Author Archives: admin

۲۴ سال از مرگ «حسن گل نراقی» گذشت


هفته نامه صدا – رضا نامجو: «قطعه ای که دگرگونت می کند»! این قضاوتی است که جایش در مطبوعات نیست اما نظر خیلی هاست. نظر بسیاری از افراد، یا احساس شان، بعد از این که «مرا ببوس» «حسن گل نراقی» را می شنوند یا با آن خاطره بازی می کنند. برخی «آه» از نهاد بر می آورند و برخی «آب» از دیده! اما هرچه که هست، این قطعه حالا دیگر ماندگار شده است.

 

ماندگاری ای که، ریشه دار است و به امروز ربط ندارد اما اعجابش آنجاست که همه نسل ها با آن ارتباط برقرار می کنند؛ هم نسل امروز که بخش اعظم شان شنونده موسیقی های دیگرند و هم نسل دیروز که از آن خاطره دارند؛ هم نسل میانی که بین «مدرنیسم» و «کلاسیسیسم» حیران مانده اند و هم نسل منقرض شده کلاه مخملی ها، که وقتی «مرا ببوس گل نراقی» را می شنوند با آن «حال نزارشان»، اشک هم می ریزند.

قطعه «مرا ببوس» بی هیچ شک و شبهه ای ماندگار است و جاوید. قطعه ای که «سوز صدا» در نهادش مانده انگار. قطعه ای که شاید زمزمه «بهار ما گذشته، گذشته ها گذشته، منم به جست و جوی سرنوشت»، آن را ماندگار کرده و جاوید. چون حرف مشترک ملتی به نظر می رسد که سال ها در پی آینده ای هستند رویایی، آینده ای که گویا در سرنوشت آنها هنوز ننوشته و همه در پی آنند و باز تاکید می کند «[مرا ببوس] برای آخرین بار، تو را خدانگهدار که می روم به سوی سرنوشت»!

داستان مرا ببوس اما بیشتر از این است که صرفا به سرنوشت و آینده ارتباط داشته باشد. آینده اش برداشت امروزی است و شاید شخصی، اما این قطعه از درون «خون» بیرون آمده است و ریشه در «آزادی»طلبی دارد. در آن زمان که این قطعه به وسیله حسن گل نراقی خوانده شد، شایع بود این تصنیف، وصف الحال پدری محکوم به «اعدام» است. پدری در واپسین روزهای زندگی که امروز و دیروز و فردا را در مغازله ای با دختر خردسالش (که نماد «آینده» است)، به ایما می گوید و اشاره.

همین اشارات است که حاکمیت را در آن زمان درست در سنواتی که ایران، دیکتاتوری بعد از ۲۸ مرداد ۱۳۳۲ را تجربه می کرد، به واکنش واداشت و محدودیت و مشکلاتی را برای خواننده و شاعر به بار آورد.

 

 24 سال از مرگ «حسن گل نراقی» گذشت
«مرا ببوس» محصول عشق است. محصول موجودی است که چون خودش ماندگاری را بر تارک زمان دارد، هر آنچه منتسب به آن باشد هم ماندگار خواهدبود. «حسن گل نراقی» خواننده ای غیرحرفه ای بود. کودتا ۲۸ مرداد پَکرش کرده بود. «تسلی» می خواست و سنگ صبور! حیدر رقابی شاعر شعر آن آواز است. سال ها او هم برای همین تسلی خواهی، شعری را سروده بود. گل نراقی آن را خواند و جاودانه شد. خواند و چون صدایش از میانه دل بر می آمد، همین قطعه او را ماندگار کرد و دیگر هم نخواند. خودش گفته ست: «به تشویق دوستان ترانه دیگری هم خواندم، اما خیلی زود تصمیم گرفتم کنار بکشم. صدای من با مرا ببوس باید در خاطرها می ماند!»

خواننده «یک کاره»

حسن گل نراقی، هنرمندی است که همه اعتراف می کنند خوش صدا است. او در سال ۱۳۰۵ خورشیدی متولد شد. او سال ها در بازار تهران (سرای بلورفروش ها) کسب و کار مختصری داشت؛ قدی بلند و مویی سفید. آرام و شمرده صحبت می کرد، اما جملگی معتقدند که او درواقع، با خواندن ترانه جالب «مرا ببوس» به دنیا آمد و به عالم هنر پیوست، حسن گل نراقی دو ترانه خواند که دومی هیچ وقت به اندازه اولی شنیده نشد. با همان یک کار اما نام گل نراقی در تاریخ موسیقی نوین ایران باقی ماند.

ترانه «مرا ببوس» را، حدود یک سال و نیم پیش از این که گل نراقی اجرا کند، خانم پروانه خواند ولی موفقیتی کسب نکرد، چون مرحوم مجید وفادار سازنده آهنگ آن با حسن گل نراقی دوست بود و از صدای خوش و خوب او آگاهی داشت به گل نراقی پیشنهاد اجرای این آهنگ را کرد و گل نراقی هم پذیرفت و این آهنگ را خواند که چه خوب هم خواند و اجرا کرد، مثل بمب صدا کرد و در سراسر ایران ورد زبان مردم شد. عده ای می گویند این ترانه برای حسن گل نراقی از طرف حکومت و دستگاه وقت تولید دردسرهای فراوانی کرد.

«هاله» و آخرین بوسه

حیدر رقابی متخلص به هاله، «شاعر ترانه مرا ببوس» معروف است. او، در سال ۱۳۱۰ ه. ش در تهران زاده شد. تحصیلات ابتدایی را در دبستان نوشیروان، و متوسطه را در دارالفنون به اتمام رساند. سپس وارد دانشگاه شد. از همان دوره دانشگاه به فعالیت های ادبی روی آورد.

پس از کودتای ۲۸ مرداد، حیدر به کشورهای آلمان و آمریکا برای ادامه تحصیل رفت. پس از چندی درجه دکترا در حقوق گرفت؛ دیگر به ایران برنگشت و در آمریکا استاد دانشگاه شد. هاله نخستین کسی است که در ایجاد و تاسیس دانشگاه دیوسی سرخ پوستان زحمت فراوان کشید. سپس مدیریت برنامه ریزی آنجا را به عهده گرفت. کتاب های هاله را تا ۳۰ جلد نوشته اند که مطرح ترین آن ها عبارت اند از: «فلسفه دنیای سوم، شقایق ها، آسمان شک، خاطرات میگون، شهرزاد و شاعر شهر شما.»

هاله بعد از انقلاب اسلامی به ایران آمد و دوباره به آمریکا برگشت و به علت بیماری در آمریکا چشم از جهان فروبست و ثابت کرد که بهار او گذشته است، گذشته نیز گذشته است.

 

24 سال از مرگ «حسن گل نراقی» گذشت

«اکبر گلپایگانی» از خوانندگی و شخصیت حسن گل نراقی گفت

مهربانیِ فراموش شده

زینب مرتضایی فر: اکبر گلپایگانی یکی از خوانندگانی است که در عرصه آواز ایرانی چهره ای مهم و فراموش نشدنی است. چهره ای که در زمان فعالیت خود در ارتباط بهتر مردم کوچه و بازار با آواز ایرانی نقش پررنگی داشته است. زنده یاد حسن گل نراقی خواننده ترانه معروف و به یاد ماندنی «مرا ببوس» از دوستان گلپایگانی است و به همین دلیل در سالگرد درگذشت زنده یاد گل نراقی، با رفیق قدیمی اش گفت و گویی درباره فعالیت های این خواننده فقید انجام دادیم.

زنده یاد حسن گل نراقی از خواننده های هم دوره شماست. آیا با ایشان دوستی و نزدیکی داشته اید؟


بله. رفقای خیلی قدیمی بودیم، خدا بیامرزدش.

