم همین اتفاق هم برای ما بیفتد. به نظرم در موسیقی پاپ خیلی باید حواسمان جمع باشد. خیلی‌ها هم هستند که حواسشان هست ولی بعداً مردم قبولشان نمی‌کنند.

 

یا اینکه یک بار از آن‌ها استقبال شده و مردم دوست دارند دفعه بعدی به کنسرت آرتیست دیگری بروند ولی نکته مهم این است که هدف ما از روز اول این بود که مثلاً ما یک سری از آهنگ‌ها را تولید می‌کردیم و می‌ساختیم و اطرافیان که بعضاً مغز بیزینسی خوبی هم داشتند نسبت به آن آهنگ‌ها دو دل بودند. ولی حرف من این بود که نباید فکر ما فقط داخل تهران باشد و  باید به فکر شهرستان‌ها هم باشیم. هم من و هم آرین خیلی به این بخش فکر می‌کردیم و به نظرمان واقعاً بخش مهمی هم هست.

 

خیلی از آهنگ‌هایی که در آلبوم قایق کاغذی بود را  مثلاً در اصفهان خیلی گوش می‌دهند. آهنگ‌هایی است که ما در کنسرت‌هایمان نمی‌خوانیم. شب در سوپری می‌رویم و خرید کنیم آن آهنگ را می‌شنیدیم و در ماشین و تاکسی‌ها آن آهنگ‌ها را می‌شنیدم. مسأله مهم از نظر من این است که شاید دیدگاه مردم شهرستان با مردم تهران که به کنسرت می‌روند متفاوت باشد ولی در عین حال وجوه مشترکی هم با هم دارند که باید آن را پیدا کرد. آرتیست باید بیاید و نقطه مشترک خودش را با مردمی که به کنسرت می‌روند؛ چه در شهرستان و چه در تهران پیدا کند.
 
 بیش از یک سال از انتشار آلبوم قایق کاغذی می‌گذرد و الان بهتر می‌توانید درمورد فضای مخاطب و بازار موسیقی اظهارنظر کنید. این روزها می‌بینیم موسیقی پاپ تاریخ مصرف کوتاهی پیدا کرده و خواننده‌ها در کمتر از چند ماه اوج می‌گیرند و بلافاصله هم سقوط می‌کنند. شما برای ماندگاری چه فکری کرده‌اید؟

علی: اول اینکه من درمورد آلبوم قایق کاغذی باید نکته‌ای را بگویم. این آلبوم قرار بود یک سال قبل از آن تایمی که پخش شد به بازار بیاید. ولی ما به دوره اول ممنوع الکاری خود رسیدیم که فکر می‌کنم ۶-۷ ماه بود و بعد از آن پروسه، داستان‌هایی برای پخش داشتیم و سنگ‌هایی جلوی پایمان بود که من ناامید شده بودم. زمانی هم که پخش شد من کاملا به یاد دارم زمانی بود که موسیقی درحال تغییر و پوست عوض کردن بود. من و آرین خودمان را آماده کرده بودیم و بعضی قطعات مثل «نگم برات» را تولید کرده بودیم که حتی نمی‌توانستیم در آلبوم بگذاریم.

 

این قطعات را آماده داشتیم تا بلافاصله بعد از اینکه آلبوم منتشر شد به سراغ بخش جدیدی از موسیقی برویم که به آن وارد شده بود. چون به یکباره سبک قبلی کاملاً عوض شد. این موضوع کمی برای من خوشحال‌کننده بود. چون هوش موسیقایی مردم بیشتر شده بود و الان اگر کاری میکس و مستر خوبی نداشته باشد و اصطلاحاً دیستورت است یا آکوردی در آن اشتباه گرفته شده باشد مردم کاملاً می‌فهمند و این موضوع خیلی خوشحال‌کننده است.

 

بحث دیگر این است که وقتی می‌گویند موسیقی مصرفی شده باید بگویم که از اول و همان دهه ۴۰ این اتفاق بود چون سرعت رسیدن موسیقی به مردم خیلی آرام بود. اگر می‌خواستید قطعه‌ای را به گوش مردم برسانید ابتدا نوار کاست بود و بعداً تبدیل به سی‌دی شد و در این روند مقوله اخذ مجوز و پخش هم وجود داشت. یا مثلاً بعضی خواننده‌ها به دلیل ارتباط یا هرچیز دیگری می‌توانستند در صدا و سیما کاری را بخوانند و این باعث می‌شد کار به گوش مردم برسد. این خیلی فاصله زیادی بین تولید یک کار و پخش آن بود.

 آرین: آن زمان اگر یک کاری تولید می‌شد باید می‌دیدیم که یک سال دیگر چه جوابی می‌دهد ولی اکنون اگر کاری می‌دهی باید ببینی که هفته بعد این کار جواب می‌دهد یا نه.

 علی: اکنون با فضاهای مجازی و اینستاگرام شما کار را همان لحظه می‌توانی به گوش مردم برسانی.

