آزرد‌‌ه‌ام، اما نه از مردم


روزنامه شرق – سمیه قاضی‌زاده: این چندمین‌باری است که روبه‌روی مردی می‌نشینم که لقب جهانی‌ترین موسیقی‌دان ایرانی را دارد. شش‌بار نامزدی گرمی و یک‌بار برنده‌شدن آن به‌همراه گروه «جاده ابریشم»، برنده‌شدن جايزه منتقدين موسيقي آلمان، دو بار نامزدي جايزه گنجينه ملي در آمريكا در کنار انبوهی از همکاری‌های بین‌المللی، از او شمایلی ساخته که نامش را باید با احترام ادا کرد. کیهان کلهرِ سال ٩٦، هنرمندی است پنجاه‌وچندساله که نگاهش در مقایسه با سال‌های قبل تغییر کرده است. اگر ١٠ سال پیش صحبت از برنامه‌ها و آرزوهایش می‌کرد، این روزها صحبت از اهداف دورودرازتر دارد.

 

آزرد‌‌ه‌ام؛ اما نه از مردم 

 

او سالی بیش از صدبار روی استیج می‌رود، مهم‌ترین سفیر فرهنگی ایرانی در حوزه موسیقی است، برای اولین‌بار کنسرت‌های رایگان در مناطق محروم ایران برگزار کرده و طولانی‌ترین تور موسیقی ایران را به‌تازگی در بیش از ٢٠ شهر برگزار کرده است. در روزهای ١٤، ١٥ و ١٦ شهریور او به‌همراه رامبرانت تریو که یک گروه جَز هلندی است، در تالار وزارت کشور به اجرای موسیقی می‌پردازد. به این بهانه با او به گفت‌وگو نشسته‌ام.

‌ در این سال‌ها گفت‌وگو‌های کمی از شما منتشر شده و حالا که ما روبه‌روی هم نشسته‌ایم، بیش از چهار، پنج سال است که به هیچ گفت‌وگویی تن نداده‌اید. چرا زیاد اهل مصاحبه نیستید؟

به دلیل اینکه صحبت‌کردن و مصاحبه زیبا انجام‌دادن راحت است و عمل‌کردن به مسائلی که – در مصاحبه‌ها – عنوان می‌شود دشوار. سعی می‌کنم بیشتر کار کنم، ولی از کارم صحبت نکنم. درواقع پرونده کاری یک نفر را با کارهای انجام‌شده‌اش می‌سنجند – یا حداقل باید بسنجند- نه با تعداد مصاحبه‌ها یا حرف‌های شیرینش یا با بیان آرزوها و امیالی که یا به آنها رسیده یا در آرزوی رسیدن به آنهاست. دیگر اینکه به نظر می‌رسد مصاحبه‌کنندگان یا حتی منتقدان بنده در ایران در حیطه دهه اول فعالیت‌های من مانده و با من حرکت نکرده‌اند و سؤالاتشان همیشه از یک نوع سؤالات خاص فراتر نمی‌رود و این برای من خسته‌کننده است که با هرکسی که صحبت می‌کنم مجبور باشم همان حرف‌هایی را که به خبرنگار قبلی گفته‌ام برایش تکرار کنم.

 

از ناآگاهی این عزیزان نسبت به خودم، اهدافم و کارهایم بیشتر متعجب می‌شوم یا حتی دچار افسردگی مقطعی که مشخصا سازنده نیست. کلا در اجتماع امروز ایران، مصاحبه‌ها به هر دلیلی فرم یکدستی پیدا کرده‌اند که حتی خواندنشان هم برایم سخت و خسته‌کننده است، چه رسد به اینکه مصاحبه‌شونده خودم باشم و مجبور شوم به همان سؤال‌های ابتدایی و تکراری جواب دهم. سؤال، شعار، تمجید، شعار، … همین‌چیز‌ها. نمی‌خواهم در این چرخه قرار بگیرم. اصطلاحی در زبان فارسی داریم به‌عنوان «حرف مفت». می‌دانید این اصطلاح چه معنی‌ای می‌دهد یا ریشه‌اش کجاست؟

‌نه.

یعنی حرف‌زدن مجانی و مفت است، خرجی ندارد، ولی طبیعتا عمل‌کردن سخت است. اجتماع هنری و به‌ویژه موسیقی ما مدت مدیدی است که بدجوری درگیر حرف و شعار شده و نتیجتا اگر هم عملی باشد به چشم نمی‌آید، چون فاصله حرف‌های ایده‌آلیستی و نگرش به خود از بام دنیا، با اعمال و کارهای انجام‌شده نمی‌خوانند و فقط توقع مخاطب را نسبت به هنرمندی خاص بی‌جهت بالا می‌برد. بنابراین نوعی شارلاتانیسم و لمپنیسم در موسیقی ما اتفاق افتاده که خیلی مخرب است و متأسفانه هنرمندان تحت‌تأثیر یا در جو آن قرار گرفته‌اند. گفتن و نوشتن و انتقادکردن از کار کسی، مخصوصا در مملکت ما نه سواد خاصی می‌خواهد و نه احساس مسئولیت بسیار زیادی را طلب می‌کند. امروزه هنرجو و خبرنگار و «منتقد» کافی است که مدت سه ماه به کلاس موسیقی‌دان خاصی بروند تا بقیه دنیا و هنر کل جهان را که هیچ، بلکه مسائل سیاسی روز را از منظر دید معلمشان ببینند که البته می‌بینند، مگر آنکه سواد تحقیقی عمیقی نسبت به مسائل هنری یا اجتماعی داشته باشند که البته مستلزم صرف وقت و مطالعه بسیار است که در بین جامعه جدید موسیقی، منتقدان آن و خبرنگارانش (اگر خوش‌بینانه به آن بنگریم) کمتر دیده می‌شود.

 

مخاطب و قاضی من مردم هستند، نه کسانی که امروزه به خودشان منتقد می‌گویند که احتمالا، ٢٠، ٣٠ سال ساز زده و متأسفانه پیشرفت خاصی نداشته‌اند و فکر می‌کنند کلهر یا دیگری جای آنها یا استاد فرزانه‌شان را در موسیقی تنگ کرده و باید با او تسویه‌حساب کرد. نتیجتا صحبتی باقی نمی‌ماند و فقط باید کار کرد. از اینکه در موردم صحبت شود یا کارهایم از سوی چنین افرادی بررسی شوند یا در طبقه‌بندی خاصی قرار بگیرم همیشه بیزار بوده‌ام. بنابراین نمی‌خواهم مورد بحث این افراد باشم و فقط سعی می‌کنم با مردم از طریق کارم صحبت کنم و با سازم.

 

آزرد‌‌ه‌ام؛ اما نه از مردم

‌یکی از مسائلی که همواره درباره شما مطرح است درباره تدریس‌نکردن شماست. آیا در آینده قصد تدریس دارید و دیگر اینکه چرا تا‌به‌حال در این زمینه فعال نبوده‌اید؟

برای جواب‌دادن به این سؤال می‌توانم یک کتاب بنویسم، هرچند اگر بخواهم جواب خلاصه‌ای به آن بدهم این است که بنده شیوه تدریس به توده یا جمعیت زیاد را نمی‌پسندم و در نتیجه سعی کرده‌ام تا با انتخاب تعداد معدودی هنرجو بیشتر سلیقه شخصی‌ام را در این مورد اعمال کنم. البته در گذشته نیز این کار را کرده‌ام. به نظر من فقط تعداد بسیار محدودی از هنرجویان یا نوازندگانی که حتی در رده‌های بالاتر کار می‌کنند و شاید حتی حرفه‌شان درحال‌حاضر موسیقی است، دارای استعداد شگرف و خارق‌العاده هستند یا حداقل از معدل استعداد عادی بهتر هستند. بیشتر دوست دارم که وقتم را صرف کسانی کنم که از آینده‌شان در موسیقی بتوان مطمئن بود. علاقه من به این بوده که تعدادی از این نوازندگان را در رده ٢٠ یا ٣٠‌سالگی کمک کنم تا موسیقی را بهتر بفهمند و در کارشان پیشرفت کنند تا جایگزین نسل گذشته و درخشان موسیقی‌دانان ما باشند.

 

امروزه به دلایل مختلف، تکنيسین موسیقی بسیار داریم؛ ولی موسیقی‌دان و دانشمند موسیقی که ساز را هم در حد بسیار خوب بنوازد و نتیجتا این دو را به همراه بسیاری از موارد دیگر با هم بیامیزد، خیر. به‌طورکلی در سطح سیر می‌کنیم و سلیقه شنونده‌مان را هم سطحی کرده‌ایم یا حداقل با شنیدن کارهای امروزی سطحی‌تر شده است. این سطحی‌گرایی از طرف مجری و مخاطب دلیل نداشتن آموزش درست و عمیق است؛ رابطه‌ای که ٣٠، ٤٠ سال است از دست ‌رفته و چیزی جایگزینش نکرده‌ایم که یکی از عوامل مهم شکل‌گیری آن علاقه توده مردم به موسیقی است و سیستمی آموزشی که جواب‌گوی آن نبوده و فقط آموزش سطحی (باز هم به دلایلی که در اینجا نمی‌توان برسی کرد که بیشتر اقتصادی بوده) مد نظر قرار داشته. همیشه دوست داشته‌ام تا با انتخاب افراد با‌استعداد، نقشی در این آموزش سطحی و توده‌ای نداشته باشم؛ به‌همین‌دلیل نه تعداد زیادی شاگرد داشته‌ام، نه در آموزشگاه یا دانشگاهی تدریس کرده‌ام.

‌می‌توانید بیشتر توضیح بدهید؟

شما به‌عنوان معلم وقتی در آموزشگاه یا دانشگاهی تدریس می‌کنید، ناگزیرید که به هر کسی که ثبت‌نام کرده یا در امتحان ورودی دانشگاه قبول شده، درس بدهید که البته بنده هم تجربه آن را داشته‌ام. تعداد افرادی که واقعا با‌استعداد هستند و می‌توان آینده درخشانی را در موسیقی برایشان متصور شد، شاید در میان این افراد یک درصد هم نباشد. البته آن هم به شرطی که خودشان بخواهند که آینده‌شان موسیقی باشد و از هیچ تلاشی در رسیدن به این هدف فروگذار نکنند؛ کار مستمر و دانش جانبی و مطالعات دیگر هم به آن اضافه کنند و البته خیلی از مسائل دیگر. متأسفانه این درصد بالایی نیست و البته قرار هم نیست که بالا باشد. اگر به تاریخ موسیقی دقت کنید، در هر دوره فقط چند نام شاخص وجود دارند که توقع نیز از پرورش در سطح بسیار بالای هنری همین است.

 

در شعر، نقاشی و سایر هنرها هم اوضاع همین است؛ وگرنه الان ٦٠، ٧٠ هزار حافظ و سعدی و نیما و اخوان داشتیم. آموزشگاه‌ها، مدارس و دانشگاه‌ها به‌ندرت چنین افرادی را درک کرده یا پرورش داده‌اند. البته بیشتر سابقه از‌بین‌بردن و خردکردن استعدادهای شگرف را در کارنامه دارند تا پرورش آن. تقصیری هم متوجه آنان نیست، به دلیل آنکه شیوه آموزشی همگانی حتی در مدارس معمولی (غیرهنری) برای ساختن و هدایت‌کردن طراحی نشده. بنده با این شیوه مشکلات بنیادی دارم و سعی می‌کنم وقتم را برای تعداد بسیار محدودی از کسانی که فکر می‌کنم آینده مشخصی در موسیقی دارند، صرف کنم تا هم وقت خودم را  هدر ندهم و هم در حق اینان اجحاف نشده باشد. کلا می‌توانم عرض کنم که مأموریتی را که در بخش تدریس برای خودم قائل هستم، ربطی به شیوه آموزش معمول امروز در مدارس، آموزشگاه‌ها و دانشگاه‌های موسیقی پیدا نمی‌کند.

‌ولی به‌هرحال مردم از شما توقع تدریس تجربیات و دانش‌تان و شاید حتی شیوه نوازندگی‌تان را دارند…

بله، این درست است؛ ولی فکر می‌کنم که تأثیرگذاری شیوه نوازندگی یا طرز فکر یا بینش یک موسیقی‌دان لزوما به کلاس تدریس احتیاج ندارد. ما در عصر اطلاعات زندگی می‌کنیم و شنیدن و یادگیری و تقلید (که مرحله ابتدایي آموزش یک شیوه است) احتیاجی به کلاس یک‌به‌یک و خصوصی ندارد. شیوه همیشه جاری است و اگر تثبیت شود، به مایملک جامعه تبدیل می‌شود. بسیار هستند موسیقی‌دانانی که حرف‌شان و شیوه‌شان جاری است و ملاک عمل و یادگیری دیگران؛ ولی هیچ‌گاه شاگردی نداشته‌اند یا حداقل وقت‌شان را صرف تدریس به معنای رایج آن نکرده‌اند. مهم این است که نوازنده به جایی از گفتار خصوصی (که البته مستلزم استعداد شگرف و خلاقیت استثنائی ا‌ست) برسد که نه‌تنها شاگردان بلکه استادان زمان خودش هم گریزی از استفاده از شیوه او نداشته باشند. امروزه مگر می‌توان نی زد و از زیر سلطه کسایی در نی، از مطالب و فرهنگ جمله‌بندی یا صوتی که ایشان برای نی آفریده، گذشت؟

 

مگر راه میان‌بر دیگری هم به جز شیوه ایشان هست؟ مگر می‌توان سنتور زد و به پایور و مشکاتیان و اردوان کامکار گوش نکرد و آنها را تحسین یا از آنها تقلید نکرد؟ آیا می‌توان تار زد و از علی‌اکبرخان و نی داوود و بیگجه‌خوانی و شهناز یا علیزاده چشم پوشید؟ یا می‌توان تمبک زد و به زحمات فرهنگ‌فر و رجبی بی‌اعتنا بود؟ آیا می‌توان آواز خواند؛ بدون مطالعه و تقلید طاهرزاده، ظلی، اقبال، قمر، ادیب، بنان، ایرج، شجریان و… . مگر محجوبی، بنان، نی‌داوود، قمر، روح‌انگیز، حبیب‌خان بدیعی، جناب استاد بهاری، مرحوم فروتن یا مرحوم هرمزی، ادیب خوانساري، محمودی‌خوانساری یا جناب کسایی و جناب شهناز و ده‌ها نفر دیگر از استادان موسیقی که درحال‌حاضر نام‌شان را به یاد نمی‌آورم، شاگرد مستقیم داشتند؟ خیر. اتفاقا موسیقی‌دان محترم و صاحب‌شیوه نمی‌تواند و نباید به عوام تدریس کند. شیوه ساززدن یا آواز‌خواندن چیزی است بسیار شخصی و سلیقه‌ای که نه قابل تدریس است و نه باید به هنرجو آموزش داده شود؛ بلکه پس از آموزش مقدمات و ردیف هنرجو باید با تفحص و تقلید دنبال آن برود و سعی در «فهمیدن» نه یادگیری آن داشته باشد.

 

آزرد‌‌ه‌ام؛ اما نه از مردم

‌ شما از معدود هنرمندانی هستید که روی صحنه حس‌وحال خاص خودتان را دارید. گاهی مخاطب احساس می‌کند واقعا شما زمان ساز‌زدن، روی زمین نیستید. حس‌وحالتان را هنگام اجرا چگونه می‌توانید توضیح دهید؟  

نمی‌توانم و علاقه‌ای ندارم که توضیح دهم. یعنی لزومی برای به اشتراک‌گذاشتن آن با دیگری نمی‌بینم. آن لحظات متعلق به خودم هستند و برای من و بسیار شخصی. البته و مطمئنا حاصلش هم به خودم می‌رسد هم به شنونده یا بیننده در آن لحظه ولی نه برایم قابل توضیح‌دادن است و نه دوست دارم ذهنیتی را به وجود بیاورم که قاب و چارچوبی برای شنونده‌ام بتراشم. هرچه هست همان است که می‌بینند و می‌شنوند.

‌ دوست دارم در اینجا درباره کنسرت روزهای آینده‌تان در تهران به همراه رامبرات تریو صحبت کنیم. شما بارها درباره تفاوت فضای موسیقی در ایران برای کنسرت با اروپا صحبت کرده‌اید، منظورتان چیست؟

منظور من حسی است که از مردم به هنرمند منتقل می‌شود و علاقه‌ای که مردم نسبت به شنیدن این نوع موسیقی دارند. حسی که مردم به من و نوازنده‌ها می‌دهند، تفاوت اصلی این فضاست. طبیعتا در ایران، کاری که من می‌کنم بیشتر از دیگر کشورها فهمیده می‌شود.

‌ می‌دانم که به‌طور خاص علاقه‌مند به اجرا در تالار وحدت هستید و الان تصمیم گرفته‌اید در سالن وزارت کشور به صحنه بروید. تفاوت سالن‌ها در چیست و چطور شد بعد از ٢٢ شب اجرای کنسرت «پردگیان باغ سکوت» در تالار وحدت به وزارت کشور آمدید؟

تالار وحدت را به دلایل زیادی دوست دارم و برای آن احترام قائل هستم؛ چون به نظر من آنجا مکان مقدسی است چرا که بزرگ‌ترین استادان ما و شاید برخی از بزرگان موسیقی جهان هر کدام در مقطعی روی همین صحنه اجرا کرده‌اند. ولی متأسفانه درحال‌حاضر آن‌طور که شایسته آن است، مراقبش نیستند و حرمتش را نگاه نمی‌دارند. اما در مورد سالن وزارت کشور باید بگویم هم سالن بزرگی است و هم اینکه همکاران و دوستان من در رامبرانت تریو که از هلند می‌آیند فقط پنج روز در ایران حضور دارند و باید مکانی بزرگ‌تر را تدارک می‌دیدیم که جمعیت بیشتری بتوانند در سه شب کنسرت شرکت کنند.

‌درواقع به دلیل عدم امکان تمدید به آن معنا که موقع کنسرت‌های «پردگیان باغ سکوت» داشتید و همین‌طور ظرفیت سالن این تصمیم را گرفتید؟

بله، دوستان من ایران زندگی می‌کردند، من هم در آن مقطع، زمانی را به ایران و برگزاری کنسرت در ایران اختصاص داده بودم و امکان تمدید چند شب بیشتر را داشتیم. چون ظرفیت تالار وحدت محدود است و نمی‌شود جمعیت زیادی بیایند ما تصمیم به انتخاب تالار وزارت کشور گرفتیم وگرنه از نظر موسیقی همچنان ترجیح می‌دهم در تالار وحدت کنسرت بدهم. به‌طورکلی سالن‌های زیادی در تهران یا شهرستان‌ها نداریم. در شهر ١٧ میلیونی مثل تهران سه یا چهار سالن وجود دارد که به جز تالار وحدت هیچ‌کدام برای اجرای موسیقی ساخته نشده‌‌اند. سالن وزارت کشور درحال‌حاضر تعمیر شده است و من هم از آن بازدید کردم و تا حدود زیادی قابل استفاده و خوب است. مسائل جانبی اجرای کنسرت در ایران ازجمله گرفتن مجوز کمی سخت است، وگرنه بحث سالن آن‌قدرها آزاردهنده نیست.

‌ از نظر تجهیزات صوتی مشکلی ندارید؟

شاید ١٠، ١٥ سال قبل مشکل داشتیم اما الان تجهیزات خیلی بهتر شده، صدابردارها و تکنيسین‌ها با مسائل نور و صدا آشناتر شده‌اند.

 

چرا با این فشردگی کنسرت‌ها در این بازه زمانی در ایران تصمیم گرفتید با رامبرانت در ایران کنسرت اجرا کنید؟

دو، سه تاریخ مشخص را برگزارکنندگان کنسرت به من پیشنهاد کردند که من یکی از آنها را انتخاب کردم و خوشبختانه همکاران من هم در یکی از این تاریخ‌ها، در کشور خودشان زمان آزاد داشتند. ضمنا با توجه به اینکه نمی‌شود در اینجا مثل اغلب کشورهای دنیا برای دو سال بعد برنامه‌ریزی کرد، من تنها می‌توانستم دوستان و همکاران خارجی‌ام را به مدت چند روز محدود در ایران داشته باشم. خودتان بهتر می‌دانید که امکان برنامه‌ریزی از قبل در ایران وجود ندارد. به صورت سنتی عادت شده است که سه روز قبل از کنسرت مجوز بگیرید و این در مقیاس جهانی کار نمی‌کند.

 

آزرد‌‌ه‌ام؛ اما نه از مردم

‌ شما از ابتدای سال ٩٦ که «پردگیان باغ سکوت» را شروع کردید بعد از مدت‌ها با مردم آشتی کردید. در گفت‌وگوهایی گفته بودید بنایم بر این است که با مردم بیشتر آشتی کنم.

عرض کردم بنایم بر این است که با مردم بیشتر وقت بگذرانم. همیشه با مردم در آشتی بوده‌ام اما در مرحله خاصی در چندین سال قبل از رفتارهای اجتماعی و از بی‌توجهی‌اي که در ایران به فرهنگ می‌شود، خیلی آزرده شده بودم. من به‌عنوان کسی که در زمینه موسیقی تجربه دارد و همه بچگی و جوانی‌اش را روی آن گذاشته توقعاتی نه از مسئولان و دولت، بلکه از اجتماع دارم. هیچ‌وقت چیزی از هیچ‌کس نخواسته‌ام اما ارتباطم با جامعه‌ام کم شده بود و از کل آن آزردگی داشتم. آزردگی‌هایم کماکان سر جایش است اما فکر کردم حضورم بیشتر از نبودم می‌تواند کمک کند.

 

در کنسرت «پردگیان باغ سکوت» هم این مسئله را دیدیم. بین‌مردم‌بودن، نفس‌کشیدن، برایشان ساززدن، در آغوش‌کشیدنشان و با هم عکس‌گرفتن، به قدری به من احساس رضایت می‌داد که از تصمیمم خوشحال شدم. درواقع آزردگی‌ من در آن زمان از فرهیختگان بود نه مردم و مخاطبان عادی موسیقی. به‌هرحال در درازمدت به این نتیجه رسیدم که بودنم در مقایسه با نبودم به اجتماع بیشتر کمک خواهد کرد.

‌بعد از اجرای «پردگیان باغ سکوت» احساس می‌کنید مردم به فهمی که توقع داشتید از موسیقی‌تان که صرفا ‌سازی است، رسیده‌اند و موسیقی خوب و موسیقی بد را تشخیص می‌دهند؟

این وظیفه من نیست که این قضاوت را داشته باشم. مردم قاضی هستند اما وقتی چنین استقبالی از یک کنسرت ‌سازی می‌شود نشان از اشتیاق مردم دارد. یک عده از مجریان می‌گویند مردم دیگر ساز و آواز تنها یا موسیقی‌ سازی دوست ندارند. اینها نظر خودشان را در نوع مواجهه با مردم می‌گویند. مردم ممکن است ساز آنها را دوست نداشته باشند اما دوست دارند کسی را که در این رشته زحمت کشیده ببینند و به سازش گوش دهند، در نتیجه این نوع موسیقی را دوست دارند. اشکال مجری است نه موسیقی. معمولا عادت کرده‌ایم اگر مثلا ساز جدیدی را می‌سازیم، ساز قدیمی را خراب کنیم، فکر می‌کنیم ایراد از ساز قدیمی است.

 

یا به بهانه اجرای نوع سطحی‌تری از موسیقی، موسیقی قدیم را به آن متهم می‌کنیم که مردم دیگر آن را دوست ندارند و به آن گوش نمی‌دهند. اگر مجری به هر دلیلی نمی‌تواند آن نوع موسیقی را به‌درستی اجرا کند، مشکل مخاطب نیست و مسلما چاره در تغییر نوع موسیقی نیست. مثلا اگر الان یکی از استادان شناخته‌شده قدیمی که در قید حیات نیستند، یا کسی در آن سطح که تا این حد مورد احترام جامعه موسیقی باشد، کنسرت داشته باشد، بیشترین مخاطب را در بین کنسرت‌ها خواهند داشت و من و امثال بنده حاضریم شب جلوی در سالن بخوابیم که بلیت آن کنسرت را بگیریم. نتیجتا وقتی کسی در رشته‌ای زحمت کشیده مخاطب هم قدردانی خواهد کرد و احترام می‌گذارد.

‌ اما خلاف این اتفاق هم ثابت شده. درباره همان مردم که به صورت کلی صحبت می‌شود، خیلی از برنامه‌هایی که تصور نمی‌شود آن‌قدر زیاد ازشان استقبال شود باز هم در دقایقی تمام بلیت‌هایشان فروش می‌رود و وقتی توأمان می‌شود با برنامه‌هایی که شاید کیفیت بالاتری داشته باشند، می‌بینید استقبال آن‌طور نیست.

وقتی در شهری ١٥، ١٦میلیونی زندگی می‌کنید سلایق مختلف وجود دارد. همیشه همین‌طور بوده است هنرمندی که با زبان عوام سروکار دارد آثارش فروش بیشتری دارند در مقایسه با کسی که به هنرش اعتقاد دارد، موسیقی هنری اجرا می‌کند یا در سطح خیلی عمیق با هنر آشناست، مثلا نقاش یا فیلم‌ساز خوبی است اما زبانش هنری است. در مقایسه با دیگر کشورها، درصد کسانی که در ایران از هنر استقبال می‌کنند و به سمت موسیقی هنری می‌آیند- بر کلمه هنر تأکید می‌کنم، کسی که دوست دارد کار عمیق کند، کارش سنگین و سخت است- خیلی بیشتر از سایر کشورهاست. مثلا نمی‌بینید از موسیقی کلاسیک غرب در هر کشوری این‌قدر استقبال شود.

