Category Archives: cat1

گفت‌وگو با «هرمز فرهت» و پایان ۴۰ سال دوری از وطن


وب سایت موسیقی ما: بعد از ۴۰ سال یکی از بزرگ‌ترین چهره‌های موسیقی کلاسیکِ ایران به وطن برگشته است؛ این اولین خبرِ خوبِ این روزهای موسیقی است. آهنگسازی که موسیقی تعدادی از مهم‌ترین فیلم‌های تاریخ سینمای ایران چون گاو، پستچی، دایره مینا و آرامش در حضور دیگران را ساخته است؛ برای آشنایی بیشتر لازم است بگوییم «هرمز فرهت» فارغ‌التحصیلِ کالج میلز در رشته آهنگسازی است و دکترای موسیقی‌شناسی خود را از یو.سی.ال. ای دریافت کرده است، او با موسیقی ایران نیز آشناست و نزد حسین صبا (سنتور) و نصرالله زرین‌پنجه (سه‌تار) فراگرفته است.

هرمز فرهت: آتیه‌ موسیقی ایران در کار آهنگسازی است

شما بعد از چهل سال به ایران آمدید، فکر می‌کردید بعد از این همه سال، تا این اندازه در فضای موسیقی ایران شناخته شده‌ باشید و حضورتان تا این اندازه مورد توجه قرار گیرد؟

ابدا. دلیلی برای این موضوع نمی‌یافتم. من برای یک دیدار کاملا خصوصی آمده بودم و فکر نمی‌کردم حضورم در ایران تا این اندازه عکس‌العمل داشته باشد. به هر حال من این توجه را قدر می‌دانم و خوشبختم از ملاقات با موسیقی‌دانان و کسانی که به موسیقی علاقه‌مند هستند، به خصوص آهنگسازان. چون معتقدم آتیه‌ی موسیقی ایران در کار آهنگسازی است نه هیچ چیزِ دیگر.

در این سال‌ها تا چه اندازه آثار آهنگسازانِ ایرانی را ترغیب می‌کردید؟‌

نمی‌توانم بگویم که مدام دنبال می‌کردم؛ یعنی اگر چنین ادعایی کنم، گزاف گفته‌ام، اما به هر حال چیزهایی به گوشم می‌رسید و کم‌وبیش با تعدادی از دوستانِ اهلِ موسیقی در اینجا تماس‌هایی داشتم و از طریق دوستانم در جریانِ آنچه در موسیقی ایران می‌گذشت، قرار می‌گرفتم. برای مثال از طریق پسر عمویم – شاهین فرهت- و کمی هم از طریقِ دوستم لوریس چکناواریان. می‌گویم کمتر؛ برای اینکه او در تمام چهل سالِ گذشته در ایران نبود؛ مدتی در ارمنستان، انگلستان و امریکا زندگی می‌کرد؛ اما از زمانی که به ایران بازگشت، مدام با یکدیگر در ارتباط بودیم و اطلاعات کافی از آنچه در موسیقی ایران می‌گذشت را به من می‌داد. با آقای «تفرشی‌پور» نیز از حدود ۱۵-۱۴ سال پیش در تماس هستم.

شما به این نکته اشاره کردید که آتیه‌ی موسیقی ایران در آهنگسازی است. ممکن است در این باره توضیح بیشتری دهید؟ این سوال را از این جهت می‌پرسم که به نظر می‌رسد که چهره‌های موثر آهنگسازی در این سال‌ها کمتر از تعدادِ نوازندگان بوده است.

ببینید موسیقی‌ای که در ایران وجود دارد، چند نوع است. یکی موسیقی سنتی است و دیگری موسیقی‌‌های فولکلوریک و محلی و در آخر موسیقی کلاسیکِ جهانی. موسیقی سنتی آذوقه‌ی مردمِ شهرنشین است. موسیقی‌ای است مربوط به گذشته. رپرتوار و مجموع قطعاتی در آن وجود دارد که بر مبنای آن موسیقی به صورت بداهه‌پردازی انجام می‌شود. این موسیقی مربوط به گذشته است.

هرمز فرهت: آتیه‌ موسیقی ایران در کار آهنگسازی است

به نظرتان واقعا مربوط به گذشته است؟

بله از گذشته آمده است و البته که منظورم این نیست که باید آن را کنار گذاشت یا فراموش کرد؛ اما اگر بخواهیم آن را به همان صورت اجرا کنیم، باید بپذیریم که موسیقی متحولی نیست، یعنی نمی‌تواند ایجاد کننده‌ی حرکت‌های نوین باشد. موسیقی سنتی بسیار ظریف، زیبا و محترم است، به همین خاطر باید حفظ شود، به خصوص اینکه کسانی به آن علاقه‌مند هستند و در آینده نیز خواهند بود.

اما شما به حرکاتِ نوین در موسیقی سنتی اشاره کردید؟

این دو مقوله نمی‌تواند منافاتی با یکدیگر داشته باشد. ببینید بگذارید مساله را به شکلِ دیگری بیان کنم، این دستگاه‌ها و مقام‌های مختلفی که در آن وجود دارد و ما آن را به اسمِ موسیقی سنتی می‌شناسیم، داستانی دارد و مربوط به گذشته است؛ مربوط به زمانی که موسیقی به صورت عمومی در جامعه وجود نداشت و تنها جنبه‌ی خصوصی داشت.

یعنی حدود ۱۵۰ سال قبل.

بله! این موسیقی همچنان هست و کسانی به آن می‌پردازند و من امیدوارم که در آینده هم همچنان به آن بپردازند. این موسیقی یک صدایی است و بر مبنای گام و فواصل تثبیت‌شده قرار ندارد و این جزو خصوصیات آن است؛ اما حالا نمی‌توان به این نکته بی‌توجه بود که موسیقی تقریبا در زندگی همه وجود دارد و مردم شهرنشین خواه‌ناخواه با موسیقی – لااقل به عنوان شنونده – در ارتباط هستند و این مجموعه‌ی دوازده تایی که دارای خصوصیاتِ خاصِ خودش است، نمی‌تواند برای زندگی امروزِ ما به اندازه‌ی کافی کامل باشد. آیا شما یک انسانِ شهرنشینِ ایرانی را سراغ دارید که در طول شبانه‌روز، هیچ موسیقی‌ای به گوشش نرسد؟ یک عده می‌خواهند بر اساس الهام از موسیقی سنتی آثاری را خلق کنند که خب کار مشکلی است؛ اما خیلی‌ها این کار را انجام می‌دهند و چه خوب، عده‌ای نیز بر مبنای موسیقی فولکلوریک، قطعاتی خلق می‌کنند که بسیار ستوده است. اما عده‌ای نیز می‌خواهند بر اساس اصول موسیقی کلاسیک جهانی این کار را انجام دهند.

منظورتان موسیقی‌ کلاسیک غربی است.

بله؛ اما غرب دیگر واژه‌ی زایدی است؛ ببیند در دنیای امروز کشورها دارای موسیقی‌های ملی هستند؛ مثل موسیقی چینی، هندی، عربی، برزیلی، ترکی یا هر نوع موسیقی دیگری که در اصطلاح به آن موسیقی ملی یا موسیقی‌های محلی گفته می‌شود؛ یک نوع دیگر موسیقی جهانی است که هنوز برخی‌ها به آن موسیقی غربی می‌گویند که به نظرم بی‌هوده است؛ چون این موسیقی امروز همان اندازه در چین و ژاپن از نظر آهنگسازی مطرح است که در فرانسه یا لندن.

هرمز فرهت: آتیه‌ موسیقی ایران در کار آهنگسازی است

آقای فرهت، با توجه به مطالعات و تخصص شما در زمینه‌ی موسیقی کلاسیک، می‌خواهم این سوال را مطرح کنم که خیلی‌ها معتقدند نوازندگانِ ایرانی، موسیقی کلاسیک جهانی را با لهجه می‌نوازند، درست مثلِ یک نوازنده‌ی غربی که چون با فرهنگ ما آشنا نیست؛ مثلا نمی‌تواند دوتار را مثلِ یک نوازنده‌ی خراسانی بنوازد.

من به هیچ وجه به این ماجرا معتقد نیستم و اصلا دلیلی برای این موضوع نمی‌بینم. یک ویولونیست ایرانی که تحصیلات و عمرش را بر مبنای اصول موسیقی کلاسیک گذاشته است، کنسرتوی ویولون را جور دیگری خواهد نواخت تا یک نوازنده‌ی آلمانی؟‌

پس چطور است که تعدادِ چهره‌های موسیقی کلاسیک ما در دنیا – به‌خصوص نوازنده‌ها- تا این اندازه اندک است.

باید هم همین‌طور باشد.

چرا؟

چون صحنه‌ی جهان به اندازه‌ای پر از شخصیت‌های بزرگ است و خزانه‌ی موسیقی جهانی به اندازه‌‌ای وسیع است که خودنمایی در درون آن برای همه مشکل است. برای هر ویولونیست، پیانیست، رهبر و خواننده سخت است تا بتواند خودش را در عرصه‌های جهانی مطرح کند. هر نوازنده‌ی قابلی که شما می‌شناسید،‌ صدها نفر نظیرِ او هستند که ما اصلا نامشان را نمی‌شنویم، پس در این شرایط ایرانی‌ها در این خزانه گم شوند، تعجبی ندارد،‌همان‌طور که ممکن است فرانسوی‌ها گم شوند و البته که چند چهره از ایران در جهان مطرح است.

شما هم در زمینه‌ی موسیقی ایرانی تحصیل داشته‌اید و هم موسیقی کلاسیک، این دو را چگونه با هم پیوند زده‌اید؟

اولا روشن کنم که میزان آلودگی من با دو نوع موسیقی یکسان نیست. تحصیلات من در زمینه‌ی موسیقی کلاسیک غربی است و در دوره‌ای از تحصیلاتم برای تز تحقیقاتی که باید ارایه می‌کردم، سرانجام تصمیم گرفتم در موسیقی سنتی ایران تحقیق کنم که تا آن زمان اطلاعات زیادی نداشتم؛ بر همین اساس به ایران برگشتم و یک سال و نیم مطالعه کردم و از شخصیت‌های موسیقی سنتی ایران بهره گرفتم و از آن زمان وارد این بحث شدم. البته هم‌ سه‌تار و هم سنتور یاد گرفتم چون خیلی زود برایم روشن شد که وارد دنیای موسیقی شدن باید از طریق اجرا باشد، به خصوص آنکه انتظار بحث‌های علمی از شخصیت‌های بزرگ موسیقی بی‌ثمر است. موزیسین‌های ایرانی مجریان قابلی هستند؛ اما می‌دانید که تا سال‌ها اطلاعات تاریخی و اصولی درباره‌ی ساختمان موسیقی و تئوری موسیقی وجود نداشت. به همین خاطر دو ساز هم یاد گرفتم و مقاله و کتاب‌های زیادی در این زمینه نوشتم؛ اما کماکان باید اذعان کنم که مرکزیتِ فعالیت‌های من به خصوص در کارهای آموزشی، در حوزه‌ی موسیقی کلاسیک است. آهنگسازی به کنار، من در تمام عمرم معلم بوده است.

آقای دکتر آیا این امیدواری وجود دارد که ما از این پس بیشتر شما را در عرصه‌ی موسیقی در داخل کشور ببینیم؟‌

اولا من یک شخصِ خیلی کم اهمیتی درباره‌ی موسیقی ایران هستم و در ثانی در موقعیتی که بتوانم نقشی را به عهده بگیرم نیستم. من پیرتر از آن هستم که بتوانم آتیه‌ای برای خودم در هر کجا – به خصوص ایران- که متاسفانه مقیم آن نیستم، در نظر بگیرم.


این روز‌ها سبیل‌های بهنام بانی را هم کپی می‌کنند


خبرگزاری صبا: فریدون آسرایی؛ خواننده جریان اصلی موسیقی ایران موسوم به پاپ است و حدود ۱۵سال است که توانسته خود را در این مارکت موسیقی نگه داشته و حفظ کند. اغلب مردم او را با ترانه «خوشگل عاشق» می‌شناسند و با آن خاطره دارند اما قطعات هیت و آلبوم‌های موفق دیگری هم داشته است. با او درباره آلبوم جدیدش و همچنین مسائل روز موسیقی پاپ گفت‌و‌گو کرده‌ایم.

فریدون آسرایی: این روزها سبیل‌های بهنام بانی را هم کپی می‌کنند

شما سابقه اجرای ترانه‌های تیتراژ برنامه‌ها و سریال‌های مختلف را داشته‌اید. باتوجه که در ایران خوانندگان رسانه‌ای مخصوص پخش و ارائه آثارشان ندارند، خواندن ترانه‌های تیتراژ و کلیپ سریال‌ها چه تاثیری بر کار خوانندگان می‌گذارد؟

خیلی از خوانندگان ما هستند که از طریق تیتراژ به شهرت رسیده‌اند؛ اگر سریال تلویزیونی باشد مخاطبش طبیعتا بیشتر هم هست و اگر آهنگی که ساخته می‌شود مطلوب بوده و مناسب تیتراژ همان کار باشد مطمئنا بسیار تاثیرگذار است. چند نفر از خوانندگانی که بسیار مطرح هم شد‌ه‌اند از همین طریق بوده؛ عده‌ای از آن‌ها در تلویزیون و عده‌ای دیگر در سریال‌های شبکه نمایش خانگی این اتفاق برایشان افتاده است.