این اتفاق خوب است یا خطرناک ؟

علی:از یک لحاظ تا مدتی خوب است. بارها شده که ما می‌خواستیم یک ویدئوی اینستاگرامی تولید کنیم و افرادی که دوست داشتند اسپانسر شوند به ما پیشنهادهای خوبی برای تهیه پروموشن‌های یک دقیقه‌ای یا ویدئو کلیپ‌های آنچنانی می‌دادند که یک دقیقه به یک دقیقه از کارهای جدیدی که تولید می‌کنید در اینستاگرام بگذارید. اولین چیزی که من می‌گفتم این بود که مردم دوست دارند در اینستاگرام زندگی شخصی آرتیست و لایف استایل او را ببینند و چیزی که در جامعه ما خلاء بوده است. لایف استایلی که ببینند کجا کارش را ضبط می‌کند یا چگونه سوار ماشین می‌شود یا در لحظات معمولی موهایش چگونه است یا فضای خانه‌اش به چه صورت است. این‌ها چیزهایی هستند که خیلی برای مردم جالب بود و اینستاگرام و تلگرام به یکباره آمدند و ۸۰ درصد زمان مردم را پر کردند. همین امر باعث شد سرعت رسیدن موسیقی به دست مردم به یک صدم ثانیه برسد. در اینجا بعضی پارامترها مهم است.

 مثلاً یک نفر که به تازگی کاری را تولید کرده و پیج اینستاگرام قوی ندارد اگر بخواهد کار را منتشر کند و در اینستاگرامش بگذارد شاید دیده نشود ولی اگر کار خوبی باشد با تبلیغات اندک به سرعت بین مردم جای می‌گیرد.

  اینکه می‌گویید موسیقی یک فاصله‌ای می‌گیرد و آرتیست‌ها ۶-۷ ماه بالا هستند و سپس سقوط می‌کنند طبیعی است و مترادف با همین کم شدن فاصله تولید کار تا رسیدن به دست مخاطب است. فاصله رسیدن تولیداتت به دست مردم خیلی کم شده است. در گذشته تا محصول جدیدی می‌آمد و مردم می‌شنیدند که خوب است زمان زیادی طول می‌کشید ولی امروزه مردم به سرعت کارهای جدید را می‌شنوند و می‌گویند فلان کار هم خوب است.

 آرین: الان در تلگرام مردم خیلی سریع کارها را گوش می‌دهند و خوب نباشد به سراغ کار بعدی می‌روند.

 علی: دیشب یکی از دوستانم که اهل موسیقی است به من گفت بین این همه خواننده، پسری هست که کارش را دانلود کردم و گوش دادم و خوشم آمد. او از «فرزاد فرخ»، آرتیست جدید شرکت آوازی‌نو، نام برد. مردم ما باهوش شده‌اند و فرق کار خوب با بد را می‌فهمند. در قسمت اصلی سوال شما و اینکه بعد از آن باید چه کار کنیم باید بگویم که موسیقی چند مرحله است. یک مرحله احساس است. خیلی از خواننده‌ها بودند که احساس خیلی خوبی دارند و می‌آیند و به خاطر احساس و صدای خوبی که دارند و ملودی‌های خوبی که می‌توانند بسازند کارشان در یک برهه زمانی به خوبی می‌گیرد. از یک جایی به بعد برای آرتیست چیزهای دیگری مهم است. اینکه من چگونه لباس بپوشم، سبک موسیقی‌ام این پتانسیل را دارد که پیشرفت کند یا نه. مثلاً آرین قبلاً کارهای هاوس را خیلی خوب تولید می‌کرد و بعد سبک دیپ هاوس مد شد و اینگونه نبود که بگوییم سبک دیپ هاوس مد شده و ۴ نفر دیپ‌هاوس غیر اورجینال زده‌اند. برخی افراد که نام نمی‌برند در این بخش کار می‌کردند و من گفتم کار آرین سخت است. به او گفتم با توجه به اینکه تو آرین بهاری، تنظیم‌کننده پازل‌بند هستی که برند شده و مردم هم در حوزه تنظیم آن را می‌شناسند باید کاری را انجام بدهی که آنها نکرده‌اند و بهتر از آنها هم باشی.

بعد از آهنگ «نگم برات» گفتم دقیقاً همین را می‌خواستم.  وقتی تری‌بال مد است و مردم آن را قبول می‌کنند و دوستش دارند و نمی‌خواهند دقیقاً همان را بشنوند، می‌خواهند فضای جدیدتری را بشنوند. از یک جایی به بعد افکار و نوع برنامه‌ریزی و شناخت بازار و انجام دادن آن کار مهم می‌شود. بعضی اوقات در تنظیم ایده‌هایی می‌دهی ولی نمی‌توان آن را اجرا کرد و این خیلی مهم است.