ایشان چه شخصیتی داشتند؟

گل نراقی آدم خیلی خوبی بود و همین طور خواننده خیلی خوبی. رفیق عزیزم بود که هرگز فراموشش نمی کنم و آنقدر با هم خاطره داشته ایم که همیشه جایی گوشه ذهنم نام یادش زنده باشد. من و حسن گل نراقی و انوشیروان روحانی با هم روزهای خوب زیادی داشته ایم، رفیق بوده ایم و دوره های زیادی داشتیم و دور هم جمع می شدیم. حسن هم همیشه برایمان «مرا ببوس» را می خواند. آنقدر هم قشنگ می خواند که به دل می نشست. بارها در خانه من این قطعه را خوانده بود و همیشه هم خودم از او می خواستم دوباره بخواندش. از بس خوب و قشنگ می خواند، آدم دلش نمی آمد گل نراقی را ببیند و این قطعه را نشوند.

پس چرا موسیقی را به صورت جدی ادامه ندادند و قطعات دیگری نخواندند؟


گل نراقی در بازار کار داشت و نمی توانست شغلش را رها کند، با توجه به شغل اصلی اش نمی توانست برای موسیقی هم خیلی وقت بگذارد و برای همین هم خیلی در موسیقی مسیر را ادامه نداد.

 

24 سال از مرگ «حسن گل نراقی» گذشت

شاید بتوان ایشان را انسان باهوش یا خوش شانس هم به حساب آورد. چون ممکن بود با ادامه فعالیتشان در موسیقی نتوانند آثاری را به ماندگاری «مرا ببوس» خلق کنند و در ذهن ها ماندگار نمی شدند.

نه. این حرف را قبول ندارم. خواننده ای که کارش را درست انجام داده باشد و در مسیری افتاده باشد که کارش ماندگار شود، تعداد کارهایش مهم نیست. بعد هم از کجا معلوم حسن کارش را ادامه می داد، قطعات بهتری را خلق نمی کرد؟ من که فکر می کنم این طور می شد. هم مرد نازنین و خوبی بود و واقعا انسان بود و هم خواننده خوبی بود. خواننده خوب اگر کارش را ادامه دهد، فرصت پیشرفت و بالاتر رفتن برایش فراهم است و به نظر من امکان رشد او خیلی بیشتر از امکان افت و فراموش شدنش است.

از نظر شما تعداد آثار یک هنرمند در شهرت و ماندگاری اش اهمیتی ندارد؟ این که هنرمند آلبوم های متعدد داشته باشد، کنسرت برگزار کند و با مخاطبانش ارتباط خوبی بگیرد، آیا فرصتی برای پیشرفت شخصی اش و همچنین ارتباط بهتر با جامعه نیست؟


مسلما هست. فرصتی که البته از خیلی کسانی که برخلاف حسن خودشان دوست داشتند فعالیت کنند و کارهای بیشتری در عرصه موسیقی داشته باشند، گرفته شد. نمونه هایش هم که بسیار است، خودتان می توانید بشمارید… اما شما فکرش را بکنید که گل نراقی با همین یک قطعه توانسته برای همیشه در ذهن ها بماند. این موضوع ربطی به این ندارد که یک آهنگ خوانده است.

 

خیلی ها صدها آهنگ می خوانند، چند کارشان هم زمان شنیده شدن همه گیر می شود و بعد از مدتی هم فراموش می شود. منظور من این است که تعداد آهنگ هایی که خواننده می خواند ربطی به موفقیت و شنیده شدنش ندارد. موسقی مانند یک باغ بزرگ است. باغی که در آن گل های مختلف می روید. حالا یک گل می تواند خیلی خوب شکوفا شود، رشد کند و با زبیایی اش همه نگاه ها را به سمت خود بکشاند. حسن از همین گل ها بود، اگر بیشتر کار می کرد، مطمئنا با توجه به صدای خوبش خیلی هم بیشتر دیده می شد و حالا جز «مرا ببوس» قطعات ماندگار و به یاد ماندنی دیگری هم داشت.

از ایشان خاطره ای در ذهنتان مانده است که بگویید؟

همیشه دوره های را داشتیم که هر بار خانه یکی از دوستان هنرمند برگزار می شد. یادم است اوایل پیروزی انقلاب بود و هنوز خیابان ها شلوغ بود و با توجه به شرایطی که بود بعضی ماشین ها را کنترل می کردند و خلاصه فضایی بود که کم و بیش همه یا از آن خبر داریم یا از دیگران شنیده ایم. در یکی از شب ها دوستان اهل موسیقی ام، خانه ما مهمان بودند. برق هم رفته بود. همه آمده بودند جز حسن. هرچه منتظر شدیم نیامد. به او تلفن زدم و پرسیدم که کجاست و چرا نمی آید.

ماجرا این بود که او تا دم خانه ما آمده بود و برگشته بود. برق رفته بود و ماموران اداره برق آمده بودند ببینند مشکل چیست تا آن را برطرف کنند، اما حسن در تاریکی فکر کرده بود ماموران به خانه آمده اند و بهتر است تا او را هم نگرفته اند فرار کند. این یکی از خاطره های جمع ما شد که هر از گاهی یادش می افتادیم و می خندیدیم.

از جمع های هنری، دوره ها و شب نشینی های هنرمندان هم دوره تان گفتید. این جمع ها تا چه اندازه مفید بودند؟


هنرمندان هم دوره ما مهربان بودند، نمونه اش همین حسن گل نراقی که انسان خیلی خوب و مهربانی بود و همه را خوب می دید، هیچ وقت پشت سر کسی حرف نمی زد. ما اگر می خواستیم حرفی بزنیم، آن را واضح بیان می کردم و پشت سر هم حرف نمی زدیم. به قول معروف برنامه مان این نبود که چوب لای چرخ هم بگذاریم و پشت سر همدیگر حرف بزنیم. وقتی با هم دوره داشتیم و رفیق بودیم، یعنی با هم رک و راست حرف می زدیم و روزگار مثل حالا نبود که همه با هم بد هستند و از دیدن هم خوشحال که نمی شوند هیچ، ناراحت هم می شوند. ما سعی می کردیم با هم مهربان باشیم، گرفتاری های هم را رفع کنیم و جمع هایمان مثبت و پرانرژی بود.

 

مثل این روزگار وانفسا نبود که نامهربانی بیداد می کند و همه به هم الک لبخند می زنند. هرچه بود واقعی بود. اگر جامعه هنری ما امروز هم افرادی مثل حسن گل نراقی را داشت که مهربانی برایشان مهم بود و برای رفاقت احترام قائل بودند، اتفاقات بهتری رخ می داد. امیدوارم باز هم روزگاری بیاید که حال جامعه ما با داشتن هنرمندان مهربان و جمع های هنری مهربان بهتر از حالا باشد.

«امین الله رشیدی» خواننده و آهنگساز ایرانی از دوستان گل نراقی بود

خواننده خوش صدای خوش شانس

زینب مرتضایی فر: امین الله رشیدی خواننده و آهنگساز ایرانی در سال ۱۳۰۴ در روستای راوند کاشان به دنیا آمده، سپس به تهران می آید و در همان اوایل ورود به پایتخت در کلاس های شبانه هنرستان موسیقی شرکت می کند و فعالیت جدی خود را در عرصه خوانندگی آغاز می کند. رشیدی جزو نخستین خوانندگانی است که پا به رادیو می گذارد و به گفته خودش با توجه به بودجه محدود رادیو دو سال به همراه برخی دیگر خوانندگان رایگان کار می کند. او در هنرستان موسیقی با زنده یاد حسن گل نراقی هم دوره بوده است و حرف ها و خاطره های بسیاری از او دارد. با رشیدی درباره روزهایی که با گل نراقی در دوره های آواز شرکت داشته گفت و گو کردیم و درباره آنچه که از آن زمان به خاطر داشت حرف زدیم.