چند سالی است که زمزمه‌هایی می‌شنویم که مافیای موسیقی‌ تیتراژ وجود دارد یا این‌که از خوانندگان پول دریافت می‌کنند. آیا این موضوعات حقیقت دارند؟

بعضی از این موضوع‌ها برمی‌گردد به سلیقه آهنگساز، تهیه‌کننده و کارگردان. به هر حال برخی صداها را دوست دارند و می‌خواهند از همان صداها در کارهایشان استفاده کنند. ولی بسیاری از سریال‌ها هستند که بسیاری از خوانندگان تیتراژهایشان را می‌خوانند اما شنیده و دیده نمی‌شوند. نباید بگوییم تیتراژ مختص یک‌سری از خونندگان است. بسیاری از خوانندگان حتی برای این‌که برای بعضی فیلم‌ها بخوانند پول هم پرداخت می‌کنند ولی خود آهنگ باید ظرفیتش را داشته باشد و بگیرد و تا زمانی که آهنگ مورد نظر قوی و گیرا نباشد، معروف‌ترین خواننده هم که باشید یا برای مهم‌ترین فیلم‌ها و سریال‌ها بخوانید، شنیده نمی‌شود و کمکی هم به دیده شدن آن فیلم یا سریال نمی‌کند. برعکسش هم صادق است یعنی اگر آهنگ و ترانه ترکیب مناسبی داشته باشند و اصطلاحا در میان مردم بگیرند، هم به خواننده کمک می‌کنند و هم به فیلم، سریال یا برنامه.

خبرهایی بود که آلبوم جدیدتان را قرار است به‌زودی منتشر کنید. این موضوع اکنون در چه مرحله‌ای است؟

کار آلبوم را مدتی می‌شود شروع کرده‌ایم و فکر می‌کنم تا زمانی که آماده انتشار شود، چهار سال از انتشار آلبوم گذشته باشد چون «عشق یعنی» که آخرین آلبومم بوده است، سه‌سال‌ونیم پیش منتشر شده بود و همیشه فاصله میان آلبوم‌های من هرکدام چهار سال بوده است. این آلبوم هم از این قاعده مستثنی نیست.

باتوجه به این‌که ذائقه علاقه‌مندان موسیقی تغییر کرده است و بیشتر به سمت موسیقی تلفیقی رفته، شما قصد ندارید در آلبوم جدید به‌سمت موسیقی فیوژن بروید یا اشکال جدید را تجربه کنید؟

فضای تلفیقی را با بهروز صفاریان در سال۹۱ و با آلبوم «خیام» تجربه کرده‌ام؛ شعرهای خیام را با موسیقی الکترونیک و وکال متفاوت اجرا کردیم. درست است که سعی می‌کنم به‌روز باشم و فعالیت‌هایم به‌روز باشد اما دنباله‌رو کسی و جریانی نیستم و نخواهم بود. من اگر بخواهم دنباله‌رو آن‌ها بشوم فایده‌ای ندارد. مثالش این است که شاید علی کریمی الگویش مارادونا بوده که شده علی کریمی. اگر الگویی در سطح خودش می‌داشت هیچ‌وقت به جایگاه فعلی خودش نمی‌رسید. من هم سعی می‌کنم فضاهای موسیقی پاپ جهان را درک کنم و برآیندی از آن‌ها و علائق خودم را در کارهایم بگنجانم. متاسفانه در ایران این‌گونه است که یکدیگر را تقلید می‌کنند؛ از زمانی که بهنام بانی که خیلی خواننده خوبی است و صدای کاملی برای خوانندگی دارد و همیشه هم گفته‌ام خوانندگانی مثل بهنام بانی به موسیقی کشور کمک می‌کنند چون صدای خوب و اساسا توانایی خواندن دارند، حتی مردم را می‌بینم که سبیل‌هایی مثل بهنام بانی می‌گذارند. خود من تاکنون ندیده بودم سبیل یک آدم را هم کپی کنند! و به آن می‌گویند «سبیل بانی!» خوانندگان ما هم به همین وضع افتاده‌اند، اگر سبیل را تقلید نکنند دست‌کم صدایشان تقلیدی است. توصیه من به این دسته خوانندگان این است که سعی کنند صدای خودشان را پیدا کنند.

فریدون آسرایی: این روزها سبیل‌های بهنام بانی را هم کپی می‌کنند

نظرتان درباره کلیت این پوست‌اندازی جریان اصلی موسیقی پاپ چیست و آیا نسل قبلی خوانندگان با این پوست‌اندازی همراه می‌شود؟

سال‌های ۸۲ و ۸۳ اوج موسیقی ریتمیک و شش‌وهشت در ایران بود؛ زمانی که تازه موسیقی شش‌وهشت آزاد شده بود و ما در اوج آن فضا آلبومی به‌نام «غریبه» منتشر کردیم که حتی یک آهنگ شش‌وهشت در آن نبود. یعنی اصلا ما به فضای موسیقی آن روز توجه نکردیم. نه این‌که من مدام خودم را تکرار کنم اما همان‌طور که اشاره کردم. سعی می‌کنم خودم را با موسیقی روز جهان هماهنگ کنم و نه موسیقی روز ایران. به‌طور کلی موسیقی پاپ ایران را خیلی کم گوش می‌کنم مگر این‌که رستورانی یا اتومبیلی باشد و این موسیقی‌ها را گذاشته باشند و نوع موسیقی‌ای که گوش می‌کنم متفاوت است.

به ملودی اشاره کردید. لحظات و دقایقی در برخی ملودی‌های و برخی آهنگ‌های شما وجود دارد که باعث شده به‌شدت مورد استقبال مردم واقع شوند و بگیرند. فوت کوزه‌گری در ملودی‌پردازی و شکل خواندن و لحن چیست که باعث می‌شود یک آهنگ فراگیر شود و اصطلاحا گل کند؟

یک کار وقتی می‌گیرد، یک مجموعه در آن موفقیت دخیل هستند. معمولا مجموعه‌ای است از یک ترانه خوب، یک ملودی خوب و از یک تنظیم درست. این مجموعه اگر کامل باشد، قاعدتا مورد استقبال قرار می‌گیرد. بله ملودی بسیار تاثیرگذار است و بعضی وقت‌ها با یک گیتار و یک ملودی خوب می‌توانید کاری کنید که از یک ارکستر برنمی‌آید.  وقتی ترانه قوی باشد بعضا ملودی ساختن بسیار راحت می‌شود و شما را به آن‌جا که باید بروید می‌برد. من تحت شرایطی ملودی‌هایم را می‌سازم و همیشه دنبال ترانه‌های خوب هستم.

فریدون آسرایی: این روزها سبیل‌های بهنام بانی را هم کپی می‌کنند


گِره؛ با این گروه طرفدار موسیقی راک می‌شوید (۲)




کنسرت های «گره» همواره با استقبال همراه است. این استقبال، پیامد کنار هم قرار گرفتن مجموعه ای از عناصر است. نخست این که هدف گره آنچنان که خودشان در این گفتگو شرح می دهند، رضایت مخاطب هنگام خروج از سالن است. دوما بهترین نوازنده ها و خواننده های ژانر خودشان هستند.


انواع موسیقی در قوم بلوچ


ماهنامه اقوام ایرانی – فاروق رحمانی: موسیقی بلوچستان را می توان با توجه به فرم و محتوا و ترکیب بندی سازها به انواع مختلف تقسیم کرد.

موسیقی سوت: رایج ترین و عامیانه ترین نوع موسیقی در کل بلوچستان سوت است که نازینک هم گفته می شود. مضامین اشعار در سوت، اغلب وصف طبیعت و یار و دیار و دل تنگی است. می توان گفت اغلب قطعاتی از موسیقی بلوچی که در رسانه ها پخش می شود، سوت است. چون تا حدود زیادی شادتر و عامیانه تر از انواع موسیقی دیگر است. از موسیقی دانان مطرح معاصر می توان به پیربخش صاحبداد، فیض محمد بلوچ، دین محمد زنگشاهی و براهیم آسکانی اشاره کرد. بیشتر سازهای موسیقی بلوچی اعم از زهی و کوبه ای و بادی در موسیقی سوت کاربرد دارند. سرود، بنجو، رباب، تنبیرگ، دونلی، نل، دهلک، کوزگ و کنجری.

انواع موسیقی در قوم بلوچ

موسیقی شاعری: این موسیقی با نام های دیگری چون حماسی و شروندی هم شناخته می شود، قلب تپنده موسیقی بلوچستان است. شعرهایی که در این موسیقی خوانده می شود و زهیروگ هایی که نواخته می شود، شناسنامه موسیقی و فرهنگ بلوچی هستند. یکی از مهم ترین دلایل اهمیت موسیقی شاعری این است که مضامین و محتوای اشعار و کلام آن بسیار گسترده است. داستان های حماسی، عاشقانه، مذهبی، قومی، جنگی، پندآموز و غیره. در موسیقی شاعری تنها دو ساز مورد استفاده قرار می گیرد؛ «سرود» و «تنبیرگ».

در این موسیقی به خواننده «شاعر» گفته می شود و عموما با لقب ملا یا پهلوان خطاب می شود. خود شاعر هم می تواند نوازنده سرود باشد هم تنبیرگ. مثل پهلوان بلند، پهلوان دادین، پهلوان برکت که هم سرود می نواختند و هم شاعر بودند و یا مثل ملاکمال خان، ملاغلام قادر رحمانی، ملاقادربخش (کادوک)، ملا موسی و لعل بخش پیک که تنبیرگ می نواختند و از بهترین شاعران معاصر بودند. از داستان های عاشقانه رایج می توان به شیه مرید و هانی، شهداد و مهناز و کیا و صدو، از داستان های حماسی از میرقنبر، همل جییند، از داستان های مذهبی به معجزات پیامبر، سلطان جمجم و غیره اشاره کرد.نوازنده ها و خواننده های این سبک موسیقی لزوما حرفه ای هستند.

موسیقی با یک زهیروگ شروع می شود، بعد از آن یک آهنگ ریتمیک در کوک پایین نواخته می شود و کم کم بعد از دقایقی هم کوک سازها بالاتر می رود و هم تمپوی آهنگ ها. یک شعر در این سبک موسیقی ممکن است تا چند ساعت هم طول بکشد و حتی ممکن است در شب اول تمام نشود و ادامه شعر را به روز بعد موکول می کنند. متاسفانه موسیقی شروندی در بلوچستان رو به زوال است، چون جوانان به ندرت به یادگیری اشعار و مقام های آن می پردازند. از بهترین نوازنده های سرود معاصر در این سبک می توان به پهلوان رسولبخش زنگشاهی، پهلوان علی محمد بلوچ، احمد وشنامی، خداداد زنگشاهی، عبدالغفور زنگشاهی و رحیم بخش جت اشاره کرد.

موسیقی ذکرهای گواتی: این موسیقی در خیلی از مناطق بلوچستان رواج دارد اما در شمال بلوچستان (منطقه سرحد) کمتر به چشم می خورد. ذکرهای گواتی را برای افرادی می نوازند که دچار جن زدگی و باد شده اند. اصولا وقتی این افراد دچار اختلالات می شوند و دکتر و درمان های پزشکی افاقه نمی کند، رو به خلیفه می آورند. خلیفه شخص اول مراسم گواتی است و از طریق ذکر و ریاضت و کار خیر با مسائل باد و جن و پری آشناست. وی با دیدن بیمار متوجه درجه وخامت بیماری او می شود.

انواع موسیقی در قوم بلوچ

از نوازنده ها دعوت می شود که به مراسم گوناتی بیایند و با ساز زدن و خواندن ذکر خداوند و اولیا، بیمار را به حدی از وجد برسانند. موسیقی گواتی با ذکرهای آرام مثل مست قلندر شروع می شود و به تدریج ذکرهای پرشورتری چون الله ذوالجلال، شیخ عبدالقادر جیلانی لا اله الا الله و حضرت قلندر نواخته می شود. در حین اجرای این ذکرها، بیمار و حتی برخی از افراد در مجلس ممکن است به وجد برسند و دمال کنند.

دمال حرکات بی اراده ای است که شخص انجام می دهد. در این مرحله کار اصلی خلیفه آغاز می شود. وی با آن وجودی که شخص بیمار را تسخیر کرده به صحبت می پردازد و از او می خواهد که این مرکب را رها کند و دست از آزار او بردارد. عموما در گواتی، خون هم باید ریخته شود؛ بدین منظور گوسفندی ذبح می شود. قطعات گواتی، ذکر و کلام خاص خود را دارند؛ به استثنای چند قطعه که بی کلام هستند مثل مارساز (مولدی)، سیمرغ، بگ ساز (ساز شتر) مم ساز (ساز خرس).

سازهای مورد استفاده در گواتی سروز، تنبیرگ، نل و دونلی است.

از خلیفه های گواتی معاصر می توان خلیفه شهمیر، خلیفه سیددادشاه و خلیفه صابر را نام برد و از نوازنده های متبحر سرود در گواتی می توان به علی محمد بلوچ، خداداد زنگشاهی، رحیم بخش جت، حسین جت، احمد وشنامی، فقیرمحمد شکل زهی، موسی شکل زهی و از نوازنده های مطرح دونلی می توان به لعل بخش جت، مرحوم موسی بلوچ، محمد بخش دری و تاج محمد جنگی پور اشاره کرد. حضور سازهای کوبه ای در گواتی متاخر است و در شکل اصیل گواتی کاربردی ندارد، اما در این سال های اخیر برخی از دهلک هم استفاده می کنند.