علی لهراسبی همیشه می‌گفت هر وقت می‌خواهی بدانی موسیقی پاپ در چه فضایی است، به بام تهران برو و به موسیقی ماشین‌ها دقت کن. چون قشر مرفه به دنبال چیزهای جدید و لاکچری هستند.

علی:بله قشر مرفه به دنبال موسیقی‌های جدید هستند و البته خیلی زود هم فراموش می‌کنند و این طبیعی است که آن‌ها بلافاصله و سریعاً به دنبال مد باشند.
 
اولین باری که در ذهن مردم اسم «پازل‌بند» نقش بست، کاری بود که با محسن یگانه انجام دادید. چند سالی از آن زمان گذشته. چه‌قدر برای جایگاه امروزتان تلاش و برنامه‌ریزی کردید و تا چه حد به اهداف‌تان رسیدید؟

علی:از شهریور ماه ۱۳۹۰ که پازل‌بند تشکیل شد اولین گروه موسیقی پاپ در ایران بود که فقط یک خواننده داشت. از همان موقع که من اسم شناسنامه‌ای خودم را کنار گذاشتم و اسم پازل‌بند را به عنوان یک آرتیست دنبال کردم، همه اطرافیانم گفتند که خودم را بدبخت کرده‌ام. همه می‌گفتند کار اشتباهی کرده‌ام و من می‌گفتم که چهار سال بعد می‌فهمید که تصمیم من اشتباه نبوده است. حالا این چهار سال، پنج سال شده است.
 
یعنی می‌گفتند که کار گروهی نتیجه نمی‌دهد؟

آرین: هنوز هم می‌گویند.

 علی: از یک جایی به بعد به خودشان هم ثابت شد. مردم ایران یک چیز بین‌المللی را دنبال می‌کنند که در همه جای دنیا مرسوم است. در همه جای دنیا چیزی به نام به‌روز شدن وجود دارد و همه دوست دارند پیشرفت کنند. مردمی هم که در ایران موسیقی پاپ گوش می‌دهند دوست دارند پیشرفت کنند. اولین چیزی که برای من مهم است این بود که وقتی یک خواننده می‌خواهد کاری را پخش کند باید از لحاظ اِلِمان‌های موسیقی حداقل استانداردها را داشته باشد و حداقل آن یک میکس مناسب، آکوردهای مناسب است.

 

بله حس درست است و من خودم همیشه می‌گویم اولین چیزی که مهم است احساس موسیقی مخصوصاً شرقی است. همیشه به نظر من یک آرتیست باید استانداردها را رعایت کند و این دقیقاً همان جمله‌ای است که گفتم از یک جایی به بعد چیزهای دیگری مهم می‌شود. بعضی از آرتیست‌ها از این قضیه غافل هستند و فکر می‌کنند الان که اینگونه است ۴ ماه بعد هم به همین صورت است.

 

قبلاً می‌گفتیم یک آرتیست یک کار هیت تولید می‌کرد و دو سال با آن کنسرت برگزار می‌کرد ولی امروزه مثلا آهنگ «جاده» را پخش کردیم و من خودم خیلی مواقع آن را می‌شنیدم و هیت شده بود. ولی الان به فکر این هستم که دیگر آن را در کنسرت نخوانیم و حذف کنیم و کار جدیدی را جایگزین آن کنیم. برای کنسرت ۱۰ دی به خاطر دارم که تا گفتم «جاده» مردم خودشان می‌خواندند و من کاملاً خواندن را رها کرده بودم. یا آهنگ «اصلا دلم خواست» هم به همین صورت بود و من اصلاً نمی‌خواندم و مردم خودشان می‌خواندند. تا به کنسرت مردادماه ما رسید و دیدم که بله، قضیه به کلی فرق کرده است. یعنی دقیقاً همین است و بعد از محرم و صفر هم باید کاری تولید شود که جدید باشد.

 آرین: ما بعضی مواقع ۱۵ تا ۲۰ قطعه تولید می‌کنیم که ۷-۸ بار تنظیم می‌شود تا یک کار از داخل آن دربیاید.

 علی: در آخرین روزی که آهنگ «کار دادی دستم» را می‌خواستیم پخش کنیم من خودم به آقای ناصری گفتم شاید بخش‌هایی از آن در حد «دلارام» نگیرد. در یک جاهایی خیلی خوب بود مثلاً ملودی خوبی داشت.

وقتی یک اثر توسط پازل‌بند تولید می‌شود، تا زمان انتشار چه مکانیسمی را طی می‌کند و چه‌قدر زمان می‌برد؟

آرین:ده پانزده دقیقه برای تنظیم! (خنده). اول از همه هدف کار مهم است که چه سبکی را باید نسبت به حال حاضر بازار تولید کنیم. یعنی چه سبکی را مردم دوست دارند و گوش می‌دهند.
 