 

24 سال از مرگ «حسن گل نراقی» گذشت

اولین بار حسن گل نراقی را کجا ملاقات کردید؟

یادش بخیر روزگار جوانی… یک روز در روزنامه اطلاعات آگهی ای دیدم که نظرم را جلب کرد. در این آگهی نوشته بود هنرستان تهران در نوبت شبانه به صورت رایگان هنرجوی موسیقی و آواز می پذیرد. من هم از خدا خواسته رفتم و ثبت نام کردم. هنرستان در خیابان ارفع بود، همین خیابان شهریار امروزی که تالار وحدت در آن واقع شده است. آن وقت ها تهران مثل حالا این همه بی در و پیکر و بزرگ نبود، آنقدر کوچک بود که می شد یکسری مسیرها را پیاده بروی و بیایی.

 

من هم پیاده به هنرستان می رفتم و در کلاس های شبانه شرکت می کردم. در همین کلاس ها هم بود که با خیلی ها آشنا شدم. حسن خدا بیامرز هم یکی از هم دوره هایم بود که هر شب با هم پیاده روی و تمرین آواز و شوخی و خنده داشتیم. از آن به تهرونی های اصیل و شوخ طبع بود و همیشه همه چیز را به طنز می گرفت و ما کلی می خندیدیم. با او که بودیم روحیه مان عوض می شد.

به خاطر دارید استادها و هم دوره هایتان چه کسانی بودند؟

استاد تار من آقای موسی معروفی، پدر جوان معروفی و استاد آوازم دکتر مهدی فروغ بود. او رییس دانشکده هنرهای دراماتیک هم بود. آموزش های فروغ، سنتی نبود؛ مثلا نمی گفت شور را بخوان، حالا ماهور را و… او به طور علمی آموزش می داد که چگونه بخوانیم. با تحریر زیاد هم موافق نبود. بعضی از همشاگردی هایم را هم به یاد دارم؛ آقایان مشروطه، معنوی و حسن گل نراقی. یکی هم نصرت الله خا ن که از بچه های جنوب شهر بود، تسبیح به دست می گرفت و بسیار بامرام بود. دو تا دندان طلا هم داشت.

فکرش را می کردید از جمعتان یک هنرجوی شوخ طبع با یک ترانه اینقدر ماندگار شود؟


(با خنده) راستش نه. من اهل تصنیف بودم و حسن گل نراقی همان طور که گفتم اهل طنز و شوخی بود، او همین یک ترانه «مرا ببوس» را خواند. این را هم بگویم که هزاران افسانه برای این ترانه آورده اند که همه اش نادرست است. این ترانه را دکتر حیدر رقابی برای معشوقه اش ساخته بود.

هیچ وقت نشنیدید چیز دیگری هم بخواند؟

گفتم که گل نراقی بسیار شوخ بود، به جز «مرا ببوس» یک چیز دیگر هم می خواند. آن زمان پل تجریش گردشگاه اشراف بود. هر کسی نمی آمد. تابستانش با پالتو می رفتیم حالا فکر زمستانش را بکنید. چقدر سر می شد. آنجا دل و قلوه و جگرفروشی بود. بعضی کاسب ها جنسشان را با آواز ارائه می دادند. حسن گل نراقی از آنها یاد گرفته بود و آوازهایشان را می خواند. یعنی شب ها که از کلاس بیرون می آمدیم، می خواند. خیابان ها آنقدر ساکت بود که ما تمرین آواز می کردیم. مثل حالا نبود که تهرانی ها شب و روز ندارند. شهر ساکت ساکت بود. من درآمد می خواندم و معنوی سه گاه و گل نراقی هم آوازهای جگرکی ها را. اما با همین یک «مرا ببوس» برای همیشه ماند.

چرا؟ این ترانه چه ویژگی ای داشت؟

بعضی خواننده ها شانس می آورند و یک جایی کارشان گل می کند. کار حسن هم با همین یک قطعه گل کرد.

موفقیت این قطعه تا چه حد به خوانندگی حسن گل نراقی بستگی داشت؟

هیچ کاری با داشتن خواننده خوب، آهنگساز و ترانه سرا به تنهایی موفق نمی شود. همه اینها باید در کنار هم حداقل استانداردهایی را داشته باشند تا کار موفق شود. حسن کار را خوب خواند اما ترانه هم از آن جنس ترانه هایی است که این قابلیت را دارد که همه نسل ها دوستش داشته باشند، موسقی هم مثل موسیقی های امروز سر و صدای الکی و جار و جنجال غیراستاندارد نیست. یک موسیقی خوب و دقیق با تعریف آن زمان است. استادان بزرگ موسیقی می خواستند موسیقی را هر چند ایرانی نگه دارند، اما به روز هم بکنند تا از موسیقی های مدرن جا نمانیم.

همان طور که اشاره کردم دکتر فروغ به ما آواز را کاملا علمی درس می دادند و چنین چارچوب هایی در همه کارها رعایت می شد. وقتی همه اینها کنار هم باشد و هر کدام به طور متوسط در یک سطح خوبی قرار بگیرد، می توان انتظار داشت که کار بعد از زمان شنیده شدنش هم کهنه و خسته کننده نشده باشد. ما امروز خواننده خوب داریم اما کو آهنگسازی که علم این را داشته باشد که چگونه برای او آهنگ بسازد تا همه چیز استاندارد پیش برود، نمی گویم چنین آهنگسازانی نداریم اما تعدادشان کم است. با این حال فکر می کنم در میان نسل جوان امروز اتفاقات خوبی در حال رخ دادن است و می شود به آنها امیدوار بود.

اجازه بدهید سوالم را صریح تر بپرسم؛ گل نراقی خواننده خوبی بود یا بیشتر می توان گفت خوش شانس بود؟


در زندگی تلاش سر جای خودش اما شانس سهم بزرگی در موفقیت های ما دارد. نمی شود این را انکار کرد. من این عقیده را دارم و به نظرم حسن هم هر چند خواننده خوبی بود، اما خیلی هم شانس آورد و بخت با او یار شد. ترانه ای را خواند که دارای ویژگی هایی بود که هر نوع شنونده ای بتواند با آن ارتباط برقرار کند. شاید اگر حسن به جای این کار، یک تک ترانه دیگر را خوانده بود و همین روند را تکرار کرده و خوانندگی اش را ادامه نداده بود، حالا نامی از او نبود. نمی گویم که قطعا این طور می شد، اما به نظرم این احتمال را هم نباید نادیده گرفت.


راجر واترز؛ خواننده ای که علیه «ترامپ» می خواند


روزنامه آسمان آبی – جردن رانتا، ترجمه سونا بشیری: واترز در آثارش همواره نگاهی جدی به اتفاقات روز داشته است. این چهره جهانی موسیقی در هفتاد و چند سالگی و در آخرین آلبومی که ارائه داد، مدت ها قبل از اعلام موضع جنگ طلبانه «ترامپ» علیه ایران و بسیاری دیگر از کشورها، سیاست های او را به شکلی جدی نقد کرد و او و کاخ سفید را به سخره گرفت.