انواع موسیقی در قوم بلوچ

موسیقی و ذکر غزل های صاحبان چشتی: این غزل ها و ترکیب بندی سازهایش، خاص روستاهای اطراف سراوان در شرق بلوچستان ایران است. سازهایشان رباب و تنبیرگ است که در دو دهه اخیر، بنجو هم به حلقه ذکرشان اضافه شده؛ اما کماکان از دهلک در ذکرهای اصیلشان استفاده نمی کنند. شیوه اجرای غزل ها بدین گونه است که نفر اصلی غزل را می خواند و بقیه افراد در حلقه ذکر، سربند اصلی غزل را تکرار می کنند. ذکرهای این درویشان و ملنگ ها بسیار پرشور و وجد است و از سر شب شروع و دقایقی قبل از نماز صبح تمام می شود. غزل ها از مولانا، حافظ، شیخ عبدالقادر جیلانی، حضرت قلندر، صاحب عبدالرئوف، سیدنبی بخش و غیره است.

مالد پیرپتر: ذکرهای دروایش قادری جنوب بلوچستان است که با دف های بزرگ و کوچک همراهی می شود. به دف های بزرگ سما و به دف های کوچک کسل گفته می شود. در حلقه ذکر، خلیفه مریدان حضور دارند. خلیفه ذکر اصلی را می خواند و سما را می نوازد و مریدان جواب ذکر می گویند و سما می نوازند. مجلس با ذکر خدا و حضرت رسول شروع می شود، پس از آن، ذکرهای حضرت غوث الاعظم شیخ عبدالقادر جیلانی، حضرت قلندر، سیداحمد رفاعی را می خوانند. دف های مورد استفاده برخلاف دف های رایج در مناطق دیگر، زنجیر ندارد و پوست ضخیمی هم روی آن بسته می شود و عموما نقش هایی با حنا روی آنها می زنند.

لیکو و زهیروگ: لازم به ذکر و تاکید است که اساس و بنیان تمامی موسیقی بلوچستان بر پایه زهیروگ و لیکو استوار است و نمی توان آنها را یک نوعی از موسیقی به حساب آورد. زهیروگ به معنای دل تنگی هست، مثلا وقتی مادری فرزندش را از دست می دهد و یا از او دور است، در فراقش زهیروگ می خواند. لیکو و زهیروگ مقام های آوازی و سازی هستند که به صورت متر آزاد اجرا می شوند. از زهیروگ ها و لیکوها می توان به سیم، دشتیاری، اشرف درا، زامرانی، دلگانی، سرحدی، بیاک رمی، بشگرد، سلات، کوردی، جدگالی و سوسالی اشاره کرد.


گِره؛ با این گروه طرفدار موسیقی راک می‌شوید (۱)




کنسرت های «گره» همواره با استقبال همراه است. این استقبال، پیامد کنار هم قرار گرفتن مجموعه ای از عناصر است. نخست این که هدف گره آنچنان که خودشان در این گفتگو شرح می دهند، رضایت مخاطب هنگام خروج از سالن است. دوما بهترین نوازنده ها و خواننده های ژانر خودشان هستند


تکرار می‌کنم، بروجردی ساده‌ای بیش نیستم‌


روزنامه همدلی: لوریس چکناواریان یکی از چهره‌های شناخته‌شدهٔ فرهنگی ایران و ارمنستان است.  لوریس چکناواریان علاوه بر آهنگسازی و ‌رهبری ارکستر، دستی نیز بر آتش موسیقی دارد. لوریس چکنواریان که هشتاد و یکمین بهار زندگی را نیز پشت سر گذاشته از هر زمان دیگری شور و شعف بیشتری برای اجرای کنسرت و چرخاندن چوب رهبری روی صحنه دارد. او از دغدغه ها و آرزوهایی می گوید که با موهای سپید نیز هنوز به آنها فکر می کند. ماحصل این گفت و گو را در ادامه می خوانید:

هنوز ذوق آموختن دارم

لوریس چکناواریان پس از هشتاد سال زندگی و بیش از نیم قرن فعالیت موسیقایی چگونه تعریف می شود؟

من بارها گفته ام یک بروجردی ساده، بیش نیستم و باز هم تکرار می کنم. متولد ۱۳۱۶ در بروجرد هستم. به همراه خانواده‌ام به تهران آمدم و همچنان در همان محله پدری زندگی می‌کنم. با اینکه به کشورهای زیادی سفر کرده‌ام ولی همچنان تهران و محله سی‌تیر را برای زندگی ترجیح می‌دهم. همیشه خود را ایرانی دانسته و می دانم. روی تمام آداب و رسوم و ایمان و تمدن اسلامی مطالعه کرده ام. از کودکی راهم به زورخانه باز شد.

در ماه هنگام محرم به عزاداران، آب می‌دادیم و از همان زمان تمام موسیقی‌های محرم را جمع‌آوری کردم. پس از سال‌ها توانستم سمفونی عاشورا را بنویسم تا سال ۹۷ اجرایش کنم اما چه می توانم بگویم در پاسخ به مهر فراوان مردمی که هیچ گاه مرا از محبت های بی دریغ شان محروم نکردند. هر چه بوده نیز در هشتاد سال گذشته گفته ام اما گاهی برای یادآوری به خودم باید تاکید کنم که باور دارم هنوز نیز چیزی بلد نیستم. هنوز هم چونان کودکی ذوق آموختن دارم و می خواهم بیشتر و بیشتر بدانم. در مراسم نیز رو به حضار گفتم خودم را هیچ گاه جدی نگرفتم اما کارم در بالاترین درجه اولویت قرار دارد. در کتاب «خرستان» نوشتم «اگر آدمیزاد در روز چند بار خریت نکند، آدم نمی‌شود!» به علاوه، خرها هر روز که ما را می‌بینند، می‌گویند این ها دیگر چه کسانی هستند که روی دو پا راه می‌روند!

حس تلخی نیست که آثار یک موزیسین در زمان حیاتش به درستی درک نشود؟

هنرمندی که هنرش را به صورت جدی دنبال می کند، خوب می‌داند ناگزیر از تجربه چنین وضعیتی است. موسیقی کلاسیک هم به عنوان یک موسیقی جدی و علمی همین سرنوشت را پیش روی خود می بیند. باید در این میان تاکید کنم در عرصه هنر با دو دسته کار مواجه هستیم؛ دسته اول آثاری هستند که برای روزگار خویش ساخته شده و در زمان حیات خالق اثر مورد توجه مردم قرار می گیرد اما دسته دوم آثاری محسوب می شوند که در گذر زمان، دریچه های جدیدی را به روی مخاطبان و علاقه مندان خود می گشاید. هنر در دسته اول ممکن است شهرت و ثروت را برای مولفش نیز به ارمغان بیاورند اما دسته دوم نیاز به زمان دارد و شاید خالقش در زمان حیات با بی مهری و حتی فقر دست و پنجه نرم کند و سال ها پس از مرگش، مردم نسل های آینده به درک صحیحی از کارهایش برسند. من از جمله هنرمندانی هستم که خود را در دسته دوم قرار می دهم. در هشتاد سالی که از خداوند، عمر گرفتم هیچ گاه در طلب نانِ روزگارم نبودم و همیشه فردا اهمیتی به مراتب بیشتر از امروز برایم داشته است.

هنوز ذوق آموختن دارم

در واقع جاودانگی برای شما اهمیت زیادی دارد؟

برایم مهم نیست که کسی اسم «لوریس چکناواریان» را در یاد داشته باشد یا خیر بلکه مطلوب من زنده ماندن در آثارم است. همان طور که ما فردوسی و حافظ و دیگر بزرگان را نه تنها با نام های شان که با آثارشان در حافظه مان ثبت کرده ایم. هزاران نفر دیگر نیز با همین نام ها در تاریخ زیسته اند اما کدام شان فردوسی، حافظ یا مولانا شده؟ پس این اسم و فرد نیست که ماندگار می شود، بلکه اثری که خلق کرده به او هویت بخشیده و اسمش را در تاریخ، ابدی می کند. بسیاری از ما شاید حتی نام طراح برج ایفل یا هزاران بنای تاریخی دیگر را ندانیم اما هنوز هستند و نام خالقان شان را به دفتر تاریخ، پیوند زده اند. همین که صدها یا هزاران سال بعد یک سمفونی از من نواخته شود، یعنی به هدفی که سال ها و دهه ها برایش زحمت کشیدم، رسیده ام. آن زمان دیگر مهم نیست نامی از لوریس چکناواریان برده می شود یا خیر، چرا که من در اثرم زنده ام و تنها جسمم به زیر خاک رفته ولی اثرم مرا زنده نگه می دارد و جاودانه می کند.

شما هم آهنگساز و هم رهبر ارکستر هستید. کدام یک برای شما جذاب تر است؟

وقتی می خواهم نت موسیقی را به منصه ظهور بگذارم سعی می کنم تمام احساسم را انتقال دهم. رهبر ارکستر یک نت موسیقی را می تواند با احساسات مختلفی ارائه دهد. قبل از هر اجرا فکر می کنم چه احساسی را به نوازندگان منتقل کنم که بیشترین تاثیر را روی مخاطب بگذارد. بزرگ ترین علم در دنیا، موسیقی است چون علم های دیگر بی صدا هستند ولی موسیقی، صدا دارد. اگر کسی بخواهد آهنگساز قابلی شود باید نیم قرن تلاش کند و اگر بخواهد رهبر ارکستر شود باید بیشتر خون دل بخورد.

شما جزو موزیسین هایی هستید که کنسرت های خیریه نیز برگزار کرده اید. امر در راستای ادای دین به هدیه خداست؟

زندگی مانند دوی امدادی است. می‌دویم و هر چه به دست آورده‌ایم را به نسل بعد واگذار می کنیم تا مسیر را ادامه دهد. موفقیت، یک نقطه نیست بلکه طی یک مسیر است. از سوی دیگر معتقدم بهترین درمان بیماری، موسیقی و هنر است.

سمفونی دفاع مقدس یکی از کارهای اخیر شماست که ظاهرا هزینه زیادی را برای اجرا طلب می کند. در این باره کمی توضیح دهید.

سمفونی ۱۳ موومان دارد که هر موومان آن با نگاهی به سال‌های جنگ در طی ۸ سال دفاع مقدس نوشته شده است. این سمفونی مثل دیگر کارهای من، راهی طولانی تا اجرا پیش رو دارد. یک سمفونی اینچنینی نزدیک به یک میلیارد تومان هزینه دارد چون اجرایش نیازمند ارکستر و گروه کُر بزرگی است. البته این ارقام شاید برای اسپانسرهای ما رقم زیادی باشد ولی دیگر کشورهای جهان برای اجرای آثار فاخر، هزینه های به مراتب بیشتری انجام می دهند. اما در مقایسه با کشورهای دیگر به موسیقی کلاسیک توجه زیادی نداشته ایم. پایه‌های موسیقی کلاسیک در ایران چندان قوی نیست و همین موضوع مشکلاتی را برای رشد هر چه بیشتر این موسیقی ایجاد کرده است.

هنوز ذوق آموختن دارم

دلیل این بی توجهی چه از سوی دولت و چه از سوی بخش خصوصی را در چه می بینید؟

در کشورما موسیقی در خدمت شعر و ادبیات قرار گرفته است و از سوی دیگر بودجه‌ کافی برای پرورش موسیقی وجود ندارد. تا زمانی که بودجه لازم فراهم نشود، نمی‌توان به بهبود روند کنونی در جامعه امیدوار بود. موسیقی با دیگر شاخه‌های هنری تفاوت‌های زیادی دارد. یک شاعر می‌تواند در کوتاه‌ترین زمان به انتشار اثرش بپردازد اما موسیقی نیازمند اجرا‌ست و این اجرا بودجه مخصوص می خواهد. فرهنگ، هنر و موسیقی باید در کنار یکدیگر قرار بگیرند.

پس در این صورت باید به فکر توسعه امکانات سخت افزاری نیز بود چون سالن های استاندارد موسیقی در ایران نیز انگشت شمار هستند…

بله، متاسفانه دولت بودجه کافی به موسیقی اختصاص نمی دهد. همان طور که پیش تر گفتم در موسیقی نباید به فکر درآمد‌زایی بود بلکه باید برایش هزینه کرد تا شاهد اعتلای فرهنگ در جامعه باشیم.

اما طبیعتا اسپانسری که می خواهد برای موسیقی هزینه کند، به برگشت سرمایه خود نیز می اندیشد…

بله و به همین دلیل اسپانسرها به سمت موسیقی پاپ می‌روند چون بازگشت سرمایه دارد، درحالی که بازگشت سرمایه در موسیقی کلاسیک کمتر اتفاق می افتد. البته در همه جای دنیا، مردم سلیقه های مختلفی نسبت به موسیقی دارند. برخی موسیقی پاپ را دوست دارند و برخی به دیگر ژانرها علاقه مندند.


هیچ‌وقت در جو بازیگری نبودیم


وب سایت هنرآنلاین: مصطفی و مجتبی بلال حبشی دوقلوهای سریال “پایتخت” هستند که با موسیقی زیبای خود در این سریال مورد توجه قرار گرفتند و نام‌شان کم‌کم بر سر زبان‌ها افتاد، این دو برادر این روزها به‌صورت جدی فعالیت موسیقایی خود را پی می‌گیرند و این بهانه‌ای برای یک گفتگو با آن‌ها بود:

موسیقی را از چه سنی شروع کردید و چطور وارد این حرفه شدید؟

مجتبی: ما موسیقی را از سن کم شروع کردیم. زمانی که مدرسه می‌رفتیم، سرود می‌خواندیم و کارهای هنری انجام می‌دادیم و الان مدتی است که به‌طور جدی نوازندگی می‌کنیم.