ممکن است دولت سوبسید بدهد یا در کشوری مثل آمریکا خیلی از ثروتمندان، ارکسترها و سالن‌ها را حمایت می‌کنند. افرادی که از نظر فرهنگی فرهیخته نیستند بلکه این کار را انجام می‌دهند که از نظر فرهنگی فرهیخته به نظر بیایند. اما کسانی که به تماشای کنسرت موسیقی جدی می‌نشینند اغلب افرادی هستند که دهه پنج و شش زندگی‌شان را رد کرده‌اند. اما در ایران طیف جوان به کنسرت‌های‌ سازی می‌آیند. همیشه در نظر بگیرید که برای هنر جدی مخاطب کمتری وجود دارد. چون فهم و آشنایی با هنر جدی، به آموزش و آشنایی نیاز دارد. این آشنایی هم بی‌جهت به وجود نمی‌آید و باید از نظر تربیتی و آموزشی در خانواده یا اجتماعی بوده باشد که آن نوع موسیقی را آموخته باشد.

 

در ایران درصد افرادی که به این نوع موسیقی یا فیلم‌های خوب ایرانی علاقه دارند کم نیست. به نظرم دقیقا یک فرایند معکوس در جامعه ما اتفاق می‌افتد یعنی با اینکه سیستمی که در آن زندگی می‌کنیم هیچ توجهی به فرهنگ ندارد، در واقع توجهش به این مقوله صفر است و برای آموزش آن ‌نه در مدارس و نه در دانشگاه‌ها هزینه نکرده، اما بازده برعکس بوده و مردم به سمت فرهنگ بیشتر کشیده شده‌اند. البته ضایعات اخلاقی هم خیلی زیاد داشتیم؛ به‌ویژه در آن هشت سال معروف که ضررهای اخلاقی و تربیتی به فرهنگ و زبان ما وارد شده اما کلا اجتماع ما از نظر فرهنگی پویاست. ما اگر برنامه‌ریزی داشته باشیم طبیعتا این پویایی بسیار بارورتر می‌شود.

‌ به جز برنامه‌ریزی به نظر می‌آید طیفی از موسیقی‌دانان که همچون شما سال‌ها کار کرده‌اند و تبحر یافته‌اند، متأسفانه یا فعالیتی ندارند یا از دنیا رفته یا علاقه‌ای به کار اجرا ندارند. به همین خاطر الان تشخیص سره از ناسره سخت شده یعنی اگر قرار باشد با دهه ٧٠ و حتی اواخر دهه ٨٠ مقایسه کنید، در آن دوره جریان‌های موسیقی کاملا مشخص بود به‌ویژه اینکه موسیقی پاپ در ایران بعد از انقلاب اتفاق جدیدی بود و خیلی‌ها اشتیاقش را داشتند اما طبقه‌بندی مشخص خودش را داشت و گروه‌های موسیقی تلفیقی این‌قدر زیاد نبود و گروه‌های موسیقی سنتی هم کار خودشان را می‌کردند. اما الان شنونده‌ها هم به نوعی بلاتکلیف هستند. شاید برخی از کسانی که به کنسرت می‌روند و بلیت‌های خیلی ‌گران هم می‌خرند به خیال خودشان بهترین کار موجود را گوش می‌کنند.

این مسئله بزرگ و مهمی است. سال‌ها قبل، وقتی همه‌چیز را زیر اسم موسیقی ایرانی آوردیم و به همه کارها به نام موسیقی ایرانی مجوز دادیم، فکر امروز را نکرده بودیم. اما به‌سرعت طبقه‌بندی در موسیقی‌ بیشتر شد و کلاسیک و پاپ هم به آن اضافه شد. اما در همان روزها انواع دیگر موسیقی که به موسیقی ایرانی هیچ ربطی نداشتند، تحت عنوان این موسیقی مجوز گرفتند و طبقه‌بندی‌ها را برداشتند. الان طیف بسیار بزرگی از موسیقی هستند که اگر قرار بود قبل از انقلاب درباره‌اش صحبت کنیم خودشان چهار، پنج طبقه موسیقایی بودند؛ اعم از موسیقی سنتی، موسیقی قدیم، موسیقی کلاسیک ایرانی، موسیقی مقامی و موسیقی نیمه‌پاپ و موسیقی پاپ. عده‌ای هم بودند که آموزش موسیقی ایرانی را داشتند اما انتخاب کرده بودند که در فیلم‌ها بخوانند و همیشه در رادیو تلویزیون حضور داشتند.

اگر این طبقه‌بندی را دوباره بخواهیم به وجود آوریم، ٩٠ درصد آنچه روی صحنه اجرا می‌شود، باید در کاباره‌های آن دوره و به‌عنوان موسیقی پاپ اجرا می‌شد. مخدوش‌شدن این طبقه‌بندی‌ها با هم مشکلاتی ایجاد کرد و باعث شد خیلی‌ها سوءاستفاده کنند. کسی که کارش غیرهنری است، می‌گوید کار من هنری است؛ چون موسیقی ایرانی است، داعیه هنری و فرهنگی دارد و از مجامع فرهنگی حمایت می‌خواهد اما باید گفت این کار فرهنگی نیست و به هیچ بخش فرهنگ هم مرتبط نیست. من فکر نمی‌کنم مردم متوجه نیستند. ببینید هر شعبه از هنر مخاطب خودش را دارد و کسی جای دیگری را تنگ نکرده. اما این مسئله به این بستگی دارد که اگر من کار غیرهنری و پاپ می‌کنم، به مردم نگویم که این کار هنری است. به نظرم دروغی که این وسط گفته می‌شود و حقیقتی که گم می‌شود، اشکال دارد.

 

آزرد‌‌ه‌ام؛ اما نه از مردم

 

وگرنه هر نوع موسیقی برای خودش معتبر است، هر کدام از ارزش خاصی برخوردار است و هرکدام به یک طیف اجتماعی خاص تعلق دارد. همه اینها باید باشند اما حقیقتی که این وسط گم می‌شود، چهره امروز جامعه ماست چون در خیلی از مواقع حقیقت نمی‌شنویم و حقیقت خیلی وقت است که در جامعه ما گم شده. خیلی‌ها در مورد کارشان حقیقت را نمی‌گویند. حتی در زمینه سیاسی هم ممکن است این‌طور باشد. اگر آن حقیقت گمشده را بگوییم، مخاطبمان را از دست می‌دهیم یا منافعمان به خطر می‌افتد. در مورد سیاست و اجتماع و فلان ارگان ممکن است کارهایمان این‌طور پیش برود چون سیاست است و نام سیاست روی آن است اما در زمینه هنر نمی‌شود دروغ گفت. هنرمندی که با خودش روراست نباشد و حقیقت را در مورد کارش جست‌وجو نکرده باشد، نمی‌تواند با اجتماع روراست باشد و این آسیب‌زاست.

 

سعی کنیم با خودمان صادق باشیم و اگر کار پاپ انجام می‌دهیم بگوییم، چه اشکالی دارد. کار پاپ خیلی هم باارزش است و موزیسین‌های بزرگی در دنیا هستند که پاپ کار می‌کنند. خود من هم گاهی پاپ گوش می‌کنم. همه جا موسیقی‌دانان جاز، بلوز و کلاسیک کارشان را انجام می‌دهند و همه هم گوش می‌کنند. منتها راوی شانکار سر جای خودش است، مایکل جکسون هم سر جای خودش. هیچ‌وقت مایکل جکسون نمی‌گوید من موزیسین سنتی هند هستم.

‌به نظر می‌آید شاید نسلی که این‌قدر خوب موسیقی را می‌فهمیدند، الان نیستند و فهم دقیقی در میان نسل جدید از موسیقی ایرانی نیست.

نمی‌شود این‌طور گفت. خیلی‌ها هستند که موسیقی عمیق گوش می‌دهند و موسیقی ایرانی را خوب می‌شناسند اما اگر جوانی می‌خواهد در موسیقی ایرانی استاد شود، علاوه بر استعداد شگرف باید وقت زیادی صرف کند و معلم خوب هم داشته باشد. درست است که سیستم آموزشی ما مشکل دارد اما این وقت زیاد را حاضر نیستند بگذارند. اگر کسی در صد یا ٢٠٠ سال قبل در هر کاری استاد شده بود، سال‌ها ممارست کرد و به جایی رسید که نامش در تاریخ ماندگار شد، هنوز هم فرمول همان است.

‌ شاید درباره ساززدن و آهنگ‌سازی این‌طور باشد. حتی می‌شود گفت اوضاع بهتر شده، چون همه‌چیز در دسترس‌تر شده ولی در مورد گوش‌دادن این‌طور نیست.

گمان نمی‌کنم. الان منابع بیشتر شده اما اگر کسی استعداد داشت و می‌خواست استاد شود و مثلا حداقل باید روزی ١٤، ١٥ ساعت تمرین می‌کرد، الان هم باید همان‌قدر تمرین کند و چیزی تغییر نکرده. نوع زندگی ماشینی و فست‌فودی که می‌خواهیم در همه چیز سریع به نتیجه برسیم، در ما این اشتباه را به وجود آورده. می‌خواهیم در هنرهای سنتی هم همین شیوه را پیاده کنیم. بنابراین ما تغییر کرده‌ایم نه هنر و موسیقی و وقتی كه برای یادگیری و به‌نتیجه‌رسیدن در آن لازم است، تغییری نکرده. اگر در هر زمان کسی استعداد داشت و به زبان فارسی هم مسلط بود و تحصیل ادبیات و استاد خوب نیز در این زمینه داشت، حافظ و سعدی و اخوان ثالث و شاملو می‌شد، الان هم همان‌ معیارها لازم است. اگر یک سعدی و ابتهاج دیگر می‌خواهیم، ادوات همان‌هاست و باید به همان اندازه زحمت کشید. شاید خواص زندگی مدرن طوری است که نمی‌شود روزی ٢٠ ساعت فقط ساز تمرین کرد.

‌ به جز مسئله ساززدن، حوزه شنیداری مدنظر من بود.

همان‌طور که اشاره کردم، در تمام زمینه‌های هنری قاعده همین است. اگر در کشوری فقط فیلم‌های بالیوود پخش شود، مردم هم همان نوع فیلم‌ها را می‌شناسند و اگر فیلم برگمان و فلینی را نمایش دهید، متوجه نمی‌شوند و شاید آن را نپسندند، فیلمی خوب است که من را می‌خنداند یا به گریه می‌اندازد. وقتی هنر را معرفی نکنیم و بگوییم این هنر ناتوان است، بنابراین من کاری دیگر می‌کنم که مردم مرا بشنوند، درواقع شما خودتان را وارد بازار ‌کرده‌اید که ببینید مردم چه می‌خواهند و هیچ‌وقت مردم را برای هنر عمیق تربیت و آماده نکرده‌اید. به‌وجودآمدن هر عامل عمیقی در زندگی، نیازمند تلاش بسیار است.

‌که متأسفانه این تحمل و ثابت‌قدمی این روزها وجود ندارد.

بله، در موسیقی غرب هم همین‌طور است. تعداد سولیست‌ها و رهبران ارکستر اوایل قرن بیستم و آهنگ‌سازان شاخص در تمام ادوار را بسنجید، کسانی که آثاری از آنها مانده و جامعه هنری برایشان احترام قائل است و الان می‌بینیم که احتمالا یک‌چهارم آن تعداد سولیست فعال، رهبر یا آهنگ‌سازي در آن سطح وجود ندارد.

 

آزرد‌‌ه‌ام؛ اما نه از مردم 

‌سال‌ها قبل در همین زمینه که این نوع گروه‌ها این‌قدر کارشان زیاد اوج نگرفته بود، گفته بودید نگران نیستید موسیقی سر جای خودش می‌ایستد.

الان هم به اندازه شما نگران نیستم (با خنده).

‌الان به نظر می‌آید خیلی سخت می‌شود همچنان پای این باور ایستاد که اینها جریان موسیقی ایرانی را عوض نخواهند کرد.

جریان موسیقی ایرانی عوض نخواهد شد. موسیقی جدی و عمیق، همیشه وجود داشته و خواهد داشت؛ اما باید در نظر بگیرید، آنچه این روزها اتفاق می‌افتد، این است که می‌خواهیم با موسیقی ایرانی به‌عنوان موسیقی پاپ برخورد کنیم؛ می‌خواهیم به سالن صد‌هزارنفری و ٥٠ هزارنفری ببریمش. این موسیقی برای این کار ساخته نشده است. متأسفانه مجریان هم خودشان را همسان با هنرمندان پاپ می‌دانند و دوست دارند در سالن ١٠هزارنفره کنسرت بگذارند. دوست دارند کارهایی را که آنها می‌کنند، انجام دهند و همان‌قدر جلب توجه کنند، عکسشان روی جلد مجله باشد و چند شب پشت‌ سر هم برنامه داشته باشند.

 

خودشان هم فراموش کرده‌اند کارشان چیست و باید کجا باشند. مشکل اینجاست؛ وگرنه موسیقی ایرانی یا هیچ نوع دیگری از موسیقی جدی، قرار نیست در هیچ مقطعی بیش از تعداد معدودی استاد در سطحی که از آن صحبت می‌کنیم، داشته باشد یا بپروراند. الان مثلا یک میلیون نفر در سراسر ایران در حال یادگیری موسیقی‌اند که بعد از سه سال، توقع دارند استاد شوند؛ آن‌هم درصورتی‌که نه استعداد کافی دارند و نه آموزش کافی دیده‌اند. ممکن است از بین همین دو، سه میلیون نفر، سه استاد به وجود بیاید؛ آن‌هم اگر شیوه آموزشی‌ آنها درست باشد و اگر همان‌قدر استعداد داشتند؛ اما هنر جدی قرار نیست هزاران استاد داشته باشد. وظیفه‌اش این نیست؛ اگر این‌طور بود که دیگر نامش هنر جدی و عمیق نمی‌شد و مخاطبش کمتر از سایر انواع. در هر مقطع زمانی سه، چهار استاد در هر نسل وجود داشته که کماکان همان‌طور خواهد بود و من نگران این قضیه نیستم.

 

‌همچنان امیدوارید در ٥٠ سال آینده یک نسل استاد دیگر داشته باشیم؟

بله؛ یک نسل استاد و چند موسیقی‌دان و موزیسین جدی. امیدوارم چون مثلا بعد از ملک‌الشعرای بهار هم می‌گفتند دیگر شاعری در سطح ایشان به وجود نخواهد آمد و شعر شاید به مشکل برخورد؛ ولی بعد نه‌فقط شهریار و ابتهاج در همان سبک به وجود آمدند، بلکه نیما آمد؛ مسیر جدیدی باز شد و پس از آن‌هم شعرای دهه ٤٠ که همگی در تاریخ شعر به همان اندازه درخور احترام و اتکا خواهند بود. طبیعت و تکامل کار خودش را انجام خواهد داد؛ ولی نباید توقع داشته باشیم به‌جای سعدی، حافظ، ملک‌الشعرا و مولانا، یکباره ٥٠٠ شاعر داشته باشیم که همه‌ از نظر ادبی هم‌وزن ملک‌الشعرا باشند. چنین چیزی امکان ندارد؛ اما یک ملک‌الشعرا خواهیم داشت و در نسل آینده به وجود خواهد آمد. نمی‌توانیم در هنر جدی توقع داشته باشیم که بین توده، محبوب باشد و تولید وسیع داشته باشد. کار هنر در هیچ جای دنیا این نیست، نبوده و نخواهد بود. درباره موسیقی ایرانی همان تعداد که در هر نسل داشتیم، افرادی به وجود خواهند آمد که موسیقی را روی دوششان بگردانند.

‌شما به‌عنوان موزیسینی که از ایران کارتان را شروع کرده‌اید، احتمالا روزی تصمیم گرفته‌اید فعالیت‌های بین‌المللی داشته باشید.

این تصمیم من نبود. از آنجا که کار و پیشرفت و سایر مسائل مسیر فرد را مشخص می‌کند، زمانه راه من را تعیین کرد.

‌دوست دارم بدانم به این دلیل در سطوح بین‌المللی، سطحی که بعد از سال‌ها زحمت آن را به دست آورده‌اید، با هنرمندان متعدد همکاری‌ می‌کنید و سمت تلفیق موسیقی ایران با جاهای دیگر می‌روید یا واقعا از این کار لذت می‌برید؟

اول اینکه دائم کار تلفیقی نمی‌کنم. درحال‌حاضر نیمی از کارهای من تلفیقی است. این کار از چند جهت برایم اهمیت دارد؛ اول اینکه به‌عنوان کسی که موسیقی سنتی خودش را خوب می‌داند، می‌توانم زمانی که در برابر موسیقی‌دانی از آفریقا که موسیقی سنتی خودش را خوب می‌شناسد، می‌نشینم، نماینده خوبی برای کشور و موسیقی‌ام باشم و محصولی تولید کنم که شاید هم برای ایرانی و هم آفریقایی شنیدنی باشد. ما در دنیایی زندگی نمی‌کنیم که بگوییم ناسیونالیسم تم اصلی زندگی ماست. همه‌مان از نظر ژنتیک، رنگ، دانش، فهم، روابط اجتماعی و قوانین بین‌المللی در دوره‌ای زندگی می‌کنیم که همه به هم نزدیک شده و وصل هستیم.

 

چراغ قرمز در سراسر دنیا یک معنی می‌دهد؛ ولی ممکن بود هزار سال قبل این‌طور نباشد. با یک‌سری قوانین اخلاقی و انسانی زندگی می‌کنیم که در تمام دنیا یکسان هستند. به‌ویژه با ظهور و پیشرفت تکنولوژی، دنیا محل کوچک‌تری شده است. از خیلی نظرها بیشتر اشتراک داریم تا اختلاف. ما ملتی هستیم که زمینه‌های فرهنگی بسیار قوی و قدیمی‌ای داریم که با آنها زندگی کرده‌ایم؛ از موسیقی و ادبیات گرفته تا فلسفه، هنرهای سنتی و… .

 

اگر می‌خواهیم در آن جامعه حرف بزنیم و جایگاه داشته باشیم، راه منطقی‌اش این است که ببینیم چه می‌گویند و اول از آنجا شروع کنیم و زبان آنها را یاد بگیریم. ببینیم زبان موسیقی غربی چیست و به چه دلیل در دنیا هژمونی پیدا کرده است. ٤٠، ٥٠ سال قبل، دغدغه استاد موسیقی ایرانی این نبود؛ اما الان زمانه ایجاب می‌کند دغدغه همه ما این باشد. حتی در زمینه صنعت موسیقی و مظاهر تکنولوژیک آن، مثلا برنامه‌ریزی، کیفیت ضبط و انتشار آثار یا حتی ساختن سالن کنسرت، ببینیم چه راهی را انتخاب کرده‌اند که در آن به موفقیت رسیده‌اند.

 

آزرد‌‌ه‌ام؛ اما نه از مردم 

 

از طرفی می‌بینیم همان فرهنگ روی فرهنگ ما اثری جدی دارد. متأسفانه ما تصور می‌کنیم زمینه فرهنگی و مذهبی غرب خیلی بهتر از فرهنگ ماست؛ اما این‌طور نیست. آنها هر زمانی که چیزی را از فرهنگ ما گرفته‌اند، از آن قدردانی و نگهداری کرده‌اند. به مظاهر فرهنگی ما علاقه دارند و احترام می‌گذارند. در نتیجه این راه است که می‌توانیم دیالوگ داشته باشیم.

 

فراموش نکنیم این دیالوگ بین فرهنگ‌های بارور و کهن جدید نیست و در طول تاریخ همیشه بوده است. مثلا ابن‌بطوطه در سال ١٣٤٨ میلادی در دربار خاقان چین نوازندگان و خوانندگان ایرانی دیده که شعر سعدی را می‌خوانده‌اند. ما دراین‌باره چیزی نمی‌دانیم اما در تاریخ هست. البته این مسئله وقتی زیباتر می‌شود که بدانیم سعدی در سال ١٢٩٢ میلادی فوت کرده که مدت زیادی قبل از این گزارش نیست. این نشان‌دهنده این است که این دادوستد فرهنگی تا چه اندازه رایج بوده و حتی سریع اتفاق می‌افتاده است.

‌آن زمان صادرات فرهنگی داشتیم.

مسلما و البته صادرات غیرفرهنگی. مثلا در جاده ابریشم صادرات کالا صورت می‌گرفت. طبق این صادرات ‌مهارت‌های انسانی، اخلاقیات، عادات، سنن و… جابه‌جا می‌شده. مثلا وقتی از موسیقی در دربار بغداد صحبت می‌کنیم، نام ابراهیم موصلی و پسرش اسحاق موصلی می‌آید. همین‌طور در قرن شانزدهم موزیسین‌های ایرانی که در دربار عثمانی‌ها استخدام شده بوده‌اند و تا اروپا آوازه‌شان ادامه داشته. در شمال آفریقا و جنوب اروپا هستند نغماتی که ایرانی‌اند و اگر هم نباشند اروپایی‌اند که ما اینجا آنها را اجرا می‌کنیم و هویت نامعلوم و نامشخصی دارند.

 

موسیقی و فرهنگ همیشه در کره زمین سیال بوده و این مقوله عجیب نیست. ما موسیقی سنتی خودمان را داریم چون در کشوری زندگی می‌کردیم که هر کس در روستای خودش گویش و لهجه‌ و موسیقی داشته. وقتی اینها بر اساس دانش، تکنولوژی و رفت‌وآمد با هم آمیخته می‌شوند، تداخل فرهنگی به وجود می‌آید. برای من بالاتر از همه اینها این است که این کار تریبونی را به موسیقی ایرانی می‌دهد که موسیقی ما به‌تنهایی نمی‌تواند کسب کند. چون نوازنده شاخص کلاسیک غربی را خیلی‌ها می‌شناسند اما موزیسین ایرانی را نمی‌شناسند. و این باعث می‌شود او را هم بشنوند و بگویند پس موسیقی ایرانی هم حرف‌هایی برای گفتن دارد و دنبالش می‌روند. در نهایت احترامی است که برای موسیقی ایرانی و موزیسین ایرانی کسب می‌شود نه برای شخص.

‌اگر بخواهم فهرستی از همکاری‌های بلندمدت شما داشته باشم، به اسامی‌‌اي مانند اردال ارزنجان، شجاعت حسین‌خان، کرونوس کوارتت، یویوما، تومانی دیاباته، رامبرانت تریو و… می‌رسم.

البته اینها پروژه‌های بلندمدت بوده و پروژه‌های کوتاه‌مدت هم بوده است.

‌به جز موسیقی فیلم که با اوزوالدو گلیف کار کرده‌اید، در ١٥ سال گذشته که به‌طورخاص شما را دنبال می‌کردم، هیچ‌گاه این‌قدر که با موسیقی‌دانان غیرایرانی کار می‌کنید، با ایرانی‌ها فعالیت نداشتید.

با آقایان شجریان و علیزاده همکاری داشتم. مگر موزیسین‌تر از اینها هم در ایران داریم؟

‌در بین تورهای فرهنگی که می‌روید، چطور خودتان را به موسیقی ایرانی متصل نگه می‌دارید؟

نگاهی در آینه می‌کنم و می‌بینم قیافه‌ام چطور است (با خنده) شبیه تومانی دیاباته نیستم و یادم می‌آید ایرانی هستم. موسیقی چارچوب فکری من است. هیچ‌وقت نمی‌توانیم در یک فرهنگ به دنیا بیاییم اما مثل یک فرهنگ دیگر فکر کنیم. مخصوصا من که در فرهنگ موسیقی ایرانی شکل گرفته‌ام و موسیقی ایرانی هیچ‌وقت برایم فراموش نمی‌شود و برایم دستمایه است. هرچه دارم از موسیقی ایرانی دارم و سعی می‌کنم چیزی را هم به موسیقی ایرانی برگردانم. ولی همیشه موسیقی ایرانی است که اصل و هسته مطلب است؛ حتی اگر با دیگران ساز می‌زنم به‌عنوان یک فرد ایرانی این کار را می‌کنم. خوب یا بد من محصول موسیقی ایرانی هستم. اگر موسیقی ایرانی بخواهد من را قبول کند.

‌چرا بعضی از همکاری‌هایتان در خارج از ایران با موزیسین‌های ایرانی است و در داخل به اجرا نمی‌رسد؟

مایل هستم پروژه‌هایی که با شخص یا گروه خاصی آغاز می‌کنم، درازمدت باشند. مثلا پروژه من با شجاعت‌خان وارد ٢٠سالگی شده. پروژه‌ام با اردال ارزنجان ١٤ سال است که شروع شده. با یویوما ١٦ساله است. تمام این پروژه‌ها مثل زندگی ادامه دارند، مثل بچه‌هایی هستند که من بزرگشان می‌کنم. توان، زندگی و ژنم را در این راه گذاشته‌ام که ببینم این طفل چطور پا می‌گیرد و بارور می‌شود. همه اینها پروژه‌هایی است که به‌عنوان فراورده‌ای که وجود نداشته، رشد می‌یابند و امیدوارم بعد از من نیز رشد و ادامه داشته باشند. بعضی از کارها برای من پروژه بلندمدت نیستند.

‌ تصویر شما از آینده خودتان چطور است؟

سؤال سختی است. پیشگو نیستم. می‌توان گفت آینده یک موسیقی‌دان ایرانی تا حد زیادی به شرایط اجتماعی ارتباط دارد وگرنه، من و امثال من فقط یک عشق داریم و یک متاع را عرضه می‌کنیم و کرده‌ایم که با درنظرگرفتن شرایط اجتماعی، سنی و دستاوردهایمان در سال‌های کاری‌مان، نحوه ارائه آن می‌تواند تغییر کند. ولی از حیطه انجام کنسرت، تدریس، تحقیق و نظیر این نوع فعالیت‌ها خارج نیست. بنده هم تاکنون بیشتر وقت و زندگی‌ام را صرف اجرا کرده‌ام که برایم به دلیل نزدیکی به مردم و حس‌وحالی که برای خودم در طول اجرا ایجاد می‌شود جذاب‌تر بوده. شاید در آینده بخواهم یا بنا به اقتضای سنم مجبور شوم به شعبه‌های دیگر توجه بیشتری داشته باشم. مثلا کتاب بنویسم یا تدریس کنم…


داستان اولین سرود ملی که ۱۴۴ ساله شد


هفته نامه صدا: «داستان سرود» ملی که حالا ۱۴۴ ساله شده، داستان پر فراز و فرودی است؛ داستانی است که یک سرش به غرب متصل می شود و یک سرش هم به امور داخله. اولین بار حدود ۱۴۴ سال پیش این داستان آغاز شد؛ از زمانی که خاندان قاجار آن هم در دوره ناصرالدین شاه امور را در دست داشت. شاهی که رویای فرنگ رفتن، گویا در او بیش از دیگران بود و در سه سفر، تمام آنچه در مخیله داشت به تمام و کمال یا به نقص در آن دیار دید و رهاورد سفرش، البته برای رعیت چیزی نبود که مثلا قرار باشد آن را در برابر سفر امپراتور ژاپن به قیاس نشست.