اعتقاد از واقعیت مهم تر است

وقتی با راجر واترز گفت و گو می کنید چیزی به نام صحبت کوتاه وجود ندارد؛ بعد از نیم قرن مصاحبه کردن با خبرنگاران مختلف هنوز هم اول مطمئن می شود سوال ها بی خطر باشند و بعد از آن همه تلاشش را به کار می بندد که جواب هایش به بهترین شکل ممکن باشند؛ درست مانند قطاری از جملات فصیح و بلیغ که در حرکتی بی وقفه، به سمت جلو پیش می رود.

 

 راجرز علیه دونالد

پیش بینی نتیجه اغلب ناممکن است، اما کلماتش نیز مانند ترانه هایش نیش دار، بامزه، کنایه آمیز، امیدوارانه و گرم است. موفقیت تجاری اش با پینک فلوید در دهه ۷۰ متاسفانه باعث شد مقام او به عنوان یکی از بزرگ ترین راکرهای جهان تحت الشعاع قرار گیرد و این گزاره ای صادق است؛ حتی با اضافه کردن ایدئالیسمی بنیادین به قلب موسیقی اش و تعداد گوش هایی که کارهایش را شنیده اند؛ به طوری که آلبوم «The Dark Side Of the Moon» سومین آلبوم پرفروش تاریخ موسیقی جهان است؛ و البته همه این ها به کنار؛ به سختی می توانید هنرمندی مانند واترز پیدا کنید که مروج جامعه ای مهربان باشد. آلبوم قبلی اش، «Amused to Death» در سال ۱۹۹۲ منتشر شد، اما تاثیرات موازی و مزاحم بین رویای خراب آبادِ «The Wall» و سیاستمداری دیواردوست به او کمک کرد دوباره به استودیو برگردد.

نتیجه آلبوم «Is This the Life We Really Want» شد که اتهامی بی رحمانه به بشریت برای انتخاب مسیر پیش روی اوست؛ مسیری که در آن صمیمیت با کالاهای مادی و استقلال با رضایت از خود جایگزین شده است. گرچه او شهروندی آمریکایی نیست، نظرش را درباره دونالد ترامپ به وضوح برای طرفدارانش در فستیوال «Desert Trip» در پاییز سال گذشته بیان کرد. او نسخه ای انتقادآمیز از قطعه «Pigs» و طبیعتا بخش دوم قطعه «Another Brick the Wall» را به این رییس جمهوری تقدیم کرد.

واترز در ۲۶ ماه می تور جهانی اش را که کنسرتی راک-نمایشی است آغاز می کند. این تور با نام «ما + آن ها» در حقیقت عنوان قطعه ای ۴۵ ساله است که در دوره پسابرگزیت ملی گرایانه، به کل معنی تازه ای پیدا کرده است. چند هفته به آغاز تور باقی نمانده است و ما این جا کنار هم در استودیویی در منهتن نشسته ایم. بعد از گذراندن چند روز خسته کننده با مطبوعات بالاخره نوبت به من رسید که مصاحبه را انجام دهم. واترز آرام و تقریبا سرحال است. او دستانش را از هم باز کرده و پاهایش را به سمت جلوی صندلی دراز می کند. به شکل خارق العاده ای هنوز روی فرم است؛ آن هم در حالی که ۷۳ ساله است. حتی زمانی که درباره فجایع سیاسی در اندازه های انگلیسی اش صحبت می کنیم باز هم پوزخند ناامیدانه و کمی تهدیدآمیز بر لب دارد؛ مانند شخصیت لویس کرول (Lewis Carroll) که اشتباهی در رمان اورول افتاده باشد. یک بار هم در میان مصاحبه زنگ هشدار آتش نشانی از ساختمانی دور، چشمان آبی جوانش را خیره کرد و مصرانه از من خواست آن را بررسی کنم (که کردم). حتی زمانی که نقشه نجات دادن دنیا را می کشیدیم به جزییات توجه خاصی نشان می داد. در این جا گزیده ای از گفت و گوی واترز با مجله «پیپل» را می خوانید.

«آیا این واقعا زندگی ای است که می خواهیم؟» عنوان آلبوم جدیدتان است. به نظرم پاسخ تان به این سوال «نه، نیست» باشد.

«?Is This the Life We Really Want» ترانه ای است که آن را در سال ۲۰۰۸ نوشتم. بیشتر شبیه رجزخوانی است تا شعر، اما اساسا واکنشی به سال های بد مدیریتی جورج بوش و افراد دیگری مانند دیک چنی (Dick Cheney)، شاهزاده تاریک، کارل روو (Karl Rove)، پل ولفوویتز (Paul Wolfowitz و دونالد رامسفلد (Donald Rumsfeld) است.

به نظر می رسد دیوانه ها مدیریت تیمارستان را به عهده  گرفته بودند. ما امیدهای زیادی به باراک اوباما داشتیم. او مردی متفکر بود، اما وقتی قدرت را در دست گرفت به این نتیجه رسید که زیاد حرف زدن واقعا ایده خوبی بوده است. او تصمیم گرفته با کشته شدگان مشکل را حل کند. واضح است که این اتفاق نیفتاد.

«بله، بله ما سر مار را می بریم!» اما بعد خب؛ مشکل هم چنان پابرجاست فهرست سرهای مار سال ۲۰۰۸ شامل ۳۰، ۴۰ نفر بود، اما الان هزاران نفر دارد. هیچ جواب منطقی ای هم وجود ندارد. الان هدف های بیشتری وجود دارند و تعداد آدم هایی که باید بکشید روز به روز بیشتر می شود؛ در نتیجه این یک پیشگویی صادقانه از جنگی ابدی است.

به همین دلیل همچنان شاهد وجود پناهنده ها هستیم. این سیاست ها محل زندگی مردم را نابود می کنند و آن ها به ترک خانه و کاشانه شان مجبور می شوند. شما نمی توانید در سوریه یا حداقل در بیشتر مناطق آن زندگی کنید. ما همگی عکس های آن را دیده ایم که نشان می دهد ویرانه ای بیش نیست. این انسان هایی که به سرعت راه می روند عشایر نیستند؛ آن ها پزشکان و افراد تحصیلکرده اند، اما زمانی که به کشور شما و اردوگاه های مرزی تان پناهنده می شوند به نظر می رسد اهمیتی ندارند. البته که دارند؛ آن ها همگی انسان هستند و ما مسئولیم از آن ها مراقبت کنیم و به این افراد پناهندگی بدهیم. آن ها پناهنده می شوند، چون احتیاج به پناهندگی دارند. همه این ها خیلی خیلی سخت است.

از انتشار آلبوم قبلی تان «Amused to Death» ۲۵ سال می گذرد؛ چه عاملی باعث شد دوباره به استودیو بازگردید و این آلبوم را بسازید؟

فقط تلاقی دو موقعیت بود. زمانی که برای تور «The Wall» (۲۰۱۳- ۲۰۱۲) در جاده بودم شروع به نوشتن آهنگ ها کردم. ساعت های آزاد زیادی در اتاق هتل داشتم. گیتارم را می نواختم و بعضی ها را یادداشت می کردم. به همین شکل قطعه «دژا وو» (Dejavu) را نوشتم. به نظرم زمان هایی هم هست که اگر شما نقدی به انسانیت داشته یا از آن ناامید باشید (یعنی همان چیزی که باعث درد و رنج بسیاری برای مردم می شود) خودخواهی در تفکرتان بخشوده می شود. خب اگر من قدرت زیادی داشتم چه می کردم؟ این شما را به فکر وا می دارد. بعدتر می بینید این آگاهی ای است که به ماشینی داده شده است؛ روبوتی مرگبار که در ظاهر بی ضرر است، اما به چیزی واقعی بدل شده است.