مصطفی: ما پیش از حضور در سریال “پایتخت” هم موسیقی کار می‌کردیم اما بعد از آن کارمان جدی‌تر شد. لطف خدا بود که آقای تنابنده ما را دید و وارد سریال “پایتخت” شدیم. در “پایتخت ۳” در سکانس عروسی ارسطو خواندیم ولی کار ما خیلی دیده نشد. در “پایتخت ۵” خدا خواست و سکانس‌ها و اجراهای ما دیده شد که از این بابت خیلی خوشحال هستیم.

ویدئوهایی که از شما در فضای مجازی پخش شد، واکنش‌های مثبت و خوبی را به همراه داشت. توقع این حجم از واکنش‌های مثبت مردم را داشتید؟

مجتبی: ما هنوز قطعه‌ای از خودمان منتشر نکرده‌ایم و فقط قطعات سایر خواننده‌ها را خوانده‌ایم. در سریال “پایتخت” هم از ما خواستند که از آثار خواننده‌های دیگر بخوانیم چون کارهای خودمان هنوز مجوز نگرفته‌اند. با این‌که آهنگ دیگران را خواندیم ولی خداراشکر خوب دیده شدیم و مردم‌دوست داشتند.

به‌صورت جدی موسیقی را دنبال می‌کنیم / هیچ‌وقت در جو بازیگری نبودیم

چه برنامه‌ای برای آینده دارید؟ نمی‌خواهید روی آلبوم کار کنید؟

مصطفی: در حال حاضر به فکر آلبوم نیستیم. ما قبل از فیلم‌برداری “پایتخت ۵” قصد داشتیم کارهای‌مان را منتشر کنیم ولی کارها آماده نشد. انشاءلله در همین ماه کارهای‌مان به تهیه‌کنندگی جناب آقای مسعود دهقان بیرون می‌آید.

الان اکثر خواننده‌ها سعی می‌کنند به خاطر مسائل کپی‌رایت و یا هر دلیل دیگری تک آهنگ منتشر کنند. شما هم قصد دارید فقط تک آهنگ منتشر کنید؟

مصطفی: ما از همان ابتدا برای موسیقی پیش آقای امیر توسلی برای مشاوره می‌رفتیم. ایشان حرف خیلی خوبی زدند و گفتند آدم باید خلاف جهت آب حرکت کند. نظر آقای توسلی این بود که ما اول آلبوم بدهیم اما الان بازار موسیقی این‌ را می‌طلبد که فعلاً تک آهنگ منتشر کنیم تا ببینیم بازخوردها چطور است. انشالله بعداً آلبوم هم منتشر می‌کنیم.

برای آماده کردن قطعات خودتان با چه کسانی همکاری کرده‌اید؟

مجتبی: ما از خیلی تهیه‌کننده‌ها مشاوره می‌گرفتیم و تقریباً هر هفته برای مشاوره پیش یکی از آن‌ها می‌رفتیم. افرادی نظیر میلاد ترابی، مسعود جهانی، امیر توسلی، امیر جمال‌فرد و پدرام کشتکار به ما کمک کردند. ما از بچگی ستاره‌های موسیقی را دنبال می‌کردیم. استایل‌مان به گروه‌های غربی شبیه‌تر است و ما از همان سن سیزده‌سالگی خیلی دوست داشتیم استایل‌مان را شبیه آن‌ها کنیم.

به‌صورت جدی موسیقی را دنبال می‌کنیم / هیچ‌وقت در جو بازیگری نبودیم

از بین خواننده‌ها صدای کدام‌یک را بیشتر دوست دارید؟

مجتبی: محسن یگانه و محسن چاوشی. البته خواننده خوب زیاد داریم.

مصطفی: همه خواننده‌ها خوب هستند ولی من سیر صعودی محسن یگانه را خیلی دوست داشتم. محسن یگانه خواننده باهوشی است و برای کارش خیلی زحمت می‌کشد و همچنین در ساززدن هم قوی است. محسن چاوشی را هم خیلی دوست دارم.

با توجه به این‌که گیتار می‌نوازید و فرم خواندن‌تان هم خیلی از محسن یگانه دور نیست، به نظر می‌رسد که دوست دارید در همان سبک و سیاق کار کنید.

مجتبی: خیر. به نظرم یک خواننده‌ خوب باید یک ساز را کامل بلد باشد. ساز مکمل خوانندگی است و خیلی کمک می‌کند.

مجتبی: ساز به ملودی سازی هم خیلی کمک می‌کند.

در ادامه می‌خواهید خوانندگی را ادامه بدهید یا بازیگری؟

مصطفی: واقعیت این است که ما از همان اول خوانندگی را انتخاب کرده‌ایم و در مازندران هم خوانندگی می‌کردیم.

مجتبی: آقای تنابنده بیشتر به خاطر استایل‌ موهای‌مان می‌گفتند برای “پایتخت” خوب هستیم. البته ما اصرار کردیم که دوست نداریم به‌عنوان بازیگر شناخته شویم و اگر می‌شود برای ما سکانس‌هایی بنویسید که بیشتر صدای‌مان شنیده شود.

به‌صورت جدی موسیقی را دنبال می‌کنیم / هیچ‌وقت در جو بازیگری نبودیم

حالا که شهرت پیدا کرده‌اید، قصد دارید کدام هنر را به‌طورجدی پیش ببرید؟

مصطفی: الان بیشتر تمرکز ما بر روی موسیقی است.

مجتبی: ما از اول هم هدف‌مان موسیقی بود و هیچ‌وقت در جو بازیگری نبودیم. تک‌تک بچه‌های گروه پایتخت شاهد این موضوع هستند که ما بیشتر به خوانندگی و موسیقی علاقه داریم.

اگر به شما پیشنهاد بازیگری شود آن را قبول می‌کنید؟

مصطفی: بله. اگر وقت کنیم می‌پذیریم ولی در حال حاضر به‌صورت جدی موسیقی را دنبال می‌کنیم.

ساکن تهران هستید یا مازندران؟

مجتبی: ما هفت سال است که در تهران زندگی می‌کنیم و فقط برای عید و تعطیلات به مازندران می‌رویم. ما اصالتاً اهل غرب مازندران، سمت عباس‌آباد و تنکابن هستیم. من و برادرم به خاطر کار موسیقی به‌صورت مستقل در تهران زندگی می‌کنیم.

مصطفی: ما بعضی روزها حتی ۵ یا ۱۰ ساعت موسیقی کار می‌کنیم که قطعاً اگر در کنار خانواده بودیم، آن‌ها شاکی می‌شدند. ما در یک سال و نیم اخیر استاد خصوصی گرفتیم و خیلی فشرده کار می‌کنیم. چون به این حرفه علاقه داریم و هیچ‌وقت خسته نمی‌شویم.

ظاهراً آگهی سریال “شاهگوش” را از روزنامه دیده بودید و به پشت‌صحنه این سریال رفته بودید که آقای تنابنده آنجا شما را دید و بعد در سریال “پایتخت” به شما نقش داد. به این فکر می‌کردید که روزی سرنوشت‌تان این‌طوری رقم بخورد؟

مجتبی: ما از روی کنجکاوی به پشت‌صحنه سریال”شاهگوش” رفتیم تا ببینیم فضای آنجا به چه شکل است اما آقای تنابنده ما دو تا را دید و پرسید چه‌کاره هستید؟ ما گفتیم خواننده‌ هستیم و بعد آنجا خوانیدم. آقای تنابنده ما را نگه داشت و گفت شما کلاً جالب هستید و به درد بازیگری می‌خورید.

مصطفی: واقعیت این است که ما فقط می‌خواستیم ببینم پشت‌صحنه سریال چطور است و بازیگرها چطور بازی می‌کنند. هدف دیگری نداشتیم.

به‌صورت جدی موسیقی را دنبال می‌کنیم / هیچ‌وقت در جو بازیگری نبودیم

ازسری جدید سریال”پایتخت” راضی بودید؟ برخورد مردم با شما چطور بود؟

مجتبی: خیلی خوب بود. ما فکر نمی‌کردیم چنین برخوردی با ما صورت بگیرد. تک‌تک بازیگرها خوب دیده شدند. شنیده شدن موسیقی‌مان، بهترین اتفاق برای ما در “پایتخت ۵” بود.

مصطفی: در پایتخت ۴ هم پیشنهاد می‌دادیم که بخوانیم ولی خیلی روی این داستان مانور نمی‌دادند. یکی از اتفاقات خوبی که برای ما افتاد، مربوط به کلیپ پشت‌صحنه‌ها بود. دوستان به ما گفتند برای‌مان بخوانید و ما خواندیم. ویدئوی آن اجراها پخش شد و به دیده شدن ما خیلی کمک کرد.

و البته اتفاقی که خیلی به شما کمک کرد، به اشتراک گذاشتن ویدئوتان توسط یکی از خوانندگان قدیمی بود.

مجتبی: بله. ایشان یکی از الگوهای ما هستند و کارشان واقعی ستودنی است. من وقتی آن ویدئو را دیدم، اشکم درآمد. به‌خصوص این‌که ۵ دقیقه قبل از آن ویدئو به ما زنگ زدند و گفتند از حاشیه دوری کنید و عکس نگیرید. با ما به‌تندی حرف زده بودند و دل ما شکسته بود ولی وقتی آن ویدئو را دیدیم، هر دو از خوشحالی اشک ریختیم.

شهرت خوب است یا بد؟

مصطفی: شهرت خوب است ولی از یک جهاتی بدی‌های خودش را هم دارد. ما از این‌که مردم می‌خواهند با ما عکس بگیرند خیلی لذت‌ می‌بریم و حس خوبی پیدا می‌کنیم. مردم خیلی به ما لطف دارند.

بعد از بازی در سریال “پایتخت”، پیشنهاد دیگری هم برای بازی کردن داشتید؟

مجتبی: بله. چند فیلم سینمایی به ما پیشنهاد کردند ولی فعلاً تمرکزمان روی موسیقی است. ما وقتی اعصابمان خرد است، به هیچی جز موسیقی فکر نمی‌کنیم. امیدواریم وزارت فرهنگ و ارشاد به ما جوان‌ها کمک کند تا دیده شویم. این‌که مجوزها را راحت‌تر بدهند و به فکر جوان‌ها باشند خیلی اتفاق خوبی برای ما خواهد بود.

موهایتان مال خودتان است؟!

مصطفی: بله. طبیعی است. از ۱۴-۱۳ سالگی همین‌طور بود. ما موهایمان را بلند کردیم و دیدیم خودش فر شد.

چه برنامه‌هایی برای آینده دارید؟

مصطفی: ما حدود یک سال است که قطعات‌مان دست تهیه‌کننده‌ها در نوبت دریافت مجوز و انتشار قرار گرفته است. فکر می‌کنیم الان زمانش شده باشد که این قطعات منتشر شوند. امیدوارم مردم خوششان بیاید.

خاطره جالبی از سریال”پایتخت” دارید که برایمان بگویید؟

مجتبی: خاطره زیاد است اما الان چیزی به ذهنم نمی‌رسد. عوامل “پایتخت”یک تیم هستند و همه باهم مثل اعضای یک خانواده می‌مانند.

اذیت هم شدید؟

مصطفی: بله اذیت شدیم ولی ما شانس آوردیم که در صحنه‌های سخت سریال حضور نداشتیم. به خانم نسرین نصرتی، خانم ریما رامین‌فر، آقای هومن حاج عبدالهی، محسن تنابنده و همه بازیگران خسته نباشید می‌گوییم.

به‌صورت جدی موسیقی را دنبال می‌کنیم / هیچ‌وقت در جو بازیگری نبودیم

با کدام‌یک از بازیگران پایتخت رابطه دوستانه بیشتری دارید؟

مجتبی: رابطه ما با همه خوب است و مثل یک خانواده هستیم. خودشان می‌دانند که ما چقدر دوستشان داریم ولی ما با هومن حاج‌عبدللهی و بهرام افشاری راحت‌تر هستیم.

نقش شما در سریال “پایتخت” خیلی پررنگ نیست و بیشتر روی خواننده بودن شما مانور داده می‌شود. این فضا را تیم کارگردانی و نویسنده به شما ندادند یا این‌که خودتان خیلی تمایلی نداشتید وارد بخش بازیگری شوید؟

مصطفی: خودمان قطعاً دوست داشتیم بازیگری را تجربه کنیم و فکر می‌کنیم اگر به ما فضا می‌دادند، در بازیگری هم خودمان را نشان می‌دادیم. به‌خصوص این‌که گروه کارگردانی “پایتخت” آن‌قدر قوی هست که از یک نابازیگر هم بازیگر بسازد. به‌هرحال گروه صلاح را بر این دیدند که بیشتر خوانندگی ما دیده شود. ما از نقش‌مان راضی هستیم و فکر می‌کنیم اگر نقش‌مان بیشتر شود هم از پس آن برمی‌آییم ولی تا همین‌جا هم راضی هستیم و از گروه “پایتخت” تشکر می‌کنیم.

در “پایتخت ۶” هم حضور خواهید داشت؟

مجتبی: ان‌شاءالله… حتماً.

و صحبت‌های پایانی؟

مصطفی: من از همه عوامل سریال “پایتخت” تشکر می‌کنم.

مجتبی: من هم همین‌طور.


فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید


بهترین‌های تاریخ به انتخاب کریستین ساینس مانیتور

روزنامه شهروند – امین فرج‌پور: درباره بهترین فیلم‌های تاریخ سینما تاکنون کتاب‌ها و مقالات متعددی منتشر شده که در میان آنها یکی از معتبرترین‌شان کتابی است که گیل کین و جیم پیازا درباره ۱۰۱ فیلم بر‌تر تاریخ سینما نوشته‌اند. به گزارش هفته‌نامه کریستین ساینس مانیتور که در صفحات هنری‌اش ضمن بررسی آثار سینمای جهان، با تکیه بر منابع معتبر سینمایی، لیستی از فیلم‌های برتر طول تاریخ سینمای جهان منتشر می‌کند و برخی از ویژگی‌های منحصر به فرد این آثار را که میان ٥٠ اثر برتر قرارشان داده، برمی‌شمارد، کتاب گیل کین و جیم پیازا ویژگی‌های منحصر به فردی دارد که این را در انتخاب آثار در سرفصل‌های گوناگون و نوع نگاه به فیلم‌ها می‌شود دید.  
مطلبی که در پی می‌آید، نگاهی به برخی از فیلم‌های این فهرست است که شامل فیلم‌های جدی (به‌معنای غیرکمدی و غیر موزیکال) می‌شود.  فهرستی که در تاریخ بیشترین اتفاق نظر روی بهترین بودن آنها به عمل آمده است و بنابراین می‌شود آن را به‌عنوان راهنمایی برای فیلم دیدن نیز نگاه کرد. این فهرست را به نقل از top movies  با هم مرور می‌کنیم.

پدرخوانده

فیلم جنایی پدرخوانده بهترین اثر فرانسیس فورد کاپولا، محصول ‌سال ۱۹۷۲ است که براساس رمانی به همین نام از ماریو پوزو که در ‌سال ۱۹۶۹ نوشته شده، ساخته شده‌ است.  فیلمنامه این اثر حاصل همکاری مشترک فرانسیس فورد کاپولا و ماریو پوزو است.  ماجرای فیلم بین سال‌های ۱۹۴۵ تا ۱۹۵۵ اتفاق می‌افتد و داستان فیلم درباره خانواده مافیایی کورلئونه است.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید 

 

در فیلم بازیگرانی همچون مارلون براندو، آل پاچینو، رابرت دووال، دایان کیتن و جیمز کان نقش‌آفرینی می‌کنند. به دلیل استقبال تماشاگران از این فیلم، دو‌سال بعد از اکران آن، قسمت دیگری از این فیلم به نام پدرخوانده: قسمت دوم و در ‌سال ۱۹۹۰ نیز قسمت سوم این فیلم با نام پدرخوانده: قسمت سوم ساخته شد؛  هرچند که هیچ‌کدام به پای نسخه نخست نرسید و فورد کاپولا گفته است: فقط باید فیلم اول را می‌ساختم!


 همشهری کِین

همشهری کین اثر ماندگار اورسن ولز، محصول ‌سال ۱۹۴۱ آمریکا است که براساس فیلمنامه‌ای از ژوزف منکوویچ ساخته شده است.  یکی از دلایل ماندگاری این اثر که در بسیاری از نظرسنجی‌ها، بهترین فیلم تاریخ سینما شناخته شده، وسواس ولز و تلاش برای رسیدن به اثری نو با استفاده از تکنیک‌هایی تازه در فیلمبرداری و تدوین بود. همشهری کین نامزد هفت جایزه اسکار بود که تنها اسکار بهترین فیلمنامه غیراقتباسی را از آن خود کرد.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید 

 

اورسن ولز این فیلم را به‌عنوان نخستین اثرش در ٢٦ سالگی ساخت و طبیعتا به دوران پختگی ولز بازنمی‌گردد، اما بسیاری از منتقدان همشهری کین را به دیگر ساخته‌های ساختارمندتر این کارگردان باهوش ترجیح می‌دهند.


  لورنس عربستان

 فیلم لورنس عربستان که بر پایه زندگی توماس ادوارد لورنس یکی از معماران خاورمیانه جدید ساخته شده، محصول ۱۹۶۲ بریتانیا است. این فیلم به کارگردانی دیوید لین و براساس فیلمنامه‌ای از رابرت بولت و مایکل ویلسون تولید شد و پیتر اوتول نقش لورنس را در این فیلم بازی کرد.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید

 

فیلم به تجربه‌های لورنس در عربستان در زمان جنگ جهانی اول می‌پردازد. لورنس عربستان برنده هفت جایزه اسکار ازجمله بهترین فیلم، بهترین کارگردانی، بهترین فیلمبرداری و بهترین موسیقی متن شده است. همچنین پیتر اوتول برای بهترین بازیگر نقش اول مرد، عمر شریف برای بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و رابرت بولت و مایکل ویلسون برای بهترین فیلمنامه نامزد دریافت اسکار شدند.


محله چینی‌ها

محله چینی‌ها یک نوآر تاثیرگذار به کارگردانی رومن پولانسکی و محصول ‌سال ١٩٧٤ میلادی است. براساس داستان این فیلم، جیک گیتس (جک نیکلسون) کارآگاه خصوصی لس‌آنجلسی، متخصص در امور افشای خیانت‌های زناشویی توسط زنی به نام خانم مولوری استخدام می‌شود تا پرده از راز خیانت شوهر او بردارد.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید 

 

آقای مولوری توسط گیتس تعقیب می‌شود و به‌زودی چند عکس رسواکننده‌ای که از او گرفته شده و نشانگر خیانتش بود، به‌طور اتفاقی در یکی، دو روزنامه محلی چاپ می‌شود اما خیلی زود خانم مولوری واقعی (فی دوناوی) به این عمل کارآگاه اعتراض کرده و مشخص می‌شود همگی قربانی ماجرای رازآلودی شده‌اند که هدف اصلی آن بی‌آبرو کردن آقای مولوری بوده است.


در بارانداز

در بارانداز اثر الیا کازان و براساس فیلمنامه‌ای از باد شولبرگ محصول ۱۹۵۴ است که نگاهی با جرأت و انتقادی به فساد در اتحادیه بارانداز هوبوکن نیوجرسی دارد.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید

 

این فیلم با هنرنمایی مارلون براندو توانست هشت اسکار اصلی بهترین فیلمنامه (باد شولبرگ)، بهترین کارگردان (الیا کازان)، بهترین بازیگر نقش اول مرد (مارلون براندو)، بهترین بازیگر نقش مکمل زن (اوا ماری سنت)، بهترین تدوین (جن میلفورد)، بهترین فیلمبرداری – سیاه و سفید- (بوریس کافمن)، بهترین طراحی صحنه (ریچارد دی) و بهترین تصویر فیلم (سام اسپیگل -تهیه کننده) را تصاحب کند.  همچنین فیلمنامه با اقتباسی آزاد از رویدادهای واقعی نوشته شده است.  

 


غرامت مضاعف

غرامت مضاعف اثر بیلی وایلدر محصول ۱۹۴۴ است که توسط بیلی وایلدر و ریموند چندلر از رمان غرامت مضاعف (۱۹۳۵) اثر جیمز ام.کین اقتباس شد. این فیلم جزو شاخص‌ترین نمونه‌های فیلم نوآر به شمار می‌رود و داستان آن براساس جنایتی واقعی بنا شده است که در ۱۹۲۷ اتفاق افتاد.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید 

 

عنوان فیلم به عبارت حقوقی رایج در شرکت‌های بیمه اشاره دارد. براساس داستان این فیلم، فیلیس دیتریچستون، باربارا استانویک، فروشنده بیمه عمر والتر نف فرد مک مورای را اغفال می‌کند تا او را در کشتن شوهرش یاری دهد و مرگ او را یک حادثه جلوه دهند تا فیلیس بتواند از طریق ماده غرامت مضاعف، بیمه عمر شوهرش را طلب کند اما رئیس و دوست صمیمی نف و تحلیلگر بیمه بارتون کییس ادوارد جی. رابینسون به این ماجرا شک می‌کند.


زندگی دیگران

فیلمی آلمانی و نخستین فیلم بلند فلوریان هنکل فون دونرسمارک و برنده جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی‌زبان‌ سال ۲۰۰۶ است. 

 

 فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید

 

فیلم با بودجه کمی حدود ۲‌میلیون دلار در آلمان ساخته شد و حدود ۱۰۰‌میلیون دلار فروش داشت. این فیلم بیش از ۳۰ جایزه ازجمله جایزه اسکار بهترین فیلم خارجی‌زبان ‌سال ۲۰۰۶ را به دست آورد و با استقبال منتقدان و مخاطبان روبه‌رو شد.


بانی و کلاید

بانی الیزابت پارکر و کلاید چستنات بارو زوج سارق و قانون‌شکن آمریکایی بودند که به سبب درگیری‌های متعددشان با پلیس و همچنین انعکاس شورانگیز ماجراجویی‌های آنها در روزنامه‌ها به بدنامی مشهور شده بودند.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید

 

آرتور پن ‌سال ۱۹۶۷ فیلمی درباره این دو سارق ساخت که در چهلمین مراسم جایزه اسکار، موفق به کسب دو اسکار در رشته‌های بهترین بازیگر زن نقش مکمل و بهترین فیلمبرداری شد.


  راننده تاکسی

راننده تاکسی به کارگردانی مارتین اسکورسیزی محصول ‌سال ۱۹۷۶ است. فیلم روایتی متفاوت از یک سرباز سابق آمریکا در جنگ ویتنام است که حالا یک راننده تاکسی شده و در مواجهه‌ای برای نجات جامعه فاسد آمریکا، دست به خشونت می‌زند و سرنوشتی متفاوت می‌یابد.

 

 فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید

 

اسکورسیزی برای این فیلم در اسکار تنها چند نامزدی به دست آورد اما در عوض برنده نخل طلای کن شد و توجه منتقدان را به تکنیک فیلمسازی‌اش بیش از پیش جلب کرد.


 اینک آخرالزمان

اینک آخرالزمان محصول ۱۹۷۹، یکی از بهترین آثار فرانسیس فورد کاپولاست که براساس فیلمنامه‌ای از جان میلوس و فرانسیس فورد کاپولا ساخته شده است. داستان این فیلم برداشتی آزاد از رمان دل تاریکی نوشته جوزف کنراد است.  داستان از جایی آغاز می‌شود که به سروان ویلرد (مارتین شین)، ماموریت داده می‌شود به جنگلی در کامبودیا رفته و سرهنگ والترکروتز (مارلون براندو) قهرمان جنگی را که درون جنگل برای خودش ارتشی تشکیل داده پیدا کرده و بکشد.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید 

 

این وظیفه سرآغاز تحولات و اتفاقات زیادی می‌شود که نوعی رفتن به گوشه‌های پنهانی و تاریکی‌های وجود بشر است. زمانی که او در جنگل فرود می‌آید، کم‌کم توسط نیروهای مرموزی در جنگل گرفتار شده تا حدی که کم‌کم دچار جنون می‌شود. همراهان وی هم یکی، یکی به قتل می‌رسند. همین‌طور که ویلرد به مسیرش ادامه می‌دهد بیشتر و بیشتر شبیه کسی می‌شود که برای کشتنش فرستاده شده است.


سرگیجه

سرگیجه به کارگردانی آلفرد هیچکاک محصول ۱۹۵۸ میلادی است. این فیلم بر پایه فیلمنامه‌ای از آلک کوپل و ساموئل ا. تایلور تهیه شد. شهرت سرگیجه در حرکت دوربینی بود که هیچکاک برای القای حس سرگیجه ابداع کرده بود: زوم و عقب کشیدن همزمان دوربین فیلمبرداری؛ این کار عمق صحنه را مخدوش می‌کرد و بعدا به ترفند دالی زوم معروف شد. هیچکاک فیلم سرگیجه را شخصی‌ترین فیلم کارنامه‌اش خوانده است.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید 

 

فیلمی که یکی از مضامین مورد علاقه هیچکاک یعنی عشق به‌مثابه یک وسواس را بررسی می‌کرد؛ عشقی که زن و مرد را ویران می‌کند.


رفقای خوب

رفقای خوب فیلمی به کارگردانی مارتین اسکورسیزی محصول ‌سال ۱۹۹۰، براساس کتابی به نام Wiseguy (اصطلاح عامیانه‌ای که به اعضای مافیا می‌گفتند)، نوشته نیکولاس پیلگی، گزارشگر جنایی نیویورک ساخته شده است. کتاب براساس زندگی واقعی هنری هیل، گانگستر سابق و خبررسان اف‌بی‌آی نوشته شده است.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید 

 

  همچنین عنوان فیلم یعنی Goodfellas درواقع (در اصطلاح) به معنی گانگسترها یا مافیایی‌هاست، با این وجود این فیلم در ایران با عنوان رفقای خوب شناخته می‌شود. فیلم در ٦ بخش نامزد جایزه اسکار شد اما تنها جو پشی به‌عنوان بازیگر نقش مکمل مجسمه طلایی اسکار را از آن خود کرد.

 


شکارچی گوزن

شکارچی گوزن که به رولت روسی نیز شهرت دارد، فیلمی جنگی به کارگردانی مایکل چیمینو و محصول‌ سال ۱۹۷۸ کمپانی یونیورسال است.

 

 فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید

 

در این فیلم سه‌ساعته، سه خط داستانی روایت می‌شود. خط اول از عروسی به سمت تشییع جنازه، دیگری داستان گروهی از دوستان که به شکار گوزن می‌روند و در آخر این‌که چگونه جنگ ویتنام وارد زندگی چندین نفر شد و زندگی آنها را برای همیشه دگرگون کرد.


قایق آفریکن کویین

قایق آفریکن کویین ساخته ١٩٥١ به کارگردانی جان هیوستون یکی از آثار دهه ٦٠ میلادی است که تنها اسکار همفری بوگارت را نصیبش کرد. براساس داستان این فیلم، رز (کاترین هیپبرن) و برادرش در آفریقا درحال کمک به مردم و تعلیمات مذهبی هستند تا این‌که جنگ جهانی دوم شروع می‌شود و آلمان‌ها وارد آن‌جا می‌شوند.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید 

 

برادر رز دچار بیماری می‌شود و می‌میرد. از طرفی چارلی (همفری بوگارت) که صاحب قایقی به نام ملکه آفریقاست و گاهی لوازم مورد نیاز آنها را تأمین می‌کند به رز پیشنهاد می‌کند تا برای خروج از آفریقا همسفر او شود.


