دانلود آهنگ جدید علیرضا آریا من بنام اگه مال من بشی


Review:

۴٫۵

دانلود آهنگ جدید علیرضا آریا من بنام اگه مال من بشی by
, written on
فروردین ۳۱, ۱۳۹۷

دانلود آهنگ جدید علیرضا آریا من بنام اگه مال من بشی با بالاترین کیفیت Download New Music Alireza Arya Man – Age Male Man Beshi برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید … آهنگ جدید علیرضا آریا من بنام اگه مال من بشی


دانلود آهنگ جدید محمد توکلی بنام بدون تو


Review:

۴٫۵

دانلود آهنگ جدید محمد توکلی بنام بدون تو by
, written on
فروردین ۳۱, ۱۳۹۷

دانلود آهنگ جدید محمد توکلی بنام بدون تو با بالاترین کیفیت Download New Music Mohammad Tavakoli – Bedoone To ترانه: حسن توکلی , آهنگ ، تنظیم، میکس و مسترینگ حامد برادران برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید … آهنگ جدید محمد توکلی بنام بدون تو


فرانسیس بیکن؛ دیده بان آفاق آتلانتیس نو


روزنامه سازندگی – میثم قهرمان: تدوین بنیان های نظریِ علم مدرن، شاهکار بیکن در تاریخ اندیشه غرب است. فرانسیس بیکن تا آخرین لحظات زندگی به مطالعه و تفکر و تالیف و تصنیف پرداخت و هرگز از تحقیق و پژوهش دست بر نداشت؛ تا در سال ۱۶۲۶ هنگام یکه از لندن به هایگیت می رفت، به این فکر افتاد که گوشت تا چه مدت در برف سالم می ماند و تصمیم گرفت همان لحظه به تجربه بپردازد. در کنار کلبه ای ایستاد، مرغی خرید و کشت و شکمش را پر از برف کرد. در این هنگام لرزه بر اندامش افتاد و ضعفی شدید بر او غالب آمد،

احساس کرد نمی تواند به شهر برگردد، در آن نزدیکی به کاخ لرد آروندل رفت و در همانجا به بستر بیماری افتاد. هنوز چشم از جهان نبسته بود که با خوشحالی نوشت: «تجربه بسیار عالی قرین موفقیت شد.» این آخرین کارش بود که با موفقیت انجام پذیرفت و بدین ترتیب سرانجامی نیکو یافت و بالاخره در نهم آوریل سال ۱۶۲۶ در ۶۵ سالگی درگذشت. فرانسیس بیکن در وصیتنامه اش این گونه نوشت: «من روحم را به خدا، بدنم را به گور و نامم را به اعصار آینده و اقوام جهان هدیه می کنم.» از آثار معروف فرانسیس بیکن می توان از کتاب های «مقالات»، «ارغنون جدید»، «پیشرفت دانش»، «تاریخ هانری هفتم»، «احیای کبیر»، «رد فلسفه ها»، «افکار و نتایج» و در نهایت «آتلانتیس نو» نام برد.

فرانسیس بیکن؛ دیده بان آفاق آتلانتیس نو

بی اعتنایی به فلسفه های قدیم و اندیشه فلسفه جدید

از همان دوران دانشجویی، که در کمبریج مشغول تحصیل بود، راه و روش پیشینیان و معاصرانش را نادرست تشخیص داد و نپسندید و نظام های علمی و فلسفی موجود را اغلب منازعات و مشاجراتی بیهوده و وراجی و لفاظی و جامد و ایستا و خلاصه بی نتیجه و نازا انگاشت، و به ویژه فلسفه و منطق ارسطو را که متداول عصر و حاکم بر اذهان معاصرانش بود بی حاصل و برای کشف حقایق نارسا و برای زندگی نه تنها غیار مفید، بلکه مضر یافت.

دکتر راولی، ملازم، مشاور مذهبی، منشی و اولین نویسنده شرح حالش می نویسد: «در همان دوران دانشجویی که شانزده ساله بود، از فلسفه ارسطو – نه از خود او – متنفر و از بی ارزشی و بی حاصلی آن آگاه شد و آن را در امر منازعات و مجادلات قوی و موثر، ولی در تولید کار برای آسایش انسان ها عقیم و سترون، شناخت.» این مطلب به نظر بعید نمی رسد، زیرا همچنان که چرچ گفته است: «این گونه امور از ذهن وقّاد و نقّادی همچون ذهن بیکن بعید و غیرمعمول نیست، چه بسیار دیده شده دانش آموزان و دانشجویان باهوشی از کتاب های درسی خود انتقاد کرده اند.»

بنابراین، بیکن، همه پیشینیان و معاصرانش را مورد انتقاد قرار داد. البته بیش از همه از ارسطو انتقاد کرد و تصمیم در برابر ارسطو، روش و منطق جدیدی ارائه دهد و بدین ترتیب فلسفه را در راه جدیدی بیندازد و از حالت خمود و جمود و پرداختن به منازعات و مشاجرات لفظی که شیوه اغلب فیلسوفان بود رها سازد و یک فلسفه فعال و مترقی که در زندگی انسان ها مفید و مثرثمر باشد پدید آورد. به عبارت دیگر بر آن شد طرحی نو بیندازد و فلسفه جدیدی بسازد که مبتنی بر علوم طبیعی و هماهنگی با آن باشد و بشر را در شناخت طبیعت و کسب قدرت برای تصرف در آن یاری دهد. به این دلیل است که بسیاری او را محور اصلی تحول فکری در قرون وسطی می دانند تا جایی که پایان تفکر کلیسا را به اندیشه های او نسبت می دهند.

پدر فلسفه تجربی و علوم جدید

فرانسیس بیکن را می توان پدر فلسفه تجربی و پوزیتویستی انگلستان دانست. او برخلاف رویکرد فلاسفه باستانی و قرون وسطی تعریف جدیدی از معرفت و هدف علم آموزی ارائه داد. بیکن صراحتا این نظر را مطرح می کند که غایت علم آموزی، ارتقای معنوی یا رشد وجودی انسان نیست بلکه هدف، افزایش قدرت آدمی است. شاید بزرگ ترین تاثیر بیکن در فلسفه غربی همانا نقش او در پیدایی و تاسیس «علوم تجربی» یا «علم مدرن» یا همان Science است، «او تمام نظام های فلسفی را اعم از فلسفه های کهن و معاصر بی حاصل و بی فایده انگاشت و به اندیشه احیا و تجدید بنای فلسفه افتاد و طرحی نو در انداخت

و آن را «احیای کبیر» نام نهاد. می خواست به هر نحوی که شده طرحش را به پایان برساند تا آرمان خود را که اصلاح تمام علوم و معارف بشری بود جامه عمل بپوشاند.». در بررسی ماهیت علم جدید یا همان Science پی می بریم که مبادی و غایات نظری آن به طور مبنایی با آنچه که در جهان باستان یا قرون وسطی «علم» نامیده می شد، تفاوت دارد. مبادی نظری علم جدید، فلسفه های اومانیستی و کمّی انگارند، غایات این علم را نیز نه دریافت یا کشف حقیقت یا کمال وجودی بشر که قدرت طلبی و تحقق استیلاگری اومانیستی و دائرمداری بشر تشکیل می دهد.

در واقع فرانسیس بیکن (که نقش محوری و مبنایی در تدوین بنیان های نظری علوم مدرن دارد)، به عنوان پدر فلسفه تجربی – پوزیتویستی غرب، با فهم اقتضائات روح زمانه دریافته بود که زمان تدوین صورت بندی نوینی از علم و ارائه تعریف جدیدی از آن (همان که «فلسفه علم جدید» یا «فلسفه علم مدرن» نامیده شود) فرا رسیده است، این تعریف نوین از «علم» مبتنی بر آموزه های فلسفه اومانیستی و در مسیر غایات استیلاطلبانه آن است.

فرانسیس بیکن؛ دیده بان آفاق آتلانتیس نو

استیلاطلبی اومانیستی علم مدرن و پیوند ذاتی میان دانش و قدرت بشر

درباره ویژگی «استیلاطلبی اومانیستی» علم جدید که فرانسیس بیکن فرموله کننده آن (به لحاظ تئوریک) بوده است، یک نکته مهم قابل ذکر است و آن این که، آنچه تحت عنوان «استیلاطلبی اومانیستی» علم جدید مطرح می کنیم بیانگر نوعی تفاوت ماهوی و حتی کیفی مابین علم تجربی مدرن با دیگر صور کلاسیک و سنتی علوم است. در واقع علم مدرن بر مبنای یک تفسیر کاملا اومانیستی از نسبت عالم و آدم و با مفروض گرفتن دائرمداری بشر و تعریف طبیعت در چارچوبی کمّی انگارانه و مکانیستی، علم را به صورت ابزاری جهت استیلا و سلطه قدرت نفسانیت مدار بشر مدرن تعریف می کند. این گونه است که پیوندی ذاتی مابین دانش و قدرت پدید می آید.