«سرود ملی» چون پرچم، نماد دیگری از اتحاد است؛ آن هم برای جامعه ایرانی که هر گوشه اش را قومیتی خاص (با زبان، فرهنگ و حتی مرام و مسلکی خاص خود) گرفته و نیاز است «نمایه»های اتحاد را بیش از سایر سرزمین ها، به بار بنشاند و پاس بدارد چرا که با این ترکیب قومیتی، نیازش به اتحاد و انسجام، بیش از دیگر کشورها است. این داستان در سه دوره قاجار، پهلوی و جمهوری اسلامی، روایتی دارد که هر کدام خاص خود آن دوره است.

 

داستان اولین سرود ملی که 144 ساله شد

مارش ملی ایرانیان

«قبله عالم» مارش اراده فرمودند! پیشکار می گفت: «قبله عالم» دست ها را پشت کمر بسته بود و از این سو به آن سوی عمارت می رفت و با خود واگویه داشت. می گفت به «انیس الدوله» سوگولی حرم گفته که می خواهد برای «شرف حضور» ترتیباتی اتخاذ کند. اینها شاید تمام آن چیزی بوده که «ناصرالدین شاه قاجار، که دستاوردهای سفرش به ینگه دنیا «احسن المطلوب بوده(!)» در ذهن چرخانده و نهایت شده، مقدمات آن چیزی که قرار است امروز و در این مجال «به طبع» آید. «سلطان صاحبقران» هر چند در امور حرم دستی مطول داشت اما گویا گاهی تراوشات ذهنی داشته که یا به خود اتکایش بوده یا به دیگری اما هر چه بوده امروز در یک فقره اش باید در باب «سرود» ملی از دوره ای آغاز کنید که او بر «مسند عالم» بوده است.

در یکی از سه سفر «قبله عالم» بود که در استقبال او، در شهر وین؛ گروهی به نواختن «مارش» اجیر شده بودند و این همان «مارش ایرانی» بود که در غیاب «سرود ملی» برای استقبال از شاه نواخته شد. داستان این مارش ایرانی هم زیر سر «یوهان اشتراوس» آلمانی بود که قبل از «آلفرد لومر» معروف که گفته می شود نخستین «سرود ملی» را ساخته، این قطعه را ساخت. سال های دهه ششم قرن نوزده میلادی بود. اشتراوس آلمانی در عهد قاجار و در سال ۱۸۶۴ میلادی آن مارشی که در وین به افتخار «قبله عالم» و البته به جای «سرود ملی» نداشته، نواخته شد را ساخت.

 

داستان اولین سرود ملی که ۱۴۴ ساله شد

«آلفرد لومر» سال ۱۸۶۸ میلادی به ایران آمد و مدرس موسیقی دارالفنون شد. ناصرالدین شاه در سال ۱۸۷۳، مصادف با ۱۲۵۲ هجری شمسی به «لومر» امریه داد که مارشی دیگر بسازد که بتوان از آن در تشریفات مربوط به دیدارهای رسمی «قبله عالم» استفاده کرد. گفته می شود این مربوط به زمانی است که از نخستین سفر فرنگ برگشت. نیت ناصرالدین شاه از ساخت این مارش این بود که با نواختن آن در دیدارهای رسمی، و کنار سرودهای ملی دیگر کشورها، ایران کم و کاستی نسبت به دیگر ملل نداشته باشد. مارش چنان که از نامش پیداست بدون کلام بود و نمی توان «سرود ملی» نامید اما اروپایی ها به این دلیل که این قطعه، به جای سرود ملی نواخته می شده در منابع مختلف از آن به عنوان نخستین سرود ملی ایران یاد کردند.

 
تلاش خاندان قاجار برای سر و سامان دادن به «سرود ملی» به همین جا ختم نشد. بعدها که «شاه جوان» جلوی اجلال فرمودند، ترانه ای به افتخار او و برای روز تاجگذاری اش ساخته شد. قطعه ای که در اصلی منارشی با نام «سلامتی دولت عِلیّه ایران» بود و توسط «غلامرضا خان امیر پنجه سالار معزز» ساخته شد. سالار معززی که در آن دوره منصبی داشت با نام «رئیس کل موزیک». این مارش وقتی در روز تاجگذاری احمد شاه نواخته شد، مورد توجه شاه جوان قرار گرفت و بعد از آن مقرر شد این قطعه را به نام «مارش ملی ایران» بشناسند.

 

داستان اولین سرود ملی که 144 ساله شد 

 

پایان بخش روایت هایی از سرود ملی در دوران قاجار، روایتی است که در فصلنامه ره آورد چاپ لس آنجلس در سال ۱۳۷۳، از زبان «جلال گنجی» نقل شده؛ آمده است که دانشجویان ایرانی مقیم آلمان در زمان احمد شاه قاجار درباره وجود سرود و مارش ملی در ایران چنان ناآگاه و بی اطلاع بودند که وقتی قرار شد برابر امپراتور آلمان حاضر شوند برای اجرای موسیقی، «عمو سبزی فروش» را به جای سرود ملی اجرا کردند.

پاینده باد ایران و سر زد از افق

پس از انقلاب اسلامی سرود ملی هم تغییر کرد. در آغاز سرود ملی ایران که با «شُد جمهوری اسلامی به پا» شروع می شد، سرودی طولانی بود که به همین دلیل هم تغییر کرد. عده ای هم البته دلیل اصلی تغییر این سرود را به خاطر شباهتش به سرود رسمی کشور در رژیم سابق نسبت می دادند. این شعر را «ابوالقاسم حالت» گفته و موسیقی اش را «محمد بیگلری پور» ساخته است. در سال ۱۳۷۱ سرود جدید جمهور اسلامی ایران که «مهر خاوران» نام دارد، جایگزین سرود قدیمی شد.

 

گفتگو با شاهین فرهت، آهنگساز، موسیقی کلاسیک، درباره سرود ملی ایران

شاهین فرهت آهنگساز، نوازنده و سازنده سمفونی های متعددی است. او با موسیقی کلاسیک آشنایی بسیار خوبی دارد و در کارنامه فعالیت هایش علاوه بر خلق آثار متعدد، سابقه تدریس در دانشگاه و مدیریت گروه موسیقی دانشگاه تهران را هم دارد. با او درباره سرود ملی حرف زدیم و البته همان طور که فکر می کردیم، بحث های مان محدود به سرود ملی کشورمان نشد و گریزی هم به سرود ملی دیگر کشورها و ریشه های آنها زدیم تا فرهت از ماندگارترین سرودهای ملی جهان هم برای مان بگوید.

 

داستان اولین سرود ملی که 144 ساله شد

ایران در گذر زمان و طی یکی دو قرن گذشته سرودهای ملی مختلفی را تجربه کرده است. از ساخته موسیو مولر گرفته تا سرود ملی فعلی با آهنگسازی دکتر حسن ریاحی. آیا شما سرود ملی فعلی کشورمان را می پسندید؟

– از جهت موسیقی این سرود را خیلی دوست دارم. خیلی مشکل است که آهنگساز بخواهد در زمان کوتاه یک تا یک و نیم دقیقه ای کاری منطقی و استاندارد ارائه کند و فکر می کنم سرود فعلی ما دارای تم خوبی است. روح بسیار خوبی دارد و ایرانی بودن در آن حس می شود؛ اما به نظرم نیم دقیقه اول قوی تر از بقیه سرود است و ادامه اش به قوت این نیم دقیقه پیش نرفته است. البته این را هم تاکید کنم که فقط درباره بخش موسیقی نظر می دهم و به نظرم درباره بخش شعر بهتر است کارشناسان این عرصه پاسخگو باشند.

قوی ترین سرود ملی که ایران داشته کدام است؟

– خب من از کودکی و سرودهای ملی که سر صف می خواندیم را به خاطر دارم اما اگر قرار باشد خیلی مفصل بحث کنم باید دوباره همه سرودها را بشنوم و نظر بدهم اما در کل می توانم بگویم همین سرود فعلی قوی ترین سرودی است که داشته ایم. همین که این سرود به خوبی در ذهن مردم هم مانده است نشان می دهد که آهنگساز در کارش موفق بوده است چون این خیلی مهم است که مردم سرود ملی را خوب و زود یاد بگیرند. سرود ملی با ملیت تمام افراد یک جامعه سر و کار دارد و مثل سرود و قطعات موسیقایی دیگر نیست که ارتباط برقرار نکردن همه مخاطبان با آن خیلی اتفاق مهمی نیست.

سرود ملی کشورها از نظر شما تا چه حد موضوع مهمی است؟

– اگر بخواهیم سرود ملی به مفهوم امروزی را بررسی کنیم می بینیم این مفهوم از اروپا آغاز شده و موسیقیدانان برجسته با ساخت اپراهای ملی و ایجاد حسن وطن پرستی در مردم، فضا را برای این نوع موسیقی باز کرده اند.

 

همواره ثابت شده است موسیقی تاثیری حتی به مراتب بیش از اعلامیه ها و کتاب ها داشته است و توانسته بیشترین تاثیر اجتماعی را داشته باشد. پس طبیعی است که همه کشورها موسیقی را بهترین وسیله برای بیان دیدگاه و خواسته ها و آرمان های کشورشان بدانند. در بررسی سرودهای ملی کشورهای مختلف و برخورد ملل با این موضوع به اتفاقات جالبی بر می خوریم. مثلا در تایلند حتی پیش از پخش فیلم در سینما هم سرود ملی پخش می شود و همه حاضران در سینما به احترام سرود ملی کشورشان می ایستند. موسیقی یا سرود ملی هم چیزی در حد پرچم شده و ابزار قدرتمندی در دنیا شده است برای رهبران کشورها و روحیه دادن به مردم و ایجاد همبستگی ملی. سرود ملی به نوعی عزم و نظم یک ملت را ایجاد می کند.

 

نمونه اهمیت این ماجرا را هم در مواردی چون مسابقات المپیک و جام جهانی می توان دید. وقتی بازیکنان در میدان های ورزشی پیروز می شوند و سرود کشورشان پخش می شود، رهبران سیاسی هم پیام های تبریک خود را منتشر می کنند و از بر افراشته شدن پرچم و پخش سرود ملی شان استقبال می کنند.

 

داستان اولین سرود ملی که 144 ساله شد

مردم دیگر کشورها هم به سرود ملی شان اهمیت می دهند؟

– بله اما لزوما همه با آن موافق نیستند و دوستش ندارند. ایتالیا کشور آواز است. من از افراد زیادی در این کشور سوال کردم سرود ملی شان را دوست دارند یا نه و با پاسخ های متفاوتی روبرو شدم. در سوئد هم که ۲۵ سال است رفت و آمد دارم با عقاید مختلفی از جانب مردم روبرو شده ام.

 

اما در کل سرودهای ملی جاویدان در جهان هستند. سرودهایی که آنقدر خوب و قوی بوده اند که در ساخت دیگر آثار موسیقایی هم آهنگسازان را به سمت خود جلب کرده اند، مثلا سرود ملی فرانسه یکی از آنهاست. نام این سرود را در فارسی «مارسیز» و «مارسه یز» نیز نوشته اند. روژه دو لیل (Rouget de Lisle) افسر ارتش فرانسه و یکی از انقلابیون آن کشور در سده ۱۹، سرود تاریخی و مهیج مارسیز را سروده که پس از آن سرود رسمی انقلاب فرانسه و سپس سرود ملی کشور فرانسه شد و هنوز هم تغییر نکرده است.

 

چرا؟ چون آنقدر خوب است که نمی شود به این راحتی ها چیزی را جایگزینش کرد یا مثلا سرود ملی آلمان که ملودی اش متعلق به هایدن است و بسیار زیباست. من سرود ملی همه کشورها را شنیده ام و با دقت نظر سعی کردم در ذهنم آنها را بررسی و دسته بندی کنم.

گفتید برخی سرودهای ملی در آثار دیگر هم دستمایه خلق اثر برای آهنگسازان شده اند. در این باره توضیح دهید.

– بله، چایکوفسکی در اوورتور ۱۸۱۲ از ملودی مارسیز سرود ملی فرانسه بهره برده، فانتزی های پیانوی شوومان هم همینطور. در موسیقی فیلم معروف کازابلانکا هم همین تم را می شنویم.

چرا ما سرود ملی تا این حد ماندگار و تغییرناپذیر نداشته ایم؟

– دلایل بسیار زیادی دارد که بخش عمده آنها به چیزی جز موسیقی مربوط می شود اما باید بگویم در عرصه موسیقی ما هنوز در آموزش مشکل داریم و با خودمان و مسائل روراست روبرو نشده ایم. مثلا چند سال پیش تصمیم گرفته شده بود سازهای جهانی از برخی دانشگاه ها به گمانم دانشگاه علمی کاربردی حذف شود. این در حالی است که ما باید فضا را برای کار کردن در همه عرصه های موسیقی فراهم کنیم.

 

فکر کنید قرار باشد به سازهای جهانی کم توجهی کنیم. آن وقت در گذر زمان ممکن است به شرایطی برسیم که سرود ملی کشورمان را هم نتوانیم خودمان به خوبی بنوازیم و احتمالا برای زدن ملودی های سنگین باید هزاران کیلومتر پرواز کنیم تا یک قطعه هفت دقیقه ای را برای کشورمان تنظیم کنیم. ما هنوز هم در عرصه آموزش موسیقی با مشکلات بزرگی مواجه هستیم. فکر می کنم اگر بتوانیم این مشکل را حل کنیم اتفاقات خیلی بهتری خواهد افتاد.


گفت و گو با احسان کرمی، درباره موسیقی و خوانندگی


هنرآنلاین: احسان کرمی آدم همه فن حریفی است و تقریبا در تمام عرصه های هنری پرسه زده است،  نه غیر حرفه ای و دم دستی بلکه با تمام توان انرژی گذاشته است تا  درست و خوب به چشم بیاید.

یکی از این هنرها خوانندگی است. شنبه یازدهم شهریورماه او با گروه “نوشه” اجرای موفقی را پشت سر گذاشت. با این هنرمند به بهانه نزدیک شدن به انتشار اولین آلبوم رسمی و کنسرت هایش وارد گفتگو شده ایم:

 

نیامده‌ام که یک آلبوم منتشر کنم و بروم

پیشنهاد همکاری با گروه “نوشه” را چه کسی با شما مطرح کرد و چگونه راضی شدید این پیشنهاد را بپذیرید؟

پیشنهاد همکاری با گروه “نوشه” را دو سال خانم نیوشا بریمانی مطرح کردند. من پیش از آن پیشنهادهای دیگری هم برای اجرای موسیقی داشتم و حتی یک بار با آقای حمید صدری یک سری کارها هم انجام دادم که به علت مشغله فراوان، آن‌ کارها به هیچ نتیجه‌ای نرسید. من پیشنهاد همکاری با گروه “نوشه” را پذیرفتم چون فعالیت گروهی این حسن را دارد که انرژی زیادی از من نگیرد. در گروه “نوشه” من به عنوان خواننده فعالیت می‌کنم و مسئولیت گروه بر عهده خانم بریمانی است. خانم بریمانی موزیسین شناخته شده‌ای هستند و پیشنهادی که مطرح کردند هم خوب بود و من به همین خاطر با گروه ایشان همکاری کردم.

این‌که اکثریت اعضای گروه موسیقی “نوشه” بانوان نوازنده هستند این حس را ایجاد می‌کند که با همکاری با این گروه خواسته‌اید از موسیقی بانوان حمایت کنید. آیا واقعاً اینطور بود یا گروه اصلاً به چنین مسائلی فکر نکردید؟

من اساساً خیلی علاقه‌ای به تفکیک جنسیتی هنرمندان ندارم و قطعاً اگر به جای “نوشه” یک گروه خوب با نوازندگان آقا به من پیشنهاد همکاری می‌داد، آن گروه را انتخاب می‌کردم. خوشبختانه شرایط گروه “نوشه” خوب است و نوازندگان این گروه آنقدر حرفه‌ای هستند که لازم نباشد یک نگاه جنسیتی به هنر آن‌ها داشت. من آلبوم “نیوش” را گوش کردم و خیلی لذت بردم. به طور ویژه به ساز کمانچه و غالب بودن آن در ارکستر علاقه دارم و این موضوع علاقه من به همکاری با گروه “نوشه” را تشدید کرد. بعد از آن با خانم بریمانی صحبت کردم و دیدم که ایشان هم هنرمند با شخصیت و معقولی هستند. ضمن آن‌که همه نوازندگان این گروه جزو نوازندگان حرفه‌ای کشور هستند و همه این دلایل کافی است که گروه “نوشه” فارغ از یک گروه زنانه موسیقی دیده شود و در مورد آن تفکیک جنسیتی صورت نگیرد.

همکاری‌تان با گروه موسیقی “نوشه” ادامه پیدا خواهد کرد؟

در آینده هر اتفاقی ممکن است بیفتد اما من فعلاً یک قرارداد ۴ ساله با گروه “نوشه” دارم و اگر همه چیز مثل الآن باشد، لزومی نمی‌بینم این همکاری تداوم ادامه پیدا نکند. گروه “نوشه” یک گروه حرفه‌ای است و همه چیزش سر جایش است. اعضای گروه‌های حرفه‌ای در همه جای دنیا تغییر می‌کند و در این گروه‌ها جابجایی صورت می‌گیرد و این یک چیز طبیعی است. فعلاً که همکاری من با گروه “نوشه” ادامه دارد و من از این همکاری راضی‌ام.

اجرای‌تان در روز ۱۱ شهریور در تالار وحدت چطور بود؟

اجرای خوبی بود. سال گذشته گروه “نوشه” یک اجرایی را در برج آزادی روی صحنه برد که کنسرت ۱۱ شهریور امسال تکرار همان کنسرت بود. منتها این‌بار این کنسرت در تالار وحدت که سالن بزرگتر و شکیل‌تری است برگزار شد. در این کنسرت دقیقاً همان قطعات کنسرت سال گذشته اجرا شد. اجرا در تالار وحدت برای هر هنرمندی می‌تواند جذاب باشد و خوشحالیم که این فرصت به ما داده شد تا در تالار وحدت روی صحنه برویم.

 

نیامده‌ام که یک آلبوم منتشر کنم و بروم

تصمیم ندارید یک آلبوم استودیویی منتشر کنید تا مخاطبان گسترده‌تری صدای شما را بشنوند؟

با همراهی گروه “نوشه” یک آلبوم ضبط کرده‌ام که انشاءالله پس از ایام سوگواری محرم و صفر منتشر می‌شود. این آلبوم در فضای موسیقی پاپ ضبط شده و کاملاً متفاوت از آن چیزی که است که من تا کنون با گروه “نوشه” اجرا کرده‌ام. امیرمیلاد نیکزاد به عنوان آهنگساز و خانم بریمانی به عنوان سرپرست و نوازنده کمانچه از رکن‌های اصلی این آلبوم هستند و من هم به عنوان خواننده در آن حضور دارم.

قصد دارید در موسیقی ماندگار شوید یا ممکن است پس از انتشار آلبوم اول‌تان با گروه “نوشه”، تا مدت‌ها خبری از احسان کرمی در عرصه موسیقی نباشد؟

بعد از انتشار آلبوم اول، بازخوردهای این آلبوم را بررسی می‌کنم تا ببینم چه باید کرد. مطمئناً نیامده‌ام که یک آلبوم منتشر کنم و بروم. گاهی اوقات می‌گویند فلانی می‌خواهد موسیقی کار کند تا شهرت کسب کند اما من برای کسب شهرت نیازی به موسیقی ندارم. موسیقی برای من یک  حس درونی است که آمده‌ام تا در این عرصه موفق شوم. باید ببینم آلبوم اولم چه بازخوردی دارد و بعد برای ادامه مسیرم در عرصه موسیقی تصمیم بگیرم.

بعضی از هنرمندان کشور در چند مدیوم مختلف هنری فعالیت می‌کنند که به این هنرمندان انتقادهای زیادی می‌شود. شما به عنوان یکی از این معدود هنرمندان چند شغله، فکر می‌کنید که این انتقادات تا چه اندازه وارد است و تا چه اندازه نیست؟

این انتقادات بستگی به این دارد که یک همچین هنرمندی می‌تواند قواعد چند حرفه هنری مختلف را رعایت کند یا خیر. اگر بتواند این کار را انجام بدهد، به نظرم اشکالی ندارد که بخواهد در حوزه‌های مختلف کار کند. من می‌دانم که تا به حال این قواعد را رعایت کرده‌ام. در هر شاخه هنری با بهترین‌های آن شاخه کار کرده‌ام و هر کدام از همکارانم در حوزه‌های مختلف به من گفته‌اند که از این فضا دور نشو. این نشان می‌دهد که به این فضاها تعلق دارم. من هیچ کدام از این کارها را هم به طور آزمایشی انجام نداده‌ام و همه آن‌ها را جدی گرفته‌ام. تا به این‌جا بد جلو نیامده‌ام و از این‌جا به بعد هم امیدوارم درست پیش بروم.

 

من همیشه برای همه چیز، فکر و برنامه‌ریزی دارم. خواننده بودن برای من یک مقوله جدی است. اصولاً هنر موسیقی را کامل‌ترین هنر می‌دانم و به این باور دارم که هیچ چیزی به اندازه موسیقی نمی‌تواند روی من تأثیر بگذارد. علاقه من نسبت به موسیقی متفاوت است. من خیلی شب‌ها دو اجرای تئاتر دارم و بعد از ساعت ۱۲ شب به استودیو موسیقی می‌روم و مشغول تمرین آواز می‌شوم.  این کارها را با اشتیاق انجام می‌دهم و به همین خاطر همه می‌گویند کودک درون احسان خاموش نمی‌شود! همه هنرها مرا تحریک و تهییج می‌کنند اما تأثیرگذاری هنر موسیقی در من بیشتر است.

از چه زمانی به موسیقی علاقه‌مند شدید و از چه زمانی فکر کردید می‌توانید موسیقی را به طور جدی ادامه بدهید؟

من از بچگی به موسیقی علاقه‌مند بودم. موسیقی را با قرائت قرآن آغاز کردم و در مسابقات قرآن شرکت می‌کردم. در مدرسه هم تک‌خوان گروه سرود بودم و موسیقی از بچگی برایم جدی و مهم بود. اصولاً موسیقی در خانواده ما جدی بود و هست و اهالی خانواده ما احترام زیادی برای موسیقی قائل هستند. من الآن متعجب می‌شوم که در برخی از محافل موسیقی را پخش می‌کنند و همزمان با آن چای می‌نوشند و گپ و گفت می‌کنند.

 

وقتی موسیقی آقای شجریان پخش می‌شود، درستش این است که همه روی موسیقی متمرکز شوند و گوش‌های‌شان را برای موسیقی تیز کنند. در کنسرت‌ها هم خیلی وقت‌ها خوانندگان و نوازندگان مطرح کشور مشغول هنرنمایی هستند و مردم با همدیگر حرف می‌زنند. این اتفاقات برای من خیلی عجیب است چون در خانواده ما این چیزها وجود نداشت.

 

نیامده‌ام که یک آلبوم منتشر کنم و بروم

به نام آقای محمدرضا شجریان اشاره کردید. شما دو بار با ایشان دیدار داشته‌اید. در آن دیدارها چه صحبت‌هایی میان شما رد و بدل شد؟

بله من دو بار ایشان را دیدم. یک بار در خانه موسیقی و یک بار هم متأسفانه در مراسم ترحیم دایی عزیزم زنده‌یاد بیژن ترقی. بار اول از این‌که استاد شجریان را به شکل چهره در چهره دیده‌ام و سؤال‌هایم را از ایشان پرسیده‌ام، خیلی خوشحال و ذوق‌زده بودم. من در خانه موسیقی از استاد شجریان راجع به آواز خواندن پرسیدم که ایشان فرمودند اگر نمی‌خواهی خواننده‌ حرفه‌ای سنتی بشوی و فقط می‌خواهی روی صدایت کار کنی، نوارهای مرا پخش کند و درست عین آن را تقلید کن. من ذهنم را روی این کار متمرکز کردم و در نتیجه در سالن ۲۱-۲۲ سالگی اتفاق عجیب و غریبی برایم افتاد. از آن به بعد بیشتر به موسیقی علاقه‌مند شدم و روی این حرفه تمرکز کردم. فکر می‌کنم من هم مثل اکثر موزیسین‌های ایران تحت تأثیر موسیقی آقای شجریان باشم.

 

با توجه به این‌که کار من در حوزه هنر است و در شاخه‌های مختلف هنری فعالیت می‌کنم، هیچ هنرمندی حداقل در عرصه سینما نیست که با آن آشنایی نداشته باشم. همه این هنرمندان هم برایم بزرگ هستند و قابل احترام. اما تنها هنرمندی که اگر هنوز هم ایشان را ببینم، مبهوت می‌مانم و وارد یک فضای دیگری می‌شوم، آقای شجریان است. به نظرم در عرصه‌های مختلف، تعریف استاد تعریف آن شخصی است که شما اگر او را از آن عرصه بگیرید، آن عرصه یک چیزی کم دارد. ورای استاد هم کسی است که اگر او را از یک عرصه بگیرید، باقی عرصه‌ها و اجتماع یک چیزی کم دارند. قطعاً آقای شجریان هم مثل حافظ، سعدی، مولانا و برخی دیگر از بزرگان جزو آدم‌هایی است که اگر ایشان را از هنر بگیرید، کل اجتماع یک چیزی کم دارد و یک خلأ عظیم فرهنگی ایجاد می‌شود.