 بر باد رفته

ویکتور فلمینگ، فیلم ۲۳۸ دقیقه‌ای بر باد رفته را در ‌سال ۱۹۳۹ کارگردانی کرد. فیلم روایت عشق یک دختر جنوبی در خلال جنگ داخلی آمریکا را به تصویر می‌کشد.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید

 

این فیلم جوایز متعددی را از آن خود کرد که از میان آنها می‌توان به چهار جایزه اسکار بهترین فیلم، بهترین کارگردان برای ویکتور فلمینگ، بهترین هنرپیشه نقش اول زن برای ویویان لی و بهترین نقش مکمل زن برای هتی مکدانیل اشاره کرد.


 کازابلانکا

کازابلانکا اثر مایکل کورتیز که براساس داستانی از جولیوس جی.  اپستاین، فیلیپ جی. اپستاین، ‌هاوارد کاچ و کیسی رابینسون در ‌سال ١٩٤٢ ساخته شد، با هنرنمایی دو هنرپیشه نامدار تاریخ سینما همفری بوگارت و اینگرید برگمن یکی از تاثیرگذارترین فیلم‌های تاریخ به‌زعم منتقدان بوده است و برخی آن را بهترین فیلمی می‌دانند که تاکنون در سیستم استودیویی ‌هالیوود ساخته شده‌ است.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید

 

این فیلم ١٣٠ دقیقه‌ای در هشت بخش نامزد جایزه اسکار شد که در سه بخش بهترین فیلم، بهترین کارگردانی و بهترین فیلمنامه‌ جوایز اسکار را به دست آورد.


 بلوار سانست

بلوار سانست اثری به کارگردانی و براساس فیلمنامه‌ای از بیلی وایلدر و محصول‌ سال ١٩٥٠ است. فیلم در زمان اکران خود نامزد ۱۱ جایزه اسکار بود که موفق به کسب سه مجسمه طلایی اسکار شد. 

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید 

 

براساس داستان این فیلم، جو گلیس فیلمنامه‌نویسی است که دچار مشکلات مالی شده است و بشدت نیازمند پول است. در یکی از روزهایی که درحال فرار کردن از دست طلبکارانش است به‌طور اتفاقی وارد خانه نورما دزموند، ستاره سابق‌ هالیوود می‌شود که دیگر شهرت گذشته را ندارد. در این میان نورما که هنوز در توهم شهرت است، عاشق جو گلیس شده و از او می‌خواهد پیش او بماند.


شمال از شمال غربی

شمال از شمال غربی محصول ۱۹۵۹ و به کارگردانی آلفرد هیچکاک است که براساس سناریویی از ارنست لمن ساخته شده است.  داستان فیلم، حکایت تودرتو و پرتعلیق مردی است که ناخودآگاه خود را درگیر ماجرایی جاسوسی و اتهاماتی که به وی وارد آمده، می‌بیند و زنی که در این میان قصد کمک به او را دارد. 

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید

 

  نام فیلم علاوه بر محلی که نقط اوج داستان در آن‌جا اتفاق می‌افتد، اشاره‌ای نیز به قطعه‌ای از نمایشنامه هملت، اثر ویلیام شکسپیر دارد: هنگام وزش باد جنوبی، خوب و بد را از هم بازمی‌شناسم، جنون من تنها در هنگامی‌ است که باد از شمال – شمال غربی می‌وزد. چهل‌وششمین اثر هیچکاک، عنوان نامزدی سه جایزه در سی‌ودومین مراسم اسکار ازجمله نامزدی جایزه اسکار بهترین فیلمنامه اصلی برای ارنست لمن را در پی داشت.


 روانی

فیلم روانی به کارگردانی آلفرد هیچکاک محصول ‌سال ۱۹۶۰ کشور آمریکا، یکی از برترین فیلم‌های ژانر وحشت تاریخ سینما شناخته شده و با اختلاف زیادی از فیلم سرگیجه بهترین فیلم هیچکاک محسوب می‌شود.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید

 

این فیلم را خوف‌انگیزترین فیلم تاریخ سینما نیز لقب داده‌اند و آنچنان تحسین منتقدان را در ده‌های متمادی در پی داشت که در‌ ‌سال ١٩٩٢ در‌ فهرست میراث فرهنگی آمریکا و در‌ گنجینه شاهکارهای سینمایی ‌‌هالیوود قرار گرفت.


کشتن مرغ مقلد

کشتن مرغ مقلد یا کشتن مرغ مینا نام رمانی است نوشته ‌هارپر لی، نویسنده آمریکایی در ‌سال ۱۹۶۰ میلادی و برای این اثر در ‌سال ۱۹۶۴ میلادی، جایزه پولیتزر را به دست آورد. از زمان نخستین انتشار تاکنون، بیش از ۳۰‌میلیون نسخه از این کتاب به فروش رفته و به بیش از ۴۰ زبان بین‌المللی ترجمه شده است. 

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید

 

در ‌سال ۱۹۶۲ میلادی، رابرت مولیگان فیلمی را با همین نام  براساس همین رمان ساخت که در نظرخواهی‌های عمومی، همواره به‌عنوان یکی از محبوب‌ترین فیلم‌های تمام عمر تماشاگران سینما نام برده می‌شود. رمان کشتن مرغ مقلد از زبان دختری به نام اسکات فینچ روایت می‌شود که دختر وکیل سفیدپوستی به نام اتیکاس فینچ است که دفاع از جوان سیاهپوستی به نام تام رابینسون را که به اتهام ناروای تجاوز به یک دختر سفیدپوست در شهر کوچکی به نام میکوم، آلاباما محاکمه می‌شود به عهده می‌گیرد.  مرغ مقلد در این اثر نماد معصومیت است.


گاو خشمگین

گاو خشمگین به کارگردانی مارتین اسکورسیزی محصول ١٩٨٠، درام ورزشی براساس زندگی جیک لاموتا، مشت‌زن معروف آمریکایی است.  فیلمنامه این اثر را پل شرادر و مادریک مارتین براساس کتاب گاو خشمگین: داستان من که زندگینامه جیک لاموتا، مشت‌زن میان‌وزن آمریکایی است، نوشته‌اند.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید 

 

این فیلم را برترین فیلم ورزشی تاریخ سینما می‌دانند. رابرت دنیرو سفارش ساخت این فیلم را به مارتین اسکورسیزی داد که در آن زمان به دلیل عدم موفقیت فیلم قبلی‌اش نیویورک، نیویورک مأیوس بود.  دنیرو برای بازی بهتر در نقش لاموتا چند جلسه با او تمرین مشت‌زنی کرد و برای بهتر نشان دادن وضع بدنی لاموتا پس از دوران افول و قرار گرفتن در نقش، وزن خود را حدود ۳۰ کیلوگرم زیاد کرد.


 بهترین سال‌های زندگی‌ ما

بهترین سال‌های زندگی‌ ما را ویلیام وایلر در سال ۱۹۴۶ بر مبنای فیلمنامه رابرت ا. شروود که برگرفته از رمان کوتاه و منظوم افتخار برای من نوشته مکینلی کانتور بود، ساخت و یکی از بهترین ملودرام‌های جنگی شد. براساس داستان این فیلم، سه سرباز وظیفه آمریکایی به ‌نام‌های آل (مارچ)، فرد (اندروز) و هومر (راسل)، پس از پایان جنگ جهانی دوم به شهر زادگاه‌شان بازمی‌گردند تا زندگی جدیدی را آغاز کنند.

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید 

 

آل کنار همسر (لوی) و فرزندانش بازمی‌گردد و با مقام بالاتری در بانک سابق خود مشغول به‌کار می‌شود؛ هومر که دستش را در جنگ از دست داده، از دلسوزی و ترحم بیجای نامزد (اودانل) و اطرافیانش عذاب می‌کشد و فرد نیز که با همسرش (مایو) دچار دردسر شده، به دختر آل (رایت) دل می‌بازد و با وجود مخالفت پدرش با او ازدواج می‌کند.


نجات سرباز رایان

نجات سرباز رایان نام فیلمی جنگی محصول ‌سال ۱۹۹۸ است که به کارگردانی استیون اسپیلبرگ ساخته شده‌ است. داستان این فیلم در طول نبرد نرماندی در جنگ جهانی دوم اتفاق می‌افتد.  ۲۷ دقیقه آغازین فیلم که رسیدن نیروهای متفقین به فرانسه در ۶ ژوئن ۱۹۴۴ را نشان می‌دهد، بسیار مشهور است. تام هنکس در نقش کاپیتان جان میلر به همراه هفت سرباز دیگر ماموریت می‌گیرند تا سرباز جیمز فرانسیس رایان را پیدا کنند و به خانه برگردانند. او سه برادر داشته که همگی در جنگ کشته شده‌اند و به دستور فرمانده کل ارتش، رایان می‌تواند پیش مادرش بازگردد. 

 

فیلم‌هایی که پیش از مرگ باید دید 

 

داستان این فیلم در ‌سال ۱۹۹۴ و زمانی در ذهن رودات شکل گرفت که داشت از بنای یادبود چهار برادر کشته شده در جنگ داخلی آمریکا دیدن می‌کرد. رودات تصمیم گرفت داستانی شبیه به آنها در جنگ جهانی دوم بنویسد. او فیلمنامه را نوشت و در اختیار مارک گوردون قرار داد. نهایتا استیون اسپیلبرگ به‌عنوان کارگردان انتخاب شد و اثری خلق کرد که برنده پنج جایزه اسکار شد.


شهر در دست زنان؛ سریال‌هایی که زنان در آن‌ها نقش محوری دارند


روزنامه سازندگی – نژلا پیکانیان: زنان؛ این بخش از هر جامعه که توجه به آنها در سیاست های کلان می تواند نشانی از توسعه یافتگی باشد. حالا سال هاست زنان در ایران هم حسابی مورد توجه هستند. از آن روزگاری که آهسته آهسته و بی سروصدا بیش از نیمی از صندلی های دانشگاه ها را از آن خود کردند تا پس از آن و سال های جدید که حضور در بالاترین رده های مدیریتی برای شان هدف شده و در این راه می جنگند.

شاید همین تغییر جامعه باعث شده تا در سال های اخیر محصولات تصویری کشور هم تفاوتی محسوس پیدا کند. محصولاتی که پیش از این زنان را موجوداتی منفعل و اکثر ضعیف نشان می دادند حالا قصه های شان را روی محور زنان می بندند و نقش اصلی شان زنانی مقتدر هستند که دیگر نه در پستو که در رأس هر کاری هستند. زنی که حالا دیگر از دست مرد قصه یک چشمش اشک و یک چشمش خون نیست، بلکه برعکس؛ حتی ممکن است آنقدر پیش رفته باشد که قهرمان مشت زنی باشد و از همسرش به عنوان حریف تمرینی و کیسه بوکس استفاده کند. حالا چند سالی است سریال ها نام زنانه دارند و زنانه تر پیش می روند.

شهرزاد؛ پیش رو در دهه سی

حسن فتحی که در دهه های پیش هم در «شب دهم» و «میوه ممنوعه» نقش زنان را چه در نقش یک بانوی قجری عاشق پیشه و چه در نقش دختر جوانی که دل و دین از پیرمردی زاهد می برد، پررنگ نشان داده بود در دهه ۹۰ با رویکردی جدید به آنها نگاه کرد. زنان «شهرزاد» چهره های قدرتمند قصه را تشکیل می دهند و در شکل گیری بیشتر حوادث آن نقش موثری دارند.

شهر در دست زنان

شهرزاد کاراکتر اصلی این سریال دختری است که در دهه ۳۰ پزشکی می خواند، وارد مسائل مربوط به حقوق زنان می شود و سخنرانی هایی در این موضوع دارد. صلابت او در برخورد با بدمن قصه، قباد دیوانسالار آنقدر است که بعضی می گویند زنان قصه فتحی نه تنها از زنان دهه سی بلکه از زنان دهه های بعدتر هم پیش روتر هستند و حتی این را ایراد قصه می دانند. اگرچه در همین قصه هم زنانی مثل حمیرا یا اکرم داریم که ضعیف نشان داده شده اند اما شهرزاد در نقش یک سوپرمن ظاهر شده و به داد آنها هم می رسد.


گلشیفته؛ مرد یا کیسه بوکس؟!

عقب تر بودن خط قرمزهای شبکه نمایش خانگی شاید ویژگی باشد که کارگردان ها را برای کار در این مدیوم و ورود به مسائلی که سال ها در تلویزیون خط قرمز بوده راغب تر کرده باشد. بعد از موفقیت«شهرزاد»، اقبال به ساخت سریال در این مدیوم بیشتر شد و سریال های دیگری هم ساخته شدند. «گلشیفته» یکی از این سریال هاست که تاکنون چهار قسمت از آن پخش شده است. سریالی با نام زنانه و با محوریت زنان. دختری که رتبه اول کنکور را کسب می کند اما پدر سنتی اش راضی نمی شود به تنهایی راهی تهرانش کند تار شته مورد علاقه اش را دنبال کند؛

شهر در دست زنان

رئیس دانشگاهی که دختر قرار است در آن درس بخواند زنی است که معتقد است پس از سال ها به حقش یعنی بودن در سطوح بالای کاری اش رسیده است. سوی دیگر ماجرا هم استاد زنی روایت می شود که قهرمان مشت زنی است و از همسرش در خانه به عنوان حریف تمرینی استفاده می کند. این زنان در برخورد با مردان قصه هرکدام چالش هایی دارند که در «گلشیفته» به خوبی به تصویر کشیده شده است.