یعنی یک تیم فکری دارید؟

آرین: صددرصد. ما اتاق فکر داریم. هم در شرکت و هم بین خودمان و هم دوستانمان. اول باید ببینیم نسبت به سبکی که در بازار است چه کار جدیدی را می‌توانیم ارائه دهیم که یک سر و گردن از کارهای بازار بالاتر باشد و چیزی باشد که شنونده را جذب کند. از ترانه و ملودی کار شروع می‌شود. روی ایده‌ها و موضوعات با علی و آقای ناصری و مهندس اردستانی و بچه‌هایی که در گروهمان هستند فکر می‌کنیم که چه سوژه جدیدی هست که ترانه‌اش را بنویسیم.

 

من و علی کلمه‌هایی که در ذهنمان  داریم را  می‌نویسیم و اگر ترانه‌سرایی در کنارمان باشد همفکری می‌کنیم و کار را با ملودی پیش می‌بریم تا به نقطه‌ای برسیم که روی کار اتودی بزنیم و ببینیم چه سبکی از آن در می‌آید. اگر هدف کار از اول مشخص باشد معلوم می‌شود که از نظر تنظیم چه سبکی را باید برای آن تولید کنیم. در اتاق فکر خودمان گوش می‌دهیم و از بیرون هم نظرسنجی می‌کنیم و کار رابرای تعدادی می‌فرستیم که گوش کنند و نظرهایشان را اعمال می‌کنیم. خیلی از قطعاتمان مثل «کار دادی دستم» را فکر می‌کنم ۵-۶ ورژن تنظیم کردیم.

 آرین: مثلاً شما ۱۰ گزینه دارید و باید ببینید که کدام گزینه بهتر است تا آن را پخش کنید و بیشتر جواب بگیرید. کار ما به گونه‌ای نیست که یک گزینه داشته باشیم و دست‌مان بسته باشد و بگوییم باید همین را پخش کنیم.

 علی: کلاً ما آدم‌های آزمون و خطا هستیم. یعنی در هر کاری تا جایی که بتوانیم ریسک را به حداقل می‌رسانیم. پیرو سوالی که پرسیدی باید بگویم آرتیست‌ها چند دسته هستند. یک دسته از آن‌ها به یک باره اتفاقی می‌افتد که بالا می‌آیند. یک دسته از آرتیست‌ها ذره ذره و به مرور زمان با اتاق فکر مناسب و با تفکر مناسب می‌آیند و به جایگاهی که دوست دارند می‌رسند. من همیشه از اتفاق‌های عجله‌ای بدم می‌آید. یک زمانی تنظیم‌های احساسی مد بود و من می‌توانستم خودم ملودی‌های احساسی کار کنم ولی این کار را به تنهایی نکردم. در نهایت باید بگویم هرچقدر در موسیقی صبوری در کنار فکر و آنالیز جامعه باشد موفقیت بیشتری به دست می‌آید. از طرفی آرتیست باید صدای خودش را بشناسد. صدای علی رهبری، آرتیست پازل‌بند، صدای خاصی نیست. مثلا صدای محسن چاوشی، شهرام شکوهی، بنیامین بهادری، رضا صادقی خاص است. ولی صدای علی رهبری و خیلی خواننده‌های دیگر که اتفاقاً خواننده‌های خوبی هم هستند خاص نیست.

محمد ناصری: معمولا برای هر تراک آرین یک آلبوم تنظیم می‌کند! آرین: مثلا شما ۱۰ گزینه دارید و باید ببینید که کدام گزینه بهتر است تا آن را پخش کنید و بیشتر جواب بگیرید. کار ما به گونه‌ای نیست که یک گزینه داشته باشیم و دستمان بسته باشد و بگوییم باید همین را پخش کنیم.

 موفقیت «پازل‌بند» خواست خدا بود

من فکر می‌کنم پکیج پازل است که باعث شده مخاطب از آن استقبال کند.

علی: بله. صددرصد. کار گروهی این نتیجه را داده است.
 
خودتان فکر می‌کردید قطعه «دلارام» با این حجم از استقبال مواجه شود؟ من فکر می‌کنم خودتان تصمیم‌گیرنده نهایی همکاری با حمید هیراد بودید. چه‌قدر سیاست‌های شرکت و چه‌قدر استراتژی خود گروه پازل در این همکاری تأثیر داشت؟

علی: همکاری با حمید هیراد پیشنهاد خود من بود. حمید یک سال تمام با شرکت قرارداد بسته بود ولی کاری از او تولید نمی‌شد و فقط درحال آنالیز بود تا به قطعه بی تاب رسید که من و آرین این تصمیم را با هم گرفتیم. اولاً اینکه حمید در بچه‌های موسیقی یکی از کمیاب‌ها است و شاید اصلاً کسی اینگونه نیست.