شما در خانواده‌ای هنری بزرگ شده‌اید و مرحوم بیژن ترقی که از شاعران و ترانه‌سراهای برجسته کشور بودند هم دایی شما بودند. از زنده‌یاد بیژن ترقی چه چیزهایی آموختید؟

مرحوم بیژن ترقی دایی مادر من بودند، منتها رابطه‌ای که من با ایشان داشتم، خیلی بیشتر از رابطه‌ای بود که ایشان با خواهرزاده‌ها و برادرزاده‌های‌شان داشتند. من خیلی به ایشان نزدیک بودم. ما با همدیگر حرف می‌زدیم و گریه می‌کردیم و می‌خندیدیم. هر چقدر که به سال‌های پایانی عمر ایشان نزدیک‌تر شدیم، رابطه میان ما عمیق‌تر و صمیمی‌تر شد. ایشان روی همه اقوام ما تأثیر می‌گذاشتند و تحت تأثیر از حضور مرحوم ترقی، در میان فامیل مادری من هیچ پسری نیست که یک ساز بلد نباشد. من به لحاظ منش و شخصیت هنری خیلی از ایشان آموختم. شخصیت هنری را باید از سایر وجوه زندگی یک هنرمند جدا کرد. البته برای مرحوم ترقی اخلاقیات حتی از شخصیت هنری هم مهم‌تر بود و خیلی روی اخلاقیات تأکید می‌کردند.

 

من یک بار در یک محفلی تصنیف “شانه” را در حضور مرحوم بیژن ترقی اجرا می‌کردم که ایشان در پایان اجرا یک جمله به من گفتند و آن یک جمله بیشترین اعتماد به نفس را برای خواننده شدن به من داد. تصنیف “شانه” یک مصرعی با عبارت “یک شب بیا منزل ما” دارد که در اوج اجرا می‌شود. پس از اجرا مرحوم ترقی با یک لبخندی که نشانه رضایت ایشان از اجرای من بود به من نگاه کردند و گفتند: “یک شب بیا خانه ما”. ایشان آدمی نبود که خیلی از دیگران تعریف کند و همین یک جمله برای من انگیزه ایجاد کرد تا در حضور بزرگانی چون خود ایشان آواز بخوانم. من بابت نبودن مرحوم بیژن ترقی خیلی متأسفم چون حضورشان برایم یک کمک و پشتوانه جدی بود.

گفته می‌شود که نوازندگی هم انجام می‌دهید. به ساز خاصی تسلط دارید؟

خیر. به ساز خاصی تسلط ندارم اما می‌توانم سازهای گیتار، هارمونیکا، کاخن، سنتور و سه‌تار را به صدا در بیاورم. من اصلاً نمی‌توانم نت را یاد بگیرم و سازها را از ۶ سالگی به صورت هوشی یاد گرفته‌ام. یک دوره برای یادگیری سه‌تار به خدمت آقای دلنوازی رسیدم اما دیدم کار من نیست و آن را رها کردم. من مثل آن دسته از بیسوادهایی هستم که توانایی خواندن و قرائت قرآن را دارند.

در خلوت خودتان آثار کدام خواننده یا نوازنده را گوش می‌دهید؟

در فلش مموری من همه نوع موسیقی پیدا می‌شود اما اگر بخواهم روی یک خواننده دست بگذارم، آن خواننده قطعاً استاد شجریان است. خیلی وقت‌ها موسیقی بی کلام گوش می‌دهم و لذت می‌برم. آقای بابک شهرکی یک سری از آثار استاد همایون خرم را با ویولن اجرا کرده که آن را خیلی دوست دارم. نوازندگی آقای کیهان کلهر مرا به عرش می‌برسد و تار آقای حسین علیزاده و مرحوم شهناز و مرحوم لطفی را هم دوست دارم. من با موسیقی “نینوا” آقای علیزاده می‌توانم دنیا را فتح کنم. چقدر بد است که این موسیقی فقط به وقت عزا پخش می‌شود.

 

همچنین موسیقی کلاسیک ایرانی، صدای آقای همایون شجریان و آقای محمد معتمدی و همچنین برخی از قطعات آقای علیرضا قربانی را هم دوست دارم. در موسیقی پاپ هم حمید حامی یک پدیده است که من آن را جزو خواننده‌های درجه یک پاپ می‌دانم. ضمن آن‌که قطعات رضا یزدانی را هم دوست دارم. موسیقی برای من مرزبندی ندارد و حتی قطعه‌ رپی که یاس (یاسر بختیاری) برای فیلم “بارکد” خواند و جلوی پخش آن را گرفتند را هم دوست دارم.

 

نیامده‌ام که یک آلبوم منتشر کنم و بروم

فعالیت جدیدی در عرصه تصویر یا در حوزه رادیو انجام نداده‌اید؟

خیر. در سریال “عالیجناب” بازی کرده‌ام که نمی‌دانم به آن اجازه پخش می‌دهند یا نه. آخرین کارم در تلویزیون مربوط به برنامه “خندوانه” و مجری‌گری مسابقه “خنداننده شو” بود. در سینما هم یکی-دو فیلمنامه به دستم رسید که به خاطر سفری که داشتم آن‌ها را نپذیرفتم. با رادیو فعلاً قطع همکاری کرده‌ام اما در تلویزیون اگر پیشنهاد خوبی در حوزه اجرا داشته باشم، آن پیشنهاد را می‌پذیرم و کار خواهم کرد.

حضورتان در برنامه “خندوانه” و مجری‌گری مسابقه “خنداننده شو” حواشی خاص خودش را به همراه داشت و یک عده نوع اجرای شما را نقد کردند. نظرتان در خصوص آن نقدها چیست؟

یک بخشی از نوع اجرای من در مسابقه “خنداننده شو” به خودم بر می‌گشت و بخش‌ دیگر آن به درک متقابل میان من و رامبد جوان. زمانی که من به عنوان مجری به مسابقه “خنداننده شو” اضافه شدم، رامبد جوان به من گفت که فضای مسابقه خشک است و یک سری از بچه‌ها اعتراض می‌کنند، تو این فضا را بشکن و شلوغش کن. من این کار را انجام دادم و کار عجیبی هم نکردم. هدف آن مسابقه این بود که مردم بخندند و شاد باشند، بنابراین توقع درستی نیست اگر عده‌ای از من بخواهند آن مسابقه را هم مثل برنامه‌های رادیویی اجرا کنم. من خودم را در فرم و قالب کارهایم می‌گنجانم و هر کاری را مناسب خودش اجرا می‌کنم. از من توقع نداشته باشید که یک آدم تک بعدی باشم.

در حال حاضر هر شب مشغول اجرای فیلم-تئاتر “آینه‌های روبرو” با آقای رحمانیان هستید. این همکاری چطور است و از حضور در این نمایش چقدر رضایت دارید؟

در تئاتر هر پیشنهاد خوبی به من مطرح شود، نمی‌توانم “نه” بیاورم. البته تئاتر همیشه به لحاظ مالی برایم زیان‌بار بوده اما کار کردن با آقای رحمانیان و اجرای متنی از آقای بیضایی خوشایند هر بازیگری است. من در تئاتر “آینه‌های روبرو” ایفاگر ۳ نقش هستم. البته دوست داشتم ۵ نقش را بازی کنم ولی این اتفاق میسر نشد. آقای رحمانیان بعد از این تئاتر یک نمایش دیگر را حدوداً ۲-۳ ماه دیگر می‌خواهد روی صحنه ببرد که اگر از سوی ایشان پیشنهادی به من بشود، آن تئاتر را هم بازی خواهم کرد اما در غیر این صورت احتمالاً تا آخر سال پروژه دیگری را در تئاتر قبول نمی‌کنم و تمرکزم را می‌گذارم روی موسیقی.

سرنوشت پخش سری جدید مجموعه “کلاه قرمزی” به کجا رسید؟

رابطه ما با تهیه‌کننده آن مجموعه کاملاً قطع است و هیچ دستمزدی بابت اجرا در سری برنامه “کلاه قرمزی” به ما پرداخت نشده. نمی‌دانم وسط این دعواها چه اتفاقی خواهد افتاد. تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که کلاه ‌قرمزی ۹۶، به لحاظ کیفیت و محتوا بهترین سری “کلاه‌ قرمزی” بوده که تا کنون ضبط شده است. ما از نگرفتن دستمزدمان ناراحت نیستیم و ناراحتی ما بابت این است که این همه زحمت کشیده‌ایم و این مجموعه هنوز پخش نشده است. حدود سه ماه و نیم برای این مجموعه تمرین کردیم اما به هیچ نتیجه‌ای نرسید.

عده‌ای به خاطر اجرای شما در افتتاحیه‌ و اختتیامیه برخی از جشن‌ها و جشنواره‌ها می‌گویند احسان کرمی لابی می‌کند. این حرف‌ها چقدر برای‌تان اهمیت دارد و چقدر به وجود لابی اعتقاد دارید؟

من اعتقادی به لابی کردن ندارم و تا کنون در زندگی‌ام چنین کاری را انجام نداده‌ام. مجری اختتامیه جشنواره فیلم فجر باید از چند فیلتر عبور کند تا روی صحنه برود. برای اختتامیه جشنواره سال گذشته از ۳ ماه قبل با من صحبت کردند اما به دلیل یک سری اتفاقاتی که رخ داد، چند روز قبل از اختتامیه با مسئولین آن مراسم صحبت کردم و گفتم نمی‌آیم. در نهایت ساعت ۲ بعد از ظهر همان روز فقط به واسطه دوستی با خانم مهتاب کرامتی راضی شدم که به آن‌جا بروم. در جشن “شهرزاد” هم تهیه‌کننده سریال و دوستانم با من تماس گرفتند و من اجرای آن جشن را پذیرفتم.


گفت و گو با علی لهراسبی؛ خواننده تیتراژهای تلویزیونی


روزنامه شهروند – سامان آسمانی: تعداد خواننده‌هایی که نام‌شان در تیتراژ سریال‌های تلویزیونی به چشم می‌خورد، محدود است. این چهره‌ها آن‌قدر در این سریال و آن سریال دیده می‌شوند که خیلی‌ها گمان می‌کنند سفارشی در کار است؛ سفارشی که باعث می‌شود خیلی از چهره‌های جوان و بعضا مستعد نتوانند در مدیومی تا این حد تاثیرگذار خودشان را معرفی کنند، اما خواننده‌هایی که احتمالا تعدادشان از انگشتان یک دست بیشتر نیست، همه سریال‌ها را قرق کرده‌اند.

 

این سکه اما روی دیگری هم دارد: موفقیت یک سریال در برخی از موارد با نام خواننده تیراژش بی‌ارتباط نیست. در بسیاری از موارد دیده شده در روزهای نخست پخش یک سریال شنیدن صدای خواننده‌ای نام‌آشنا و محبوب برخی از مردم و خاصه مخاطب جوان را به پیگیری این تولیدات ترغیب کرده است. با این توضیح به نظر می‌رسد فارغ از شائبه‌هایی که درباره حمایت از برخی خوانندگان خاص در تلویزیون به چشم می‌خورد، فاکتورهای فنی و موثر دیگری در این امر موثر هستند.

 

کار از آنچه فکرش را می‌کنید سخت‌تر است 

 

این‌که خواننده‌ای چون علی لهراسبی می‌تواند با خواندن تیتراژ یک سریال بخشی از مخاطبانش را پای این سریال بکشاند یا احسان خواجه‌امیری یکی از موفق‌ترین خواننده‌ها در این زمینه است را باید بررسی کرد. به راستی چه معیارهای کیفی هستند که راه را برای حضور یک خواننده در سریال‌های تلویزیونی هموار می‌کنند؟ کسانی که در این زمینه به‌عنوان چهره‌های موفق معرفی می‌شوند، از چه ویژگی‌هایی برخوردارند و چرا این موفقیت‌ها چندین و چند ‌سال ادامه پیدا می‌کند؟ گفت‌وگو با علی لهراسبی تلاشی است برای پاسخ دادن به برخی از این سوالات. علی لهراسبی خواننده‌ای است که بسیاری او را در حوزه تیتراژ موفق می‌دانند، در ادامه گفت‌وگو با علی لهراسبی را بخوانید:

 آقای لهراسبی چه اتفاقی باید بیفتد تا موسیقی تیتراژ کسی مثل شما در تلویزیون مخاطبان پروپا قرصی داشته باشد و توسط مردم شنیده شود؟

به نظر من این مسأله نیاز به اصولی دارد و در اصطلاح مبتنی‌بر فوت و فنی خاصی است. کارهای من و دوستانی که تیتراژهایشان از اصولی که باید، پیروی می‌کند، کم ریسک است و مورد توجه مردم قرار می‌گیرد. این اصول را در چند ‌سال فعالیت مستمر و آزمون و خطا به دست آورده‌ایم و هر کدام اساسی برای خواندن تیتراژ داشته‌ایم که همیشه به آن احترام گذاشته‌ایم.

  روش علی لهراسبی برای خواندن یک تیتراژ چگونه است؟

نکته ابتدایی که باید در خواندن یک تیتراژ تلویزیونی در نظر گرفته شود این است که با یک تیتراژ سینمایی متفاوت باشد. قرار نیست تیتراژ در همان قسمت نخست همه را درگیر کند. اصولا یک تیتراژ موفق آن است که هم بتواند به سریال کمک کند و هم با همراهی با یک سریال موفق بتواند از آن استفاده کند. این موزیک باید به‌تدریج مورد توجه قرار بگیرد. وقتی این اتفاق افتاد، مخاطب به موسیقی تیتراژ سریال علاقه‌مند می‌شود و موزیک ماندگار خواهد شد. نکته دیگری که به نظر من اهمیت دارد این است که موسیقی تیتراژ هویت مستقل داشته باشد. منظور از هویت مستقل در مورد تیتراژ این است که درعین‌حالی‌که به داستان سریال مربوط است با اتمام سریال به‌عنوان تک‌آهنگ موفق توسط مخاطب پذیرفته شود و مردم بخواهند خارج از سریال هم آن را گوش دهند.

 

خیلی‌ها به این نکته توجه نمی‌کنند، یعنی به محض پیشنهاد یک تیتراژ با خواندن فیلمنامه می‌خواهند تمام قصه را در تیتراژ بیاورند. در چنین شرایطی مردم موزیک را در همراهی با سریال دوست دارند و گوش می‌دهند، اما هرگز بدون سریال آن را گوش نخواهند داد. مخاطبان در مواجهه با چنین تیراژهایی به این ذهنیت می‌رسند که سریال و موزیک در یک مجموعه جدایی‌ناپذیر قرار دارند.

 

حالت عکس این قضیه هم وجود دارد. برخی از دوستان که خودشان معتقدند در کار تیتراژخوانی چندان موفق نبوده‌اند، این ماجرا را تجربه کرده‌اند که بهترین کاری که خوانده‌اند و منتشر نشده است را برمی‌دارند و روی سریال می‌گذارند. در این شرایط هیچ تضمینی وجود ندارد که این کار شنیده شود، چون این کار هیچ ارتباطی با سریال ندارد. در نتیجه ممکن است به شکل جداگانه مورد توجه قرار گیرد، اما به‌عنوان یک جزء همراهی‌کننده با سریال شنیده نخواهد شد. ماجرای تیتراژخوانی کمی عجیب است.

 از نظر شما چه تیتراژی را می‌توان موفق نامید؟

تیتراژی می‌تواند موفق باشد که مخاطب هر وقت سریال پخش می‌شود، منتظر شنیدنش باشد. این وضع در صورتی پیش می‌آید که موزیک پایانی با فضای سریال پیوند داشته باشد. مثلا بعد از اتمام یک سریال پلیسی مردم دوست دارند یک موزیک با ریتم تند و صدای فریاد خواننده را بشنوند، درحالی‌که با اتمام یک سریال عاشقانه ترجیح می‌دهند در فضای آرام سریال بمانند و موزیکی آرام و عاشقانه بشنوند. همزادپنداری اصلی است که در گذر زمان برای خواننده تیتراژ پیش می‌آید و می‌تواند به موفقیت تیراژ کمک کند، به همین دلیل نوشتن تیتراژ موفق برای آهنگساز و خوانش کار برای خواننده کار سختی است.

 

این‌طور نیست که علی لهراسبی برای خواندن تیتراژ «فاصله‌ها» فیلمنامه را خوانده باشد و شعری را مطابق با آن سفارش بدهد، آهنگی هم بسازد و با قرار دادن ترانه روی آن، یک تیتراژ ماندگار ساخته شود. من برای «فاصله‌ها» چهارآهنگ ساختم و ترانه را بارها و بارها ادیت کردم. چند بار با آقای سهیلی‌زاده در مورد کار صحبت کردیم تا به خروجی کار رسیدیم. من به‌عنوان یک خواننده احساسی در خوانش سریال به دنبال رگه‌های عشقی هستم.

 

رگه‌های عشقی خطی است که تاریخ مصرف ندارد. در آن سریال سه خط عشقی وجود داشت. رگه عشقی نخست که عشق پسر و دختری را نشان می‌داد و کاملا غلط بود. عشق دیگری در داستان دیده می‌شد که پدر قصه به خانمی احساس می‌کرد که مدت‌ها قبل با او نامزد بود و او را دوست داشت. عشق سوم ماجرا علاقه پدر به پسر بود. نکته جالب این است که احتمالا بیشتر دوستان اگر بنا بود آهنگ کار را بسازند، ابتدا سراغ آن عشق غلط می‌رفتند و منفی می‌نوشتند. در صورتی که ما این کار را انجام ندادیم. عشق کهنه هم از ذهن ما خارج شد، چون کمتر کسی می‌توانست با آن همزادپنداری کند. درنتیجه بیشتر مخاطبان‌مان را از دست می‌دادیم.

 

کار از آنچه فکرش را می‌کنید سخت‌تر است

 

ما عشق پدر به پسر را که احتمالا هیچ‌کس به سراغش نمی‌رفت، انتخاب کردیم. درست است که این تکه از داستان علاقه پدر به پسر بود، اما نباید فراموش کرد که عشق، عشق است. از طرف دیگر، این کار فارغ از ماجرای سریال این امکان را ایجاد می‌کرد که شنونده بتواند با آن همزادپنداری کند و به یاد عشقش که می‌توانست هر کسی باشد، آن را گوش دهد. اگر عشق غلط قرار بود سوژه قرار بگیرد، نهایتش در سریال سیاهی بود. در نتیجه موسیقی تیتراژ قرار بود پند بدهد. هر چند ممکن بود کار خیلی هم جالب از آب دربیاید، اما چون بنایش به پند و اندرز بود، خیلی زود تاریخ مصرفش می‌گذشت و مردم کنارش می‌گذاشتند. پروسه شعر در این میان بسیار مشکل است که تازه بعد از آن به آهنگ می‌رسیم.

 نکته مهمی در این بین وجود دارد، آن هم این است که با وجود استفاده از گام بالا و پخش تیتراژ در انتهای یک سریال چند ١٠ قسمتی، تکرارش برای مخاطب ملال‌آور نشد…

 همه آیتم‌ها برای خواندن تیتراژ باید اهمیت داشته باشد. هرچند بالا خواندن من آزاردهنده نیست، اما اگر احساس می‌کردم این طرز خواندن به درد چند قسمت ابتدایی می‌خورد و پس از آن کارکردش را از دست می‌دهد، قطعا آن را تغییر می‌دادم. فضای خوانش بستگی به سریال دارد. من «همه چیز آنجاست» را هم خواندم. اما آن سریال اجازه نمی‌داد کار از بالا شروع شود، چون لحظات تند و احساسی‌اش هم بسیار ملو و آرام بود. داستان این بود که دو پسر داستان، مشکلات خانوادگی داشتند، اما محبت بین‌شان بود. کسی در طول داستان کشته نمی‌شد.

 

داستان متشکل از چند ماجرای تودرتو بود و به کلی با «فاصله‌ها» فرق می‌کرد. سریال فاصله‌ها لحظات اضطراب زیادی داشت و چند نفر آدم در خطر ازدست‌رفتن بودند. درد «فاصله‌ها» بیشتر بود. به همین دلیل مجبور بودم کار را دردناک شروع کنم. آن آهنگ اعتراض‌آمیز بود. «پیله‌های پرواز» هم درست همین شرایط را داشت. پسری که در آن سریال عاشق یک دختر بود، در داستان به وضعش اعتراض می‌کرد. بهروز صفاییان و روزبه بمانی در موفقیت این کار تاثیر زیادی داشتند و به این خاطر از آنها ممنونم.

 نام تیتراژهای تلویزیونی که خواندید را به خاطر دارید؟

من تیتراژ سریال‌های دریایی‌ها، عبور شیشه‌ای، فاصله‌ها، شیدایی، پیله‌های پرواز، هویت، سه پنج دو، دلنوازان، شیدایی، رهایی و همه چیز آنجاست را خواندم.

شخصا سعی می‌کنم هر دو‌سال یک بار تیتراژ بخوانم، چون معتقدم کاری که قرار است بخوانم باید متفاوت باشد و اصلا نباید خودم را تکرار کنم. یک تیتراژ به اندازه یک آلبوم آدم را اذیت می‌کند. ممکن است برخی از بیرون با شنیدن این‌که به علی لهراسبی یک تیتراژ پیشنهاد شده، بگویند چقدر خوب، سریال هم یک کار قوی است، پس خوش‌به‌حال لهراسبی. درحالی‌که دردسرها درست از همان زمانی که تیتراژ پیشنهاد می‌شود، آغاز خواهد شد. من در چنین شرایطی این استرس را دارم که باید چه کنم که هم تیتراژ بگیرد و هم مورد نقد واقع نشود. باور کنید کار از آنچه به نظر می‌رسد، سخت‌تر است. برای خواندن سریال «سه پنج دو» که مبتنی‌بر موضوعی فوتبالی بود، به همراهی یکی از دوستانم تمامی موزیک‌هایی را که برای فوتبال خوانده شده بود، مانیتور کردم و آکوردها و فضایی را که در این کارها وجود داشت، مورد بررسی قرار دادم. این‌طور نبود که یک شعر معمولی را روی یک ملودی قرار دهم و تیتراژ «سه پنج دو» شکل بگیرد.


گفت و گو با حمید مرادیان، به بهانه انتشار آلبوم «باغ‌های معلق انگور»


روزنامه شرق – سمیه قاضی‌‌زاده: به‌تازگی آلبوم «باغ‌های معلق انگور»، از سوی «حمید مرادیان» با آهنگ‌سازی و نوازندگی سنتور و «بابک کوهستانی» با نوازندگی ویولا، منتشر شده است. در «باغ‌های معلق انگور»، دو سبک موسیقی در همراهی با سازهای سنتور و ویولا کنار هم نشسته‌اند و گفت‌وگو کرده‌اند. آلبومی که در آن، سنتور به‌عنوان ساز ایرانی، معرف فرهنگ موسیقایی ایران و به‌طور خاص، ردیف دستگاهی است و ویولا نیز معرف فرهنگ‌های غیرایرانی که در جمله‌بندی و حتی مدها با موسیقی ایران متفاوت هستند.

 

«حمید مرادیان»، از آهنگ‌سازان برگزیده دوره‌های بیست‌وهفتم و بیست‌وهشتم جشنواره بین‌المللی فجر بوده است و تدریس در هنرستا‌ن‌ها، دانشکده‌های موسیقی و مدیریت گروه موسیقی آموزش و توسعه فرهنگی دانشگاه تهران را در کارنامه آموزشی خود دارد. او از سال ۹۴ گروه موسیقی «گاه» را تأسیس کرد و از جمله آثار او می‌توان به ١٠ قطعه ١٠ آنالیز «تجزیه و تحلیل آثاری از آهنگ‌سازان ملی ایران»، تجزیه و تحلیل قطعاتی از محمدرضا درویشی و مجموعه آموزشی سه‌جلدی «موسیقی دریافت» با محوریت تئوری موسیقی غرب، مبانی نظری موسیقی ایران و هارمونی اشاره کرد. با او به بهانه انتشار آلبومش به گفت‌وگو نشسته‌ایم.

 

افزودن به معنای جهان معاصر

این‌روزها بیشتر بازار موسیقی ایران به‌جز موسیقی پاپ، در دست موسیقی‌دانانی است که در حوزه موسیقی تلفیقی کار می‌کنند. شما در آلبوم «باغ‌های معلق انگور» دنبال همین ژانر موسیقی رفتید؛ دلیلش چه بود؟

موضوع این است که حرکت بازار موسیقی به هر سمت‌وسویی که باشد، چندان اهمیتی برایم ندارد؛ چون احساس می‌کنم بازار بیشتر اوقات هنر را در حد یک سرگرمی پول‌ساز – و نه فرهنگ‌ساز- پایین می‌آورد. اشکال البته سرگرمی نیست، قد و اندازه سرگرمی‌هایی است که قرار است با بسته‌بندی‌های فاخر تبلیغاتی، به‌عنوان اثر هنری قلمداد شوند. اگر بخواهم درباره خودم روراست باشم، باید بگویم ما ابدا با جهت‌گیری مشخصی به این سمت حرکت نکردیم؛ چون احساس من همیشه این بوده است که زمانی اثر هنری شکل می‌گیرد که معنایی در وجود آدم شکل گرفته باشد. خیلی خودآگاه نیست و در واقع لزوم «بودن‌«اش است که آن را «بود» می‌کند. نکته مهم‌ آن اینجاست که به‌طور طبیعی، هنرمند در هر حیطه‌ای که کار می‌کند، باید در درجه اول زبان معنا و نیاز انسان دوران خودش باشد. با این پیش‌فرض که قرار است نیم‌نگاهی هم به آینده داشته باشد؛ یعنی بتواند چیزی به معنای جهان معاصرش اضافه کند و ماحصل غنی‌تری برای نسل بعدی به‌جا بگذارد.