آنام؛ وقتی کیمیا مادر می شود!

جواد افشار پس از «کیمیا» به سراغ ساخت سریال زنانه دیگری رفت. «آنام» که نقش اصلی آن را زنی کارخانه دار بازی می کند که پس از سال ها متوجه دروغ بزرگ همسرش می شود و می فهمد فرزندی که زمان تولدش به او گفتند از دست رفته، زنده است و در خانواده دیگری بزرگ شده و قد کشیده.

شهر در دست زنان

زن های سریال «آنام» هر کدام مشغولیت های خاص خود را دارند. مادری که می خواهد بعد از سی سال برای دخترش مادری کند و از سوی دیگر باید حواسش به کارخانه در آستانه ورشکستگی اش هم باشد؛ دختری که در آستانه مادر شدن است و همزمان نویسنده قصه ای است که کارگرش (در حقیقت) مادرش برایش تعریف می کند. دختر جوانی که در آستانه ازدواج است و پزشک زنی که حالا این شک در دلش لانه کرده که نکند همسرش با کارگر خانه دخترش (مارال) رابطه پنهانی دارد. در این میان، البته که نقش مردان قصه هم کمرنگ نیست و در به وجود آوردن چالش برای زنان حسابی قدرتمند عمل می کنند اما این زنان هستند که قصه را پیش می برند.


هیات مدیره؛ آشفته بازار

مازیار میری با ساخت «هیات مدیره» مرزهای نمادسازی در سریال را یک تنه جابجا کرده است. ساختمان آشفته ای که می تواند نمادی از یک کشور با همه مشکلاتش باشد. همسایه هایی که از هیچ کوششی برای سوءاستفاده از یکدیگر فروگذار نمی کنند و می توانند نمادی از مردم یک کشور باشند، مدیرانی که در اولین فرصت مال همسایه ها را بالا کشیدند و فرار را بر قرار ترجیح داده اند، که البته مثال هایی از آنها در جامعه کم نداریم و خانواده هایی که تمام تلاش شان را برای فرار از آن مجتمع انجام می دهند و به جای حل مشکلات ترجیح می دهند به جای دیگری بروند.

شهر در دست زنان

در این میان خانواده ای از راه می رسند که زن خانواده مدیریت ساختمان را بر عهده می گیرد و تمام مشکلات را حل می کند و به مجتمع آپارتمانی سامان می بخشد. برای این مورد البته هنوز در جامعه می توان مصداق روشنی پیدا کرد و این همان حقی است که فعالان حقوق زنان سال هاست به دنبال آن هستند؛ حق حضور زنان در سطوح بالای مدیریتی و اجرایی کشور که در سال های اخیر تنها با حضور یکی دو زن به عنوان معاون در کابینه دولت ها از سر وا شده است.


کیمیا؛ قهرمانی بی عیب

به نظر می رسد در سال های اخیر یکی از سریال هایی که نقش زنان در آن کمی روشن تر یا بهتر بگوییم روتر از بقیه بود، «کیمیا» به کارگردانی جواد افشار بود. کیمیا به عنوان قهرمان اصلی قصه که بار اصلی قصه نیز در هر سه فاز سریال بر روی دوش اوست حضوری سیاسی در جامعه زنان خودش، یعنی پیش از انقلاب دارد و تصویری از یک دختر انقلابی از او به مخاطب ارائه می شود. علاوه بر کیمیا، مادرش نیز با این که زنی خانه دار است اما نقشش تنها به ماندن در آشپزخانه محدود نشده و سعی می کند در فعالیت های انقلابی فرزندانش سهیم شود و آنها را همراهی کند.

شهر در دست زنان

او حتی از جامعه خودش نیز جلوتر حرکت می کند و رفتاری روشنفکرانه با بچه هایش دارد. اما فارغ از تمام انتقاداتی که به این سریال درزمان پخش شد، اعم از بازی ها و گریم های غیرقابل باور و پیش پا افتاده یا ارتباط هایی که کیمیا به عنوان یک دختر انقلابی با غیر محارم داشت و این حرف و حدیث ها، بی عیب و نقص بودن شخصیت کیمیا، یکی از نکات مهمی بود که باعث می شد مخاطب در باور و همذات پنداری با او دچار مشکل شود.


تا ثریا؛ میان سالگی

داستان زنی میانسال (با بازی آزیتا حاجیان) که مشکلات زیادی در زندگی اش داشته و در میانسالی با مردی به صورت پنهانی و به دور از چشم فرزندانش ازدواج می کند. پرداختن به معضلات زنی که در میانسالی با مشکلات زیادی دست و پنجه نرم می کند و مجبور است برای حل آنها دست به هر کاری بزند، شاید از نگاه بسیاری از نویسنده ها و کارگردان ها غافل مانده بود اما معضل این زنان در جامعه تا حدودی در مجموعه تلویزیونی «تا ثریا» به تصویر کشیده شد.

شهر در دست زنان

مسئله ازدواج دوم زنانی که به هر دلیل جدا شده اند یا همسرشان را از دست داده اند هنوز هم در جامعه ایران آنقدرها قابل هضم نیست اما «تا ثریا» به اقتضای داستانش این موضوع را نیز در پس قصه اش روایت می کند و مشکلاتی که در ادامه این ازدواج برای شخصیت اصلی قصه، ثریا پیش می آید، برای مخاطب این نتیجه گیری را در پی دارد که زن در جامعه ایران هنوز هم فرسنگ ها با شرایط ایده آل و عادلانه فاصله دارد.


با من بمان؛ خبرنگار ماجراجو

سریال «با من بمان» به کارگردانی حمید لبخنده را در اوائل دهه ۸۰ شاید بتوان از اولین مجموعه هایی دانست که نقش و حضور فعال و تاثیرگذار زن در آن به وضوح مشاهده می شد. لبخنده در «در پناه تو» نیز نقش نسبتا پررنگی برای شخصیت زن قصه اش قائل شده بود و در ادامه در «با من بمان» آن را تکمیل کرد. در بحبوحه پخش مجموعه هایی که بیشتر زنان در قصه آنها خانه دار بودند و تنها مسئولیت مهم زندگی شان غذا پختن و بچه بزرگ کردن بود، این سریال تصویری از یک دختر جوان که شغلش خبرنگاری است را به نمایش گذاشت.

شهر در دست زنان

اما نکته مهم در این سریال فارغ از این که به نقش پر اهمیت زن در جامعه و مشاغل مختلف توجهی ویژه داشت، جلوتر بودن شخصیت اصلی زن قصه، نرگس مینایی از جامعه خودش بود. دختری چادری که با ظاهری آراسته در اجتماع ظاهر می شد و تصویری از یک زن ایده آل در آن شرایط جامعه را تصویر می کرد. دغدغه های این خبرنگار هم حمایت از زنان بی سرپرست بود، مسئله ای که شاید در سال های اخیر در جامعه توجه بیشتری به آن شده اما در آن سال ها صحبت از آن قابل توجه بود.


همه بچه های من؛ مجرد موفق

عجیب است که در بین همه سریال هایی که با محوریت زن و نقش تاثیرگذار او در زندگی در جامعه ساخته شده اند، نام تنها یک کارگردان زن به چشم می خورد و او هم کسی نیست جز مرضیه برومند. برومند در سال های میانی دهه ۸۰ سریالی به نام «همه بچه های من» را برای تلویزیون کارگردانی کرد که محور قصه اش پیرامون شخصیت زنی میانسال به نام پوراندخت (با بازی مهرانه مهین ترابی) بود.

شهر در دست زنان

پوراندخت «همه بچه های من» ازدواج نکرده بود و فرزندی نداشت اما در زندگی شخصی و حرفه ای خودش بسیار موفق و با اراده بود. در واقع نکته تمایز این سریال با برخی دیگر از مجموعه های شبیه اش در همین نکته بود که یک زن مجرد را آن هم در سنین میانسالی موفق نشان می داد و تصویری عجیب و غریب، سرخورده یا افسرده را از او به نمایش نمی گذارد. اینکه کارگردان زندگی شخصی مستقلی فارغ از حضور همسر و فرزندان برای این زن قائل شده بود، همانطور که خود مرضیه برومند هم چنین وضعیتی را در زندگی شخصی اش دارد و اصلا شاید قصه این سریال برگرفته از زندگی واقعی خود او بوده است.


چهره های شاخص

آتنه فقیه نصیری

خاله سارا؛ از اراده و خلاقیت شخصیت خاله سارا در سریالی با همین نام، آتنه فقیه نصیری را تبدیل به بازیگری محبوب در سال های ابتدایی دهه هفتاد کرد که زمان پخش این سریال بود. خاله سارا با وجود همه مشکلاتی که بر سر راهش قرار می گرفت، باز هم امیدوارانه زندگی می کرد و همین امیدواری او را به موفقیت می رساند. بازی دلنشین فقیه نصیری در این سریال و همخوانی ویژگی های مثبت خاله سارا با چهره آرام این بازیگر، او را تبدیل به یکی از زن های دوست داشتنی تلویزیون کرد.

شهر در دست زنان


رویا نونهالی

ناتاشا؛ سال ۸۱ شاید برای اولین بار بود که در یک سریال ایرانی یک زن را در قامت یک خلافکار حرفه ای با ویژگی های عجیب و غریب می دیدیم. رویا نونهالی در این سریال شخصیت خلافکاری به نام ناتاشا را جلوی دوربین مهدی فخیم زاده برد که پر بود از جنب و جوش ها و فعالیت هایی که تا پیش از این در هیچ فیلم و سریالی از سوی یک زن ندیده بودیم. نقشی که می توانست بازی اش آرزوی هر بازیگر زنی باشد. توران که به ناتاشا شهرت داشت در این سریال با وجود این که نقش منفی بود تبدیل به شخصیتی محبوب شد که حتی نوع پوشش او هم مورد توجه قرار گرفت.

شهر در دست زنان


مرجان محتشم

خانوم کوچیک؛ در کنار ستایش، شاید بتوان لقب یکی دیگر از اشک درآورترین سریال های تلویزیون را به مجموعه تلویزیونی «پس از باران» به کارگردانی سعید سلطانی داد؛ کارگردانی که سریال «ستایش» هم ساخته اوست. مخاطبان پروپا قرص «پس از باران» حتما شخصیت خانوم کوچیک با بازی مرجان محتشم را که به زور به عقد خان در می آید به خاطر دارند؛ دختری روستایی که یک چشمش اشک است و یک چشمش خون. خانوم کوچیک در قصه سختی های زیادی را متحمل می شود و شاید به دلیل همین رنج های زیادش بود که تبدیل به یکی از شخصیت های ماندگار در ذهن مخاطبان تلویزیون شد.

شهر در دست زنان


کمند امیرسلیمانی

آذر؛ شاید در طول سال هایی که سریال های مختلفی از شبکه های مختلف تلویزیون پخش شد، هیچ کدام از آنها به پای لجوجی و یک دندگی آذر در سریال «پدرسالار» نرسیده اند. آذر دختری امروزی تر در خانواده ای سنتی بود که مصمم پای همه خواسته هایش ایستاد و خانواده را تا مرز نابودی پیش برداما باز هم از تصمیم خود منصرف نشد. شخصیتی که به مذاق پدر و مادرهای آن زمان خوش نیامد و برعکس یک دندگی اش دل خیلی از جوان ترها را خنک کرد و تبدیل به یکی از شخصیت های زن ماندگار در تلویزیون شد.

شهر در دست زنان


لادن طباطبایی

خانم پلیس؛ اگر مهدی فخیم زاده را کارگردان معرف پلیس زن در تلویزیون بدانیم باید از لادن طباطبایی هم به عنوان اولین بازیگری که نقش پلیس زن را بازی کرد یاد کنیم. پس بیراه نیست اگر او را یکی از بازیگرانی بدانیم که به واسطه ایفای همین نقش در ذهن مخاطب ماندگار شده است. طباطبایی در سریال «خواب و بیدار» در قامت یک پلیس زن که تنها کار اداری انجام نمی دهد و پرونده این طرف و آن طرف نمی برد، ظاهر شد و حضوری اکشن و تاثیرگذار در روند قصه در این سریال داشت.

شهر در دست زنان


ریما رامین فر

هما؛ دلسوز، مهربان، همراه و مدیر خانواده همه ویژگی هایی است که شخصیت هما با بازی ریما رامین فر در ۵ فصل از سریال «پایتخت» برای مخاطب به نمایش گذاشته. هما خودش یک زن موفق است. به مدارج بالایی در زندگی کاری اش رسیده و مقام و منصبی برای خود کسب کرده اما با این حال همواره پشت همسرش نقی است. او را حمایت می کند و در تصمیم گیری های زندگی هم بدون آن که بخواهد خودی نشان دهد، از جان و دل مایه می گذارد. همین ویژگی های مثبت، او را به زنی محبوب در تلویزیون بدل کرده است.