فلسفه به مثابه علم مدرن پوزیتیو

همان گونه که گفته شد، فرانسیس بیکن فیلسوفی است که در رویکرد فلسفی خود، به تبیین بنیان های نظری متدولوژی علوم جدید پرداخت. در واقع بیکن با درک روح اومانیستی زمانه خود و با ارائه تعریف خودبنیادانه از علم و مبادی و غایات و اصول و ارکان روش شناختی آن لقب «پدر علم مدرن» را از آن خود ساخت. بیکن همچنین با طرح معنائی مهجور از واژه انگلیسی Positive (معمولا در زبان انگلیسی «پوزیتیو» به معنای «مثبت» است، اما یک معنای مهجور آن که مورد توجه بیکن قرار گرفت معادل «امر واقع» یا «امر محقق» است) و تاکید و تکیه بر امور محسوس و تجربی و روش شناسی تجربی به عنوان محور و مبنای فلسفه جدید، گرایش تجزیه گرایانه در فلسفه جدید غربی را پدید آورد

و برخی مورخان تاریخ فلسفه او را حتی بنیانگذار «پوزیتویسم فلسفی و معرفت شناختی» نیز دانسته اند. از این رو بی راه نیست اگر فرانسیس بیکن را در زمره بنیانگذاران فلسفه مدرن اومانیستی بدانیم. به نظر بیکن هر چیزی که سزاوار هستی است، سزاوار داشتن است، زیرا علم صورت هستی است و اشیای پست و عالی از حیث هستی یکسانند. لذا او همه امور را درخور تحقیق انگاشت و هیچ امری را خارج از حوزه رسیدگی علم نشناخت و چنین نگاشت: «نباید چیزی را بالا یا پایین علم قرار داد، جادوگری ها، رویاها، پیشگویی ها، قرائت افکار، پدیدارهای روانی، همه و همه باید موضوع آزمایش های علمی قرار گیرند زیرا معلوم نیست آثار منسوب به خرافات، در چه شرایطی و تا چه اندازه با علل طبیعی پیوستگی دارند؛

شاید از تبعات اینها حقیقت غیر منتظره و دانش جدیدی بیرون آید، همچنان که علم شیمی از تبعات کیمیاگری بیرون آمده است.» کیمیا را می توان با گفتار مردی سنجید که به پسرانش گفت: «در تاکستان خود در جایی برای آنها طلا دفن کرده است و آنها هر چه کندند طلایی نیافتند، اما در اثر زیر و رو کردن خاک پای درختان تاک، محصول انگور خوبی به دست آمد. همین طور پژوهش و کوشش برای کیمیاگری، یعنی ساختن طلا، اختراعاتی بسیار سودمند و تجاربی بسیار آموزنده به بار آورد.» خلاصه بیکن عقیده دارد و اصرار می ورزد که همه امور، اعم از عالی و دانی، باید موضوع تحقیق علمی قرار گیرند.

فرانسیس بیکن؛ دیده بان آفاق آتلانتیس نو

مبدع «ارغنون جدید»

در برابر تاکید ارسطو بر «قیاس» به عنوان روش اصلی کسب معرفت، فرانسیس بیکن بر «استقراء» تاکید کرد و استقراء را موضوع خاص «ارغنون جدید» یا منطق جدید خود قرار داد. این منطق جدید فرانسیس بیکن همان «منطق علمی» است که در علوم جدید مورد توجه و استفاده قرار گرفته است. امیل بریه، ارغنون جدید فرانسیس بیکن را «برنامه علوم طبیعت همراه با بخشی از منطق که مربوط به آنهاست» می داند. فرانسیس بیکن منطق استقراء تجربی را برتر از روش شناسی علوم ریاضی می داند و از این نظر با «رنه دکارت» (فیلسوف فرانسوی که پدر فلسفه مدرن نامیده شده است و یکی دیگر از بانیان علوم مدرن محسوب می شود)

تفاوت دارد، بنابراین، بیکن در حقیقت فلسفه ای را پی می ریزد که با تعابیر امروزی ما فلسفه علم است. شاید نخستین فلسفه علم دوره جدید. او می کوشد روشی پیشنهاد کند برای دست یافتن به حقیقت از طریق تجربه علمی. به همین جهت از سویی انتقاداتی تند مطرح می کند نسبت به فلسفه های مدرسی که در آنها مباحث غیرتجربی و مفاهیم انتزاعی جا را بر آزمون و خطای تجربی تنگ کرده بود و از طرف دیگر مجموعه ای از مفاهیم و روش ها را پیشنهاد می کند برای پدید آوردن سلسله ای از تجربه ها و آزمون های پیوسته که ما را به کشف حقیقت نزدیک می کند؛ آزمون و بسط تجربه ها و ثبت نتایج.

طبقه بندی و دسته بندی بیکن برای منضبط کردن تجربه ها و بسط آنها (از قبیل تنوع آزمون ها و تغییر شرایط تکرار و توسعه و ترکیب آنها) به جای خود، آنچه مدل او برای دستیابی به علم را جذاب می کند جدول ثبت نتایج تجربه هاست: جدول حضور و غیاب و نسبت ها و درجات (جدول نتایج مثبت و منفی آزمون ها و ثبت متغیرها و در واقع ایجاد طیفی از تایید تا سلب و رد)؛ به عبارت دقیق تر باید بگویم همان ستون های غیاب و نسبت هاست که دستاورد روش بیکن محسوب می شود. او فقط به تجارب موید توجه نمی کند و آنها را بر نمی شمارد بلکه درجات و متغیرها را هم می سنجد و تجارب و نتایج سلبی و منفی را هم می بیند و بر می شمارد و به آنها اهمیت می دهد.

بیکن خود هوشمندانه حکایتی را نقل کرده است حاکی از اهمیت توجه جدی به تجارب سلبی و منفی: «می گویند فردی را برای بازدید معبدی برده بودند و کاهنان در آنجا به او تصویر کسانی را نشان می دادند که برای آن معبد نذر کرده بودند و پس از رهایی از مهلکه نذر خود را ادا کرده بودند. آن فرد در برابر آن تصاویر فقط یک سوال پرسید، سوالی ساده اما ژرف، او گفت تصویر کسانی که برای رهایی از مهلکه نذر کرده بوده اند و رهایی نیافته اند کجاست؟!»

اندیشه سیاسی بیکن: آتلانتیس نو

همان گونه که در بخش «آثار» گفته شد، بیکن کتابی دارد به نام «مقالات». او در این اثر رویکردی ماکیاولیستی به فلسفه اخلاق را مطرح می کند. اساسا روح اومانیستی جهان نگری بیکن، او را در قلمرو اخلاق و اندیشه سیاسی گرفتار دوری از اصول و مبانی معنوی کرده است. بیکن در زندگی خود فردی به لحاظ سیاسی فعال بود و حضور روح اومانیستی در آرا و زندگی او به جهان بینی سیاسی اش نیز تسری یافته است. بیکن طرفدار یک رژیم سلطنتی مقتدر از نوع «دولت های مطلقه مدرن» است و این کاملا با وجه غالب شرایط اجتماعی – سیاسی و روح تاریخی دوران او (که دوره نفع گیری طبقه سرمایه دار به لحاظ سیاسی و شکل گیری سلطنت های مطلقه بورژوایی است) سازگاری دارد.

فرانسیس بیکن کتابی به نام «آتلانتیس نو» دارد که به نحوی در آن به ترسیم مدینه فاضله مورد نظر خود پرداخته است. «آتلانتیس نو» آخرین اثر فرانسیس بیکن است. بیکن در این کتاب به ترسیم جامعه ای پرداخته است که تکنوکرات ها بر آن حکومت می کنند. نگرش پوزیتویستی اندیشه بیکن و درک استیلاجویانه او از نسبت انسان و طبیعت کاملا در این اثر نیز خودنمایی می کند. کتاب «آتلانتیس نو»ی فرانسیس بیکن ساختاری داستانی دارد و بیان ماجرای مسافرانی است که کشتی آنها دستخوش طوفان می شود و آنها از جزیره ای سرسبز، خرم و آباد سر در می آورند که همان آتلانتیس نو است.


هالیوود چگونه خانه سرخ‌پوستان را تصاحب کرد؟


بررسی ۷ اثر در سینمای غرب که به موضوع بومیان آمریکا می‌پردازد

روزنامه فرهیختگان: سرخ‌پوستان و بومیان به‌عنوان صاحبان اصلی آمریکا قبل از دیگر اقوام، در این کشور زندگی می‌کردند ولی در حال حاضر و پس از مبارزات و شکست‌های فراوان، تقریبا جزء اقوام رو به انقراض از نظر انسانی و فرهنگی، در آمریکای‌شمالی محسوب می‌شوند. این بومیان در سینمای غرب و به‌خصوص هالیوود، از دیرباز به صورت قومی وحشی، خونریز و غیرقابل کنترل، به تصویر کشیده می‌شدند و سازندگان مخاطب را به این نتیجه می‌رساندند که بهترین روش برای مقابله با این قوم، نابودی کامل آنها است.

آنان در ۱۵‌ سال اخیر در بیشتر کشورهای آمریکای‌لاتین و به‌ویژه کشورهایی که در این بین، بومیان بیشتری در آنها زندگی می‌کنند، با کنار زدن دولت‌های طرفدار آمریکای‌شمالی و عقب راندن استعمار نامحسوس آمریکا باعث شدند دوباره تصویر سرخ‌پوستان و بومیان، در سینمای هالیوود و سریال‌های آمریکایی، با همان رنگ‌و‌بوی تحقیر‌آمیز و چرک قدیمی به تصویر کشیده شود. در سال گذشته و امسال دو سریال «پسر» و «روانشناسان» از شبکه‌های کابلی آمریکا پخش شدند که در ادامه این نگاه منفور و قدیمی نسبت به بومیان آمریکا، ساخته شدند. ما در این مقاله سعی داریم به چرایی این نوع نگرش به بومیان از گذشته تا به حال و واکاوی برگشت این نگاه، در سینما و سریال‌های غربی بپردازیم.