 

راجرز علیه دونالد 

نکته بسیار عجیبی درباره فیلم «ماتریکس» وجود دارد؛ آن ها الان روبوکاپ دارند. اگر می خواستند آن را بسازند تا الان ساخته بودند؛ مثلا می توانند در خیابان ها بچرخند و شما را به خاطر لباسی که پوشیده اید بکشند. می دانم احمقانه به نظر می آید، اما این ایده ترور هدفمند بسیار عجیب است؛ هولناک است. واقعا هولناک است؛ چون ۸۰۰ سال پیشرفت را ناگهان محو می کند. «ماگناکارتا» (منشور کبیر انگلستان) را یادتان هست؟ هیبیس کرپس (قانون امنیت قضایی) و قانون ۳۹؟

خب، ما هم تصمیم گرفتیم با آن کنار بیاییم. اگر ما فکر کنیم که شما باید بمیرید، فقط شما را می کشیم. ایده خوبی به نظر نمی آید؟ بله، این ایده ای عالی است؛ بیایید انجامش دهیم.

پس از کولاژ صداهای آغازین آلبوم، قطعه «دژا وو» اولین قطعه آلبوم است. شما همان قدر که از آدم های وراج می گویید از خدایان هم می گویید، همچنین در جایی می خوانید: «معابد ویران شده اند (اشاره به قسمتی از انجیل)/ بانکدارها چاق شده اند/ بوفالوها از میان رفته اند/ و تاج کوه ها صاف شده است.» احساس می کنید برای تمامی پیشرفت هایی که کرده ایم، محکوم به تکرار اشتباهات مشابه هستیم؟

این خیلی مشکل زاست که قدرت در دستان عده بسیار محدودی حریص و ثروتمند قرار دارد. آن ها هر قدر ثروتمندتر می شوند احساس می کنند مهم تر شده اند. ترامپ فکر می کند خیلی خاص است؛ او واقعا این طور فکر می کند. به نظر من و شما شاید او دلقکی بیش نباشد و شاید مجموعه ای از همه چیزهایی باشد که عوامانه، احمقانه، سطحی، کوته نظرانه، توأم با بدجنسی و بسیار حقارت آمیز است. اما برای او این گونه نیست. او با خودش فکر می کند «به من نگاه کن، من خیلی عالی هستم!» او ثروتمند است و هواپیمایی دارد که اسمش روی آن نوشته شده است؛ بنابراین خود بزرگ بینی اش تصور او را از خودش تقویت می کند.

بله، خیلی عجیب است، اما این آدم ها قدرت بسیاری دارند؛ چون می توانند راه شان را بخرند که آن ها را به هر جایی که می خواهند ببرد. آن ها هر چیزی را که از اندرو کارنگی (Andrew Carnegie) باقی مانده است می خرند. آن ها سعی خواهندکرد اسم شان را روی سالن کارنگی بگذارند و البته این کار را خود کارنگی هم کرد.

آن ها همه مانند هم اند؛ آن ها هیچ وقت از این که اسم شان را روی خانه های اپرا بنویسند و نشان دهند چقدر عالی هستند دست بر نمی دارند. دوست دارند حرکتی مثلا بزرگ انجام دهند که نمایش دهد چقدر عالی هستند. به نظرم رقت انگیز است، اما همیشه این گونه بوده است. این باعث شده است بازار مشکل داشته باشد؛ به همین دلیل خواندم: «معابد ویران شده اند، بانکدارها چاق شده اند.»

به نظر شما برای داشتن زندگی ای که می خواهیم چه باید بکنیم؟

چیزی که این روزها بسیار از آن صحبت می شود اخبار جعلی است. مردم می خندند، اما این یک مشکل بسیار واقعی است. به نظر می رسد ما در دنیایی زندگی می کنیم که تبلیغات بسیار اهمیت دارد و خیلی وقت است تلاشی برای تمییز واقعیت وجود ندارد.

اعتقاد از واقعیت مهم تر است؛ «من اعتقاد دارم این حقیقت د ارد؛ پس دارد. من می توانم هر چیزی بگویم و همان گونه خواهدشد.» پیشرفت علم پس از قرون وسطی از طریق روشنگری ها باعث شد به جایی برسیم که بگوییم «خب، الان می دانیم زمین صاف نیست… و الان این را می دانیم. ما الان همه این اطلاعات را در نوک انگشتان مان داریم. ممکن است بتوانیم دور میزی بنشینیم و برای آینده برنامه ریزی کنیم.» اما خیلی سخت است که در نوع نگاه مان به چنین پیشرفتی برسیم؛ بنابراین انسان های عاقل جامعه ما تمایل دارند از تحصیلات آکادمیک دور بمانند. آن ها چیزهای هوشمندانه ای می گویند و بیشترشان می دانند چگونه جامعه را به جایی بهتر و عادلانه تر تبدیل کنند و چگونه به ما شادی بیشتری بدهند، چون اما اجازه داریم به مردم کمک کنیم، اما آن ها به جاهای پرت و دورافتاده می روند، زیرا راحت نیستند؛ مانند فیلم «حقیقت مزاحم» است که اَل گور (Al Gore) درباره تغییرات اقلیمی ساخته است. خب ما الان این جاییم و [اسکات] پرویت (Scott Pruitt) رییس سازمان ای پی ای (EPA) است؛ کسی که در طول زندگی اش با تمام اقدامات درستی که سازمان حفاظت محیط زیست انجام داده جنگیده است.

 

الان این فرصت را دارد که این دستاوردها را کاملا از بین ببرد. چرا؟ چون زرنگ است؛ چون ممکن است در متوقف کردن خط لوله کیستون (Keystone) کارساز باشد؛ خط لوله ای که دلایل بسیار خوبی برای ساخته نشدنش وجود دارد. اما در ساخت این خط لوله سود زیادی هست؛ بنابراین الان با هر هزینه ای که داشته باشد زیر نظر این سازمان ساخته می شود و اگر حادثه ای رخ دهد یا نشتی داشته باشد یا هر چه، آن ها اهمیت نمی دهند.

 

راجرز علیه دونالد 

انسان های عاقل اهمیت می دهند. آن ها خواهند گفت «این عاقلانه به نظر نمی رسد.» بخشی از این اتفاق شاید به دلیل وجود قوانین باشد. آیا این گونه نیست که در ایالات متحده آمریکا، تنها مسئولیت تعاونی ها و سهامداران ازدیاد خطوط پایه است؟ بنابراین آن ها هیچ مسئولیت اجتماعی در برابر جامعه به عنوان یک کل ندارند. و این جالب است.

 
خب افراد عاقل دور یک میز نمی نشینند تا بگویند «باید این قانون را تغییر دهیم؛ این به نفع جامعه نیست.» اما به محض این که شروع به صحبت درباره منفعت جامعه می کنید درباره سوسیالیسم حرف می زنید.

بخش عمده موسیقی شما به ترویج حس شفقت و نوع دوستی در انسان ها می پردازد؛ آیا آرزویتان در خلق موسیقی از آرزویتان در کمک به مردم نشئت می گیرد؟

فکر نمی کنم این طور بوده باشد. درواقع می دانم که اساس این طور نیست. من وارد این حرفه شدم تا پول دربیاورم و کارهای شیطنت آمیز بکنم! (می خندد) گرچه این عامل برانگیزاننده نیست. در تمام سال هایی که دور دنیا سفر کرده و چشم ها و گوش هایم را باز نگه داشته ام، هر بار برایم واضح تر می شد که نوشته های غیرزیبایی که پول بیشتری برای هنرمند می آورند راهی برای شادی انسان نیست؛ نه برای کسانی که درگیرش هستند و نه برای آن هایی که می توانند لطمه ای را که در آن سوی جریان وجود دارد تحمل کنند؛ برای مثال این جا کشور بسیار ثروتمندی است. با این حال در شهرهای بزرگش می توانید فقر را ببینید. دیدن این صحنه ها خیلی غم انگیز است، چون انسان ذاتا با کمک به دیگران شادی، رضایت و خوشی را برای خودش ایجاد می کند.