ایده اولیه‌اش از کجا شکل گرفت؟

با خواندن یک قطعه شعر؛ باغ‌های معلق انگور از الیاس علوی شاعر افغان. شعری با مفاهیم بسیار ظریفی از عشق و صلح در جهانی که ناچار به در‌هم‌لغزاندن مرزها و ازمیان‌بردن فاصله‌هاست. خواستیم تجربه کنیم آیا ممکن است هویتی را در کنار هویت دیگر بنشانیم، بی‌آنکه ناچار باشد از اصالت‌های خودش کم بگذارد یا از اصیل‌بودن دیگری بکاهد؟ به نظر می‌رسد این یکی از دغدغه‌های اصلی در مرزهای لغزان جهان فرهنگی امروز باشد.

دلیل این را که موسیقی‌دانان سنتی این‌روزها بیشتر به موسیقی تلفیقی گرایش دارند، در چه می‌بینید؟

پاسخ به این سؤال خیلی راحت نیست؛ یک جواب دقیق و سرراست هم ندارد؛ اما اگر یک مرزبندی ایرانی، کلاسیک و پاپ قائل باشیم، در نظر من همیشه – حداقل از زمانی که این مرزبندی مشخص‌تر شده؛ یعنی در تاریخ ٧٠، ٨٠ساله معاصر ایران- موسیقی‌دانانی که در حوزه موسیقی اصیل یا کلاسیک ایرانی یا به قول شما سنتی کار می‌کردند، از نبض هوشیارتری برخوردار بودند؛ نه لزوما به این مفهوم که انسان‌های هوشیارتری بودند، بلکه به این اعتبار که چاره‌ای جز تعامل با جهان پیرامونشان نداشتند؛ چون وظیفه‌ای برای خود قائل بودند برای حفظ یک هویت به‌میراث‌مانده از یک سو، پاسخ به نیازهای درونی و بارقه‌های نبوغ و خلاقیت خود از سوی دیگر و همراهی با روح زمانه و نیازهای فرهنگی مخاطب از دیگر سو!

 

حالا این تلفیق میان موسیقی ایرانی و علوم آهنگ‌سازی غربی مانند هارمونی و… باشد یا نشستن موسیقی دستگاهی ایران بر جان سازهای غربی نظیر ویلن و پیانو، یا برکشیدن جامه ارکستر سمفونیک بر اندام موسیقی‌های محلی، چندان تفاوتی ندارد؛ دغدغه‌ای است که در هر دوره، متناسب با جهان‌بینی هنرمند به نوعی قالب می‌پذیرد.

 

وقتی زاویه نگاهتان را به این سو می‌چرخانید، احساس می‌کنید از کلنل وزیری تا ابوالحسن‌خان ‌صبا و بسیاری موسیقی‌دان‌های پیشرو نسل حاضر، موسیقی تلفیقی اجرا می‌کردند؛ اشکالی هم ندارد، فقط هم مختص ما و جهان شرق نیست. اصلا شدنی نیست در بستری که مدام رنگ عوض می‌کند، بچسبیم به مثلا مکتب موسیقی قاجار و تأثیر نپذیریم و یاد نگیریم از جهان پیرامون؛ جهانی که ذاتا جایی برای پاسفت‌کردن ندارد. در سندبادنامه، داستانی هست با این مضمون که دریانوردان خسته از تلاطم و موج‌های ناگهانی، به جزیره‌ای خوش‌منظره و رؤیایی می‌رسند، پا سفت می‌کنند به قصد استراحت و خواب نیم‌روزی که زمین به حرکت درمی‌آید و در چشم‌برهم‌زدنی، همه‌ چیز زیروزبر می‌شود و معلوم می‌شود جزیره بر پشت نهنگی عظیم قرار داشته است. خب این یک تمثیل است از اینکه نمی‌توان هم ساکن بود و هم در جست‌وجوی معنا و رسیدن به افق‌های جدید؛ آن‌وقت یکهو چشم باز می‌کنی می‌بینی دنیایت را آب برده است.

آیا این باعث تحلیل و تحریف موسیقی اصیل یا همان هویتی که از آن حرف زدید، نمی‌شود؟

اگر فکر کنیم هویت تنها در گذشته و ارزش‌های به‌ارث‌رسیده است، شاید؛ اما من گمان می‌کنم هویت در هر زمان مفهوم خودش را پیدا می‌کند؛ میان هنرمند و نبوغش با میراث و هویت گذشته‌اش تعاملی وجود دارد. اگر هر نسل نتواند میراث نسل قبلی را غنی‌تر تحویل نسل بعدی بدهد، بعد از دو، سه نسل چیزی از همان هویت باقی نمی‌ماند. البته این افزودن‌ها قاعده خودش را دارد و شَم می‌خواهد و نبوغ می‌خواهد، تداوم می‌طلبد و حک و اصلاح دارد و البته در این میان یکی پیدا می‌شود و به سیاق آن حکایت قدیمی به طعام مطبوعی که جماعتی زحمتش را کشیده‌‌اند و هیزمش را جمع کرده‌اند، آتشش را افروخته‌اند، دودش را خورده و دیگش را نهاده‌اند، موشی می‌اندازد و می‌گوید: «من هم شریک!» اما این طبیعت موضوع است، خیلی هم نمی‌شود غصه‌اش را خورد و مدام سَره و ناسره کرد که به قول سعدی «لقمه از حوصله بیش است». به‌هرحال زمان که بگذرد، نسل بعد آنچه را در این گذران وزنی داشته و ته‌نشین شده است، می‌بیند و به میراث برمی‌دارد.

 

افزودن به معنای جهان معاصر 

شما بیشتر خودتان و موسیقی‌تان را وام‌دار کدام موسیقی‌دانان ایرانی یا خارجی می‌دانید؟

آدم‌های زیادی هستند که از آنها تأثیر گرفته‌ام، سلیقه متنوعی هم دارم و سعی می‌کنم زیاد گوش بدهم تا آشنا باشم و به کارم احاطه داشته باشم؛ مثلا در حوزه آهنگ‌سازی از شلسی و تاکمیتسو و کانچلی تا مرتضی حنانه و محمدرضا‌ درویشی یا در حوزه نوازندگی از حبیب سماعی تا فرامرز پایور و پرویز مشکاتیان. اما اگر بخواهم نقش چند نفر را برجسته کنم باید از محمدرضا درویشی بگویم؛ با همه مناعت طبعش و مواضع و عملکرد بی‌همتایش در موسیقی نواحی و توانی که دارد و بلد است چگونه انتقالش بدهد به نسل جوان‌تر و از شاهین فرهت با آن میزان اطلاعات و دانش کم‌نظیرش در ارتباط با موسیقی کلاسیک و عشقی که به آن دارد و شعفی که در چشمانش موج می‌زند وقت گفتن از شاهکارهای موردعلاقه‌اش. یا بگویم از کامبیز روشن‌روان با احاطه‌اش بر علوم آهنگ‌سازی و شیوه انتقالش به هنرجو که من بودم و تقریبا هرکلاس را با ولع می‌بلعیدم! و البته کیهان کلهر که عملکردش در تعامل با نوازندگان فرهنگ‌های مختلف و احساسش در نوازندگی همیشه برایم جذاب و الهام‌بخش بوده و هست هرچند هیچ‌وقت شاگرد مستقیمش نبودم.

بارها در گفت‌وگوهای مختلف اعلام کرده‌اید که فضای موسیقی «باغ‌های معلق انگور» متفاوت از دیگر آلبوم‌هایی است که در این ژانر منتشر می‌شوند. دوست دارم بدانم این تفاوت‌ها به نظر شما چیست؟

تفاوت در نگاهی است که ما به مبحث تلفیق داشتیم و بخشی از آن را پیش‌تر گفتم، اما اگر بخواهم مؤکدتر بگویم، این‌طور می‌شود گفت که ما واقعا سعی کردیم خود عصاره موسیقی را تلفیق کنیم. در خیلی از قطعات تلفیقی در واقع این سازها هستند که با هم تلفیق می‌شوند و همه تحت‌تأثیر یک فرهنگ یا موسیقی خاص قطعاتی را با همراهی هم می‌نوازند. در شکلی دیگر که این‌روزها در فستیوال‌های خارجی هم باب شده است نوعی کلاژ موسیقایی شکل می‌گیرد یعنی نوازنده‌هایی از فرهنگ‌های مختلف کنار هم می‌نشینند و هرکدام به فراخور تکنیک و پیش‌زمینه فرهنگی خود تکه‌هایی را می‌نوازند و پاس می‌دهند به نوازنده بعدی. حالتی دیگر هم هست که در آن نوازنده‌ها با احاطه‌ای که بر موسیقی خود دارند، نقاط هم‌پوشانی و مشترک بین دو فرهنگ را پیدا و در آن منطقه‌ با هم هم‌نوازی می‌کنند. اما من و بابک کوهستانی سعی کردیم حالت کمترتجربه‌شده‌ای را امتحان کنیم.

 

در کار ما هرکدام از نوازنده‌ها نماینده یک فرهنگ موسیقایی مشخص هستند. دو نوازنده سعی دارند بدون واردشدن به جمله‌بندی و حرکت ملودیک دیگری، بدون سؤال و جواب‌های مشخص و متداول در فاصله‌ای معنادار از هم حرکت کنند، گاه به‌تنهایی و گاه با همراهی. در واقع سعی کردیم در قلمرو حسی و احساسی موسیقی هم‌پوشانی داشته باشیم. مثل دو انسانی که زبان هم را نمی‌دانند اما بلدند با هم ارتباط برقرار کنند و می‌فهمند طرفشان چه می‌گوید یا چه می‌خواهد. قرارمان این بود که اگر کسی خواست مثلا بخش سنتور را اصلا نشنود قسمت ویولا به‌خودی‌خود دارای معنا، مفهوم و هویت باشد. به‌همین‌دلیل این دونوازی را مانند دو بعد جداگانه دیدیم و اصلا مفهوم موسیقی دوبُعدی که در جاهایی اشاره کردیم از همین‌جا آمد. حالا البته این تلاش ما بوده و فلسفه کارمان. اینکه تا چه حد موفق بوده‌ایم امر دیگری است که باید سنجیده شود و حتما جای کار و تجربه بیشتری دارد.

بیشتر به مخاطب خاص فکر کردید یا مخاطب عام؟ آیا اصلا دغدغه جذب مخاطب برایتان مطرح بود؟

اگر بگویم نه که خیلی حرف راستی نزده‌ام! چون حداقل من دوست دارم که کارم شنونده داشته باشد، مخاطب برایم مهم است هرچند از نقطه‌نظر برخی این امر اشتباه است و عیب محسوب می‌شود‌ – همان دیدگاه هنر برای هنر – حالا اگر هم عیب است، این عیب من باشد! ولی خب این را هم بگویم که برای این پذیرفته‌شدن اصلا کوتاه نمی‌آیم. ما سعی کردیم شنونده را با نشانه‌هایی که برایش آشناست، در مسیری حرکت دهیم که خودمان طراحی کرده بودیم. این‌طور امیدوار بودیم که یک جایی به هم متصل می‌شویم که شدیم! و در ضمن سعی کردیم کار، لایه‌های عمیق‌تری جز جاذب‌بودن ظاهری داشته باشد که شنیدنش را برای شنونده خاص جالب کند.

در دفترچه‌آلبوم نوشته‌اید این کار از جنس موسیقی «کشف‌شده» است و نه «آفریده‌شده»؛ این تشبیه به چه خصلتی از کار اشاره دارد؟

بیشتر به شکل‌گرفتن موسیقی و نوع تمرین‌ها برمی‌گردد. به نظر می‌رسد اغلب سبک‌های رایج موسیقی امروزه آنچه عصاره داشته‌اند، پس داده‌اند و امکان خلاقیت برای رسیدن به لحظات تازه و غافلگیر‌کننده بسیار سخت شده است. هر کاری را که گوش می‌دهی، انگار تا آخرش را حدس می‌زنی حتی گاهی به وضوح جملات بعدی را قبل از اجراشدن می‌شنوی. این برایم جذابیتی ندارد، مثل شطرنج‌بازی با ذهن شیشه‌ای است؛ همه چیز زیادی رو و قابل پیش‌بینی می‌شود. زمانی که می‌خواستیم کار را شروع کنیم چون هیچ مسیر مشخص و پیش‌تر پیموده‌شده‌ای در برابرمان نبود، به بداهه متوسل شدیم.

 

سعی کردیم با احساسات هم ارتباط برقرار کنیم بی‌آنکه وارد حریم فرهنگی یکدیگر شویم. در بداهه شما با لحظه و دَم معاشر هستید، دم به تعبیر خیام‌گونه‌اش راه گریز از سیر بیهوده زمان است. آنگونه که داریوش شایگان دیده است، دم خیامی «لنگر درنگ من است در صحرای عدم». با تمرکز روی حال و یک‌ جور معلق‌کردن لحظه اکنون است که می‌توان به کشف و شهود رسید. شاید به همین سبب باشد که عنصر بداهه در موسیقی مشرق تا این حد مهم است. ما در گروه گاه سعی کردیم با محوریت بداهه مسیر را طی کنیم، بی‌آغاز و انجامی، بی‌برنامه از پیش تدوین‌شده‌ای. نمی‌خواستیم امر قابل پیش‌بینی‌ای رخ دهد.

 

افزودن به معنای جهان معاصر 

واهمه نداشتید که کار ممکن است از این تعلیق درنیاید و در بداهه آن هم با چنین مختصاتی ماحصل موسیقی خوشایندی نباشد؟

البته که داشتیم. تمرین‌های اول یک فضای مبهم و گرگ‌ومیش بود؛ همه چیز نه آن‌قدر واضح و روشن بود و نه کاملا تاریک. نمی‌شد اسمش را موسیقی گذاشت ولی خب ادامه دادیم. حالا جالب است در جایی خوانده بودم در بیشتر سنت‌های روحانی این لحظه گرگ‌ومیش دم غروب را مقدس می‌دانند. معتقدند خداوند سایه و روشن را با هم می‌آمیزد تا ببیند زمین همچنان شهامت چرخیدن دارد یا نه؟! که اگر داشته باشد و نهراسد، شب رد می‌شود و سپیده صبح را خواهد دید.

می‌دانم که همواره از نظر استادان موسیقی برای انتشار آثارتان استفاده می‌کنید؛ اتفاقی که به نظر می‌رسد سنتش وَر افتاده و دیگر کسی آن‌قدرها به استاد و شاگردی بها نمی‌دهد. دلیل شما برای این گفت‌وگوها و نظرخواهی‌ها چیست؟

 چون یک تعامل است؛ از آن دست تعامل‌هایی که برای هر دوطرف خوشایند است. به هر حال هیچ معلمی از اینکه شاگردش همیشه شاگرد بماند خوشحال نخواهد بود. شاگرد هم خوب است یک جایی رویش را سفت کند و بگوید من این کار را کرده‌ام تا محکش بزنند، تا اصلاحش کنند، تشویقش کنند یا هرچه. اما شرط تأثیر این محک و اصلاح و تشویق هم رابطه‌ای است که باید بین معلم و شاگردش شکل گرفته باشد. شاگرد باید از معلمش خلوص دیده باشد، عمل دیده باشد به گشاده‌دستی‌اش معترف باشد و به بی‌غرض‌بودنش مطمئن. خیلی هم ربطی به این پیدا نمی‌کند که سر کلاس کسی بوده‌ای یا نه.

 

که اگر نه همه ولی برای من بسیاری از این کلاس‌ها حداقل در بخش آکادمیک بنا را بر یادندادن گذاشته بودند؛ حالا گیریم برخی ماحصل سفره‌شان با تمام هفت‌دست آفتابه و لگن‌اش آن‌قدر نبود که همه را سیر کند! اما خب بعضی هم دانسته اغماض می‌کردند. خوب و بد نیتشان هم به گردن خودشان. حالا دیگر خیلی مهم نیست. در این میان اگر من آن‌قدر خوش‌شانس بوده‌ام که در مسیر گشاده‌دستی کسانی باشم که برایم معلمی کنند، امروز بر گردنم است که حق شاگردی‌ام‌ را ادا کنم و می‌کنم.

شما سال‌هاست در حوزه تدریس فعالیت می‌کنید. این روزها که بیشتر به موسیقی تلفیقی علاقه نشان می‌دهید، آیا دانشجویانتان را هم به این ژانر ترغیب می‌کنید؟

راستش خیلی کسی را به چیزی ترغیب نمی‌کنم! علاقه‌ای هم ندارم. احساس می‌کنم کار معلم ظریف‌تر از این قسم هدایت‌ها و تعیین جهت‌هاست. اتفاقا باید مدام حواسش باشد که خودش را تکثیر نکند. به شاگردش فنون پرواز را بیاموزد؛ حالا کجا پرواز خواهد کرد خیلی در کنترل و به انتخاب معلم نیست، نباید هم باشد. معلم در لایه‌های پنهان‌تری الگو می‌شود مثل نوع رفتارش. صبا را ببینید، عمیق که می‌شوید احساس می‌کنید به شاگردانش همه‌چیز آموخته است الا موسیقی خودش را! حالا چگونه می‌شود این‌طور مؤثر بی‌تأثیر بود سؤالی است که یک معلم مدام باید از خودش بپرسد.

شما کتابی هم درباره تجزیه و تحلیل آثار آهنگ‌سازان ایرانی منتشر کرده‌اید که اتفاقی نوین در موسیقی ایران محسوب می‌شود. ایده انتشار این کتاب از کجا آمد؟

من همیشه به آهنگ‌سازی با گرایش موسیقی ایرانی علاقه‌مند بودم ولی هیچ‌وقت هیچ منبع کارآمدی در این زمینه وجود نداشته است، هرآهنگ‌سازی با این گرایش متکی به مطالعات و تجربیات شخصی خودش کار کرده و به شیوه خاص خودش در آهنگ‌سازی رسیده. اگر قرار بوده تدریس هم بکند چون هیچ منبع مدونی در این زمینه وجود نداشته همان علوم آهنگ‌سازی غربی را به شکل کلاسیک‌اش درس داده مقداری هم از سبک‌و‌سیاق و تجربیات شخصی خودش چاشنی کار کرده است. من احساس کردم این‌طوری که پیش می‌رود هرکسی می‌خواهد آهنگ‌سازی ایرانی انجام بدهد یا باید کپی دستِ چندم استادش شود یا سال‌ها مرارت بکشد و چرخ را از نو اختراع کند. یعنی راه‌هایی را که نسل‌های قبلی آزموده‌اند و نتایجی را که گرفته‌اند از نو و از نقطه صفر دوباره به تجربه بنشیند. این یعنی بی‌حالی و رو به زوال‌گذاشتن مفهومی که ذاتا باید جهت‌دهنده و جذاب باشد.

 

کتاب «١٠ قطعه ١٠ آنالیز» قدم آغازین است برای به اشتراک‌گذاشتن تجربیات ١٠آهنگ‌ساز از پنج نسل آهنگ‌سازان ایرانی از طریق تجزیه و تحلیل یک قطعه شاخص از هرکدام آنها. درواقع تلاشی است برای ماندگاری تجربه و ثبت دستاوردهای گذشته. حالا هنگام تدریس می‌توانم از تجربه پنج نسل پیشینم مایه بگذارم و هنرجو را مخیر به انتخاب مسیر کنم. دراین‌بین می‌توانم امیدوار باشم اگر این معنا تداوم پیدا کند و کسان دیگری هم در این زمینه کار کنند، حلقه‌های مفقودشده کم‌کم سرجای خودشان قرار گیرند و راه برای آهنگ‌سازی ایرانی و برداشتن قدم‌‌های بعدی به جلو هموار شود.


ما کار میراث فرهنگی را کردیم!


هفته نامه همشهری جوان: سهراب پورناظری آدم عجیبی است. برای رسیدن به آرمان هایش دست به هر کاری می زند. اجرای پروژه «سی» و پرداختن به شاهنامه فردوسی هم یکی از آرزوهایش بود که برای رسیدن به آن در کنار دوستانش یک سال زمان، انرژی و پول صرف کرد تا این شب ها مردم به تماشای کارشان بنشینند و با شاهکار فردوسی دمخور شوند.

سهراب پورناظری با این که این همه سال، با تلاشی پیگیر به جایگاه مطلوبی رسیده ولی همچنان مرام و مسلک مردم داری و خضوع و خشوعش را حفظ کرده و اهل ادا و اطوارهای هنری نیست. در یکی از شب های خنک تابستانی پیش از شروع اجرا با سهراب پورناظری، یکی از بانیان اصلی شکل گیری پروژه «سی» در مورد اهمیت شاهنامه و جزئیات راه اندازی یک اثر چند رسانه ای صحبت کردیم.

موضوع پرونده ما اهمیت و جایگاه شاهنامه است؛ این اثر با وجود اهمیت زیادی که دارد ولی چندان به آن پرداخته نمی شود. شاهنامه فردوسی برای تان چه اهمیتی داشت که تا این اندازه وقت و انرژی برای این کار صرف کردید؟

– شاهنامه از جمله آثاری است که تا کسی سراغش نرود و با آن آشنایی پیدا نکند، نمی تواند اهمیت آن را درک کند. من هم تا زمانی که به طور کامل روی آن وقت نگذاشته و آن را نخوانده بودم، میزان اهمیتش را درک نمی کردم. «شاهنامه» بدون شک شناسنامه ما ایرانی هاست و هر کسی آن را بخواند، متوجه این موضوع می شود. همیشه و همه جا حرف از تمدن و فرهنگ غنی ایرانی است اما زمانی که بخواهیم در مورد جزئیات فرهنگ غنی و این تاریخ چند هزار ساله توضیح بدهیم.

 

این شاهنامه است که به کمک ما می آید؛ این که روابط بین آدم ها در جنگ، دوستی، عشق و دیگر مسائل انسانی چگونه بوده است. اهمیت این اثر به اندازه ای است که می توان با جرأت گفت تا زمانی که مطالعه دقیقی روی آن صورت نگیرد، نمی توان درباره هویت این سرزمین و ملت چیزی دانست. به طور قطع شاعرانی چون حافظ، سعدی، مولوی و … در ادبیات و فرهنگ ما بسیار مهم هستند ولی شاهنامه به خاطر دارا بودن فرم داستانی، دارای بعد هویتی است که متاسفانه بنا به هر دلیلی مورد غفلت واقع شده است.

 

 گفتگو با سهراب پورناظری درباره پروژه «سی»
شما از کودکی با شعر دمخور بودید و همیشه سراغ حافظ و سعدی و مولوی و … می رفتید. قرابت تان با شاهنامه چطور شکل گرفت؟

– برای یک آهنگساز، شعر شاهنامه شعر ایده آلی نیست و بستر لازم برای آهنگسازی را ندارد ولی من همیشه دغدغه شناخت بیشتر از این اثر را داشتم تا سرانجام دوره ای با آقای «امیرحسین ماحوری» که درماتور پروژه هم هستند، شروع به شاهنامه خوانی کردم و به این فکر افتادم که اگر قرار است برای بازسازی هویت ایرانی فعالیتی انجام شود، این بستر لازم است. ایده را با «همایون» عزیز در میان گذاشتم و ایشان مثل همیشه که به من لطف دارند، اعتماد کردند و همراه پروژه شدند و همین همراهی برای پروژه اتفاق بزرگی بود.

 

یک سال برای تحقیق و شناخت جانمایه شاهنامه زمان گذاشتیم. بعد از آن فکر کردیم که چطور می توان این پروژه را روی صحنه برد و ماه ها طی شد تا به یک فرم مشخص رسیدیم، چون اگر بخواهیم خود شاهنامه را به موسیقی تبدیل کنیم، هیچ وقت، نتیجه ای را که الان داریم می بینیم، از آن نمی گیریم. شاهنامه یک روایت داستانی است و بیشتر برای کارهای نمایشی و نقالی مناسب است و بستر لازم برای آهنگسازی را ندارد.

از همان ابتدا قرار بود فرم اجرایی داشته باشید یا آقای نعمت الله این پیشنهاد را داد؟

– من به این فکر می کردم که یک روایت داشته باشیم و آقای نعمت الله گفتند این روایت را اجرایی کنیم. ابتدا به سینما فکر می کردیم اما در نهایت به این فرم رسیدیم.

این کار پروژه سنگین و تجربه نشده ای بود و برای سهراب پورناظری و همایون شجریان ریسک بزرگی محسوب می شد که همه وقت و انرژی خود را روی آن متمرکز کنند، نگران این نبودید که کار خوب پیش نرود؟

– سیر کاری ما همیشه همین بوده است؛ یعنی در هر بستری که قدم گذاشته ایم، این گونه بوده که اگر کار آن طور که نمی خواستیم، پیش نمی رفت، اتفاق بدی می افتاد اما جذابیت ماجرا پا گذاشتن به همین ناشناخته ها و فضاهای تجربه نشده بوده و هست.

چقدر به ایده آل تان نزدیک شدید؟

– من بین ۷۰ تا ۸۰ درصد در این مرحله از کار راضی ام.

استقبال عجیبی از هم کار شده پیش بینی چنین استقبالی را می کردید؟

– برنامه من همین بود ولی این که این اتفاق بیفتد یا خیر برایم مجهول بود اما کلیت پروژه بر همین اساس برنامه ریزی شده بود.

چرا با وجود تنوع داستانی در شاهنامه سراغ داستان زال و رودابه رفتید؟

– به دلیل این که باید سراغ بخش هایی می رفتیم که نویسنده بستر مناسب را در آن پیدا کند. ماندگارترین عشق شاهنامه هم عشق بین زال و رودابه است. خانم ثمینی هم کلا عاشقانه نویس هستند و دوست داشتند در این بستر بنویسند و این موضوع انتخاب ایشان بود که در نهایت داستان رستم و سهراب را هم به آن اضافه کردند.