هالیوود چگونه خانه سرخ‌پوستان را تصاحب کرد؟

نابخشوده

«نابخشوده» نام فیلمی است محصول سال ۱۹۶۰ به کارگردانی جان هیوستن. داستان فیلم «نابخشوده» در تگزاس، حدود سال ۱۸۵۰ می‌گذرد. «ماتیلدا زاکاری» (گیش)، با سه پسر -«بن» (لنکستر)، «کش» (مورفی) و «اندی» (مکلور) -و دختر‌خوانده خود، «ریچل» (هپبرن) در یک مزرعه دامداری زندگی می‌کند. روزی سروکله مرد عجیب ‌و غریبی به‌ نام «ایب» (وایزمن)، در منطقه پیدا می‌شود که ادعا می‌‌کند ریچل دختر یک سرخ‌‌پوست است. پس از چندی نیز ایب ناپدید می‌شود و سرخ‌‌پوستان کیووا به مزرعه خانواده زاکاری حمله می‌‌کنند و خواستار ریچل می‌شوند و یکی از خواستگاران ریچل را نیز می‌کشند. در اینجا برادران زاکاری به جست‌‌وجوی ایب می‌روند تا او را وادار کنند به دروغ‌هایش در مورد ریچل اعتراف کند.

اما ایب حتی با وجود طناب ‌دار به دور گردنش، حاضر به عوض کردن حرفش نمی‌‌شود… . به‌زودی نبردی سخت میان خانواده زاکاری و سرخ‌‌پوستان در‌می‌گیرد و ماتیلدا به قتل می‌‌رسد. در آخرین لحظه‌ها کش پسر ماتیلدا، سر می‌رسد و سرخ‌پوستان شکست می‌‌خورند. در پایان ماجرا، بن و ریچل که دیگر مطمئن هستند رابطه خونی با یکدیگر ندارند، تصمیم به ازدواج می‌گیرند… . در ادبیات استراتژیک زن نمادی از وطن است و وقتی مردی از کشوری بیگانه با زنی ازدواج می‌کند و او را تسلیم خود می‌کند، به معنی تسخیر سرزمین زن قلمداد می‌شود. در «نابخشوده» این خانواده تگزاسی سال‌ها قبل دختری سرخ‌پوست را طبق روایت فیلم پیدا و بزرگ می‌کنند.

هالیوود چگونه خانه سرخ‌پوستان را تصاحب کرد؟

اما وقتی خانواده اصلی دختر به دنبالش می‌آیند این دختر هیچ میلی به رفتن با آنها ندارد و حتی در این راه برادر خونی خود را هم به ضرب گلوله از پا در‌می‌آورد. درنهایت با یک سفید پوست ازدواج می‌کند و به‌طور کل به اجداد خود پشت می‌کند. در فیلم «نابخشوده» که داستانش در تگزاس اتفاق می‌افتد (‌ایالتی که علاوه‌بر بومیان، بخش وسیعی از آن متعلق به مکزیکی‌ها بود که با زور از دست‌شان گرفته شد) دقیقا روایت چگونگی تصاحب زمین‌ها و وطن بومیان، به نمایش گذاشته می‌شود؛ منتها با این تفاوت که فیلم طوری روایت می‌شود و مخاطب را با خود همراه می‌کند که بیننده در آخر برای ریچل خوشحال می‌شود؛ چراکه او موفق شده از بین قوم وحشی خود فرار کند و با یک سفید‌پوست جذاب و متمدن زندگی تازه‌ای را تشکیل بدهد.


جرمایا جانسون

«جرمایا جانسون» نام فیلمی است محصول سال ۱۹۷۲ به کارگردانی سیدنی پولاک. این فیلم در زمان خود نامزد دریافت جایزه نخل طلای جشنواره کن شد. داستان فیلم در مورد یک سرباز تنها و رها شده به نام جرمیا جانسون است که به خاطر نارضایتی از شرایط زندگی خود و هجوم انسان‌ها به سمت استفاده از ماشین در شهرهای بزرگ، علاقه خاصی به طبیعت پیدا می‌کند و به دنبال راهی است که بتواند از اوضاع ناهنجار شهرنشینی نجات یابد. او به همین منظور به منطقه‌ای کوهستانی و جنگلی می‌رود. اما به دلیل نداشتن آشنایی با طبیعت و برخورداری از عادت‌های شهرنشینی توان ادامه زندگی در طبیعت را از دست می‌دهد و به‌شدت دچار مشکل می‌شود.

در این بین جرمایا با یک شکارچی کهنه‌کار آشنا می‌شود که به منطقه آشناست و رموز زندگی در طبیعت را می‌داند. جانسون از طریق این شکارچی موفق می‌شود راه‌های بهتری را برای زندگی در طبیعت وحشی پیدا کند. درنهایت به زندگی بومی یعنی شکار و معاوضه آن با کالا می‌رسد، ولی در یکی از این معامله‌ها، بومیان دختری از بین خودشان را به او می‌دهند و جرمایا با اکراه این دختر را می‌گیرد. مدتی نمی‌گذرد که دختر سرخ‌پوست به همراه پسر بچه‌ای که پدرش را سرخ پوست‌ها قبلا کشته بودند و همراه جرمایا زندگی می‌کرد، به دست یک‌سری سرخ‌پوست دیگر با بی‌رحمی کشته می‌شوند… .

هالیوود چگونه خانه سرخ‌پوستان را تصاحب کرد؟

در فیلم «جرمایا جانسون» که در دهه ۷۰ میلادی ساخته شد، دیگر دغدغه سفیدپوستان آمریکایی گرفتن سرزمین مادری بومیان نیست. به خاطر همین هم دختر بومی که وارد زندگی جرمایا می‌شود هیچ معنای خاصی جز خدمت به او ندارد و مرگش هم تاثیر خاصی بر ادامه زندگی جرامایا نمی‌گذارد. مهم‌تر از همه چون فرزندی نمی‌آورد نمی‌تواند نسلی دوگانه را به وجود بیاورد و به راحتی حذف می‌شود. این فیلم که در زمان خودش کاندیدای دریافت نخل طلای جشنواره کن شده بود، به خوبی مسیری را که سفید‌پوستان برای رسیدن به جایی که هستند، رفته‌اند، در قالب داستان یک کهنه سرباز آمریکایی نشان داده است.


دنیای جدید

«دنیای جدید» نام فیلمی است محصول سال ۲۰۰۴ به کارگردانی ترنس مالیک. داستان فیلم در مورد چگونگی پیشروی سفید‌پوستان در خاک آمریکا است. پس از آنکه هیاتی انگلیسی به رهبری کاپیتان جان اسمیت در سال ۱۶۰۷ به ویرجینیا می‌رسند، گرفتار بومیان می‌شوند و کاپیتان اسمیت نیز اسیر می‌شود. کاپیتان اسمیت که به‌شدت زخمی شده به لطف دختر رئیس قبیله پوکوهانتس (کیوریانکا کیلچر) زنده می‌ماند. کاپیتان اسمیت برای حفاظت از جان خود به پوکوهانتس ابراز علاقه می‌کند ولی به محض اینکه فرصتی به دست می‌آورد، از دست بومیان فرار می‌کند و به اردوگاه انگلیسی‌ها می‌رود. وقتی زمستان فرا می‌رسد مردمی که در اردوگاه انگلیسی‌ها بودند از گرسنگی به حال مرگ می‌افتند

ولی پوکوهانتس که مکان این اردوگاه را پیدا می‌کند، به کمک‌شان می‌آید. درنهایت کاپیتان اسمیت، پوکوهانتس را که حالا دیگر اسم ربکا (‌به معنی آشتی بین دو ملت‌) را برای خود انتخاب کرده‌، ترک می‌کند و ربکا بعد از مدتی با شخص دیگری ازدواج می‌کند، بچه‌دار می‌شود و درنهایت در سفری به انگلستان بیمار می‌شود و می‌میرد. در فیلم شخصیت پوکوهانتس به‌عنوان دختر رئیس قبیله به نوعی نماد سرزمینش محسوب می‌شود. این دختر تنها فرد از قبیله‌اش است که برای ارتباط با سفیدپوستان مشتاق است، اما کاپیتان اسمیت به‌عنوان نماینده ارتش انگلستان به محض اینکه اعتماد این دختر را جلب می‌کند و مخالفان و جنگجویان قبیله‌اش را می‌کشد او را مثل موجودی بی‌ارزش، رها می‌کند و به زیردست خود واگذار می‌کند.

هالیوود چگونه خانه سرخ‌پوستان را تصاحب کرد؟

در فیلم «دنیای جدید» کارگردان سعی کرده با نگاهی رمانتیک فجایع و ظلمی را که به بومیان آمریکا شده، با دستکاری بسیار در آنچه واقعا اتفاق افتاده، در فضایی رویاگونه به تصویر بکشد و طوری نشان دهد که انگار پوکوهانتس بعد از آن همه تحقیر و تقدیم کردن سرزمینش به سفید‌پوستان و درنهایت بعد از قبول فرهنگ انگلیسی به آزادی و شادی واقعی می‌رسد! در صحنه‌های آخر فیلم، بیننده پوکوهانتس را در لباس‌های زنان انگلیسی می‌بیند در حالی که از خوشحالی در حال رقصیدن است. فیلم با نشان دادن قبر پوکوهانتس در قبرستان مسیحیان و کشتی انگلیسی که در حال رفتن به سمت آمریکا است، تمام می‌شود.


آخر‌الزمان مل گیبسون

«آخر‌الزمان» نام فیلمی است محصول سال ۲۰۰۶ به کارگردانی مل گیبسون. داستان عجیب و غیر‌منتظره فیلم «آخر‌الزمان» در مورد زندگی قومی از اقوام بومی آمریکاست که در دنیای کوچک خود، بدون‌آگاهی و تمدن زندگی می‌کنند. بعد از مدتی این مردم از میان خودشان دشمنانی پیدا می‌کنند که قصد تسخیرشان را دارند. این دشمنان با خشونت سعی در به دام انداختن و قربانی کردن مردم قبایل کوچک، برای خدایان خود دارند. آنان پس از مدتی به سراغ مردم قبیله شخصیت اصلی داستان، یعنی «پنجه پلنگ» می‌آیند و بیشتر مردم قبیله‌شان را به دام می‌اندازند. مل گیبسون کارگردان «آخرالزمان» به‌عنوان کارگردانی که دین مسیحیت و دغدغه‌های مذهبی در فیلم‌هایش نمود بارزی دارد، شناخته می‌شود.