در جامعه ای که کمک به دیگران در آن تشویق نمی شود، ذلت «بخشیدن» از اعضای جامعه گرفته می شود. در ابعاد بزرگتر، فرد نیکوکاری که به دیگران کمک می کند زندگی شادتری در مقایسه با کسی دارد که در آن طرف ایستاده تا ببیند که آیا می تواند هواپیمای شخصی بخرد؛ بنابراین حتی اگر یک نفر هم بتواند نقش کوچکی در تشویق مردم برای کمک و توجه به دیگران داشته باشد، باز هم خوب است.


موفقیت «پازل‌بند» خواست خدا بود


موسیقی ما – بهمن بابازاده: «پازل‌بند» در ذهن مخاطب موسیقی پاپ، بیشتر با تنظیم‌ها و ملودی‌هایی که برای دیگران ساخته بود، شناخته می‌شد. اما همان‌طور که پیش‌بینی می‌شد، آنها در همان جایگاه نماندند و خودشان وارد فضای خواندن ترانه‌هایشان شدند. انتشار آلبوم «قایق کاغذی» شروعی بود برای حضور رسمی این گروه در بازار موسیقی. چند کنسرت آنها با استقبال روبه‌رو و بازی جدی شد.

این گفتگو به این فرایند و این یک سال و نیم نگاهی متفاوت و ریز داشته با یک سوال ویژه: در دوره‌ای که موسیقی پاپ در ایران تاریخ مصرفی کمتر از یک سال دارد، چطور می‌شود شرایط ماندگاری را تجربه کرد و عمر هنری یک هنرمند را بیشتر و بیشتر کرد؟ اعضای پازل بند (علی رهبری، آرین بهاری) و محمد ناصری (مدیر اجرایی شرکت آوازی نو) جواب‌های متفاوتی به این موضوعات داده‌اند…

 

  موفقیت «پازل‌بند» خواست خدا بود

 

 از کنسرت تهران و استقبال خوب از «پازل‌بند» شد شروع کنیم که چندین بار هم تمدید شد. کمی درمورد این کنسرت و اتفاقات بصری و نوری و پرفورمنس این کنسرت بگوئید. این اتفاقات و برنامه‌ریزی‌ها برای کنسرت‌هایتان از کجا و چطور شروع می‌شود؟ اگر بخواهید مقایسه کنید نسبت به کنسرت‌های قبلی، از آن راضی بودید؟

آرین: ما کنسرت تابستانی‌مان ۶ مرداد بود که به میزبانی نمایشگاه و در دو سانس شروع شد و هدف ما به گونه‌ای بود که مردم دوست داشته باشند و از اجرا استقبال کنند. می‌خواستیم از پرفورمنس گرفته تا اجرا و نور و تصویر و همه چیز به گونه‌ای باشد که این دو سانس به چهار سانس تبدیل شود. آنقدر استقبال شد که فکر می‌کنم یک ماه بعد دوباره اجرا را تمدید کردیم و خداروشکر مردم دوست داشتند و از دو سانس شروع کردیم و به چهار سانس ختم شد.
 
 نظر علی درمورد کنسرت تهران و فضای باز برج میلاد چیست؟

علی: ما می‌خواستیم یک تفاوتی با کنسرت قبلی‌مان ایجاد کنیم و یک شوک باشد. من خودم هم خیلی کنسرت فضای باز را دوست دارم و احساس می‌کنم جمع و جورتر و صمیمی‌تر و باحال تر هست. حس خوبی به آن کنسرت داشتم. البته می‌دانم که بعد از این دیگر نمی‌شود آن جا اجرا بگذاریم.
 
 باید ببینیم مردم چه حسی داشتند و فضای باز یا بسته را دوست دارند. نظر مردم هم مهم است.

علی: کلاً اجرا در فضای باز از لحاظ وکال، پرفورمنس، اجرا، صدابرداری و هماهنگ‌کردن مردم سخت‌تر است. وقتی اسم اجرای فضای باز می‌آید من یاد ارومیه می‌افتم. فکر می‌کنم ظهر بود که من به تهیه‌کننده گفتم که در اینجا حداقل ۷۰ نیروی حراست باید بگذاریم چون احتمال ازدحام وجود دارد. ما که فقط ۴-۵ سکوریتی می‌دیدیم ولی می‌گفتند ۱۰-۱۵ نفر بودند. من گفتم که می‌دانم جمعیت به داخل می‌آیند و از کنترل خارج می‌شود.

 ناصری: بلیت‌فروشی برای ۱۳۰۰ نفر انجام شد ولی چون برنامه یک سانس بود و تمدید هم نشد، نزدیک به ۲۰۰۰ نفر آمده بودند.

در جریان هستید که در ارومیه به دلیل عدم استقبال از بلیت‌فروشی، سه کنسرت قبل از شما لغو شده بود؟ و در آن شرایط از کنسرت پازل آن استقبال شد؟ این نکته مهمی است و به نظرم نشان‌دهنده این است که نسل جدید موسیقی پاپ خیلی زود توانسته خودش را بالا بکشد و در رقابت با نسل‌های قبلی که سال‌های زیادی در این حوزه حکم‌فرمایی می‌کردند خودش را نشان بدهد. نظرتان در این باره چیست؟

علی: اولاً این اتفاق طبیعی است و ممکن است اگر ما هم ۶ ماه بعد در آن جا کنسرت بگذاریم همین اتفاق هم برای ما بیفتد. به نظرم در موسیقی پاپ خیلی باید حواسمان جمع باشد. خیلی‌ها هم هستند که حواسشان هست ولی بعداً مردم قبولشان نمی‌کنند.

 

یا اینکه یک بار از آن‌ها استقبال شده و مردم دوست دارند دفعه بعدی به کنسرت آرتیست دیگری بروند ولی نکته مهم این است که هدف ما از روز اول این بود که مثلاً ما یک سری از آهنگ‌ها را تولید می‌کردیم و می‌ساختیم و اطرافیان که بعضاً مغز بیزینسی خوبی هم داشتند نسبت به آن آهنگ‌ها دو دل بودند. ولی حرف من این بود که نباید فکر ما فقط داخل تهران باشد و  باید به فکر شهرستان‌ها هم باشیم. هم من و هم آرین خیلی به این بخش فکر می‌کردیم و به نظرمان واقعاً بخش مهمی هم هست.

 

خیلی از آهنگ‌هایی که در آلبوم قایق کاغذی بود را  مثلاً در اصفهان خیلی گوش می‌دهند. آهنگ‌هایی است که ما در کنسرت‌هایمان نمی‌خوانیم. شب در سوپری می‌رویم و خرید کنیم آن آهنگ را می‌شنیدیم و در ماشین و تاکسی‌ها آن آهنگ‌ها را می‌شنیدم. مسأله مهم از نظر من این است که شاید دیدگاه مردم شهرستان با مردم تهران که به کنسرت می‌روند متفاوت باشد ولی در عین حال وجوه مشترکی هم با هم دارند که باید آن را پیدا کرد. آرتیست باید بیاید و نقطه مشترک خودش را با مردمی که به کنسرت می‌روند؛ چه در شهرستان و چه در تهران پیدا کند.
 