در نشست خبری نوید داده بودید که افرادی که دور از استیج هستند بهتر می توانند با کار ارتباط برقرار کنند اما عملا جایگاه های میانی هم خیلی از استیج دور هستند و تماشای بازی بازیگران سخت شده است.

– کلیت قضیه این گونه است که شما در این گونه شرایط، هر قدر عقب تر نشسته باشید تصویر جذاب تر و با کیفیت تری از استیج مشاهده می کنید و هر قدر که نزدیک تر می شوید از این کیفیت کاسته می شود. چنین اجراهایی در سراسر دنیا رواج دارد ولی متاسفانه ما چندان به این روش عادت نداریم. بسیاری از خواننده های جهانی مثل «سلین دیون» کنسرت های خود را در استادیوم برگزار می کنند که فاصله زیادی بین خواننده و تماشاچی ها وجود دارد. اگر قرار بود این پروژه در تالار وحدت اجرا شود، با این حجم از جمعیت، می بایست یک سال این کار روی صحنه می رفت!

 

 گفتگو با سهراب پورناظری درباره پروژه «سی»
سازی که روی صحنه می زنید، حیرت انگیز است و حتی مخاطب گاهی حس می کند این صدا زنده نیست و نمی شود با این قدرت روی صحنه کار کرد. با توجه به سرد بودن هوا نگران ایراد پیدا کردن ساز و … نبودید؟

– نه، دست هایم گاهی از شدت سرما بی حس و سرد می شوند اما برای ساز مشکلی پیش نمی آید.

این موضوع واقعیت دارد که از خردسالی تنبور می زدید؟

– بله، کار خیلی سختی نیست. مثل بچه ای که از خردسالی در منزل انگلیسی صحبت می کند.

بچه در این سن تازه راه رفتن را یاد می گیرد.

– بله ولی برای من کار خیلی عجیبی نیست. در عکس هایی که از کودکی خودم دارم مشغول ساز زدنم و متاسفانه فیلمی از آن دوران وجود ندارد که حداقل برای خودم خاطره ای باشد. پدرم زندگی ما را طوری طراحی کرد که با ساز بزرگ شدیم. از این جهت خیلی عجیب هم نیست؛ مثل شکارچی ای که تیر و کمانش را از بچگی به دست می گیرد و شکار را شروع می کند.

ولی مسیری که انتخاب کردید با مسیر افرادی که در این دست خانواده ها رشد کرده اند، متفاوت است. خلاقیت ها و تفاوت هایی که در آثار خودتان به کار می برید از فضای مرسوم موسیقی ایرانی کمی دور شده. خانواده و دیگران با این روند کاری مشکلی نداشتند؟

– به نظرم طی کردن این مسیر، اقتضای زمانه است. در همان متنی که در صفحه خودم و در شروع این کار منتشر کردم اشاره کردم که ما مجبور به انتخاب این مسیر بودیم. انتخاب دیگری نداشتیم وگرنه انتخاب های دیگر می توانستند راحت تر و دم دستی تر باشند.

یعنی از این مسیر راضی نیستید؟

– راضی ام، چرا نباید راضی باشم؟ ولی هنر زمانی برای من مفهوم دارد که در جامعه حضور داشته باشد. روی مردم تاثیر بگذارد و مردم را با فرهنگی که همه سرباز آن هستیم آشنا کند وگرنه برای شخص من تولید یک امر صرفا با ابعاد هنری و بدون تاثیر مفهومی روی مردم و بدون ارتباط برقرار کردن با مردم، جذابیتی ندارد.

تلفیق را بهترین روش برای ارتباط با مخاطب می دانید؟

– در صورت نیاز، تلفیق می تواند بهترین روش باشد و بالعکس. گاهی هم نیاز به تلفیق نیست. زیاد در کارها و برنامه هایم باید ندارم. زیبایی هر اثر برای من مهم ترین بُعد و لازمه تولید آن است. زیبایی گاهی در تلفیق است و گاهی در یک اثر مستقل.

کمی راجع به شکل گیری آهنگ ها صحبت کنیم؛ این که مثلا آهنگ هایی همچون رگ خواب چگونه شکل می گیرد؟

– موزیک فیلم ها ماجرای متفاوتی دارد. قطعات فیلم معمولا بر اساس فیلمنامه و سکانس های خاصی از فیلم شکل می گیرند اما چندان به آهنگسازی کار فکر نمی کنم، چون من معمولا با شعر زندگی می کنم و خیلی وقت ها شعری را در ذهن دارم و دارم تا این که در یک لحظه اتفاقی در من شکل می گیرد. در آن لحظه ممکن است در خلوت خودم باشم یا حتی سر کلاس، موقع ورزش و هر جای دیگری. اصلا مشخص نمی کند و از قبل پیش بینی شده نیست.

یعنی ناخودآگاه ساز دست می گیرید و شروع به نواختن می کنید؟

– نه، ساز هم دست نمی گیرم. ابتدا ملودی اثر به ذهنم می آید و آن را ضبط می کنم. بعد نت ها یکی یکی می آیند و در نهایت اثر شکل می گیرد. مثل یک احساس می ماند. شما برای گریه و خنده دکمه ای نمی زنید و ناخودآگاه خودش می آید. آثاری که این گونه شکل می گیرند، همان آثاری هستند که ماندگار می شوند و ارزش هنری دارند.

تعدادی از قطعات این کار از قبل ساخته شده و تعدادی هم جدید هستند. دسته بندی و انتخاب قطعات چگونه انجام شده است؟

– به این کار باید مثل موسیقی فیلم نگاه کرد. هر موسیقی که به صحنه مربوط بوده و قابلیت لازم را داشته استفاده شده است؛ یعنی این گونه نبوده که بگوییم چون موضوع شاهنامه است، همه قطعات باید مربوط به شاهنامه باشند، داستان نمایش از شاهنامه اقتباس شده و ما برای این نمایش، موسیقی ساخته و انتخاب کرده ایم.

لزومی برای استفاده از قطعه ای مثل «آهای خبردار» که جزء قطعات هیت آلبوم رگ خواب است، در این نمایش بود؟ به نظر می آمد می شد این قطعه را حذف کرد و به نمایش لطمه ای وارد نمی شد. استفاده از این قطعات برای آشنایی و همذات پنداری مخاطب بود؟

– هدف من ارتباط برقرار کردن مخاطب با جانمایه کار بود و برای این هدف از هر ابزاری که لازم بود استفاده کردم. شاید برای شخص من این کلاژ مناسب نباشد اما من مجموعه را در نظر می گیرم. این که چطور مجموعه به موفقیت می رسد.

 

 گفتگو با سهراب پورناظری درباره پروژه «سی»
هزینه های زیادی هم برای این پروژه صرف شده است. می توانی بگویی برای این کار حدودا چقدر هزینه شده است؟

– به طور دقیق مبلغ هزینه ها محاسبه نشده ولی می توان گفت حدود ۶ تا ۷ میلیارد تومان هزینه صرف پروژه شده است که بخش های کوچکی از آن را اسپانسر تقبل کرده است.

کارهایی مثل ویدئومپینگ را ما در ایران کمتر داشته ایم. با توجه به درگیری سال گذشته گروه، مباحث اجرایی این پروژه ها چگونه به کار اضافه شد؟

– ایده تهمورس جان این بود که به جای سینما از مپینگ استفاده کنیم اما به این شکل که ما همزمان نور پشت صحنه و مپینگ را با هم داشته باشیم. کار سختی بود. در نهایت برنامه ریزی های زیادی انجام شد که در عین حال که نوازنده و موزیسین ها روی صحنه هستند، بشود از پس زمینه هم استفاده کرد.

چنین کاری در دنیا رایج است؟

– مپینگ معمولی رایج است اما نه به این شکل که در داخل اجرا باشد.

امیر جدیدی برای بازی در نقش زال معرفی شده بود، چرا بازیگر این نقش تغییر کرد؟

– امیر متاسفانه درگیر تولید یک فیلم دیگر بود و نشد که به ما اضافه شود. امیر دوست خوب ماست و همیشه در کنار ما بوده و هست.

پروژه آن قدر جذاب هست که بهرام رادان را هم برای اولین بار به صحنه کشاندید. هدایت چنین تیمی که افراد سرشناسی در آن فعالیت می کنند، کار سختی است. گویا برخی از درگیری های شما مربوط به این موضوع بوده است.

– نه. اتفاقا خیلی تیم خوب و همراهی داریم. درگیری های ما مربوط به مسائل حاشیه ای همچون ترافیک، مجوز، مکان اجرا و فراهم کردن تکنولوژی و … بود. اصل کار خیلی خوب پیش رفت و مشکلی در این زمینه نداشتیم.

قرار است که پروژه هایی از این دست در شهرهای دیگر کشور هم اجرا شود؟

– الان نمی توانم تضمینی در این مورد بدهم ولی تلاش خود را می کنیم که برای شهرستان ها هم کار را اجرا کنیم.

مثلا در تخت جمشید…

– آرزوی من این است که پروژه را در تخت جمشید اجرا کنیم.

کار تا کی ادامه دارد؟

– احتمالا تا اواخر شهریور.

با توجه به هزینه های انجام شده و تکنولوژی فراهم شده، قرار نیست پروژه هایی شبیه به «سی» در این مکان اجرا شوند؟

– ما هزینه زیادی صرف ساخت جایگاه تماشاچیان کردیم و هدف فقط راحتی مردم بوده است و اگر نقصی بوده از همین جا از آنها عذرخواهی می کنم.

جالب است که کار در چنین محوطه ای اجرا شده است. معمولا این گونه مسائل را سخت قبول می کنند.

– این کار میراث فرهنگی و دولت است که زحمت آن را ما کشیدیم. این که برای آدم هایی که توانایی مرتبط کردن هنر با این مکان ها را دارند، چنین شرایطی را فراهم کنند، نه این که سخت ترین بخش پروژه بر عهده خودمان باشد.

امکانش نیست که این استیج ثابت بماند تا پروژه هایی شبیه به «سی» در آن اجرا شود؟

– اگر بخواهند می توانند این کار را بکنند.

حاشیه هایی از زندگی شخصی و هنری سهراب پورناظری

حافظ همبازی ام بود

در بخش هایی از مصاحبه نقبی زدیم به زندگی شخصی و سوال هایی را خارج از محدوده پروژه «سی» مطرح کردیم.

چرا سهراب پورناظری در حوزه کاری به خانواده شجریان نزدیک تر است تا خانواده ناظری؟

– من که شخصا خیلی به استاد ناظری ارادت دارم و با پسر ایشان هم که دوست و همبازی بوده ام ولی خب شکل کار، شکل دیگری است. ما خیلی برای این مسائل تلاش نمی کنیم و معمولا چنین مسائلی خودش پیش می آید. اگر فاصله ای در این مسیر پیش آمده عمدی نبوده است.

 

 گفتگو با سهراب پورناظری درباره پروژه «سی»
یعنی تفکر موسیقایی متفاوتی دارید؟

– خیلی مواقع به لحاظ جانمایه تفاوت چندانی نداریم و اتفاقا خیلی هم نزدیک هستیم.

ناظری ها هم همزمان با شما پروژه «آواز پارسی» را در رابطه با شاهنامه کار می کنند.

– برای من هم خیلی جالب بود و واقعا خوشحال شدم از این که دوتا گروه مطرح در کشور مشغول فعالیت روی شاهنامه هستند.

معمولا آهنگسازها همیشه زیر سایه خواننده ها مانده اند و همیشه دغدغه مالی و آوازه شهرت را داشته اند. شما هم از همان ابتدا سراغ خواننده های بزرگ نرفتید و این مسیر را کم کم طی کردید. این میل به دیده شدن بود یا هدف شما ایجاد طرحی نو در این زمینه بود؟

– حقیقت امر این است که چندان در این زمینه برنامه ریزی نکردم و با طبیعت خودم پیش رفتم. طبیعت من هم این است که در کارهایم می بینید. میل به دیده شدن در همه آدم ها وجود دارد و من هم به اندازه خودم درگیر این مورد بوده ام ولی هیچ وقت پروژه ای را صرفا به خاطر دیده شدن کار نکرده ام. مخصوصا هر چه بزرگ تر شده ام، این موضوع خیلی کمرنگ شده است. به طور مثال برای پروژه «سی» به هیچ چیزی مثل پول و شهرت و … فکر نکردم و انگار فقط نذری کرده بودم که قصد ادای آن را داشتم. حالا مسائلی که گفتم خدا را شکر همیشه همراهش بوده است. برنامه ریزی برای این کار نکردم.

آدم آرمانگرایی هستید، همه این سختی ها را هم برای رسیدن به همین آرمان ها قبول کرده اید؟

– بله، دنبال عشق و علاقه ام بوده ام.

زیاد خیال پردازی و رویاپردازی می کنید. می توانید در مورد پروژه بعدی که در ذهن دارید صحبت کنید؟

– دوست دارم این پروژه تبدیل به یک سریال یا فیلم سینمایی شود و مردم به جای حریم سلطان داستان های شاهنامه را از تلویزیون ببینند.

اهل تفریح هم هستید؟ کلا اوقات فراغت تان را چه کار می کنید؟

– حقیقتش اوقات فراغتی ندارم. خیلی دوست دارم سفر بروم و فوتبال بازی کنم.

پس چندان اهل فیلم و سریال نیستید؟

– نه متاسفانه. وقت نمی کنم. تعریف سریال ها را زیاد می شنوم و دوست دارم یک دوره ای بنشینم و سریال ها را تماشا کنم.

مهدی پاکدل گفته بود که سریال «بازی تاج و تخت» را از شاهنامه اقتباس کرده اند.

– بله، من هم شنیده ام. فضای خیلی نزدیکی دارد و این که می شود الگوهای خیلی خوبی را از شاهنامه گرفت.

 
سهراب پورناظری از اهمیت موسیقی فیلم و اختلاف نظرش با صدا و سیما می گوید


در خطریم

 

 گفتگو با سهراب پورناظری درباره پروژه «سی»
در یکی دیگر از بخش های گفتگو به ترکیب خوب سهراب پورناظری و همایون شجریان برای ساخت موسیقی فیلم پرداختیم. بعد هم از گلایه های سهراب در مورد نگاه تلویزیون به موسیقی و هنر گفتیم.

یک دوره طولانی است که ارتباط خوبی بین اهالی موسیقی و سینما شکل نمی گیرد. شاید فیلم های علی حاتمی جزء آخرین ها بودند. اول این که چطور می شود این دو قشر به هم نزدیک شوند و این موضوع در رابطه با تیم شما و حمید نعمت الله چگونه شکل گرفت؟

– ما با آقای نعمت الله رابطه صمیمی و دوستانه ای داریم و از نظر ما سینمای ایشان به لحاظ نگاه و تکنیک در سطح بالایی قرار دارد و شخص ایشان دارای هنر و استعداد ویژه ای هستند. من افتخار دوستی صمیمی با ایشان را دارم و خدا را شکر که کارهایی که با ایشان انجام دادیم، مورد پسند قرار گرفته است.

قبلا گفته بودید موسیقی هم مثل گریم بخشی از فیلم است، اما گاهی پیش آمده که موسیقی شما پا را فراتر از فیلم گذاشته است.

– در صورت نیاز ممکن است این اتفاق بیفتد. گاهی پیش می آید که پتانسیل این موضوع وجود دارد و جرأت و جسارت کارگردان این شرایط را فراهم می کند که موسیقی نگاهی فراتر از فیلم داشته باشد.

یعنی موافق این هستید که موسیقی به عنوان یک اثر مستقل از فیلم مطرح شود؟

– موسیقی باید جزیی از فیلم و داستان باشد ولی گاهی بستری مثل آنچه برای قطعه «آهای خبردار» به وجود آمد، فراهم می شود که خب چرا نباید از این شرایط استفاده کرد؟

چرا باید آلبوم موسیقی «رگ خواب» قبل از اکران فیلم منتشر شود؟

– به دلیل این بود که موسیقی فیلم لو رفت و به خاطر مسائل تجاری مجبور شدیم آلبوم را زودتر منتشر کنیم.

با این که شخصیت آرام و مثبتی دارید، گاهی تشرهای تند و تیزی هم می زنید؛ مثلا در جشنواره فجر و ماجراهایی که با تلویزیون داشتید.

– در هر موقعیتی به اقتضای موقعیت واکنش نشان می دهم. نمی توانم نسبت به اتفاقاتی که در اطرافم در حال رخ دادن است، بی تفاوت باشم. وقتی که در صحنه یا قاب خاصی قرار می گیرم که می بایست حرفی زده شود که بقیه از آن عبور می کنند، عمل مقتضی را انجام می دهم و حرفم را می زنم. در موسیقی هم سعی من همیشه بر این بوده است که این صحبت ها را نه از روی خشم که از روی احساس نیاز و احساس خطری که وجود دارد، بکنم.


استاد مرتضی نی داوود؛ تارنوازی از تبار یهود


هفته نامه صدا – سما بابایی: می گویند موسی (ع) نزد کاهنان مصری تعلیم موسیقی دیده بود. شاید به همین خاطر است که قوم یهود، از قدیمی ترین قوم های داریا آوانگاری موسیقی هستند و می گویند که قدیمی ترین شیوه های موسیقایی در سنت یهود است.

 

در سال ۱۹۷۶ تعدادی از استاید موسیقی شناسی دانشگاه موسیقی بنجامین با همکاری باستان شناسان مرکز تحقیقاتی U.L.I.B طی پژوهش های باستان شناسی و تحقیقاتی در سال ۱۹۷۶، مقاله ای انتشار دادند و عمر پیدایش موسیقی یهود و بین اسراییل را در حدود ۴۸۰۰ سال تخمین زدند، با این وجود بدیهی است که این قوم در موسیقی ایران نیز تاثیراتی بسیار محسوس داشته اند و تعدادی از بزرگ ترین چهره های موسیقایی ایران، یهودی اند، آن قدر که می گویند برای اولین بار یهودیان «چهارگاه» را روی سرودی ساخته و برای شکرگزاری به کوروش تقدیم کرده اند.

در سده های اخیر، بسیاری از تصنیف خوانان و ضربی خوانان در کوچه و بازار می نواختند و همین تصانیف استادان موسیقی سنتی ایران را نیز تحت تاثیر قرار داد. می گویند «علی اکبر شیدا»، نصنیف ساز بزرگ موسیقی ایرانی نیز که تصنیف را به فرم موسیقی ردیفی نزدیک کرد، تحت تاثیر همین گروه دل به دختری کلیمی سپرده و برای او تصنیف های زیبایی ساخت، اما موسیقی دانانی بودند چون «داوود شیرازی» که استاد ردیف بود و پسرش «اسماعیل شیرازی» استاد بزرگ تار، «یحیی زرپنجه» (هارون جزاسند) نیز دیگر موسیقی دان یهودی است که سازش دارای قدرت فوق العاده مضراب ها، شفافیت، سرعت و چابکی بود و از جمله آثار او می توان به صفحه تار ماهور اشاره کرد.

 

 استاد مرتضی نی داوود؛ تارنوازی از تبار یهود

مرتضی خان نی داوود، موسی خان کاشی، یونس دردشتی و سلیمان روح افزا نیز از دیگر موسیقی دانان بزرگ یهودی بودند که در ایران فعالیت داشته اند؛ حالا هیچ کدام از این آدم ها نیستند؛ اما تاثیراتشان بر موسیقی ایران بسیار اثرگذار است و «نی داوود» از همه آنان بیشتر که «مرغ سحر»ش حالا بدل به یک سرود ملی شده است. او بیش از یک قرن پیش در خانواده ای کلیمی در اصفهان زاده شد.

 

پدرش «بالاخان» تنبک می نواخت و او بود که فرزند را به سمت موسیقی تشویق کرد. خودِ نی داوود، در یکی از گفت و گوهایش درباره ورودش به دنیای موسیقی می گوید: «نواختن تار را از زمان کودکی تا هفت سالگی به همت خود و با راهنمایی پدرم تجربه کردم. در همان سال با پدرم به خدمت مرحوم آقا حسینقلی رسیدم و از استعداد بنده خیلی تعریف کرد. مدتی نزد ایشان بودم و دوره های مرحوم آقا حسینقلی را تمام فرا گرفتم. بعد که دوره آقا حسینقلی تمام شد، پدر بنده مرا برد به خدمت درویش خان.

 

آن قوت ها که خدمت آقا حسینقلی بودم شناسنامه و اینها نبود. درویش خان کسی بود که در موسیقی انقلاب کرد و انقلاب در موسیقی ایرانی به نام ایشان است. اولا تار پنج سیم داشت. در زمان آقای حسینقلی، مرحوم درویش خان ۵ سیم تار را کرد ۶ سیم. یک سیم اضافه کرد به تار و این خدمتی بود که درویش خان کرد. پی شدرآمد و تصنیف و رنگ به این شکل های امروزی که هست نبود. تمام اینها را درویش خان تنظیم کرد و مبتکر این کار ایشان بود. ایشان خیلی خیلی به موسیقی ایرانی خدمت کرد.»

«نی داوود» علاقه بسیاری به «درویش خان» داشت. همین موسیقی دان بزرگ هم بود که نام «نی داوود» را برای او انتخاب کرد. «نی داوود» آوازی از محلقات دستگاه همایون است. همایون گوشه های بسیاری دارد؛ چکاوک، بیداد، باوی، جامه دران، نی داوود و… گوشه های دیگر.

به عقیده مرتضی خان، استاد او درویش خان بزرگترین واولین و آخرین آهنگساز و نوازنده ابزار موسیقی و مخصوصا تار در تمام تاریخ موسیقی ایران، از دوران قاجار تا زمان حاضر بود: «درویش خان مرا مثل فرزند خودش دوست داشت. درویش خان خیلی زود فروسده شد. سن زیادی نداشت.

 

درویش خان با تصادفی که به خودش هیچ آسیبی نرسید فوت کرد. یک اتومبیل از شمال خیابان امیریه می رفت به جنوب و درویش خان با درشکه از جنوب خیابان امیریه به سمت شمال می رفت که با اتومبیل تصادف کرد. اتومبیل به اسب های درشکه برخورد کرد و اسب ها زخمی شدند. هیچ جور آسیبی به درویش خان نرسید ولی ترس و اضطراب، درویش خان را مریض کرد و در بیمارستان فوت کرد. یک هفته در بیمارستان بود، هیچ آسیبی به ایشان نرسیده بود.»

 

 استاد مرتضی نی داوود؛ تارنوازی از تبار یهود

مرتضی خان پس از سه سال، موفق به دریافت سه نشان مسی و تبرزین طلا شد و تدیرنامه خود را با خط استاد درویش خان دریافت کرد. «نی داوود» بعد از اشنایی با عراف قزوینی در سال ۱۳۰۱ و موافقت با او و دیگران مجلس یادبودی به مناسبت چهلمین روز درگذشت درویش خان در تهران برپا کرد. اجرای این کنسرت با حضور مرتضی نی داوود و پیانوی رضا محجوبی و آواز طاهرزاده و دوامی موفقیتی بزرگ بود و کلیه درآمد حاصل از آن صرف پرداخت بدهی های استاد درویش خان به هنگان درگذشتش اختصاص پیدا کرد.

او در سال های آغازین سال ۱۳۰۰ یک مدرسه موسیقی راه اندازی کرد و به یاد استاد خود آن را مدرسه درویش خان نامید. اولین صفحه موسیقی در ایران با اجرای تار نی داوود و آواز قمرالملوک وزیری توسط کمپانی صفحه پرکنی «هیز مستر زویس» سال ۱۳۰۵ ضبط شد و بعد از آن صفحات متعدد با آواز ملوک ضرابی و قمرالملوک وزیری و استدی آواز، طاهرزاده و قوامی با همان کنسرت اجرا و ضبط شد.

خودش درباره همکاریش با «قمر» گفته است: «من مدرسه موسیقی داشتم که بااجازه اداره معارف که دکتر حکمت وزیر وقت بود به من داد. قمر شاگرد این مدرسه بود. قمرالملوک وزیری از قزوین آمد به تهران. صدای خیلی خوبی داشت. صدایش عالی بود. در اول حتی یک گوشه از ردیف هم بلد نبود و بنده یادشان دادم. استعداد خیلی عالی داشت، خیلی عالی. صدا دو قسمت دارد، یا قدرت دارد (اما) ظرافت ندارد.

 

امکان دارد ظرافت داشته باشد (اما) قدرت نداشته باشد. این دو تا خیلی کم اتفاق می افتد که هر دو در یک نفر جمع باشد، یعنی قدرت و ظرافت. قمر هر دو اینها را داشت و صدایش کم نظیر بود. قمر موسیقیدان عالی نبود اما همه را با صدایش راضی می کرد. صدایش بی نظیر بود. قمر نزد بنده حدود ۱۰ سال به طور مداوم کار کرد و بعد صفحاتی پر کرد. با ارکستر مدرسه بنده یا با تار تنها. مرحوم «ارسلان درگاهی» هم با قمر کار کرد و صفحه پر کرد. ارسلان درگاهی هم شاگرد بنده بود. بنده ربان شاگرد زیاد داشتم. ارسلان درگاهی دوره موسیقی را تمام نکرد ولی آنقدری که کار کرد، خوب کار کرد. ارسلان درگاهی جزو کسانی است که خوب کرا کرد. قمر با دو کمپانی هنیرماسترویس و پولیفون صفحاتی را پر کرد.»

سال ۱۳۰۷ آهنگ و آواز مرغ سحر با صدای ملوک ضرابی و کنسرت مدرسه درویش خان به وسیله کمیانی «دیولیفون» ضبط شد که بعضی از صفحات آن هنوز موجود است. شعر و آهنگ «مرغ سحر» که شعر آن را ملک الشعرای بهار سروده بود و آهنگ آن توسط مرتضی نی داوود در دستگاه ماهور ساخته و نختسین بار توسط ملوک ضرابی و بعدها قمرالملوک وزیری اجرا شد را از اولین اجرا به وسیله ملوک ضرابی تا اجرای استاد محمدرضا شجریان تقریبا تمام خوانندگان و نوازندگان موسیقی ایرانی «مرغ سحر» خوانده و نواخته اند.