 

از لحاظ رفتاری هم من مثل این آدم را ندیده‌ام و حتی در صفحه اینستاگرام خودم هم کارهای حمید را می‌گذارم و به شخصه او را دوست دارم. او بسیار خوش قلب واقعی است و ادا نیست و همین روی ترانه‌هایی که می‌گوید و کلامش تاثیر گذاشته است و مردم ما آن را می‌گیرند. ما از ابتدا که پایه پازل‌بند را چیدیم و در مصاحبه‌های قبلی هم گفته‌ام که ممکن است ۶ ماه بعد با آرتیست جدیدی دوباره بیاییم.

 

آرتیستی که نه فقط درحد فیت باشد و آرتیستی که شاید دو سال با پازل‌بند باشد. ما با حمید فیت دادیم و راجع به اینکه آیا خودمان فکر می‌کردیم این اتفاق رخ دهد باید بگویم هم خود حمید و هم ما با توجه به تست‌هایی که کرده بودیم و در اتاق فکر همفکری می‌کردیم می‌دانستیم که برای این آهنگ اتفاقات خوبی پیش می‌آید. یکی از دلایل آن هم به خاطر کلامش بود.
 
سوال بعدی من از آرین است. نسل جدید تنظیم‌کننده‌ها و آهنگسازها وارد مارکت موسیقی ایران شده و نبض مخاطب را در دست گرفته‌اند و پیش می‌روند. چهره‌هایی مثل مسعود جهانی، حامد برادران، گروه پازل و دیگران. نظرت در مورد این نسل چیست؟

آرین: خیلی از آدم‌ها هستند که الان درحال کار کردن هستند و کارهای جدید تولید می‌کنند. آدم‌هایی که می‌خواهند نبض بازار را در دستشان بگیرند ولی همینطور که گفتی اتاق فکر ندارند و فکر نمی‌کنند که باید چه سبکی را تولید کنند و چگونه نبض بازار را در دست بگیرند. مسعود جهانی و حامد برادران واقعاً فکر می‌کنند و روی کارهایشان مدیریت دارند که روی چه سبک‌هایی و چه ترانه و ملودی و صدا و میکسی در بازار کار کنند که جواب بدهد. این آدم‌ها واقعاً در بازار موفق هستند و من به آن‌ها تبریک می‌گویم.
 
 علی کدام یک از چهره‌های بازار موسیقی را رقیب گروه پازل می‌بینی. آیا آرتیست یا صدا یا خواننده یا موزیکی بوده که همیشه آن‌ها را رصد کنی؟

علی: به‌هرحال همه بچه‌هایی که در سبک شرقی می‌خوانند رقیب ما هستند. بعضی از آن‌ها صدای خیلی خوبی دارند و بعضی از آنها علاوه بر صدا و استعداد خواننده پروداکشن خوبی دارند و بعضی از آنها پکیج و مجموعه خیلی خوبی دارند. کسی که موفق می‌شود حتما یک دلیلی دارد. اصلاً فرض کنیم کسی به یکباره کاری را زده و پخش شده، ولی حتماً یک احساسی بوده که به دل مردم نشسته است. مثالی راجع به ماکان بند می‌زنم.

 

ما با خیلی از موزیسین‌ها در ارتباط هستیم که خیلی تکنیکال به موضوع نگاه می‌کنند و همه هم دوست دارند خواننده بشوند. اولین واکنش این دوستان، جبهه گرفتن نسبت به موفقیت کار ماکان بند بود. بعد از آن داستانی پیش آمد که گفتند این کار کاور بوده و بعد هم به همه ثابت شد که کار کاور نبوده و تاریخ ریلیز کار کاملاً مشخص بود. منظور من فقط ماکان نیست و هرکس دیگری را هم می‌توانم مثال بزنم. هرکسی که موفق شده حتما داستانی داشته و فکری پشت آن بوده است.

 

من به خاطر دارم که از یک سال و نیم پیش شرکت آوازی نو با ماکان قراداد بسته بود و از آن موقع هم یاشار خسروی و هم امیرمیلاد نیکزاد و مهندس اردستانی آنالیز می‌کردند که بچه‌ها چه کاری را تولید کنند تا بتواند موفق شوند و اینکه به یکباره بیاید و کارشان بگیرد نبوده است. نسبت به آن فکر شده بود و به نظر من هرکسی که این اتفاق برایش رخ دهد قاعدتاً فکر و اندیشه‌ای پشت آن بوده است. من اسم نمی‌برم ولی چند وقت پیش مصاحبه‌ای از یکی از بچه‌ها دیدم که اکثر بچه‌های خواننده را به شدت زیر سوال برده بود. مثال می‌زنم.

 

من خودم با حامد همایون دوست هستم و ایشان خواننده خوبی هستند. من خودم خواننده هستم و اگر کسی بیاید و بگوید حامد بد می‌خواند یا روی نت نمی‌خواند قبول نمی‌کنم. حامد به شدت خوب می‌خواند و در کنسرت‌هایش هم خوب است. او یک موج به وجود آورده و بلاخره محتوای کارش به گونه‌ای بوده که به دل مردم نشسته است.