 بیش از یک سال از انتشار آلبوم قایق کاغذی می‌گذرد و الان بهتر می‌توانید درمورد فضای مخاطب و بازار موسیقی اظهارنظر کنید. این روزها می‌بینیم موسیقی پاپ تاریخ مصرف کوتاهی پیدا کرده و خواننده‌ها در کمتر از چند ماه اوج می‌گیرند و بلافاصله هم سقوط می‌کنند. شما برای ماندگاری چه فکری کرده‌اید؟

علی: اول اینکه من درمورد آلبوم قایق کاغذی باید نکته‌ای را بگویم. این آلبوم قرار بود یک سال قبل از آن تایمی که پخش شد به بازار بیاید. ولی ما به دوره اول ممنوع الکاری خود رسیدیم که فکر می‌کنم ۶-۷ ماه بود و بعد از آن پروسه، داستان‌هایی برای پخش داشتیم و سنگ‌هایی جلوی پایمان بود که من ناامید شده بودم. زمانی هم که پخش شد من کاملا به یاد دارم زمانی بود که موسیقی درحال تغییر و پوست عوض کردن بود. من و آرین خودمان را آماده کرده بودیم و بعضی قطعات مثل «نگم برات» را تولید کرده بودیم که حتی نمی‌توانستیم در آلبوم بگذاریم.

 

این قطعات را آماده داشتیم تا بلافاصله بعد از اینکه آلبوم منتشر شد به سراغ بخش جدیدی از موسیقی برویم که به آن وارد شده بود. چون به یکباره سبک قبلی کاملاً عوض شد. این موضوع کمی برای من خوشحال‌کننده بود. چون هوش موسیقایی مردم بیشتر شده بود و الان اگر کاری میکس و مستر خوبی نداشته باشد و اصطلاحاً دیستورت است یا آکوردی در آن اشتباه گرفته شده باشد مردم کاملاً می‌فهمند و این موضوع خیلی خوشحال‌کننده است.

 

بحث دیگر این است که وقتی می‌گویند موسیقی مصرفی شده باید بگویم که از اول و همان دهه ۴۰ این اتفاق بود چون سرعت رسیدن موسیقی به مردم خیلی آرام بود. اگر می‌خواستید قطعه‌ای را به گوش مردم برسانید ابتدا نوار کاست بود و بعداً تبدیل به سی‌دی شد و در این روند مقوله اخذ مجوز و پخش هم وجود داشت. یا مثلاً بعضی خواننده‌ها به دلیل ارتباط یا هرچیز دیگری می‌توانستند در صدا و سیما کاری را بخوانند و این باعث می‌شد کار به گوش مردم برسد. این خیلی فاصله زیادی بین تولید یک کار و پخش آن بود.

 آرین: آن زمان اگر یک کاری تولید می‌شد باید می‌دیدیم که یک سال دیگر چه جوابی می‌دهد ولی اکنون اگر کاری می‌دهی باید ببینی که هفته بعد این کار جواب می‌دهد یا نه.

 علی: اکنون با فضاهای مجازی و اینستاگرام شما کار را همان لحظه می‌توانی به گوش مردم برسانی.

این اتفاق خوب است یا خطرناک ؟

علی:از یک لحاظ تا مدتی خوب است. بارها شده که ما می‌خواستیم یک ویدئوی اینستاگرامی تولید کنیم و افرادی که دوست داشتند اسپانسر شوند به ما پیشنهادهای خوبی برای تهیه پروموشن‌های یک دقیقه‌ای یا ویدئو کلیپ‌های آنچنانی می‌دادند که یک دقیقه به یک دقیقه از کارهای جدیدی که تولید می‌کنید در اینستاگرام بگذارید. اولین چیزی که من می‌گفتم این بود که مردم دوست دارند در اینستاگرام زندگی شخصی آرتیست و لایف استایل او را ببینند و چیزی که در جامعه ما خلاء بوده است. لایف استایلی که ببینند کجا کارش را ضبط می‌کند یا چگونه سوار ماشین می‌شود یا در لحظات معمولی موهایش چگونه است یا فضای خانه‌اش به چه صورت است. این‌ها چیزهایی هستند که خیلی برای مردم جالب بود و اینستاگرام و تلگرام به یکباره آمدند و ۸۰ درصد زمان مردم را پر کردند. همین امر باعث شد سرعت رسیدن موسیقی به دست مردم به یک صدم ثانیه برسد. در اینجا بعضی پارامترها مهم است.

 مثلاً یک نفر که به تازگی کاری را تولید کرده و پیج اینستاگرام قوی ندارد اگر بخواهد کار را منتشر کند و در اینستاگرامش بگذارد شاید دیده نشود ولی اگر کار خوبی باشد با تبلیغات اندک به سرعت بین مردم جای می‌گیرد.

  اینکه می‌گویید موسیقی یک فاصله‌ای می‌گیرد و آرتیست‌ها ۶-۷ ماه بالا هستند و سپس سقوط می‌کنند طبیعی است و مترادف با همین کم شدن فاصله تولید کار تا رسیدن به دست مخاطب است. فاصله رسیدن تولیداتت به دست مردم خیلی کم شده است. در گذشته تا محصول جدیدی می‌آمد و مردم می‌شنیدند که خوب است زمان زیادی طول می‌کشید ولی امروزه مردم به سرعت کارهای جدید را می‌شنوند و می‌گویند فلان کار هم خوب است.

 آرین: الان در تلگرام مردم خیلی سریع کارها را گوش می‌دهند و خوب نباشد به سراغ کار بعدی می‌روند.

 علی: دیشب یکی از دوستانم که اهل موسیقی است به من گفت بین این همه خواننده، پسری هست که کارش را دانلود کردم و گوش دادم و خوشم آمد. او از «فرزاد فرخ»، آرتیست جدید شرکت آوازی‌نو، نام برد. مردم ما باهوش شده‌اند و فرق کار خوب با بد را می‌فهمند. در قسمت اصلی سوال شما و اینکه بعد از آن باید چه کار کنیم باید بگویم که موسیقی چند مرحله است. یک مرحله احساس است. خیلی از خواننده‌ها بودند که احساس خیلی خوبی دارند و می‌آیند و به خاطر احساس و صدای خوبی که دارند و ملودی‌های خوبی که می‌توانند بسازند کارشان در یک برهه زمانی به خوبی می‌گیرد. از یک جایی به بعد برای آرتیست چیزهای دیگری مهم است. اینکه من چگونه لباس بپوشم، سبک موسیقی‌ام این پتانسیل را دارد که پیشرفت کند یا نه. مثلاً آرین قبلاً کارهای هاوس را خیلی خوب تولید می‌کرد و بعد سبک دیپ هاوس مد شد و اینگونه نبود که بگوییم سبک دیپ هاوس مد شده و ۴ نفر دیپ‌هاوس غیر اورجینال زده‌اند. برخی افراد که نام نمی‌برند در این بخش کار می‌کردند و من گفتم کار آرین سخت است. به او گفتم با توجه به اینکه تو آرین بهاری، تنظیم‌کننده پازل‌بند هستی که برند شده و مردم هم در حوزه تنظیم آن را می‌شناسند باید کاری را انجام بدهی که آنها نکرده‌اند و بهتر از آنها هم باشی.

بعد از آهنگ «نگم برات» گفتم دقیقاً همین را می‌خواستم.  وقتی تری‌بال مد است و مردم آن را قبول می‌کنند و دوستش دارند و نمی‌خواهند دقیقاً همان را بشنوند، می‌خواهند فضای جدیدتری را بشنوند. از یک جایی به بعد افکار و نوع برنامه‌ریزی و شناخت بازار و انجام دادن آن کار مهم می‌شود. بعضی اوقات در تنظیم ایده‌هایی می‌دهی ولی نمی‌توان آن را اجرا کرد و این خیلی مهم است.