در «آخر‌الزمان» ما در سراسر فیلم نماد‌ها و نشانه‌های محسوس و نامحسوس آیین مسیح را می‌بینیم. برای مثال در صحنه‌ای کودک پیشگو، قوم ظالم و کافر را نفرین می‌کند و از نمایی دور‌تر روی پیشانی خود زخمی شبیه به صلیب دارد. این کودک خطاب به کافران ظالم می‌گوید: «همه شما پست و فرو‌مایه‌اید، زمان مقدس نزدیک است… پایان دنیای شما را رقم می‌زنند… .» تمام این اشارات با توجه به سر رسیدن کشتی‌های کریستف کلمب با بادبان‌هایی که علامت صلیب سرخ روی آن است، نشان از تفکر مسیحی دارد. در فیلم «آخر‌الزمان» مردم بومی، فرقی نمی‌کند جزء آن دسته ظالم و خونریز باشند یا بومیانی که به زندگی ساده خود مشغولند؛ همه از نظر سازنده ناآگاه و بی‌تدبیر هستند چراکه صلاح خود را نمی‌توانند تشخیص بدهند.

هالیوود چگونه خانه سرخ‌پوستان را تصاحب کرد؟

برای مثال در صحنه آخر فیلم که پنجه پلنگ بعد از جنگ و گریز فراوان از دست بومیان ظالم، به ساحل می‌رسد و کشتی‌های کریستوف کلمب را می‌بیند، با اینکه در حال فرار است و حتی همسرش هم ترجیح می‌دهد که به مردم جدید پناه ببرند ولی این کار را نمی‌کند. او می‌تواند خود را به وسیله نیروی خارجی قدرتمند سازد و نجات پیدا کند اما این کار را انجام نمی‌دهد و در سکانسی خطاب به همسرش می‌گوید محل زندگی ما جنگل است! در فیلم این صحنه به‌گونه‌ای به تصویر کشیده می‌شود که قهرمان اصلی و خانواده‌اش می‌توانند وارد یک تمدن جدید و قانونمند شوند اما باز قانون جنگل را ترجیح می‌دهند.

این دیدگاه هوشمندانه گیبسون به‌عنوان یک کارگردان متعصب مسیحی در مورد رسیدن کشتی‌های نجات، که قرار است این قوم تحت ظلم را نجات بدهند و درنهایت فرار قهرمان داستان به سمت جنگل و زندگی بی‌تمدن به جای پذیرش آن، به خوبی نشان‌دهنده نوع نگاه و تفکر ساکسون‌ها به بومی‌های آمریکایی است؛ یعنی حتی آن دسته از بومیان که از زندگی بی‌قانون و تحت ظلم خسته شده بودند هم حاضر به پذیرش تمدن ساکسون‌ها نبودند. در فیلم لحظه‌هایی هست که در آن، گویی کارگردان می‌خواهد بگوید چیزی که باعث نجات مردم از تاریکی ظلم ستمکاران می‌شود،

تنها وجود یک مسیح (‌یا عاملان مسیح، مثل کریستف کلمب) نیست، بلکه خود مردم یک قوم هستند که می‌توانند با انتخاب درست، خود را نجات دهند یا اینکه درنهایت تسلیم ظالمان شوند. برای روشن‌تر کردن مبحث می‌توان به جمله آغازین فیلم که نقل قولی از ویل دورانت است، اشار کرد: «هیچ تمدنی از بیرون مغلوب نخواهد شد؛ مگر آنکه از درون نابود شده باشد.» نویسنده با این جمله در حقیقت می‌خواهد نشان دهد که نابودی بومیان آمریکا در حقیقت به خاطر ظلم و فساد درون خودشان بوده نه ظلم و کشتاری که اقوام ساکسون بر آنها اعمال کرده‌اند. اگر حتی این جمله از ویل دورانت را بپذیریم، قسمت دوم این نگرش غلط از آب در می‌آید؛

هالیوود چگونه خانه سرخ‌پوستان را تصاحب کرد؟

چراکه طبق اسناد معتبری که در کتاب «اسلام در قاره آمریکا» نوشته رامین خان‌بیگی وجود دارد، مسلمانان دریانورد، اولین افراد غیر بومی بوده‌اند که در آخر قرن سوم هجری از طریق غرب اقیانوس اطلس به این سرزمین ناشناخته رفته‌اند و حتی مسعودی در کتاب «مروج‌الذهب» خود، نام فرمانده آن مسلمانان را «خشخاش بن مسعود اسود» می‌نویسد. البته این افراد در قاره آمریکا نماندند و پس از داد‌وستد و حتی تبلیغ اسلام در میان برخی از اقوام بومی منطقه، به سرزمین خود بازگشتند. بنابراین با توجه به این اسناد فرضیه اولین کشف‌کننده قاره آمریکا و نجات بومیان از شر ظلمت و کفر به وسیله ساکسون‌ها کاملا غلط از آب در‌می‌آید!

تازه اگر کشف قاره آمریکا را توسط اروپاییان بررسی کنیم هم می‌بینیم نخستین اروپاییان که به قاره آمریکا رسیدند، در واقعیت وایکینگ‌های دریانورد بوده‌اند. ناگفته پیداست که وایکینگ‌ها هم در این قاره نماندند و آن را برای بومیانش باقی گذاشتند. اما پس از سفر اتفاقی کریستف کلمب اسپانیایی در سال ۱۴۲۹میلادی (همزمان با دوره مغول‌ها در ایران) به قاره آمریکا، سیل مهاجرت اسپانیایی‌ها و بعد بقیه اروپایی‌ها مثل هلندی‌ها، فرانسوی‌ها و انگلیسی‌ها به این قاره و تصاحب زمین‌های بومیان آغاز شد. با توجه به این اسناد ادعاهایی مبنی‌بر اولین فرستادگان و منجیان برای نجات بومیان کاملا باطل می‌شود و بر باد می‌رود.


پسر

«پسر» (the son‌) نام سریالی تاریخی و درام است محصول سال ۲۰۱۷ به کارگردانی فیلیپ میر که از شبکه ‌ای‌ام سی آمریکا پخش شد. داستان سریال «پسر» درباره پسری است به نام «اِلای» که در نوجوانی‌اش سرخ‌پوست‌ها به خانه‌شان حمله می‌کنند، به خواهر و مادرش تجاوز می‌کنند و او و برادرش را اسیر می‌کنند. این سرخ‌پوستان برادر الای را در راه می‌کشند و خودش را هم به اسیری می‌برند. البته سرخ‌پوست‌ها هرچند الای نوجوان را به اسیری می‌برند، اما در حقیقت راه و روش زندگی خودشان را به او می‌آموزند و شبیه یک اسیر با او رفتار نمی‌کنند. در عوض الای هم به خاطر حفظ این موقعیت به سرخ‌پوست‌ها کمک می‌کند و حتی به خاطر آنها به سفید‌پوستان خیانت می‌کند.

شیوه‌های زندگی این بومی‌ها از الای به‌عنوان یک پسر مغرور، اما بی‌دست و پا، موجود متفاوت و دیگری می‌سازد؛ موجودی که برای حفظ منافع خود با خونسردی تمام دست به هر وحشی‌گری‌ای می‌زند. زمان می‌گذرد و الای برای زنده ماندن در بین سرخ‌پوستان تمام تلاشش را می‌کند. سرانجام او موفق می‌شود راه خودش را برود و از سرخ‌پوستان جدا ‌شود. در بزرگسالی الای یک امپراتوری کوچک نفتی برای خودش دست و پا می‌کند. بخت با او یار می‌شود و این امپراتوری را کم کم بزرگ می‌کند؛ ولی در گذر زمان الای در کهنسالی به مشکلات مالی بر‌می‌خورد و ناچار می‌شود نتیجه سالیان عمرش را که در حال از بین رفتن است، به هر قیمتی حفظ کند.

هالیوود چگونه خانه سرخ‌پوستان را تصاحب کرد؟

در این راه الای از هیچ کاری دریغ نمی‌کند و حتی اگر لازم باشد مهاجمان همسایه را می‌کشد یا گوش داماد رفیقش را از بیخ تا بیخ می‌برد و بالاتر از آن، همان همسایه را به خاطر اینکه در زمین‌هایش نشانه‌هایی از نفت وجود دارد، به همراه خانواده‌اش سلاخی می‌کند. پس از پخش اولین قسمت‌های سریال پسر، خیلی‌ها تصور می‌کردند که این سریال از روی یک ماجرای واقعی ساخته شده است ولی فیلیپ میر کارگردان و نویسنده کتاب «پسر»، در مصاحبه‌ای با «شیکاگو تریبون» گفته که داستان این فیلم کاملا تخیلی است، اما از حوادث مربوط به جنگ‌های تگزاس موسوم به جنگ‌های «بندیت» که در فاصله سال‌های ۱۹۱۵ تا ۱۹۱۸ روی داده، برای نگارش کتاب پسر و پس از آن برای نوشتن فیلمنامه این سریال، الهام گرفته است.