 

چند وقت پیش او را در فرودگاه دیدیم و کلی بگو و بخند داشتیم. به آرین گفتم اولاً اینکه انتهای موسیقی پاپ چه چیزی دارد که خواننده‌ای این جرات را به خودش بدهد که بیاید و خدای نکرده برای کسی قیافه بگیرد یا از موضع قدرت صحبت کند. ایشان آرتیستی هستند که بالاخره از همه بیشتر می‌فروشند و همه هم این را می‌دانیم و منکرش نیستیم ولی انگار نه انگار. گویا دو برادر هستیم و کلی بگو و بخند داشتیم. واقعا بچه خوب و دوست داشتنی است و آن جا هم به او تبریک گفتم و به او گفتم که هم قلب مهربانی داری و به نظرم لیاقت جایگاه حال حاضرت را داری.
 
 اگر بخواهیم از همین زاویه از همکاری‌تان با محسن یگانه حرف بزنیم چه جمله‌ای می‌گویی؟

علی: ما با محسن یگانه خیلی دوست بودیم و بیشتر در کار تنظیم با محسن همکاری کردیم و فکر می‌کنم از ریمیکس «نباشی» بود که برایش زدیم و از آن‌جا شروع شد.
 
 شما زدید یا مهران زد؟

آرین: در واقع مهران زده بود.

 آن موضوع داستانی شد اصلاً.

علی: مهم نیست. ما همیشه تیمی کار کرده‌ایم و به یاد دارم که ما یک استودیوی ۴۰-۵۰ متری در سازمان برنامه شمالی داشتیم که آن زمان آلبوم «حباب» محسن در حال تولید بود. ما در پروداکشن کل آلبوم بودیم و در جریان موضوع قرار داشتیم و با هم همکاری می‌کردیم. چند ماه در استودیوی ما بودیم و ۶ ماه هم در استودیوی خود محسن رفتیم. ما آن موقع از پروداکشن‌های خودمان خیلی عقب افتادیم و اصلاً نمی‌توانستیم تولید کنیم.
 
روابط کنونی‌تان چگونه است؟

علی: خیلی خوب است.

 آرین: بیشتر رابطه دوستی داریم تا کاری. محسن از آدم‌هایی است که در دوره سختی وارد موسیقی شد و واقعاً هم سختی و زجر زیادی تحمل کرده و خودش را ثابت کرده است. کمتر آرتیستی داشتیم که سه آلبوم پشت سر هم بدهد و در همه آنها کار مگاهیت داشته باشد.

 آرین: «بهت قول میدم» هم که دیگر فوق‌العاده بود.

بله برگشت خوبی داشت. در تمام این سال‌ها، تنهایی‌های تو با چه موسیقی‌هایی پر می‌شده و تحت تأثیر چه کسانی بوده‌ای؟

علی: من کار همه آرتیست‌ها را گوش می‌دهم. ولی آرتیست مورد علاقه من داخلی نبوده است. من همه را دوست دارم و کسانی را که موفق شده‌اند آنالیز کرده‌ام که چرا موفق شده‌اند. در همه آن‌ها یک وجه مشترک وجود دارد و اینکه آن‌ها درون خود را شناخته‌اند و توانسته اند وجه مشترک خودشان و مخاطب هایشان را بشناسند. آن‌هایی که خیلی باهوش بودند دنباله آن را گرفته‌اند و توانسته‌اند زمان بیشتری بمانند. اینکه بگویم کدامشان قهرمان من بوده‌اند و دوست داشتم را واقعا نمی‌دانم.
 
 آلبومی بوده که آن را دوست داشته باشید؟ چه از لحاظ موسیقی و محتوا و شعر و چه ترانه و از همه مهمتر استراتژی و جریان فکری که در آن آلبوم بوده، روی تو تاثیر گذاشته باشد و به گونه‌ای به آن نگاه کنی که یک پکیج کامل است؟

علی: تاکنون به این موضوع فکر نکرده‌ام.

 آرین: یک آلبوم بوده که من خیلی دوستش داشتم و با آن ارتباط زیادی برقرار کردم. آلبوم محسن چاوشی که کوشان حداد برایش تنظیم کرده بود را خیلی دوست داشتم.

جالب شد. درمورد محسن چاوشی هم صحبت کنیم. نظرت در مورد کارها و استراتژی محسن چیست؟

آرین: استراتژی محسن برای خود من خیلی جالب است. او یکی دو آلبوم با کلام عامیانه داشت که در جامعه واقعاً گرفت و به یک‌باره کلام را عوض کرد و کلاسیک‌خوان شد.

 علی: و جالب اینجا است که باز هم گرفت.

 آرین: اولین بار با فیلم سنتوری کارش گرفت که من خیلی دوست داشتم و به حدی سیاست و استراتژی محسن چاوشی برای کار خوب است که به نظر من هرکاری بکند می‌گیرد و این همه سال در مارکت و بازار موسیقی هست و این امر بی دلیل نیست.