شهر در دست زنان


باشویس سینگر؛ رمان نویسی به زبان ییدیش


ماهنامه تجربه – عزیز معتضدی، نویسنده و منتقد ادبی: ایزاک باشویس سینگر نویسنده لهستانی تبار آمریکایی در بیست و یک نوامبر ۱۹۰۲ در خانواده ای یهودی در دهکده ای نزدیک ورشو به دنیا آمد. او با وجود آشنایی به زبان انگلیسی و همکاری با مترجمان آثارش همه عمر به زبان مادری اش «ییدیش» نوشت. پس از کوچ ها و مهاجرت های اجباری خانواده در آستانه جنگ دوم جهانی (به قول قهرمان یکی از آثارش: قاچاق کردن خود به این گوشه و آن گوشه دنیا) سینگر، سرانجام فارغ از مرزهای جغرافیایی جهان، زبان مادری اش را در آمریکا وطن خود خواند و با آن زندگی کرد و در آن داستان نوشت. پدر ایزاک و پدربزرگ مادری او خاخام بودند. ایزاک بسیاری از خاطرات دوران کودکی خود را بخصوص در منطقه فقیرنشینی که پدرش قاضی شرع و حَکم اختلاف های خانوادگی و زناشویی بود، در داستان های کوتاه و رمان هایش توصیف کرده است. نخستین معلم داستان نویسی ایزاک به گفته خودش برادر بزرگش ایزرئیل جاشوا بود.

 

جاشوا علاوه بر آموزش داستان نویسی، ایزاک را با افکار اسپینوزا فیلسوف هلندی آشنا کرد و از همان کودکی ضرورت تردید و بازاندیشی در آموزه های خشک مذهبی زیر سایه پدر و مادری متشرع را به او گوشزد کرد. خواهر بزرگ تر جاشوا و ایزاک هم نویسنده بود. او به نام استر کریتمن، با شوهری که خانواده برایش انتخاب کرد به بلژیک رفت و پس از چندی ساکن لندن شد. ایزاک در رمان «شیطان در گورای» و جاشوا نویسنده رمان تحسین شده «برادران اشکنازی» در داستان «یوش کالب» گوشه هایی از زندگی استر را توصیف کرده اند. استر خود زندگی اش را در قالب دختری که اجازه تحصیل و خواندن کتاب نداشت در داستان هایش تعریف کرده و می گوید چگونه کتاب های درسی برادران کوچک تر و کتاب های مذهبی را که در خانه ظاهرا ناپدید می شدند در خفا می خوانده.

 

وطنِ زبان 

 

ایزاک در داستان «ینتل» خواهرش استر را در هیات دختری معصوم و تنها توصیف کرده که در خانواده ای سنتی رفتار و ظاهر پسرانه داشت و شیفته خواندن و آموختن بود. ایزاک در جای دیگری استر را بهترین نویسنده زن ییدیش که در عمرش شناخته توصیف می کند. پس از استر، ازرئیل جاشوا و ایزاک، چهارمین فرزند خانواده به نام مویشا شغل پدر را در پیش گرفت. مویشا به اتفاق مادر و همسرش بعد از مرگ پدر از لهستان زیر اشغال نازی ها به اتحاد جماهیر شوری گریخت. در شوروی مشکلات خانواده ادامه یافت و آن سه زیر فشار نظام کمونیستی شهر به شهر در آسیای مرکزی سرگردان شدند. آخرین خبرهایی که از مادر و برادر خاخام به خانواده رسید دو کارت پستال از جنوب قزاقستان بود که خواهرشان استر در لندن دریافت کرد و پس از آن مادر و پسر طبق گزارش ها در جریان تصفیه های قومی و مذهبی در سال ۱۹۴۶ جان باختند.

مهاجرت

ایزاک باشویس سینگر در ۱۹۳۵، یک سال پس از برادرش جاشوا به آمریکا مهاجرت کرد. سینگر نخستین سال های اقامتش در این کشور را به عنوان «گمشده در آمریکا» توصیف کرده است. در ابتدا به توصیه برادرش با روزنامه محلی ییدیش به نام فوروارد همکاری می کرد، اما به زودی قلم را زمین گذاشت و با این که قبلا در لهستان داستان هایی منتشر کرده بود تا چند سال به گفته خودش چیزی ننوشت. زبان ییدیش که زبان رایج یهودی های اشکنازی اروپای شرقی و مرکزی بود دیگر انگیزه ای برای ادامه کار در او ایجاد نمی کرد. در یکی از نوشته هایش از خود می پرسد: «چه کسی در آمریکا به زبان ییدیش نیاز دارد؟» اما به تدریج با شرایط تازه کنار آمد و همکاری با روزنامه فوروارد را از سر گرفت. مرگ زودهنگام جاشوا در ۱۹۴۴ که با انتشار رمان، مقاله و گزارش به عنوان یکی از همکاران اصلی فوروارد شناخته می شد مسوولیت ایزاک را برای پرکردن جای برادر بیشتر کرد. سینگر به زودی در این روزنامه در کنار مقاله و گزارش و یادداشت های پراکنده شروع به انتشار داستان های تازه اش کرد.

شهرت

داستان های سینگر به زبان ییدیش در دهه پنجاه میلادی به تدریج نظر مترجمان مختلفی از جمله ساول بلوی جوان را که بعدها و حتی زودتر از خود سینگر به جایزه نوبل ادبی دست یافت جلب کرد. داستان های کوتاه و بلند او یکی پس از دیگری با نظارت خودش به انگلیسی برگردانده شدند. سینگر مجموعه ترجمه های انگلیسی زیر نظارت خودش را پس از انتشار، «نسخه اصل دوم» می خواند. از آنجا که در جریان بازبینی داستان ها با توجه به ظرفیت های زبان انگلیسی تغییرهای خواه ناخواه پیش می آمد بحث کیفیت برتر داستان های ییدیش و ترجمه انگلیسی شان زیر عنوان «سینگر واقعی» سال ها میان منتقدان و طرفداران آثارش داغ بود.

 

وطنِ زبان 

کسانی که با زبان ییدیش آشنایی دارند هنوز هم به ظرایفی اشاره می کنند که در ترجمه انگلیسی داستان ها گاهی از دست رفته است، در مقابل گروهی با توجه به ویژگی های زبان انگلیسی از جمله شفافیت، کارایی و سرراستی، نسخه های «اصل دوم» را حتی برتر از «اصل اول» می خوانند. به این ترتیب بیشتر ترجمه های داستان ها و رمان های سینگر از دهه شصت میلادی به بیش از پنجاه زبان دنیای بر مبنای نسخه انگلیسی آن هاست. سینگر خود اینجا و آنجا در پاسخ به این که کدام یک از نسخه ها را ترجیح می دهد نظر قاطعی نداده، از یک طرف به ظرایف غیرقابل انتقال بخصوص در مورد اصطلاحات مذهبی، قومی و محلی اذعان می کند و از طرف دیگر ترجمه های انگلیسی زیر نظر خودش را کم تر از نسخه اصل نمی داند و از این که به ضرورت ترجمه، داستان هایش را بازنگری کرده ابراز خشنودی می کند.

او همچنین با وجود این که داستان هایش سرشار از اشاره های توراتی و متن های دیگر مذهبی و اسطوره ای قوم یهود است، به این سوال که آیا خود را نویسنده ای یهودی می داند، پاسخ منفی می دهد و می گوید نویسنده یهودی کسی است که درباره پیدایش این قوم، تاریخ، مسایل اجتماعی و دیگر جنبه های مرتبط با مذهب یهود بنویسد، چه به زبان عبری، چه ییدیش، چه انگلیسی و آلمانی یا هر زبان دیگری، اما او خودش را داستان نویسی ییدیش زبان می داند که مثل هر داستان نویس دیگری از روی علاقه به این هنر رو آورده و براساس زندگی و تجربه های شخصی خودش می نویسد. در داستان کوتاه خود را مدیون موپاسان و چخوف می دانست و در رمان هایش منتقدان به تاثیر توماس مان و تولستوی بر او اشاره کرده اند. سینگر در جوانی رمان کوه جادوی توماس مان و چند اثر کنوت هامسون را به زبان ییدیش برگرداند. رابطه او با زبان مادری ییدیش خالی از ییچیدگی و طنز نیست. او زبان ییدیش را زبانی مرده یا رو به مرگ می خواند که در آن معادلی برای واژه های سلاح، مهمات، تجهیزات جنگی و مانور نظامی وجود ندارد.

در سخنرانی به مناسبت دریافت جایزه نوبل در سال ۱۹۷۸ به شوخی خود را نویسنده ارواح معرفی می کند و می گوید چه زبانی بهتر از زبان مرده ییدیش برای شرح حال ارواح، و پیش بینی می کند که روز رستاخیز به زودی فرا می رسد و مردگان فراوانی در کنار موسی سر از گور بر می دارند و همه یک صدا می پرسند اینجا کتاب تازه ای به زبان ییدیش برای خواندن هست؟ در جای دیگری پیش بینی می کند تا صد سال دیگر جمعیت دنیا به صد میلیارد می رسد و در این میان جمع کثیری برای رساله پایانی دکترای خود به تحقیق درباره زبان ییدیش می پردازند و این زبان به این ترتیب دوباره زنده می شود و به حیات خود ادامه می دهد.

دنیای سینگر، دنیای اشباح و شیاطین زمینی

بسیاری از رمان ها و داستان های کوتاه سینگر، صرف نظر از چهارده رمان و حدود ده مجموعه داستان کوتاه، هنوز به زبان انگلیسی یا زبان دیگری ترجمه نشده اند. مجله نیویورکر چند سال پیش یکی از این داستان ها را به نام ایوب به مناسبت صد و دهمین سال تولد نویسنده به زبان انگلیسی منتشر کرد. در این داستان راوی ماجراهایی را که در لهستان و روسیه دوران استالین بر او رفته برای عضو تحریریه نشریه ای به زبان ییدیش در نیویورک تعریف می کند. راوی که خود در جوانی با امید و آرزوهای فراوان دل در گرو پیشوایان رستگاری توده ها و در راس شان تروتسکی داشته پس از تجربه های تلخ شکنجه و زندان آن هم به دست دوستان و همفکرهای سابق خودش و مشاهده دور باطل مرگ و شکنجه جلادان و شکنجه گران به دست یکدیگر، به این نتیجه رسیده که خطرناک ترین انسان ها آن هایی هستند که مدعی بهبود وضع بشر و ساختن دنیایی به زعم خودشان بهتر برای توده ها هستند.

 
 وطنِ زبان

راوی در این دوران که برادر و مادر سینگر هم از قربانیان آن بودند توضیح می دهد که جانشینان لنین، استالینیست ها و تروتسکیست ها چطور جای شان را با هم عوض می کردند و یهودی ها، تاتارها و لهستانی ها و اوکراینی ها و دیگر قوم ها و گروه ها در آخر یکدیگر را آزار و شکنجه می دادند. راوی از هم کیش های خودش هم دل خوشی ندارد و به دبیر روزنامه که کسی جز سینگر، نویسنده داستان، نمی تواند باشد، می گوید چطور در اردوگاه آوارگان زمانی که از اروپا به آمریکا پناه می برده شاهد سوداگری و سودجویی های قربانیان جنگ از همان ابتدای راه بوده که با زنان بیوه دوستان شان ازدواج می کردند و برای شان فرزندان تازه و البته ثروت های بی حساب آوردند. راه حل چیست. راوی مصائبش را با ایوب مقایسه می کند، اما پیشنهادش، در فراسوی سیاست و مذهب، این است که افرادی چون او و دبیر روزنامه که به نظرش فرد نجیبی است به عنوان اعتراض به وضعیت بشری به طور دسته جمعی خودکشی کنند.

دبیر در عین همدردی چاره ای جز پوزخند به این پیشنهاد عجیب ندارد. به راوی می گوید تو هم عوض نشده ای، هنوز به فکر اصلاح بشری، اما خودکشی عملی فردی ست، نه جنبشی جمعی. سینگر را بعضی منتقدان، و به گفته خودش «کافه نشین های جنب روزنامه فوروارد در نیویورک»، که نویسنده ای بدبین و ناامید از نوع بشر خوانده اند، او در خطابه اش در مراسم اهدای جایزه نوبل می گوید، با این اتهامات راحت است، همان طور که بودلر، ورلن، آلن پو و استریندبرگ با چنین نقدهایی مشکل نداشتند. سینگر در کارنامه خود چهارده کتاب برای کودکان دارد. با این آثار پا به پای آنچه برای کودکان  گفته خودش هم کشف و شهود کرده است، یکی از درس هایی که از کودکان گرفته به گفته خودش این است که آن ها انتظار ندارند نویسنده محبوب شان دنیا را نجات دهد، «این توهمات بچگانه مال آدم بزرگ هاست.»

واپسین سال ها

سینگر از زمانی که به ایالات متحده رفت در نیویورک زندگی می کرد. گزارشگر فصل نامه پاریس ریویو که از او در آپارتمان روشن و آفتابگیرش در شمال خیابان برادوی دیدار کرده می نویسد، بدون ساعات مشخصی هر روز پشت میزش در اتاق نشیمن کار می کند. رنگ پریده و نحیف است و به نظر نمی رسد بیش از چند قدم بتواند راه برود، اما هر روز با این ظاهر کیلومترها در شهر پیاده روی می کند. سینگر گیاه‌خوار بود و می گفت مرغ را نه به خاطر سلامتی خودش، بلکه برای سلامتی مرغ هاست که نمی خورد.

 

در پیاده روی های طولانی اش به گفته گزارشگر پاریس ریویو از پاکت کاغذی قهوه ای رنگش به کبوترها دانه می داد، و از قرار به نگاه ناموافق رهگذرهای بالانشین منهتن توجهی نداشته. شماره تلفنش را از دفتر تلفن عمومی خارج نمی کرد و با علاقه مندان آثارش قرار ناهار یا قهوه می گذاشت. زمستان های سرد نیویورک در واپسین سال های زندگی دیگر به او اجازه پیاده روی های طولانی نمی داد، به فلوریدا رفت و در همان جا در میامی درگذشت. نام او را پس از مرگش در سال ۱۹۹۱ بر یکی از خیابان های این شهر گذاشتند.


1 2 3 41