در سریال «پسر» اوج نفرت آمریکایی‌ها از بومیان و مکزیکی‌ها که در مورد هر دو قوم به زور زمین‌ها‌ی‌شان را گرفتند، قابل مشاهده است. این نفرت در قسمت اول و در صحنه‌ای که الای و برادرش اسیر شده‌اند، توسط دیالوگ برادر الای بیان می‌شود. برادر الای گلی را از زمین می‌کند و می‌گوید: «ما به این گل لقب پتوی هندی (‌لقبی که ابتدا به بومیان داده بودند، هندی بود) داده‌ایم؛ چون درست است که زیباست و چشم‌نواز ولی عمر بسیار کوتاهی دارد و رشد و فایده‌ای هم ندارد! ما روی محصولات خراب‌مان هم لقب مکزیکی گذاشته‌ایم مثل سیب‌های کوچک مکزیکی و آلوی مکزیکی.

ما از روی شما دشمنان‌مان اسم می‌گذاریم، چون هرچند ممکن است جنگ بین ما قرن‌ها ادامه پیدا کند ولی درنهایت عمر دشمنان‌مان کوتاه است و زمین را از وجودتان پاک می‌کنیم، طوری که انگار هرگز وجود نداشته‌اید!» الای مک‌کلو، به‌عنوان شخصیت اصلی این سریال و کسی که در روز تولدش تگزاس رسما جمهوری شده است، به‌عنوان «پسر تگزاس» معروف است. این شخصیت با سیاست دوستی و سکوت اولیه در مقابل دشمنانش آنها را از پا در می‌آورد و همان‌طور که از شر سرخ‌پوستان نجات پیدا می‌کند، همسایه مکزیکی خود را هم نابود می‌کند و زمین‌هایش را صاحب می‌شود و دقیقا پیشگویی برادرش را در قسمت اول عملی می‌کند.


روانشناسان

سریال «روانشناسان» (The Alienist‌) سریالی جنایی، معمایی و درام است، محصول سال ۲۰۱۸ به کارگردانی جمعی از کارگردانان هالیوود. داستان سریال «روانشناسان» در مورد سری قتل‌های زنجیره‌ای سال ۱۸۹۵ در شهر نیویورک است. در این بین دکتر روانپزشک داستان یعنی لاسلو کرایزلر (با بازی دانیل برول)، جان مور (با بازی لوک ایوانز) طراح انتشارات روزنامه نیویورک تایمز و سارا هووارد (با بازی داکوتا فانینگ) که در داستان سریال روانشناسان یک منشی است، از شخصیت‌های اصلی‌اند که به دنبال این قاتل زنجیره‌ای هستند.

این سه شخصیت برای تحقیق و بررسی درباره یک‌سری قتل‌های زنجیره‌ای که در آنها پسربچه‌های شهر نیویورک را می‌کشند دور هم جمع می‌شوند. این شخصیت‌ها توسط کمیسر جدید اداره پلیس (همچنین رئیس‌جمهور آینده سریال) یعنی تئودور روزولت (با بازی برایان گراتی) استخدام شده‌اند. داستان سریال «روانشناسان» براساس کتابی است که با همین نام نوشته و سال ۱۸۹۵ منتشر شده است.

هالیوود چگونه خانه سرخ‌پوستان را تصاحب کرد؟

در «روانشناسان» شخصیتی وجود دارد به اسم ماری که خدمتکار منزل کرایزلر است. این شخصیت از نسل بومیان آمریکاست و به این دلیل پیش دکتر زندگی می‌کند که بارها سعی در کشتن پدرش کرده و درنهایت موفق شده او را آتش بزند و توسط دکتر به خاطر ادعای بیماری روانی از مجازات و مرگ، نجات پیدا کرده است. بازیگری که نقش خدمتکار بومی دکتر کرایزلر را بازی می‌کند، کیوریانکا کیلچر نام دارد که مخاطبان او را با نقش پوکوهانتس در فیلم دنیای جدید به خاطر دارند. انتخاب این شخصیت که در ذهن مخاطب قبلا به‌عنوان پرنسس بومی شناخته می‌شود با فاصله زمانی در جایگاه خدمتکار بومی جالب است،

به‌خصوص اینکه این بار هم همان تراژدی قدیمی تکرار می‌شود و دختر بومی که پدرش را به کشتن می‌دهد (‌در این داستان دختر بومی خودش پدرش را زنده زنده آتش زده است!)، درست مثل فیلم «دنیای جدید» عاشق مرد سفید‌پوست با جایگاه اجتماعی بالا می‌شود و درنهایت مرگ گریبانش را می‌گیرد. تنها فرقی که این بار در داستان وجود دارد این است که نسلی مشترک از دختر بومی و مرد سفید‌پوست به وجود نمی‌آید؛ انگار دیگر نیازی به ارتباط بیشتر با بومیان حس نمی‌شود چون چیز بیشتری برای گرفتن از بومیان وجود ندارد. با جلوتر رفتن داستان «روانشناسان» و نمایان شدن بخشی از هویت قاتل مخاطب متوجه می‌شویم که قاتل در واقع پسر حرامزاده یک زن سفید‌پوست و یک مرد سرخ‌پوست است

که مادرش همیشه از او نفرت داشته و وقتی این پسر بزرگ می‌شود او هم از پدرش که هرگز ندیده متنفر می‌شود. درنهایت این پسر روزی مادر و پدر اسمی‌اش (‌کسی که بزرگش کرده) را به روش سرخ‌پوستان قتل عام می‌کند… . گذاشتن یک پسر دورگه در نقش قاتلی بی‌رحم با توجه به ذهنیتی که مخاطب به خاطر فیلم‌های هالیوودی از وحشی‌گری سرخ پوستان دارد، باعث می‌شود سریال «روانشناسان» دوباره همان ذهنیت‌ها را در مخاطب حال، نسبت به وحشی‌گری سرخ‌پوستان ایجاد کند و بعد از سال‌ها دوباره همان چهره خشن و خونریز را در ذهن مخاطب ترسیم شود.


مارلون براندو

در سال ۱۹۷۳ مارلون براندو که نامزد دریافت جایزه اسکار برای ایفای نقش دن ویتو کورلئونه در فیلم «پدر خوانده» شده بود، از پذیرفتن این جایزه سر باز زد. مارلون براندو اعلام کرد که مراسم اسکار را تحریم می‌کند و زنی به نام «ساشین لیتلفیدر» را که یک بازیگر ناشناخته بود به جای خود ‌فرستاد. این زن رئیس کمیته ملی بومیان آمریکا بود. ساشین لیتلفیدر در ابتدای سخنانش که با هو کردن مخاطبان هالیوودی همراه بود، گفت: «من به جای مارلون براندو در این مراسم حضور یافته‌ام. او از من خواسته به شما بگویم با کمال تاسف نمی‌تواند این جایزه را قبول کند و دلیل آن رفتار صنعت فیلم و سینما با بومیان آمریکا است.»

هالیوود چگونه خانه سرخ‌پوستان را تصاحب کرد؟

صنعت سینما بیشتر از هر نهاد دیگری در برابر تحقیر بومی‌ها، مسخره کردن آنها و خطاب قرار گرفتن‌شان با الفاظی مانند وحشی و شیطانی مسئولیت دارد. بزرگ شدن کودکان در این دنیا به اندازه کافی سخت است. کودکان بومی تغییر نسل خود را در فیلم‌ها می‌بینند و ذهن‌شان به‌گونه‌ای آسیب می‌بیند که شما حتی نمی‌توانیم تصور کنیم. در سال ۱۹۷۳ بومی‌های آمریکا هیچ نماینده‌ای در صنعت فیلم نداشتند و به نوعی اصلا دیده نمی‌شدند. نقش‌های اصلی سرخ‌پوستان، در فیلم‌های وسترن، باز هم به بازیگران سفید‌پوست واگذار می‌شد. علاوه‌بر آن، با سرخ پوست‌ها و بومیان نیز با بی‌احترامی برخورد می‌شد.

همین مساله باعث شد مارلون براندو مراسم اسکار را مکان مناسبی برای بیان این ظلم از زبان یک بومی بداند. براندو که پیش از این با بازی در فیلم «زنده باد زاپاتا» در نقش یک رهبر مکزیکی کله شق، جنگجو، بدمست و بی‌سواد، جایزه نقش مکمل مرد را گرفته بود در آن فیلم نماینده تصویری از مکزیک و مکزیکی‌ها بود که مورد توجه و رضایت اهالی هالیوود قرار گرفت ولی گویا برای براندو این تعریف‌ها و تمجید‌ها کافی نبود. به خاطر همین هم سعی کرد یک بار هم که شده هالیوود و جمع سازندگان این فیلم‌ها را با واقعیت ظلم و دروغ‌هایی که می‌گویند در مراسمی مانند اسکار، روبه‌رو کند.


بومیان و سرکوب دوباره

در حال حاضر به خاطر جبهه‌گیری بومیان و سرخ‌پوستان در آمریکای لاتین نسبت به دخالت‌های دولت آمریکا و نیز رواج فرهنگ بومی در کانادا، آمریکای‌شمالی دوباره بومیان را مورد توجه ویژه سینماگران و سازندگان سریال‌هایش قرار داده است. دو سریال «پسر» و «روانشناسان» که آنها را بررسی کرده‌ایم هم در راستای همین نگاه ساخته شده‌اند. البته در این بین بوده‌اند فیلم‌ها و سریال‌هایی که بعد از رسیدن دولت‌های آمریکا و کانادا به تمام مقاصدشان، کمی هم به نفع بومیان حرف زده‌اند و ادعاهایی مبنی‌بر صلح‌طلب بودن این قوم را بیان کرده‌اند. برای مثال در سریال‌هایی چون «پزشک دهکده»، محصول سال ۱۹۹۵،

هالیوود چگونه خانه سرخ‌پوستان را تصاحب کرد؟

کارگردان سعی کرده بومیان را در قالب ظاهری آرام به تصویر بکشد ولی واقعیت ماجرا این است که حتی در این سریال هم بومیانی قابل قبولی بودند که یا دورگه هستند مثل سالی که منهای لباس‌هایش که مخلوطی از لباس دو فرهنگ بود شکل ظاهری‌اش شبیه سفید پوستان بود یا سرخ‌پوستانی که با سفید‌پوستان کنار می‌آمدند، مثل ابر سفید که تا حدودی فرهنگ سفید‌پوستان را قبول کرده و با آن کنار آمده بود و جزء سرخ‌پوستان خوب محسوب می‌شد. ولی اگر در این میان، سرخ‌پوستی قصد شورش یا پس گرفتن زمین‌هایش را از سفید‌پوستان داشت، دیگر هیچ راه نجاتی برایش باقی نمی‌ماند و حتی در سریال آرامی مثل «پزشک دهکده» چنین سرخ‌پوستی سرنوشت شومی پیدا می‌کرد.