او خودش درباره این اثر چنین توضیح داده است: «مرغ سحر که ساختم نه شاد است و نه غم انگیز. آهنگ هم نه غم دارد و نه شادی. شعر هم متوسط است: «مرغ سحر ناله سر کن» نه شعر آن غمگین است و نه آهنگ آن. عارف قزوینی آهنگی ساخته «گریه کن که گر سیل خون گریی ثمر ندارد». خوب آهنگ غم انگیز است. شعر هم غم انگیز است. اگر شعر هم خوانده نشود از آهنگ آن پیداست که آهنگ و شعر خیلی غمگین است. عارف هم آهنگ و هم شعر را خودش ساخته ؛ ولی شعر مرغ سحر را مرحوم ملک الشعرای بهار ساخته، حال چطور شده که این طور است چی شده که قالب هم است.

 

 استاد مرتضی نی داوود؛ تارنوازی از تبار یهود

 

شاید بیش از ۲۰ مرتبه بنده برای مرحوم ملک الشعرای بهار آهنگ را نواختم و این  آهنگ را ایشان حفظ کرده که بتواند در قالب این آهنگ چه شعری بگوید. مرغ سحر را که ساختم شاعر دیگری هم بود ولی مرحوم ملک الشعرای بهار با مرحوم درویش خان دوست بودند. تمام آهنگ هایی که درویش خان ساخت با مرحوم ملک الشعرا می ساختند یعنی شعر و آهنگ را با هم می ساختند. الاحق و الانصاف بهترین تصانیف را بعد از شیدا ساخت. روی دست نصانیف شیدا نظیرش را نمی شود پیدا کرد.

 

شیدا یک استثنا است ولی مال مرحوم ملک الشعرا و درویش خان خیلی خیلی خوب بود. من تصور می کنم که همه ایرانی ها از موسیقی ایرانی لذت می برند. ولی شعر چی؟ شعر هم بایستی شاد باشد، برای این که آهنگ شاد است ولی متاسفانه شاد نیست. همه اش شکایت، همه اش بدبختی. مثلا می گوید دیشب آمدم نبودی. به درک که نبودی. آخر این چه بدبختی است که درست کرده اید!»

از دیگر آهن های ساخته شده توسط مرتضی نی داوود، از «پیش درآمد اصفهان» (شاه من، ماه من) و «روزگار گذشته» (بس کن ای دل) و تصنیف «آتش دل» با شعر پژمان بختیاری و «هدیه عاشق» شعری از ایرج میرزا و بسیاری دیگر را می توان نام برد. در این میانذکر خاطره ای از او خالی از لطف نیست.

«وقتی کوچک بودم و مدرسه می رفتم می آمدند و می گفتند که داوود شیرازی تار زده و بلبل آمده نشسته روی دسته سازش! من با آنکه کوچک بودم نمی توانستم باور کنم که یک چنین چیزی می شود تا اینکه یک شبی مهمانی ای بود در باغ صاحب جم، بنده تار می زدم و دیدم بلبل روی دسته ساز نیامد، ولی خیلی نزدیک روی یک شاخه درختی نشسته بود و من هیچ باور نمی کردم تا اینکه برای خود من این پیشامد، پیش مد ولی بلبلی روی دسته تار من ننشست. اما خیلی نزدیک بود، آنها که داشتند گوش می کردند، اشاره به خواننده کردند که دیگر نخواند و من تار نواختم. بلبل هم جواب می داد. مثل یک سوال و جواب شده بود. آن شب که گذشت فردایش دیدم که مردم حرف هایی می زنند و من باور نمی کردم!

به من می گفتند: آن شب فلان جا در باغ صاحب جم تار زدید، بلبل روی دسته تار نشسته بود!

گفتم: آقا اینطور نیست!

می گفتند: باید افتخار کنید! حالاگر می خواهید نگویید ما خودمان می گوییم!

گفتم: آقا، روی دسته ساز من بلبلی نیامده!

خلاصه هرچه از بچگی می گفتم یک چنین چیزی نمی شود باور نمی کردند. فقط این را می گویم که اگر تار را نرم بزنید و اگر چکشی مضراب نزنید، بلبل نزدیک می آید و از صدای نرم ساز، بلبل خوشش می آید.»


تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده‌ی موسیقی


روزنامه هفت صبح – مصطفی آرانی: بازار موسیقی در فصل تابستان بسیار پررونق بود و در این میان سود کلانی به جیب تهیه کنندگان موسیقی می رود. از کنسرت های متعدد حامد همایون تا شور بهنام بانی و البته کنسرت نمایش سی. این ها گل سرسبد موسیقی در تابستان ۱۳۹۶ بودند. موسیقی ظاهرا در حال تبدیل به یک کسب و کار بسیار سودده است اما به جز کسانی که روی استیج برای ما می خوانند و برای آن ها کفت و سوت می کشیم؛ کسانی در پشت پرده مناسبات موسیقی هستند که کمتر از آن ها شنیده ایم ولی درواقع بار اصلی اجرایی تهیه آلبوم و برگزاری کنسرت خواننده را به دوش می کشند و البته سود خوبی هم از این ماجرا می برند. سودی که آن قدر بالاست که گاهی تهیه کنندگانی مثل محسن رجب پور پیدا شوند و انرژی خود را روی چهره های ناشناخته ای مثل حامد همایون بگذارند و در نهایت هم نتیجه قابل توجهی از نظر مالی دریافت کنند.

این مطلب نگاهی دارد به ۷ تهیه کننده که کارهای مربوط به ۸ خواننده مشهور و محبوب این روزها را انجام می دهند. در نوشتن معرفی برخی از خوانندگان در این متن از گزارش بهمن بابازاده در سایت موسیقی ما استفاده شده است.

بهنام بانی- برادران حاتم پور

خواننده ای که بازارش این روزها خیلی داغ است، بهنام بانی نام دارد. در قسمت بیوی اینستاگرام او نوشته شده «تمامی حقوق مرتبط و فعالیت های هنری من تحت نظر شرکت فرهنگی هنری «آوای فروهر» است.» این شرکت در مالکیت برادران حاتم پور (محمد و مجتبی) است.

 

 تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی

مریم خوشرنگ، خبرنگار سایت نوای فارس مصاحبه ای با این دو نفر داشته که در مقدمه آن نوشته: «از سال ۸۸ شرکت «آوای فروهر» با مدیریت محمد و مجتبی حاتم پور و با برگزاری کنسرت هایی در شهرستان های مختلف، در گردش این چرخه هنری قرار گرفتند و در همان سال ها دست به انتشار آلبوم هایی از جمله «خاص» با حضور چند خواننده، «زندگی من» بابک جهانبخش، «کولاک» علی اصحابی، «مدرس شمال»، مهدی مدرس و… زد. به گفته خودشان در سال های ۹۱ تا ۹۳، بیشترین تعداد کنسرت را در سطح کل کشور به خود اختصاص دادند.

آن ها در این مصاحبه گفتند: «تا قبل از سال ۸۸، در بخش های مختلف بیزینس فعالیت داشتیم. در بازار تهران هم بودیم. کار ساخت و ساز هم انجام دادیم که البته هنوز هم درگیر این کار هستیم. در حال حاضر هم در بخش کنسرت گزاری مشغول هستیم. به اعتقاد ما الزامی نیست شما برای برگزاری کنسرت، دانش موسیقی داشته باشید. در بخش جمع آوری آلبوم نیز خیلی دخالت نمی کنم، همان طور که خواننده در بخش برگزاری کنسرت، دخالت نمی کند و این امور را به ما و شرکت «فروهر» واگذار می کند.»

 


اشوان- رسول ترابی


مدیر برنامه های آشوان (اشکان خدابنده)، شرکتی به نام آوای دوران پرتیکان است. این شرکت، مدیر برنامه های گروه سون، فرزاد فرزین و رحیم شهریاری، خواننده محبوب آذری هم است.

 

 تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی

آوای دوران که اسم دقیقش آوای دوران پرتیکان است؛ در تیرماه سال ۱۳۹۱ به ثبت رسیده و رسول ترابی و سمیه کاویانی دارانی دو عضو هیات مدیره آن هستند. البته کارهای شرکت به طور عمده توسط رسول ترابی صورت می گیرد. ترابی مدیر برنامه های مهدی جهانی، خواننده محبوب این روزها هم هست.

 


امیرعباس گلاب- اکسیر نوین


معرفی این موسسه در سایت آن، این چنین است: «موسسه فرهنگی، هنری و تبلیغاتی اکسیر نوین با مدیریت عاملی آقای محمدرضا خانزاده در سال ۱۳۸۰ تاسیس گردیده و با گردآوری جمعی از زبده ترین کارشناسان شروع به ارائه خدمات به هم میهنان عزیز نموده است… قرن با رونق گرفتن صنعت موسیقی در کشور به عنوان یکی از پیشگامان این عرصه، قدم در مسیر نهاده و با اجرای برنامه های خاص، متنوع و بعضا منحصر به فرد؛ هم اکنون به عنوان یکی از سازمان های برتر در زمینه برگزاری کنسرت ها و ارائه خدمات فرهنگی به هم میهنان عزیز شناخته شده و مورد وثوق اهالی هنر و مخاطبین قرار گرفته است.»

 

 تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی

 


ماکان بند و حمید هیراد- حسن اردستانی


موسسه فرهنگی آوازی نو، مدیر برنامه های ماکان بند و حمید هیراد است. ماکان بند، گروهی متشکل از امیر مقاره و رهام هادیان است. بهمن بابازاده در مطلبی که برای سایت موسیقی ما نوشته، گفته: «نقش دو نفر یعنی یاشار خسروی (مدیر گروه پازل بند) و امیرمیلاد نیکزاد که تنظیم کننده آهنگ های این بند است در موفقیت آن زیاد است اما به هر حال نباید آوازی نو را از یاد برد که مدیر اجرایی آن محمد ناصری است و البته تهیه کننده آثار پازل بند که حسن اردستانی نام دارد و سرپرست گروه صدابرداری مجموعه میلاد هم است.

 

 تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی

 


مسعود صادقلو- کیان محمدی ها


کیان محمدی ها در سایت شخصی اش، خود را اینگونه معرفی کرده است: «کیان محمدی ها تهیه کننده بین المللی موسیقی از سال ۱۳۹۴ و با عقد قرارداد یک ساله با آرمین زارعی کار خود را آغاز کرد. محمدی ها در ادامه نیز با برگزاری کنسرت در شهر آمل برای حامد محضرنیا فعالیت حرفه ای خود را ادامه داد. او همچنین بیش از سه سال است که تهیه کنندگی تمام آثار امیرحسین مقصودلو را عهده درا بوده بیش از ۱۵ قطعه و نماهنگ را برای این خواننده پرطرفدار تولید کرده است.

 

 تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی

 

از جمله فعالیت های مهم و چشمگیر کیان محمدی ها می توان به مشارکت در برگزاری جشنواره نوروزی شهر نور در نوروز ۱۳۹۶ اشاره کرد. او همچنین پیش از این در تابستان ۱۳۹۵ نیز برای مجید خراطها در سالن همایش های هتل نارنجستان دو سانس کنسرت برگزار کرد.»

 


هوروش بند- محمدحسین توتونچیان


گروه موسیقی هوروش از بهمن سال ۱۳۹۵ فعالیت رسمی خود را آغاز کرد. مسعود جهانی (از تنظیم کننده های مطرح و فعال این روزهای موسیقی) به همراه مهدی دارابی (آهنگساز و خواننده گروه) اعضای اصلی آن را تشکیل می دهند. تهیه کننده این گروه موسیقی، موسسه فرهنگی هنری ققنوس است که مدیر آن محمدحسین توتونچیان است. او مدیر سایت ایران کنسرت، اصلی ترین سایت فروش بلیط کنسرت در کشور هم هست و این اواخر هم مدیریت کنسرت- نمایش سی همایون شجریان را به عهده داشته است.

 

تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی 

 


حامد همایون- محسن رجب پور


در قسمت بیوی اینستاگرامش نوشته «تمامی حقوق مرتبط و صاحب امتیاز کلیه آثار موسیقایی من شرکت فرهنگی هنری «ترانه شرقی» می باشد.» ترانه شرقی شرکتی است که در سال ۱۳۷۸ تاسیس شده و متعلق به محسن رجب پور است. سه عضو دیگر هیات مدیره این شرکت عبارتند از مهیار و مهبد رجب پور و خانم مریم صمدی. با این حال همه کاره شرکت محسن رجب پور است همان طور که او در حال حاضر و تا ۱۰ سال دیگر، همه کاره حامد همایون هم هست.

 

 تابستان رویایی برای هفت تهیه کننده موسیقی

نام رجب پور، بیش از هر چیز با گروه آریان مشهور شده است. گروهی که آن را می توان اولین گروه موسیقی مجاز در ایران دانست که آهنگ ها و ویدئوکلیپ های آن در آن زمان به خصوص با توجه به حضور بانوان نوازنده و هم خوان، به شدت مورد توجه قرار گرفت. البته در نهایت رجب پور با آریان نساخت و آن ها از هم جدا شدند.

آبان ۱۳۹۴ او درباره تجربه فعالیتش با این گروه، به خبرگزاری مهر گفت: «من با «آریان» اصلا تجربه تلخی ندارم. ما در فصل آخر کار با این گروه با یک بی انصافی مواجه شدیم زیرا من در هر دوره آنچه به گروه آریان پرداخت کردم از حد معمول هم بیشتر بود. اتفاقا در این مورد هم مدارک دارم. من امروز باز هم می گویم اگر آریانی ها بخواهند دور هم جمع شوند و کاری کنند، من هیچ مشکلی با کارکردن آنها ندارم. اما اعتقاد دارم علی پهلوان کنار پیام صالحی قرار نمی گیرد چون هیچ ربطی به هم ندارند. در حال حاضر هم گروه به دو بخش تقسیم شده که هر کدام از اینها ساز خود را می زنند. گروهی که جناب پیام صالحی مسئول آن است تصور کرد با خراب کردن من می تواند از نردبان آریان بالا برود که فکر می کنم با انتشار آلبوم جدیدش واقعیت هایی برای او مشخص شد.

سر من بابت تمام کارهایی که برای آریان انجام دادم، بالاست. ما هر آنچه به آریان پرداخت کردیم حتی چند برابر معمول دستمزدها بوده است. وقتی آریانی پیش من آمدند می خواستند آلبوم خود را با یک میلیون تومان واگذار کنند، اما بابت همان آلبوم ۲۹ میلیون تومان دریافت کردند.»

درباره قرارداد او با همایون البته حرف و حدیث های زیادی هست. اما این حرف های خود رجب پور در دی ماه ۱۳۵۹ درباره این قرارداد است؛ آن طور که تسنیم آن را گزارش داده: «با حامد همایون قرارداد ۱۰ ساله دارم و قرارداد ما از یک شهریور سال ۹۵ اکتیو شده است و تا پیش از آن، پیش قرارداد بود. اسم حامد همایون این نیست. روزی که رو به روی من نشست اسم او «سید حامد محموزاده» بود… یک محصول خام به نام سیدحامد محمودزاده داشتیم و براساس روش های مارکتینگ خودم دلم می خواست اسم او را حامد همایون بگذارم.

برند حامید همایون متعلق به ترانه شرقی است و اگر می خواهید اسمش را استثمار بگذارید! اما دانش آنکه تصمیم می گیرد یک پتانسیل به اسم سید حامد محمودزاده را تبدیل به برند حامد همایون کند از جای دیگری است. در پایان قرارداد اگر ایشان بخواهد از برند حامد همایون استفاده کند باید رضایت من را جلب کند و چیز عجیبی نیست در دنیا عُرف است.»

رجب پور درباره سبک فعالیت خود در موسیقی در همان مصاحبه خبرگزاری مهر گفته از سال ۶۸ که وارد جریان موسیقی شدم به واژه «گوش شنیداری جامعه» توجه بسیار زیادی داشتم. درباره این واژه بیش از ۱۰ سال است که تحقیق می کنم. بر این مبنا تمام زوایای جامعه شناسی و آسیب شناسی های مربوط به حوزه موسیقی را مطالعه کردم… از پنج سال پیش گوش شنیداری جامعه ولو با شیب کم رو به توسعه بوده و مخاطب همواره خواهان شنیدن صدای جدید با یک جریان جدید در موسیقی بوده است.

 

همچنین در این چند سال گوش شنیداری جامعه در یک خط کاملا تکراری رفته است و این بزرگترین علتی بود که من احساس کردم باید یک کار متفاوتی صورت بگیرد و به همین منظور خواننده هایی را دسته بندی کردم که گروه اول بین ۱۲ تا ۲۵ سال، گروه دوم ۲۰ تا ۳۵ سال، گروه سوم ۳۰ تا ۴۵ سال و گروه چهارم خوانندگان ۴۰ تا ۶۵ سال را شامل می شود و من برای هر یک از گروه های سنی که نام بردم یک یا دو خواننده دارم و غالب این خواننده ها استعدادهای جدیدی در عرصه موسیقی هستند که بیش از دو سال است آنها را آموزش می دهم.

من به این خوانندگان جامعه شناسی و مخاطب شناسی حوزه موسیقی را آموزش دادم تا به نقطه ای برسیم که فکر می کنم مخاطب دنبال آنها می گردد. البته فضا مانند روال قبلی کارهای من است به طوری که با این خواننده ها قرارداد مدت دار امضا می کنم. به هر ترتیب من برای این خوانندگان برنامه های بلندمدتی دارم و امیدوارم این جریان سازی بتواند به تربیت و اصلاح امور تربیتی طیف جدیدی از خوانندگان و مخاطبان کمک کند.


«تعزیه» را بهتر بشناسیم


مجله مهر: تقریبا برای همه ما نام تعزیه و دهه اول محرم باهم گره خورده است، یکی علت است و دیگری معلول، هرجور حساب کنیم باید با هم بیایند و غیر از این انتظار نداریم. تعزیه در لغت به معنای سوگواری و عزاداری است و در تعریف عام‌تر به تئاترهای مذهبی که درباره واقع کربلا هستند، گفته می‌شود. نام اصلی تعزیه، شبیه خوانی یا شبیه‌گردانی است، یعنی اینکه افراد اجرا کننده، شبیه و بازی کننده نقش شخصیت‌های اصلی هستند.

 

 همه آنچه باید از تعزیه بدانیم

نکته‌ای که در این میان باید به آن اشاره کرد این است که تعزیه لزوما درباره امام حسین (ع) و واقعه کربلا نیست، نمایشنامه‌های تعزیه درباره موضوعات دینی و حماسی است مثل تعزیه حضرت ابراهیم، تعزیه امامان مختلف و حتی تعزیه خنده‌دار هم داریم.

تعزیه که مجموعه‌ای از رنگ،شعر و موسیقی است؛ بیشتر برای مرگ اولیا و عزیزان از دست رفته اجرا می‌شود. نمایشی مذهبی که خیر و شر در آن مبارزه می‌کنند.

هنری برخاسته از ایران

تعزیه در سال ۲۰۱۰ در میراث فرهنگی و معنوی یونسکو ثبت شده است و با اینکه در نقاط دیگر جهان از جمله جزیره ترینیداد در دریای کارائیب تا جزایر اندونزی اجرا می‌شود، اما تعزیه از ایران برآمده است. سابقه آن به سال‌ها قبل از عاشورا و ورود اسلام به ایران برمی‌گردد که به آن «سووشون‌خوانی» می‌گفتند و نمایش در آتش رفتن سیاوش اجرا می‌شد که وقتی سیاوش، سالم از میان آتش رد می شد، نشانی از بی‌گناهی او بود.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
کارگردان تعزیه را «معین‌البکا» می‌نامند

تعزیه، تئاتر مذهبی است که نمایشنامه آن به صورت شعر است و همراه با موسیقی اجرا می شود بنابراین با تئاتری مذهبی متداول فرق دارد. البته قواعد تئاتر در آن رعایت می‌شود، کارگردان، بازیگر و نمایشنامه دارد و روی صحنه هم اجرا می‌شود، البته لباس، تجهیزات و گریم هم دارد.

به هر اجرای تعزیه، «مجلس» می‌گویند؛ بازیگران آن را «شبیه خوان» می‌نامند، کارگردان تعزیه، «معین البکا» و نویسنده آن «مقتل‌نویس» است. همچنین به نمایشنامه تعزیه، «جُنگ» می‌گویند. تهیه‌کننده تعزیه، «بانی» و مابقی عوامل را هم «عمله تعزیه» می‌نامند.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
بخش‌های مختلف تعزیه را بهتر بشناسید

مجلس یا دستگاه: به هر اجرای کامل یک مجموعه تعزیه می‌گویند. اگر در تعزیه، نقش مثبت با شمشیر شهید شود به آن «مجلس شهادت» می‌گویند که در روز خوانده می‌شود مثل مجلس شهادت امام حسین. اما اگر نقش مثبت با زهر شهید شود به آن «مجلس وفات» می‌گویند که در شب خوانده می‌شود مثل مجلس وفات امام موسی کاظم.

مجلس‌ها هم چند بخش دارند؛

الف. پیش خوانی: همان ورود گروه تعزیه به صحنه است. آن‌ها دسته جمعی درباره شخصیتی که قرار است، تعزیه‌اش را بخوانند، نوحه خوانی می‌کنند. بعد از آن همه به جز کارگردان می‌روند، او هم خلاصه داستان را می‌گوید، دعا می‌کند و می‌رود.

ب. پیش واقعه: قصه‌ای جانبی که با مجلس اصلی در ارتباط است و نهایتا یک ساعت طول می‌کشد. به این داستان جانبی، گوشه هم می‌گویند که نقش مقدمه را دارد مثل گوشه زائر امام رضا در مجلس امام رضا.

ج. واقعه: بدنه اصلی تعزیه که حدودا ۳-۴ ساعتی زمان می‌برد.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
شبیه خوان یا بازیگران: نام دیگر تعزیه شبیه خوانی‌ است، چون بازیگران شبیه شخصیت‌های تاریخی بازی می‌کنند و تاکید دارند شبیه آن‌ها شوند و این، یک نمایش هم شبیه ماجراست. شبیه خوانان در تعزیه به دو گروه عمده تقسیم می‌شوند؛   

-موافق‌خوان یا مظلوم‌خوان: نقش‌های مثبت تعزیه که عموما لباس‌های سبز، مشکی و سفید دارند. از دستگاه دشتی و آواز برای خواندن ابیات استفاده می‌کنند. صوتی‏ خوش و آوازی گیرا هم دارند. به خواندن آن‌ها تحریرخوانی می‌گویند. البته موافق خوان‌ها هم به چند گروه تقسیم می‌شوند؛

الف: امام خوان: کارکشته‌ترین و خوش صداترین شبیه خوان. بازی در این نقش، ‌نهایت بازی یک شبیه خوان و اوج استادی اوست. بازیگر نقش امام معمولا زره به تن نمی‌کند. او باید صورتی متین و زیبا داشته باشد و در زندگی روزمره هم مردم دوستش داشته باشند.

ب. شهادت خوان: موافق خوانی که درپایان مجلس تعزیه توسط اشقیا شهید می‌شود. مجلس تعزیه به نام اوست و مسیر قصه او را دنبال می‌کند.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
ج. بچه خوان: اولین حضور یک شبیه خوان با بازی در نقش بچه‌خوان آغاز می‌شود. با توجه به اینکه معمولا شبیه خوانی، نسل به نسل و پدر به پسر است، بچه خوان‌ها اکثرا فرزند تعزیه خوان‌ها هستند و به آن‌ها نقش‌هایی مثل طفلان مسلم، سکینه یا عبدالله داده می‌شود. بعدا و بعد از سن بلوغ، بسته به نوع صدا، بچه خوان‌ها تبدیل به موافق خوان یا مخالف خوان می‌شوند.

د. حر خوان: شبیه‌خوان خاکستری. نماد این خاکستری بودن و مردد ماندن، حر بن یزید ریاحی از فرماندهان سپاه کوفه است که عاشورا به امام پیوست. رنگ لباس او معمولا نارنجی یا صورتی است.

ه. زنانه‌خوان: در هنرهای نمایش سنتی ایران اعم از تعزیه، روحوضی و… زنان بازی نمی‌کنند و از زن پوش استفاده می‌کنند، این نقش در تعزیه، زنانه‌خوان نام دارد. شبیه‌خوانانی که صدای زیر و ظریف دارند، چادر و برقعی به سر می‌کنند و نقش‌های زنان را بازی می‌کنند مانند حضرت زهرا، حضرت زینب و…

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
-مخالف‌خوان یا اشقیاخوان: نقش‌های منفی تعزیه که عموما لباس‌های سرخ‌ و صورتی می‌پوشند. آن‌ها با نوعی آینده‌بینی دارند، از ظالم بودن خودشان آگاهند و خودشان و بقیه اشقیا را لعنت می‌کنند. صدای زمخت و صورتی گرفته دارند. با پرخاش‌گری که به آن اشتلم‌خوانی می‌گویند حرف می‌زنند و موقع ورودشان به سکو، موسیقی تندی نواخته می‌شود. مخالف خوان‌ها به چند گروه تقسیم می‌شوند؛

الف. شمرخوان: متبحرترین مخالف خوان، شمر خوان است. شبیه خوان شمر از نظر سابقه و کسوت هم تراز با امام خوان در موافق خوان‌هاست. فعال‌ترین شبیه خوان از نظر بازی با شمشیر و خنجر و جست و خیز و پر دیالوگ‌ترین‌ها به خصوص در تعزیه حضرت عباس. او همیشه کلاه خود و زره به تن دارد و محور شرارت است. نقش فعال شمر در تعزیه، برعکس واقعیت تاریخی است چون شمر در کربلا، دور از میدان نبرد بود و تا وقتی کسی زمین نمی‌افتاد به او نزدیک نمی‌شد.