 علی: من خیلی دوست داشتم کار محسن چاوشی را انجام دهم و مثل او بخوانم ولی صدایم پتانسیل و قابلیت آن را نداشته و واقعا صدای خاصی هم دارد. همچنین به چیزهایی که خیلی در صدای محسن چاوشی دقت می‌کنم روز به روز قوی‌تر هم می‌شود. بعد از قطعه «کجایی» که خیلی کار موفقی بود یک اثر دیگر هم از محسن پخش شد و من دیدم که چقدر وکال بهتری دارد و کاملا مشخص است که این آدم برای کارش ارزش قائل است و این خیلی ارزشمند است.

 

آرین هم همینگونه است و برای کارش وقت می‌گذارد. من و آرین شاید ۲۴ ساعت شبانه روز با هم باشیم و خیلی کم بتوانیم به خانه سر بزنیم ولی آرین همیشه ۸۰ الی ۹۰ درصد وقتش را پای کار می‌گذارد. او همیشه می‌بیند که امروز چه سبکی آمده، موسیقی گوش می‌دهد و موسیقی را آنالیز می‌کند. روی ساز زدنش کار می‌کند. من هم همیشه سعی می‌کنم موسیقی گوش بدهم و آنالیز کنم. به استراتژی‌ها فکر می‌کنم و سعی می‌کنم سازهای جدید یاد بگیرم. الان ۴-۵ ماه است که به گیتار علاقه پیدا کرده‌ام و اتفاقاً در کنسرت جدید هم این ساز را زدم. نکته‌ای که در موسیقی پاپ خیلی مهم است این است که همانگونه که از اسمش پیداست موسیقی پاپ، موسیقی مردمی است.

 

از دیدگاه من یک آرتیست باید در نظر بگیرد که برای مردم کار می‌کند و این مردم هستند که باید تصمیم بگیرند انتهای قضیه چه می‌شود. بعضی اوقات من توهم‌هایی در بعضی خواننده‌ها و آرتیست‌ها می‌بینم. همیشه حدس‌هایی که درمورد بعضی آرتیست‌ها زده‌ام و اتفاقاتی افتاده که حس کردم طرف در توهم است اولین حرفی که به آرین زده ام این است که او تمام می‌شود. به خاطر اینکه به جایی رسیده که فکر می‌کند نهایت همه چیز است و این در صورتی است که انتهایی وجود ندارد.

 آرین: مثال دقیق آن آقای چاوشی است که هرروز به جلو می‌رود و هیچ انتهایی ندارد.

 علی: اسم این موسیقی روی آن است و مردمی بوده و همین مردم مثل ما هستند که فقط خدا به من استعدادی داده که می‌توانیم بخوانیم و برای آهنگسازی تمرین کرده‌ایم.

 موفقیت «پازل‌بند» خواست خدا بود

برای سوال درمورد ۵ سال آینده حرف بزنیم. ۵ سال دیگر پازل کجا است؟ با توجه به موج زودگذر محبوبیت آرتیست‌ها در ایران، پازل می‌تواند خودش را حفظ کند؟

علی: به نظر من با تفکر و استراتژی مناسب این کار شدنی است و قطعاً این اتفاق می‌افتد. شاید آرتیست جدیدی که ما بخواهیم با او همکاری کنیم و شنونده‌ها و طرفداران پازل صدایش را بشنوند در ابتدا شوکه شوند ولی ما خیلی روی آن فکر می‌کنیم. همه چیز دو حالت دارد. یک اسم شناسنامه‌ای و دیگری برند «پازل‌بند». نه من و نه آرین هیچوقت از ابتدا به دنبال اسم شناسنامه‌ای نبودیم و برند پازل‌بند ۵ سال آینده می‌تواند با استراتژی مناسب باقی بماند. همه جای دنیا به همین گونه است.

 آرین: اول از همه خواست خدا است و بعد هدف و اینکه هرسال و هر ماه چه هدف و سیاست و استراتژی به کار ببریم که باقی بمانیم. اگر خواست خدا باشد، هستیم و اگر خواست خدا نباشد، نیستیم.

گروه پازل، تنظیم و ملودی، و کاریزمای گروه که از بیرون به خوبی نمایان است باعث این موفقیت شده است. من چند سوال هم از آقای ناصری بپرسم. شرکت «آوازی نو» در دوره یک ساله‌ای که گذرانده، با سرعت جلو آمده و دست روی ۳-۴ نفر گذاشت که همه آن ها با هم پرزنت و معرفی شدند و گل کردند. این استراتژی و انتخاب‌ها بر اساس چه معیاری است؟ پازل بند، حمید هیراد، ماکان بند و جدیدا هم فرزاد فرخ.