با وجود ادعای سینماگران مبنی‌بر جنگ علیه سرخ‌پوستان برای محدود کردن و به قولی رام کردن آنها برای اینکه از محدوده خود پایشان را فراتر نگذارند، در‌واقع سفید‌پوستان به محض اینکه در جنگ پیروز شدند ادامه این جنگ را در قالب فرهنگی و در جهت نابودی فرهنگ سرخ‌پوستان ادامه دادند. پروژه‌هایی برای عقیم کردن زنان و مردان سرخ‌پوست و جدا کردن کودکان‌شان به مدت زمان طولانی از خانواده‌هایشان و سپردن این کودکان به خانواده‌های سفیدپوست، از جمله ظلم‌های نابخشودنی سفید‌پوستان نسبت به بومیانی است که علاوه‌بر سرزمین‌شان فرهنگ و زبان‌شان هم مورد یورش و تجاوز ساکسون‌ها قرار گرفته و در حال حاضر هم همچنان این کار ادامه دارد.


فیلم هایی برای عاشقان سرعت و ماشین و هیجان


مجله آهنگ ایده آل – محمدصادق شایسته: در جهان امروز شاید به دلیل گزینه های متعددی که برای سرگرم شدن وجود دارد دیگر مثل گذشته عشق و علاقه افراطی به یک نوع سرگرمی خاص وجود نداشته باشد یا حداقل جز در موارد معدود تعریف عاشق سینه چاک دیگر معنی خودش را از دست داده اما گفتم جز موارد معدود. عشق به ماشین و ماشین سواری با همه مخلفاتی که دارد هنوز یکی از همان موارد معدود است. عشق ماشین ها سال های سال است عشق ماشینند.  سال های سال هم عشق ماشین می مانند.

کافیست دقیقه ای کنار آن ها بنشینید. آن چنان با عشق و هیجان از کلاژ و دنده و پیستون برایتان حرف می زنند که کم کم به خاطر نداشتن این عشق و علاقه از خودتان خجالت می کشید. تا اینجا را داشته باشید تا نکته دیگری را هم بگوییم. از صد و بیست سال پیش که سینما اختراع شد فیلمسازها به یک نتیجه مشترک رسیدند. نتیجه ای که هنوز هم مهم ترین عامل موفقیت سینما در بین این همه سرگرمی جدید است. اما آن نتیجه چه بود؟! زنده کردن رویاهای مردم روی پرده ای نقره ای.

خیلی از مردم همیشه پس ذهنشان علاقه به جنون سرعت دارند. اینکه سوار سریع ترین ماشین دنیا شوند، ویراژ دهند، از این خیابان به آن خیابان و از این کوچه به آن کوچه بروند تا لذت سرعت را با تمام وجودشان احساس کنند. خب براورده شدن چنین آرزویی در حالت عادی غیرقانونی و البته خطرناک است، در حالت قانونی اش هم که باید همه کار و زندگی ات را ول کنی که بتوانی به شکل حرفه ای ماشین سواری کنی و آخرش بشوی قهرمان پیست اتومبیلرانی یا قهرمان فرمول یک. اینجاست که سینما به کمک رویاها آمده تا مخاطب علاقه مند اگر خودش هم نمی تواند سوار ماشین شود و در موقعیت های هیجان انگیز تا ته گاز بدهد حداقل یکی جای او آن کار را انجام دهد. تقریبا از ۶۰ سال پیش فیلم های زیادی تولید شدند که ماشین سواری و سرعت شاکله اصلی داستان را تشکیل می دادند.

در یکی دو دهه اخیر با توجه به پیشرفت جلوه های ویژه و تکنولوژی زرق و برق این فیلم ها خیلی بیشتر از گذشته شده و بالطبع طرفدارانش هم بیشتر. در تمام این سال های فیلم های راننده و ماشین محور گاهی صرفا ارزش جذب مخاطب عام داشته اند. گاهی فقط عشق ماشین و سرعتی ها را راضی کرده اند و گاهی هم فراتر از این رفته و تبدیل به یکی از فیلم های محبوب منتقدان و سینه چاک های سینمایی شده اند.

اکران موفق این فیلم بهانه خوبی بود تا سری بزنیم به دنیای ماشین و سرعت و مروری کنیم بر معروف ترین فیلم هایی که توجه به جنون سرعت در ناخودآگاه شما را هدف گرفته اند. فیلم هایی که خیلی از آن ها را دیده اید و خیلی ها را هم اگر ندیده اید حتما توصیه می کنیم ببینید.

سری فیلم های سریع و خشمگین / Fast & Furious Series   ( از ۲۰۰۱ تا کنون )

خیلی ها دلشان می خواهد فیلم هایی ببینند که پشت سر هم ماشین های مدل بالا چپ شوند، آتش بگیرند و سرنوشتتان له و لورده شدن باشد. داستان؟! نه خیلی برایشان مهم نیست. مجموعه فیلم های «سریع و خشمگین» خوراک این خیلی هاست. دلیلش؟! فروش پنج میلیارد دلاری مجموع این فیلم ها.

به وقت سرعت

راب کوئن، جان سیگلتون، جاستین لین و جیمز وان به عنوان کارگردانان این هفت فیلم همگی تلاش کردند ماشین ها را خوشگل و پرزرق و برق کنند بعد هم بفرستند جلوی دوربین تا دمار از روزگارشان درآید. برای انجام این کار هم به سراغ ماشین هایی می روند که قابلیت خوبی در اسپورت شدن داشته باشند. خب چه ماشین هایی بهتر از مدل های اسپورت تویوتا، میتسوبیشی، نیسان، سوبارو، مزدا، فورد موستانگ و دوج.

البته این که گفتیم در سری فیلم هیی «سریع و خشمگین» داستان تعطیل است بیشتر درخصوص قسمت های دو تا پنج صدق می کند والا که در قسمت اول و این سه تا قسمت آخری داستان های آبرومندی روایت می شود. اما تلخ ترین بخش ماجرای سری فیلم های «سریع و خشمگین» این است که بازیگر اصلی شان (پل واکر فقید) که همیشه جلوی دوربین از تعقیب و گریزها نجات پیدا می کرد دست آخر پشت دوربین یکی از همان ماشین ها که خیی دوستشان داشت (پورشه کار راجی تی) با برخورد شدید به یک درخت تنومند و تیر چراغ برق جانش را گرفت. این هم از بازی های عجیب و غریب روزگار است.


 

شغل ایتالیایی / The Italian Job (نسخه اول- ۱۹۶۹، نسخه بازسازی ۲۰۰۳)

از آن دسته فیلم هایی است که دیدن هر دو نسخه اش توصیه می شود. اولی را پیتر کالینسون کارگردانی کرده و دومی را اف. گری گری، مهم نیست که قدر داستان های مربوط به سرقت را دوست دارید یا از طرفداران بازیگرانی چون مایل کین، چارلیز ترون، جیسون استاتهام یا مارک والبرگ هستید یا نه، مهم این است که در هر دو نسخه فیلم یک تعقیب و گریز بی نظیر را می بینید. شاید با خودتان بگویید خیلی فیلم های دیگر هم صحنه های تعقیب و گریز خوب دارند اما نکته اینجاست که دیدن فرار سه ماشین «مینی ماینر» با آن ریزه میزه بودن دوست داشتنیشان چیزی نیست که به راحتی بتوان از آن گذشت. هرچند شاید خیلی ها این مدل ماشین را بیشتر با مجموعه آثار «مستر بین» به خاطر داشته باشند. مستر بین با این مینی ماینر سبز و پردردسرش.

به وقت سرعت

اما تصور کنید قرار است به قیمت نجات دادن جانتان، تکمیل کردن فرآیند یک انتقام و پول دار شدن برای یک عمر در خیابان های تورین دهه شصت ایتالیا و لس آنجلس ابتدای قرن بیست و یک با این ماشین ها از دست دوست و دشمن فرار کنید. البته منتقدان از آن جایی که معتقدند طبق قانونی نانوشته بازسازی فیلم ها همیشه ضعیف تر از نسخه اصلی از کار در می آید. نسخه سال ۱۹۶۹ را بیشتر دوست دارند اما صحنه های تعقیب و گریز در نسخه سال ۲۰۰۳ به مراتب هیجان انگیزتر است. نسخه اول که آمار فروش ندارد ولی نسخه دوم با فروشی نزدیک به ۱۸۰ میلیون دلار سه برابر بودجه اش فروخت.