ب. تخت‌خوان: شبیه خوان‌هایی که سن و سالی ازشان گذشته و نمی‌توانند روی سکو حرکت کنند، روی تخت می‌نشینند و می‌خوانند. تخت ‌شین‌ها که اکثرا مخالف خوانند شامل شبیه خوان یزید، ابن زیاد، مامون و…‌ می‌شوند. آن‌ها لباس جنگ به تن نمی‌کنند و دستور می‌دهند.

ج. نعش: سیاهی لشگرند. نمی‌شود به آن‌ها شبیه خوان گفت چون دیالوگی ندارند و فقط در صحنه حاضرند. معمولا نعش‌ها، افراد همان روستا یا از نزدیکان بانی هستند.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
معین البکا یا کارگردان: مسلط‌ترین شبیه‌خوان و پیشکسوتی که مجالس تعزیه و دیگر شبیه خوانان را به خوبی می‌شناسد. معین البکا براساس محل برگزاری، نوع و فضای تعزیه، شبیه خوان‌ها را دعوت به همکاری می‌کند. او وظیفه تقسیم نقش‌ها را دارد و باید با شبیه خوان‌ها تمرین کند. معمولا هم بازی نمی‌کند. در گوشه‌ای می‌نشیند تا اگرکسی دیالوگ‌هایش را فراموش کرد به کمکش برود. معین البکا، علاوه بر بازیگران، جامه‌دار (مسئول لباس) و گریمورهم می‌آورد که به آن‌ها «عمله تعزیه» می‌گویند.

نسخه یا فیلمنامه: کل مکتوبات تعزیه را نسخه می‌گویند. متن تعزیه‌ها هم مسجع و شعر است. بیشتر اشعار نسخه‌ها هم از نوع مثنوی‌اند و علمی نیستند. به نویسنده اشعار، مقتل‌نویس می‌گویند. خود نسخه‌ها هم بخش‌ها و نام‌های گوناگونی دارند؛

الف. جُنگ: نمایشنامه کل یک مراسم تعزیه را جنگ می‌نامند، یک کتابچه کوچک با ابعادی نصف یک دفتر مشق است. در انتهای هر جنگ، تعداد بازیگران هر مجلس و وسایل مورد نیاز آن نوشته می‌شود. جنگ در حقیقت دفترچه‌ای قدیمی است که در اختیار کارگردان یا معین البکا قرار می‌گیرد.

ب. فرد: دفترچه‌ای با ابعاد حدود ۱۵ در ۵ سانتی‌متر که به راحتی در دست جا می‌شود. در این دفترچه‌ها، دیالوگ‌های هر شبیه خوان نوشته شده است. در این نسخه‌ها قسمت‌هایی که شبیه خوان‌ها باید سکوت کنند، خط کشیده شده است.

ج. کتاب تعزیه: دفترچه‌ای که چیدمان و ترتیب و تأخر دیالوگ‌گویی را معلوم می‌کند. به این نحو که زیر اسم هر شبیه خوان، اولین کلمه مصراعی که باید بخواند دیده می‌شود. ترتیب اسامی هم ترتیب خواندن آن‌ها را مشخص می‌کند. البته شبیه خوان‌ها همراه معین البکا شب قبل از اجرا دورهم جمع می‌شوند و مدام دوره خوانی می‌کنند.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 

موسیقی: گروهی ۷ نفره که طبل، دهل، سنج، سرنا و شیپور می‌زنند. این گروه با اجرایشان تلاش می‌کنند، فضای صحنه را عوض کنند. هر وسیله در زمان خاصی نواخته می‌شود مثلا طبل، موقع ورود افراد و سنج هم ضربات شمشیر در میدان جنگ را همراهی می‌کند. این موسیقی هیچ وقت همراه با آواز و خواندن شبیه خوان‌ها همراه نمی‌شود. هر کدام از شبیه خوان‌ها هم دستگاه آوازی خاصی دارند مثلا امام خوان در دستگاه پنجگاه و رهاوی می‌خواند. شبیه خوان عباس در چهارگاه می‌خواند. مخالف خوان‌ها، سه‌گاه می‌خوانند حتی بازیگر نقش عبدالله فرزند امام حسین (ع) در گوشه راک می‌خواند که برای همین این گوشه به راک عبدالله معروف شده است.

 

همه آنچه باید از تعزیه بدانیم 
آموزش تعزیه

تعزیه مثل خیلی از هنرهای بومی این کشور، چندان آموزش کلاسیک ندارد. تعزیه‌خوان‌ها معتقدند این هنر را باید مرحله به مرحله یاد گرفت و با سرکلاس نشستن نمی‌شود، تعزیه‌خوان شد. اما تعزیه خوانی مثل تئاتر و سینما احتیاج به استعداد بازیگری و البته حافظه خوب برای حفظ کردن دیالوگ‌ها دارد. تعزیه خوان نباید خجالتی باشد و بتواند راحت داد و فریاد کند.

برای تعزیه‌خوان شدن به روش سنتی باید از کودکی مراحل را طی کرد؛ اول «بچه خوانی» است یعنی بازی در نقش طفلان مسلم. بعد در نوجوانی، قاسم خوانی می‌کنند که همان بازی در نقش قاسم است. در این مرحله چون صدا بالغ می‌شود،آنها که صدای کلفت تری دارند وارد جمع منفی خوان‌ها می‌شوند و آنها که صدای بهتری دارند نقش‌های مثبت را بازی می‌کنند. اگر هم صدای تعزیه‌خوان، زیر باشد نقش زن به او می‌دهند (درتعزیه، زنان بازی نمی‌کنند).

در پایان اینکه تعزیه خوانی صیر وحوصله زیادی می‌خواهد.


گفت و گو با فریبرز لاچینی پس از سال ها سکوت


هفته نامه صدا – رضا نامجو: فریبرز لاچینی در میان موسیقی دانان و موسیقی نوازان ایرانی، – دست کم آن طور که ما می دانیم – تنها فردی است که هنوز هم آثارش در دنیا خریدار دارد و ناشر کارهای بتهوون و دیگر بزرگان موسیقی از جمله واگنر و ارف و دیگران، خواهانِ آثارش هستند. او در ایران بیشتر با مجموعه آلبوم های «پاییز طلایی» شناخته شده است؛ اما یک سه گانه با نام «مرثیه» هم دارد. آن طور که در بیوگرافی های منتشر شده از او وجود دارد، به این موضوع اشاره شده است که «مستندسازی و علمی کردن بیش از هزار قطعه پاپ و فولکلور ایران در مجموعه بوی دیروز را انجام داده است.»

«فریبرز لاچینی» سوم شهریور ۱۳۲۸ هجری شمسی به دنیا آمده است و از ۱۰ سالگی وارد هنرستان عالی موسیقی شده است. در کودکی با کانون پرورش در زمینه موسیقی همکاری کرد و در آغاز جوانی بیش از صد قطعه برای خوانندگان پاپ آن دوره ساخت تا به «فریبرز لاچینی» تبدیل شد که آن زمان نامش را در کنار خوانندگان معروف آن روزها می دیدند.

کار حرفه ای خود را با نوشتن موسیقی برای کودکان، با خلق اثر به یادماندنی «آواز فصل ها» و «رنگ ها»، در سن ۱۸ سالگی شروع کرد و مهم تر از آن، موسیقی آغازین برنامه کودک تلویزیون ایران که سال ها پخش می شد،ساخته او بود. ساز تخصصی لاچینی پیانو است و وقتی به کارنامه او نگاه می کنید، در می یابید او دستی گران بر آتش موسیقی فیلم داشته است. به علاوه آهنگسازی قطعا ماندگاری از موسیقی پاپ ایران از جمله «گل گلدون من»، «سیب»، «آوازهای سرزمین خورشید» (یکی از موفق ترین آلبوم هایی که با صدای زنده یاد محمد نوری منتشر شده) را هم او انجام داده.

 

گفت و گو با فریبرز لاچینی پس از سال ها سکوت

لاچینی چنان در عرصه موسیقی خوش درخشید که کمپانی آلمانی (ناشر آثار موسیقی) به نام اسکات موزیک (Schot Music) با سابقه درخشان ۲۷۰ ساله در نشر موسیقی کلاسیک، برای همکاری از او دعوت کرد و نشر کلیه آثار فریبرز لاچینی را در سطح گسترده و جهانی در برنامه کاری خود قرار داد. این همان کمپانی است که گفته شد در این ۲۷۰ سال آثار افرادی چون بتهوون را منتشر کرده است. به بهانه سالروز تولد این آهنگساز نامدار ایرانی (سوم شهریور، ماه) با او گفتگویی انجام داده ایم.

در سال های گذشته آقای چشم آذر به عنوان یکی از شناخته شده ترین موزیسین های ایرانی بعد از سال ها به صحنه بازگشتند و کنسرت های خود را برگزار کردند. سوال اینجاست که چرا شما در این زمینه اقدام نمی کنید؟ به نظر می رسد خیلی ها معتقدند تولید آلبوم در ایران ضررده است و بهتر است بیشتر در حوزه اجرا کار خودشان را پیگیری کنند؟!

– اتفاقا همین چند وقت پیش بود که در کنسرت آقای حامی دعوت شده بودم و چند قطعه را هم اجرا کردم. با یک تهیه کننده هم در این زمینه صحبت کرده ام و بناست در ادامه این مسئله را پیگیری کنیم. بحث بر سر این است که بیشتر صحبت بر سر محدودیت های مالی است که البته امیدوارم برطرف شود. البته یک کار هم در حوزه ساز پیانو و حرکات موزون داشتم که اعلام کردند تا اطلاع ثانوی اجرای این طرح قدغن است و نمی شود رویش حساب کرد. حالا فرض کنید کنسرت بگذاریم؟ واقعا چند نفر در ایران هستند که حاضرند موسیقی بدون کلام را بشنوند.

اگر بخواهید مجموعه ای از آثار مورد توجه مردم قرار گرفته را به روی صحنه ببرید باز هم مورد استقبال قرار نمی گیرد؟

– خب باز فرض کنیم اولین اجرای ما خوب باشد و بخواهیم در اجراهای بعدی از نوازنده های مطرح استفاده کنیم. به نظرتان در خوشبینانه ترین حالت ممکن نیمی از تالار وحدت پر می شود؟ آن هم برای موسیقی بی کلام؟! احتمالا باید سراغ سالن های کوچک مثل نیاوران بروم. من خیلی به این اتفاق خوشبین نیستم. تهیه کننده و سرمایه گذار انتظار دارد هزینه ای که تقبل کرده برگردد. من هم به آنها حق می دهم. البته مدتی است بحث هایی در این زمینه مطرح شده و طرح هایی ارائه شد که بعضی از آنها اصلاحیه خورده و امیدوارم تا یک ماه و نیم دیگر تکلیف این موضوع روشن شود.

 

در نهایت این احتمال وجود دارد که به روی صحنه بروم. نوازنده ها و آهنگسازان دل خوشی از کپی رایت ندارند و اگر بنا باشد چشم انتظار اتفاق باشند بیشتر در زمینه کنسرت، حضور در تیتراژ یک سریال یا فیلم باید آن را جستجو کنند. در بسیاری از موارد هم که این امکان ها بیشتر برای خواننده ها وجود دارد. حالا سوال اینجاست که تکلیف نوازنده ها چیست؟ اجازه ندارم اسمی از کس خاصی را بیاورم ولی نوازندگان بسیاری را می شناسم که در وضعیت بدی در حال گذران زندگی هستند.

 

باز هم می گویم این وضعیت مختص به ایران نیست. البته در ایران کمی وضع سخت تر است اما در آن طرف۶ دنیا هم بسیاری از نوازندگان درجه یک در مترو ساز می زنند. به نظرم سیستم تغییر کرده دهه هفتادی ها موسیقی دیگری را می خواهند. خب حق هم دارند. یک زمانی آقای لشگری و عارف و ویگن کار می کردند، این نسل زانیار و سیروان خسروی را می خواهند. بیشتر مخاطبان شان هم زیر ۳۰ سال سن دارند. در آن طرف دنیا هم البته شرایط همین طور است. به همین دلایل است که ترجیح می دهم کارهای خودم را ادامه دهم.

 

گفت و گو با فریبرز لاچینی پس از سال ها سکوت

افرادی که علاقه مند به پیگیری کارهای شما هستند هنوز گل گلدون، سیب و بسیاری از کارهای دیگرتان در خاطرشان هست. مجموعه ای از قطعاتی که پیش از انقلاب منتشر شد از آثار ماندگار شماست. بسیاری از افراد هم شما را با آلبوم بی کلام «پاییز طلایی» که بعدا سری دوم، سوم و چهارمش منتشر شد به یاد می آورند. سوال اینجاست که با وجود اطلاع از علاقه بخش زیادی از مردم به کارهای با کلام و خواننده چطور ریسک انتشار آلبوم های بی کلام را به جان خریدید؟ از سوی دیگر چرا دیگر خبری از همان کارهای بی کلام هم نیست؟

– همانطور که شما اشاره کردید پیش از انقلاب با بسیاری از خوانندگان مطرح آن سال ها آثاری را منتشر کردم که خوشبختانه جای خودشان را در حافظه شنیداری مردم پیدا کردند. مسئله این است که سال هاست در بسیاری از کشورهای دنیا موسیقی و سینما ورشکسته هستند. خود شما بگویید فروش سی دی در سال گذشته در بازار موسیقی چطور بوده است؟ من نمی گویم مسئله محدود به بازار موسیقی ایران است؛ این وضعیت در تمام کشورهای دنیا به وجود آمده.

 

مشکل اصلی ما بیشتر به چالش هایی مربوط می شود که در حوزه کپی رایت با آن مواجه هستیم. البته این مسئله مختص به ایران نیست. به محض انتشار یک اثر روی سایت شخصی من که برای فروش گذاشته شده آن را کپی می کنند و می فروشند. امروز می شود گفت سایت من ورشکسته شده است و به زودی بسته خواهد شد.

سوال من البته به عقبت تر بر می گردد. شما وقتی بعد از مهاجرت تان به ایران بازگشتید، ترجیح دادید بیشتر در زمینه موسیقی بی کلام کار کنید؛ چرا؟

– من نزدیک بیست سال است که دیگر در حوزه موسیقی با کلام کار نمی کنم. کاری هم که با صدای آقای غلامعلی و آهنگسازی من منتشر شده مربوط به موسیقی فیلم بود. الان هم البته نسل جوانی آمده که خیلی خوب کار می کند و طرفداران خودش را دارد. مخاطبان آنها بیشترشان جوان های دهه هفتادی هستند. من ترجیح دادم در این سال ها بیشتر در حوزه کتاب کار کنم. در این زمینه با ناشری که کتاب های پیانو را منتشر می کند همکاری می کنم. این کتاب ها در تمام دنیا چاپ شده اند و فروش خودشان را هم دارند. حجم این آثار حالا دیگر نزدیک به ۶۰۰ کتاب را شامل می شود.

کار کردن در این زمینه برای تان آورده مالی دارد؟

– راستش نه آنطور که باید. من بعد از تحمل سختی های زیاد برای نوشتن یک کتاب آن را برای فروش روی سایت می گذارم اما عده ای هستند که چند نسخه از آن را می خرند و بعد به طور همزمان آن را در اینترنت پخش می کنند. این کار برای من هیچ درآمد مالی ندارد. می شود گفت به نسبت زمانی که روی شان می گذارم حتی خرج شان را هم در نمی آورند. الان وضعیت طوری است که حتی دستمزد نیروهایی که برای این سایت کار می کنند را هم نمی توانم بپردازم.

 

احتمالا تا یک ماه دیگر این پایگاه هم برای همیشه تعطیل خواهد شد. کپی کردن، مشکل اصلی ماست. مردم هم البته عادت کردند و نمی شود از آنها انتظار دیگری داشت. در حوزه های دیگ رهم همینطور است. بهترین فیلم هایی که در اکران هستند در اینترنت می شود آنها را کپی کرد. البته وضع خواننده ها کمی متفاوت است چون آنها کنسرت برگزار می کنند و می توانند از آن مسیر درآمدی کسب کنند. در مورد آهنگساز، نویسنده و … اما فکر می کنم وضع سختی است.

با وجود همه این سختی ها دلیل این که تاکنون نزدیک به ۶۰۰ کتاب در زمینه پیانو منتشر کرده اید چیست؟

– قبل از پاسخ به این سوال بد نیست بدانید بر اساس برآوردهایی که در دنیا انجام شده بود من اولین کسی هستم که در زمینه کتاب های موسیقی این تعداد اثر را نوشته ام. قابلیت این کتاب ها قابل اجرا بودن شان برای همه نوازنده ها در سراسر دنیاست. ببینید از نظر من کار کردن در حوزه مکتوب و نوشتن کتاب هایی در زمینه موسیقی تاثیر به مراتب بیشتری در مقایسه با انتشار آلبوم و یا حتی به روی صحنه بردن کنسرت دارد.

 

شما می دانید کسانی که می توانند از این آثار استفاده کنند با اختلاف معناداری بیش از کسانی است که می توانند به موسیقی شما گوش دهند. به همین خاطر هم هست که من مدت هاست تصمیم گرفته ام بیشتر فرصتم را در همین زمینه صرف کنم و از این کار لذت می برم. در حوزه کپی رایت وضعیت در خارج از ایران کمی بهتر از داخل است. آنجا برای انتشار یک اثر بین ۳ تا ۷ هزار دلار عنوان مولف می گیرید.

 

گفت و گو با فریبرز لاچینی پس از سال ها سکوت

وجه تمایز کتاب شما با سایر کتاب های آموزش نت و ملودی در کجاست؟

– در زمینه انتشار این کتاب ها کار ویژه ای انجام داده ام. این آثار از طریق سایت خودم قابل عرضه هستند. شیوه خاصی را برای آموزش یک آهنگ در نظر گرفته ام به این صورت که آن ملودی را در چند ورژن ساده، متوسط و سخت ارائه داده ام اما اتفاق جالب و عجیب این است که عزیزانی که کتاب را از روی سایت بر می دارند در جاهای دیگر هم پخشش می کنند و برخی از این افراد هم علاوه بر این که در محتوای کتاب دست می برند، آن را به اسم خودشان منتشر می کنند.

بعد از حادثه تلخی که دو سال پیش اتفاق افتاد، مشکلات جسمی تان مرتفع شد؟ منظورم همان آتش سوزی منزل تان است؟

– خوشبختانه بله. یک سوختگی سطحی بود که آسیب جسمی جدی در پی نداشت.

در کارنامه حرفه ای شما موسیقی فیلم نقش پررنگی دارد. از دیگران هم شنیده ام مراجعات زیادی به شما می شد تا در یک بازه محدود روی موسیقی فیلم های زیادی کار کنید. چرا سال هاست دیگر به سراغ این تجربه نمی روید؟

– الان همه چیز نسبت به گذشته تغییرات فراوانی کرده است. هنرپیشه ای که دوست دارد در یک فیلم بازی کند (که ممکن است بازیگر بدی هم نباشد) پول می دهد تا به او نقش بدهند و معروف شود. کسانی هستند که پول می دهند تا بتوانند فیلم بسازند. کسانی هستند که حاضرند پول بدهند تیتراژ یک سریال را بخوانند.

 

خلاصه در حال حاضر درآمدی در کار نیست و طبیعی است که نمی شود کار کرد. البته هنوز در حوزه خوانندگی سفارش هایی در کار است اما چون در حوزه تخصصی من نیست ترجیح می دهم درباره اش صحبت نکنم. البته من حق را به کارگردان ها و عوامل سازنده می دهم چون آنقدر هزینه ها بالا رفته که دیگر برای آنها صرف نمی کند به سراغ کسانی بروند که در حوزه موسیقی فیلم کارنامه قابل دفاعی دارند.

درباره انتشار آلبوم فرض کنید شما می خواهید تجربه ای را پشت سر بگذارید. خب دست کم باید ۵۰ میلیون تومان هزینه کنید و بعد آن را ارائه دهید. سرمایه گذار و تهیه کننده هم حاضر نیست بیاید و در این مسیر سهیم شود. سوای این بحث، کار شما تا منتشر می شود می بینید همه سایت ها کپی کرده اند و دیگر کسی حاضر نیست آلبوم تان را بخرد. خواننده ها البته کمی دست شان بازتر است اما آنها هم برای گذران زندگی و تامین هزینه ها فقط می توانند روی کنسرت حساب باز کنند.

 

در روزگاری زندگی می کنیم که کامپیوتر جای رادیو و گرامافون را گرفته. دیگر شما نمی بینید کسی برای تهیه کتاب مورد علاقه اش در کتابخانه یا کتابفروشی حاضر شود و بعد از ورق زدن کتاب، اگر باب طبعش بود برای خریدنش اقدام کند. فضای مجازی این مسائل را تحت تاثیر خودش قرار داده است.

این گفتگو به بهانه تولد شما صورت گرفت و بنا داشتیم فضایی فراهم شود برای مرور خاطره ها و تاثیری که شما در حوزه موسیقی پاپ گذاشتید، اما ظاهرا بحثی آسیب شناسانه در گرفت و تلخی این مفاهیم هم روی اصل گفتگو سایه انداخت. موافقید کمی از این فضا فاصله بگیریم؟

– من با تعبیر تلخ موافق نیستم. اینها واقعیت هایی است که باید باورشان کنیم. انسان در یک محدوده سنی کاملا مشخص فرصت دارد. در حوزه موسیقی که موضوع بحث ماست شرایط به گونه ای است که اگر شما به این واقعیت برسید و با آن کنار بیاید هم پربارتر می شوید و هم راحت تر روزگار می گذرانید. امروز یک جوان دهه هفتادی موسیقی من را درک نمی کند و دنبال موسیقی هایی است که حالا مد هستند. در اینجا درصدد این نیستم که بگویم کدام یک از این آثار خوب هستند و کدام بد. اصلا بحث خوب و بد بودن نیست. باید واقعیت را بپذیریم. بنابراین باز هم تکرار می کنم موضوع تلخ نیست، واقعیتی است که همگی باید باورش کنیم.

 

گفت و گو با فریبرز لاچینی پس از سال ها سکوت

با این وجود اگر خاطره ای در ذهن دارید نقل کنید تا فضا کمی شیرین تر شود..

– اول این را بگویم که وقتی بنا شد گفتگو را انجام بدهیم گفتم کامپیوترهای دفتر کارم با مشکل مواجه شده اند و الان بیشتر ذهنم درگیر آن است؛ اما حالا که اصرار می کنید بگذارید کمی فکر کنم و ببینم چه چیزی به یادم می آید..

بله فکر کنید..

– یادم آمد! سال ها پیش ما در طبقه بالای استودیویی بودیم و در طبقه پایین داشتند افکت های یک فیلم اکشن را ضبط می کردند. سروصداها آنقدر ادامه پیدا کرد که رفتم پایین تا بگویم ملاحظه کنید. ناگهان با صحنه جالبی مواجه شدم و دیدم آنچه فکر می کردم افکت است، یک دعوای واقعی از آب درآمد. تهیه کننده و کارگردان و بازیگر به جان هم افتاده بودند. احتمالا بندگان خدا درگیر مشکلات مالی بودند. خلاصه این که من فکر می کردم صدا از افکت است اما دوستان واقعا به جان هم افتاده بودند. خوب است مردم پشت صحنه را نمی بینند و فقط آنچه جلوی دوربین است مقابل چشمان شان صف آرایی می کند.

در پایان می خواهم برای مان از دلمشغولی های این روزهای تان بگویید. منظورم کاری است که از جان و دل انجامش بدهید؟! اصلا چنین دلمشغولی دارید؟

– بله. اتفاقا یک تجربه خیلی خوب دارم که دوست دارم درباره اش بگویم. امروز بیشتر فعالیت های من که دلمشغولی اصلی ام را هم به خود اختصاص داده کار در حوزه موسیقی کودکان ۳ تا ۶ سال است. درگیری هایی که باعث شده بسیاری از روزها برای این منظور با کودکان در زمینه موسیقی کار کنم. این بچه ها فوق العاده اند و نبوغ عجیب و غریبی دارند. با توجه به این که در حوزه موسیقی نماینده خاورمیانه یونسکو هستم استعدادهای موجود در میان این بچه ها را به کشورهای مختلف معرفی می کنم.

 

بچه هایی که علاقه مند هستند، می روند و موسیقی شان را ادامه می دهند اما در ابتدا کارهای بیسیک را زیر نظر خودم انجام می دهم. خیلی از آنها از راه های دور و از شهرستان ها سر کلاس می آیند. تمام دلخوشی ام این است که این بچه ها مسیرشان را ادامه می دهند و جلوتر می روند.

 

در این چند سال تمام وقتم را برای آموزش کودکان گذاشتم و صادقانه می گویم این شیرین ترین کاری است که انجام می دهم و از آن لذت می برم. امیدوارم بسیاری از آنها مسیرشان را ادامه بدهند و موزیسین های موفقی بشوند. دوست دارم تمام آنچه را آموخته ام به استعدادهای این آب و خاک منتقل کنم. نمونه کارهایی که بچه ها انجام می دهند از تشخیص نت گرفته تا پیشرفت شان در سلفژ و … را در سایت شخصی ام و فضای مجازی گذاشته ام. می توانید به آنجا سری بزنید و ببینید چه استعدادهایی هستند.

 

البته صحبت بر سر این نیست که من آنها را به اینجا رسانده ام. موضوع اصلی وجود چنین استعدادهایی است، از جان و دلم برای شان وقت می گذارم و مطمئنم در آینده خیلی از آنها موزیسین های بسیار بسیار مهمی خواهند شد. این بزرگ ترین یادگاری است که از خودم بر جای می گذارم. این که درخواست ساختمان داشته باشم ثروت فراوان را می خواهم چه کار کنم؟


1 2 3 4 15