ناصری: اول از همه باید بگویم همه چیز از اول تا آخر به خواست خداست. اگر یک آرتیست رشد می‌کند و به یک جایی می‌رسد که مورد استقبال جامعه قرار می‌گیرد به نظر من از آن بالا خدا نگاه می‌کند و به نظرم قسمت و تقدیر آن شخص است. خیلی خوب است که ما وجهه دیگر این قضیه را ببینیم.

 

یعنی اگر کسی رشد کرده، نباید بگوییم که من این کار را کرده‌ام که فلانی رشد کرده و هرکسی بگوید که من این کار را کرده‌ام که فلان شخص را بالا کشیده‌ام. این درست است که عوامل مختلف باعث رشد یک آدم می‌شود ولی به نظر من باید نگاه کنیم که بالاخره یک آدم در تقدیرش است و خدا خواسته که عوامل مختلف باعث رشد یک نفر بشود. در وهله دوم باید بگویم ما بر اساس یک سری تجربیات و اتاق فکری که داریم از مردم و بازار کارشناسی می‌کنیم و کاری می‌کنیم که مورد استقبال قرار بگیرد.
 

درمورد برنامه‌های بلندمدت ریزتر بشویم. درمورد برنامه‌های بلندمدت برای پازل، حمید هیراد، ماکان بند چه ایده‌هایی دارید و چه برنامه ریزی‌هایی کرده‌اید و آیا همه آن‌ها در جشنواره هستند یا نه؟

ناصری: من یک توضیحی درمورد شرکت «آوازی نو» بدهم. آوازی نو به تهیه کنندگی و مدیریت آقای اردستانی است و ایشان پیشکسوت و استاد ما هستند. آوازی نو یک اتاق فکر و کارگروه است که من هم یکی از اعضای این موسسه هستم. برنامه ریزی ما برای خواننده‌ها و آرتیست‌های مختلف، متفاوت است. یعنی برنامه‌هایی که برای پازل بند وجود دارد، به اینگونه نیست که دقیقا بگوییم همین برنامه‌ها برای آقای هیراد یا ماکان بند هم وجود دارد.
 
من احساس می کنم مخاطب شناسی شما فرق دارد. مثلا برای حمید هیراد یک قشر مخاطب خاصی را در نظر می‌گیرید.

ناصری: دقیقا همینگونه است. چون ژانر موسیقی آن‌ها فرق دارد. موسیقی که پازل تولید می‌کند یک سن مخاطبی دارد و موسیقی حمید هیراد مخاطب دیگری دارد. یا موسیقی که ماکان بند ارائه می‌کند طرفدارانی در استایل دیگری دارد. ما خودمان به این قضیه نگاه می‌کنیم و سعی کرده‌ایم آرتیست‌های مختلف در ژانرهای مختلفی باشند که بتوانیم حداکثر سلیقه را بدست بیاوریم. آدم‌ها سلیقه مختلفی دارند و مثلا بعضی‌ها موسیقی سنگین‌تری را دوست دارند و بعضی‌ها موسیقی تین ایج پسند را دوست دارند.
 
این تعدد آرتیست ها به کیفیت و محتوای کارتان ضربه نمی‌زند؟ یا فکر می‌کنید بهتر است؟

ناصری: اگر ما صرفا می‌خواستیم به این فکر کنیم که تعدد آرتیست داشته باشیم روال کارمان به گونه دیگری بود. در ماه حداقل ۴۰-۵۰ آرتیست به شرکت ما مراجعه می‌کنند که خیلی تمایل دارند با آوازی نو کار کنند و همکاری داشته باشیم. ما همه کارهایشان را می‌گیریم و گوش می‌کنیم.

 

خیلی از آن‌ها را می‌بینیم که با چارچوب و سیاست کاری ما همخوانی ندارد. سعی می‌کنیم خودمان با کسانی کار کنیم که از قبل فکر کرده‌ایم برای آن جا آدمی می‌خواهیم. هیچوقت به گونه‌ای نبوده که ما بگوییم به کار یک نفر گوش کرده‌ایم و حالا که کارش خوب بوده بیاید و جذب موسسه شود. ما از ابتدا فکر می‌کنیم که دنبال همچنین صدایی می‌گردیم که در قالب مورد نظرمان باشد و بعد براساس آن کسی را که مناسب باشد جذب می کنیم.

 برای کنسرت ها برنامه ریزی کرده اید. تا آخر سال اتفاق جدیدی به جز گروه پازل قرار است بیفتد؟

ناصری: انشالله اجرای پازل بعد از محرم و صفر دوباره شروع می‌شود و از آذرماه تا عید اجرای تهران و شهرستان ها را داریم. برای ماکان بند هم به همین صورت است و کنسرت‌های تهران و شهرستان ها را دارند. برای آقای هیراد هم تصمیمی برای اجرا نگرفته‌ایم و درمورد آن فکر می‌کنیم که انشالله در یک زمان مناسبی اجراهای ایشان را شروع کنیم.


1 303 304 305 306 307 318