 

سری فیل های جیمز باند / James Bond Series ( از ۱۹۶۲ تا امروز)

آقای «۰۰۷» در این پنجاه و خورده ای سال که از سن وسال شروع فیلم هایش می گذرد نمایشگاهی از ماشین های محبوب و دوست داشتنی را به معرض نمایش گذاشته. ماشین هایی که آقای جاسوس- یا شاید هم ضدجاسوس!- خوش تیپ سوارشان می شوند باید مثل خودش جذاب و دلفریب باشند. هرچند هنوز هم «۵Aston Martin DB» محبوبترین ماشین آقای باند بین هوادارانش است اما در این سال ها بیش از بیست کارخانه مهم تولید اتومبیل در جهان- از فورد و بی.ام.دابلیو و بنتلی بگیرید تا سیتروئن و جگوار و مرسدس بنز و رولزرویس- نمایندگانی در بین ماشین های آقای باند داشته اند.

به وقت سرعت

از آن جا که جیمز باند معمولا با خطرهای بیشماری مواجه می شود و گاهی وقت ها باید از دست این خطرها فرار کند ماشین ها باید سرعت و امکانات خوبی داشته باشند، جدا از این فرقی هم نمی کند که جیمز باندشان کانری و راجر مور باشد یا ییرس برازنان و دنیل کریگ، جیمز باند هرکه باشد باید راننده خوبی باشد. فیلم های جیمز باندی هم باید پر باشد از هنرنمایی آقای باند در زمینه رانندگی و ماشین سواری. پس اگر دنبال لحظات هیجان انگیز با ماشین های آخرین مدل در پنجاه سال گذشته می گردید تقریبا تمام فیلم های جیمز باند این فرصت را در اختیار شما می گذارند تا هیجان سرعت و خطر را با هم تجربه کنید. در بین فیلم های جیمز باندی محبوبترین ها در نزد سینمایی ها متعلق به آن هایی است که شان کانری بازی کرده، هرچند فیلم های دنیل کریگ و بعد هم پیرس برازنان پرفروش ترند.


 

راننده (The Driver/1978)والتر هیل با حضور دو ستاره جوانش رایان اونیل و ایزابل آجانی و با داشتن بازیگری به نام بروس درن که خیلی خوب روی مخ رفتن را بلد است فیلمی کالت ساخته است. داستان یک راننده فوق حرفه ای که در فراری دادن سارقان از صحنه سرقت ید طولایی دارد. کارگاه پلیسی به دنبال اوست ولی گیر انداختن این راننده حرفه ای کار هرکسی نیست به همین خاطر کارآگاه مجبور می شود بازی خطرناکی راه بیندازد. رقابت ماشین ها در این دو فیلم بین کادیلاک و شورلت است. ماشین های غولی که در دهه هفتاد ارج و قرب فوق العاده ای داشتند.

به وقت سرعت

راندن این ماشین ها حتی در آن دوران که خیابان ها عریض و طویل تر از امروز بودند به دلیل طراحی زمخت بدنه شان کار آسانی نبود. به همین خاطر است که دیدن صحنه های تعقیب و گریز فیلم حتی پس از نزدیک به چهار دهه نفس گیر و فوق العاده هیجان انگیز است. فیلم داستان خوبی دارد، منتقدان هم فیلم را خیلی دوست دارند و آن را بهترین فیلم نوآوری می دانند که با محوریت تعقیب و گریز ساخت شده است. ۳۳ سال بعد نیکلاس ویندینگ رفن فیلمی به نام «Drive» با بازی رایان گاسلینگ و کری ملویگان ساخت که خیلی ها غیرمستقیم آن را نسخه بازسازی شده فیلم والتر هیل می دانند. فیلمی بسیار موفق که هم نامزد اسکار شد و هم نامزد گلدن گلاب و حدود ۸۰ جایزه از جشنواره های مختلف به دست آورد. البته در فیلم ویندینگ رفن رقابت اصلی تعقیب و گریز بین فورد، دوج، کرایسلر، جیبپ، هوندا، تویوتا، مرسدس بنز و فلکس واگن های امروزی است.


 

ترانسفورمرز (Transformers/ 2007- امروز)

برای عشق ماشین ها چه چیزی جذاب تر از این که یک شورولت کامارا یا ولکس واگن یا هامر ناگهان از حالت ماشین خارج شوند و با تبدیل شدن به یک ربات غول پیکر بخواند زمین را از دست دشمنانش نجات دهند. داستان تبدیل شوندگان یا همان تراسنفورمرزها خیلی تخیلی اما واقعا جذاب است. آقای مایکل بی هم که استاد درآوردن اکشن هایی از این دست. فروش ۷۰۰ میلیونی قسمت اول به هالیوود نشان داد که گنجینه جدیدی برای پولسازی کشف کرده، پنج قسمت ساخته شده، قرار است سه قسمت دیگر هم ساخته شود و تا همین جای کار ۵ فیلم اول در مجموع نزدیک به ۴ میلیارد و ۴۰۰ میلیون دلار در جهان فروخته اند.

فیلم هایی برای عاشقان سرعت و ماشین و هیجان

حالا منتقدان هرچه دوست دارند بگویند. این ماشین های خل و چل و گاها بانمک حساب های بانکی استودیوی پارامونت را تا جایی که در توانشان بوده پر کرده اند. داستان؟! داستان می خواهید چه کار، جنگ مرسدس بنز و فراری و دوج و آئودی و یک دو جین ماشین مبحبو و گران قیمت دیگر برایتان کافی نیست؟ برایتان کافی نیست که بتوانید بیشترین میزان ترکیدن و منفجر شدن مدل های درست و حسابی بهترین کارخانه های ماشین سازی دنیا را ببینید. ناشکری نکنید. در سینمای خودمان به زور یک پراید یا یک پژو ۲۰۶ را منفجر می کنند!


 

جنون سرعت (need for speed/ 2014)چند سالی می شود دنیای گیم و سینما روابطی هرچند محدود با هم برقرار کرده اند. در سال های اخیر با رشد کیفیت بازی ها و سوژه هایشان این روابط گرم تر از گذشته شده و هرازچندگاهی خبر می رسد قرار است نسخه ای سینمایی از برخی بازی های محبوب ساخته شود. هرچند دنبال کنندگان جدی سینما و منتقدان از این رابطه خیلی استقبال نکرده اند اما با توجه به موفقیت های مالی نسبتا خوب، این همکاری همچنان ادامه دارد. خوره های گیم به خوبی سری «need for speed» را می شناسند.

به وقت سرعت

بازی محبوبی که اساسش بر پایه رقابت بین اتومبیل ها شکل گرفته است. سال گذشته بالاخره پس از دو سال، فیلمی از روی این سری بازی با همان نام ساخته شد. فیلمی اکشن و سه بعدی به کارگرداین اسکات وا با بازی آرون پال (بازیگر سرشناس سریال بریکینگ بد). داستان فیلم زیادی تکراری است اما صحنه های رقابت ماشین ها طراحی خیلی خوبی دارد. دیدن کل کل میان فورد موستانگ، بوگاتی ویورن، مرسدس بنز، شورولت کامارا، دوج اونجر، جی.تی. ای اسپانو، لامبورگین مک لارن با آن بدنه های خوش رنگ و جذابشان دل هر دوستدار ماشینی را می برد. در یک کلام نمی توانی عاشق ماشین و ماشین سواری و سرعت باشی اما «need for speed» را دوست نداشته باشی.

خصوصا که لوکیشن های انتخاب شده برای صحنه های مسابقه که در میشیگان، جورجیا و آلاباما واقع شده بسیار چشم نواز است و اصلا رنگ بندی جاده ها به خصصو جاده آتلانتا در جورجیا زیبایی بصری کار را چند برابر کرده. شاید اگر فیلم داستان بهتری داشت، کارگردان با تجربه تری پشت دوربینش بود و کمی چهره معروف تر هم در آن حضور داشت به فروشی بیش از ۲۰۳ میلیون دلار نصیبش می شد. اما عشق ماشین ها حتما فیلم را ببیند. خصوصا اگر می توانید نسخه سه بعدی اش را.


 

راش (rush/ 2002)

راش را می توان گل سرسبد فیلم هایی دانست که در سال های اخیر با محوریت مسابقات اتومبیلرانی ساخته شده اند. فیلمی به شدت جذاب و همه پسند. داستان واقعی رقابت دو قهرمان فرمول یک در سال های دور، جیمز هانت و نیکی لائودا. ران هاوارد کارگردان فیلم کاری کرده کارستان. فیلم به دلیل اینکه از روی داستانی واقعی الهان گرفته شده حس و حال تماشاگر در ملموس ترین شکل خود را هدف گرفته است.

به وقت سرعت

صحنه های رقابت دو قهرمان در پیست های فرمول یک به لطف فیلمبرداری آنتونی داد منتل فیلمبردار بریتانیایی و تدوین فوق العاده دانیل پی هانلی فوق العاده از کار درآمده. ۳۸ میلیون دلار بودجه صرف ساخت فیلم شد و ۹۸ میلیون دلار فروش کرد. هرچند حقش بود خیلی بیشتر از این ها امتیازهای بسیار خوبی از منتقدان گرفته و کلی جایزه به دست آورده و حتی نامزد دریافت جایزده گلدن گلاب هم شده. اگر دلتان فیلمی می خواهد که هم دنیا را داشته باشد هم آخرت دیدن راش و رقابت پر از دوستی و رقابت این دو قهرمان و ماشین هایشان، فورد و فراری را از دست ندهید.


 

دوئل (Duel/ 1971)آن ها که سن و سال شان سی و خورده ای یا بیشتر است حتما به خاطر دارند که اوایل دهه هفتاد چند بار فیلمی از تلویزیون خودمان پخش شد که مخاطب را از شدت استرس به مرز چنون می رساند. فیلمی جاده ای و مهجور که کارگردان بیست و پنج ساله ای ناآشنایی در آن زمان به نام استیون اسپیلبرگ آن را ساخته بود.

به وقت سرعت

مرد بیچاره و از همه جا بی خبری سوار بر کادیلاکش که در حال حرکت در جاده ای بیرون شهر ناگهان با کامیونی مدل «Peterbilt» مواجه می شود که راننده سادیسمی اش قابل شناسایی نیست و فقط به قصد کشتن او پا به جاده گذاشته است. فیلم به غایت نفس گیر است. هرچه فیلم جلوتر می رود صدای ترسناک کامیون، قیافه سیاه و خشن ماشین و بوق های گوش خراشش کابوس های راننده کادیلاک را سیاه تر می کند.

منتقدی گفته بود وقتی صحنه های تعقیب و گریز دوئل را می بینید احساس می کنید می توانید حس آهو هنگام فرار از دست شیر را کاملا درک کنید. اگر به دنبال ۹۰ دقیقه هیجان و اضطرابی هستید که از صدقه سر دو تا ماشین ایجاد می شود دیدن دوئل را از دست ندهید. شاید اگر دوئل فیلم تلویزیونی نبود و برای سینما ساخته می شد می توانست در زمینه جایزه گرفتن به موفقیت های زیادی برسد اما حیف!


 

بولیت (bullitt/ 1968)دیدن بازیگری مثل استیو مک کوئین روی پرده سینما یا قاب تلویزیون به تنهایی جذاب است. حالا تصور کنید این مرد صورت سنگی که به او لقب «سلطان خونسردی» داده اند پشت فورد موستانگ می نشیند. در قامت افسر پلیس فرانک بولت خیابان های سانفرانسیسکو رابالا و پایین می رود تا از رئیس باند تبهکاران شیکاگو که قرار است به عنوان شاهد در دادگاه همدستانش را لو دهد محافظت کند. خیلی ها این فیلم را اولین فیلم حرفه ای سینمای جهان می دانند که مختص تعقیب و گریز ساخته شده.

به وقت سرعت

کلی فرود و بیوک و دوج چارجر برای حفظ جان این تبهکار درب و داغون می شود. فیلم چند سکانس تعقیب و گریز کلاسیک و بی نقص دارد که اجرای چنین صحنه هایی با این کیفیت در آن زمان کاری بسیار دشوار بوده است. نکته جالب فیلم این است که مک کوئین به اصرار خودش برای طبیعی تر شدن هرچه بیشتر پلان ها در بسیاری از صحنه های تعقیب و گریز که خطر جانی داشته از بدلکار استفاده نکرده. نتیجه زحمات مک کوئین و پیتر یاتز کارگردان فیلم باعث شد که این فیلم با بودجه ۵ میلیون دلاری اش بیش از ۲۰ میلیون دلار بفروشد که برای یک چنین فیلمی در آن زمان این میزان فروش فوق العاده است.


 

سرقت در شصت ثانیه (Gone in 60 Seconds/ نسخه اول ۱۹۷۴- نسخه بازسازی ۲۰۰۰)هر دو نسخه سرقت در ۶۰ ثانیه از آن دست فیلم هایی هستند که مغز داستانی ندارند ولی به جایش کلی ترکیدن کلی ماشین مدل بالا را می توانید ببینید و کیف کنید. داستان هر دو فیلم با کمی اخلاف از این قرار است که سارقی حرفه ای که در شصت ثانیه می تواندهر ماشینی را بدزدد درگیر شرایطی می شود که باید دریک روز ۵۰ ماشین مدل بالا سرقت کند. نسخه اول را اچ.بی.هالیکی کارگردانی کرده و خودش هم نقش اصلی فیلم را بازی می کند.

به وقت سرعت

اما در نسخه دوم نیکلاس کیج و آنجلینا جولی ستاره های فیلم هستند و دومینیک سنا درنقش کارگردان ظاهر شده. با توجه به فاصله زمانی ساخته شدن دو فیلم، کیفیت صحنه های اکشن و تعقیب و گریز بسیار متفاوت است اما هر دو نسخه محصول قابل قبولی در این زمینه ارائه داده اند. نسخه اول با بودجه ای ۱۵۰ هزار دلاری حدود ۴۰ میلیون دلار فروخت یعنی حدود ۲۶۰ برابر بودجه اش! ولی نسخه دوم با بودجه ای ۹۰ میلیونی تنها ۲۳۷ میلیون فروش کرد. نکته جالب و مشترک دو فیلم این است که در هر دو اثر از ۵۰ مدل از محصولات کارخانه هایی چون شورلت، فورد، بیورک، فراری، رولزرویس، هامر، آستین و… استفاده شده است. دیدن این دو فیلم هیجان خوبی دارد. فقط خیلی پاپیج داستان نشوید.


 

باقی فیلم هااین فیلم ها تنها بخشی از ده ها فیلمی بودند که می توانند پل ارتباطی خوبی بین علاقه مندان سینما و ماشین باشند. شاید اسم بسیاری از فیلم ها از قلم افتاده باشد یا به نظرمان برای علاقه مندان به ماشین و ماشین سواری خیلی جذاب نباشد. با این حال برای آن ها که به دنبال فیلم های دیگری در این زمینه هستند این عناوین را هم پیشنهاد می کنیم:

«Faster» محصول ۲۰۱۰/ «Driven» محصول ۲۰۰۱/ «Death Proof» محصول ۲۰۰۷/ سری فیلم های «Grand»/ «Transporter Theft Auto» محصول ۱۹۷۷/ «Weekend» محصول ۱۹۷۱/ «Death Race 2000» محصول ۱۹۷۵/ «Vanishing Point» محصول ۱۹۷۱/ «The Love Bug» محصول ۱۹۸۶/ سری فیلم های «Taxi»/ سری فیلم های «The Adventures of»/ «Mad Max» محصول ۱۹۹۰/ «Grand Prix» محصول ۱۹۶۶/ «Le Mans» محصول ۱۹۷۱/ «Thunder Road»محصول ۱۹۵۸ و این لیست می تواند خیلی ادامه داشته باشد!


دانلود آهنگ جدید پیمان رزمجویی و مهدی غلام نژاد بنام بگو کجایی


دانلود آهنگ جدید پیمان رزمجویی و مهدی غلام نژاد بنام بگو کجایی

دانلود آهنگ جدید پیمان رزمجویی و مهدی غلام نژاد بنام بگو کجایی با بالاترین کیفیت

متن آهنگ جدید پیمان رزمجویی و مهدی غلام نژاد بنام بگو کجایی :

داغون یه حس مجنون

بارون یه حس ویرون

عشقم بگو کجایی؟

تنها ازم گذر کرد

رفت و نمیگه برگرد

عشقم بگو کجایی؟

تنها شدم تنها نمیمونی تو

توو چشم من مثل یه بارونی تو

خاطره هام کوچه به کوچه مرده

چه فایده اما نمیدونی تو

چشمام دوباره میخواد آروم بباره

قلبم میمونه با عشقی نیمه کاره

دنیام جلو چشام آروم سقوط کرد

رفتو پیشم نموند فقط سکوت کرد

تنها شدم تنها نمیمونی تو

توو چشم من مثل یه بارونی تو

خاطره هام کوچه به کوچه مرده

چه فایده اما نمیدونی تو


دانلود آهنگ جدید محسن علیزاده بنام لج بازی


Review:

۴٫۵

دانلود آهنگ جدید محسن علیزاده بنام لج بازی by
, written on
فروردین ۳۰, ۱۳۹۷

دانلود آهنگ جدید محسن علیزاده بنام لج بازی با بالاترین کیفیت Download New Music Mohsen Alizadeh – Laj Bazi برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید … آهنگ جدید محسن علیزاده بنام لج بازی


دانلود آهنگ جدید مجید آهنگری بنام عادت


دانلود آهنگ جدید مجید آهنگری بنام عادت

دانلود آهنگ جدید مجید آهنگری بنام عادت با بالاترین کیفیت

Download New Music Majid Ahangari – Adat

برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید …

دانلود آهنگ جدید مجید آهنگری بنام عادت

دانلود با کیفیت ۱۲۸ – ۳٫۳۰ مگابایت

[دانلود – Download]

دانلود با کیفیت ۳۲۰ – ۷٫۶۰ مگابایت

[دانلود – Download]

The post دانلود آهنگ جدید مجید آهنگری بنام عادت appeared first on دانلود آهنگ جدید با لینک مستقیم.


دانلود آهنگ جدید داوود ابراهیمی بنام نرو از پیشم


Review:

۴٫۵

دانلود آهنگ جدید داوود ابراهیمی بنام نرو از پیشم by
, written on
فروردین ۳۰, ۱۳۹۷

دانلود آهنگ جدید داوود ابراهیمی بنام نرو از پیشم با بالاترین کیفیت Download New Music Davood Ebrahimi – Naro az Pisham ترانه و ملودی: سینا شعبانخانی ، تنظیم: آرش خیام ، میکس و مستر: آرش پاکزاد برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید … آهنگ جدید داوود ابراهیمی بنام نرو از پیشم


دانلود آهنگ جدید کامبیز کوشا بنام عشقم


Review:

۴٫۵

دانلود آهنگ جدید کامبیز کوشا بنام عشقم by
, written on
فروردین ۳۰, ۱۳۹۷

دانلود آهنگ جدید کامبیز کوشا بنام عشقم با بالاترین کیفیت Download New Music Kambiz Koosha – Sevgilim ترانه: علی غفایی و کامبیز کوشا ، ملودی: کامبیز کوشا ، تنظیم: سعید جرا برای دانلود آهنگ به ادامه مطلب مراجعه کنید … دانلود آهنگ جدید کامبیز کوشا بنام عشقم


1 2 3 4 170