علی لهراسبی همیشه می‌گفت هر وقت می‌خواهی بدانی موسیقی پاپ در چه فضایی است، به بام تهران برو و به موسیقی ماشین‌ها دقت کن. چون قشر مرفه به دنبال چیزهای جدید و لاکچری هستند.

علی:بله قشر مرفه به دنبال موسیقی‌های جدید هستند و البته خیلی زود هم فراموش می‌کنند و این طبیعی است که آن‌ها بلافاصله و سریعاً به دنبال مد باشند.
 
اولین باری که در ذهن مردم اسم «پازل‌بند» نقش بست، کاری بود که با محسن یگانه انجام دادید. چند سالی از آن زمان گذشته. چه‌قدر برای جایگاه امروزتان تلاش و برنامه‌ریزی کردید و تا چه حد به اهداف‌تان رسیدید؟

علی:از شهریور ماه ۱۳۹۰ که پازل‌بند تشکیل شد اولین گروه موسیقی پاپ در ایران بود که فقط یک خواننده داشت. از همان موقع که من اسم شناسنامه‌ای خودم را کنار گذاشتم و اسم پازل‌بند را به عنوان یک آرتیست دنبال کردم، همه اطرافیانم گفتند که خودم را بدبخت کرده‌ام. همه می‌گفتند کار اشتباهی کرده‌ام و من می‌گفتم که چهار سال بعد می‌فهمید که تصمیم من اشتباه نبوده است. حالا این چهار سال، پنج سال شده است.
 
یعنی می‌گفتند که کار گروهی نتیجه نمی‌دهد؟

آرین: هنوز هم می‌گویند.

 علی: از یک جایی به بعد به خودشان هم ثابت شد. مردم ایران یک چیز بین‌المللی را دنبال می‌کنند که در همه جای دنیا مرسوم است. در همه جای دنیا چیزی به نام به‌روز شدن وجود دارد و همه دوست دارند پیشرفت کنند. مردمی هم که در ایران موسیقی پاپ گوش می‌دهند دوست دارند پیشرفت کنند. اولین چیزی که برای من مهم است این بود که وقتی یک خواننده می‌خواهد کاری را پخش کند باید از لحاظ اِلِمان‌های موسیقی حداقل استانداردها را داشته باشد و حداقل آن یک میکس مناسب، آکوردهای مناسب است.

 

بله حس درست است و من خودم همیشه می‌گویم اولین چیزی که مهم است احساس موسیقی مخصوصاً شرقی است. همیشه به نظر من یک آرتیست باید استانداردها را رعایت کند و این دقیقاً همان جمله‌ای است که گفتم از یک جایی به بعد چیزهای دیگری مهم می‌شود. بعضی از آرتیست‌ها از این قضیه غافل هستند و فکر می‌کنند الان که اینگونه است ۴ ماه بعد هم به همین صورت است.

 

قبلاً می‌گفتیم یک آرتیست یک کار هیت تولید می‌کرد و دو سال با آن کنسرت برگزار می‌کرد ولی امروزه مثلا آهنگ «جاده» را پخش کردیم و من خودم خیلی مواقع آن را می‌شنیدم و هیت شده بود. ولی الان به فکر این هستم که دیگر آن را در کنسرت نخوانیم و حذف کنیم و کار جدیدی را جایگزین آن کنیم. برای کنسرت ۱۰ دی به خاطر دارم که تا گفتم «جاده» مردم خودشان می‌خواندند و من کاملاً خواندن را رها کرده بودم. یا آهنگ «اصلا دلم خواست» هم به همین صورت بود و من اصلاً نمی‌خواندم و مردم خودشان می‌خواندند. تا به کنسرت مردادماه ما رسید و دیدم که بله، قضیه به کلی فرق کرده است. یعنی دقیقاً همین است و بعد از محرم و صفر هم باید کاری تولید شود که جدید باشد.

 آرین: ما بعضی مواقع ۱۵ تا ۲۰ قطعه تولید می‌کنیم که ۷-۸ بار تنظیم می‌شود تا یک کار از داخل آن دربیاید.

 علی: در آخرین روزی که آهنگ «کار دادی دستم» را می‌خواستیم پخش کنیم من خودم به آقای ناصری گفتم شاید بخش‌هایی از آن در حد «دلارام» نگیرد. در یک جاهایی خیلی خوب بود مثلاً ملودی خوبی داشت.

وقتی یک اثر توسط پازل‌بند تولید می‌شود، تا زمان انتشار چه مکانیسمی را طی می‌کند و چه‌قدر زمان می‌برد؟

آرین:ده پانزده دقیقه برای تنظیم! (خنده). اول از همه هدف کار مهم است که چه سبکی را باید نسبت به حال حاضر بازار تولید کنیم. یعنی چه سبکی را مردم دوست دارند و گوش می‌دهند.
 
یعنی یک تیم فکری دارید؟

آرین: صددرصد. ما اتاق فکر داریم. هم در شرکت و هم بین خودمان و هم دوستانمان. اول باید ببینیم نسبت به سبکی که در بازار است چه کار جدیدی را می‌توانیم ارائه دهیم که یک سر و گردن از کارهای بازار بالاتر باشد و چیزی باشد که شنونده را جذب کند. از ترانه و ملودی کار شروع می‌شود. روی ایده‌ها و موضوعات با علی و آقای ناصری و مهندس اردستانی و بچه‌هایی که در گروهمان هستند فکر می‌کنیم که چه سوژه جدیدی هست که ترانه‌اش را بنویسیم.

 

من و علی کلمه‌هایی که در ذهنمان  داریم را  می‌نویسیم و اگر ترانه‌سرایی در کنارمان باشد همفکری می‌کنیم و کار را با ملودی پیش می‌بریم تا به نقطه‌ای برسیم که روی کار اتودی بزنیم و ببینیم چه سبکی از آن در می‌آید. اگر هدف کار از اول مشخص باشد معلوم می‌شود که از نظر تنظیم چه سبکی را باید برای آن تولید کنیم. در اتاق فکر خودمان گوش می‌دهیم و از بیرون هم نظرسنجی می‌کنیم و کار رابرای تعدادی می‌فرستیم که گوش کنند و نظرهایشان را اعمال می‌کنیم. خیلی از قطعاتمان مثل «کار دادی دستم» را فکر می‌کنم ۵-۶ ورژن تنظیم کردیم.

 آرین: مثلاً شما ۱۰ گزینه دارید و باید ببینید که کدام گزینه بهتر است تا آن را پخش کنید و بیشتر جواب بگیرید. کار ما به گونه‌ای نیست که یک گزینه داشته باشیم و دست‌مان بسته باشد و بگوییم باید همین را پخش کنیم.

 علی: کلاً ما آدم‌های آزمون و خطا هستیم. یعنی در هر کاری تا جایی که بتوانیم ریسک را به حداقل می‌رسانیم. پیرو سوالی که پرسیدی باید بگویم آرتیست‌ها چند دسته هستند. یک دسته از آن‌ها به یک باره اتفاقی می‌افتد که بالا می‌آیند. یک دسته از آرتیست‌ها ذره ذره و به مرور زمان با اتاق فکر مناسب و با تفکر مناسب می‌آیند و به جایگاهی که دوست دارند می‌رسند. من همیشه از اتفاق‌های عجله‌ای بدم می‌آید. یک زمانی تنظیم‌های احساسی مد بود و من می‌توانستم خودم ملودی‌های احساسی کار کنم ولی این کار را به تنهایی نکردم. در نهایت باید بگویم هرچقدر در موسیقی صبوری در کنار فکر و آنالیز جامعه باشد موفقیت بیشتری به دست می‌آید. از طرفی آرتیست باید صدای خودش را بشناسد. صدای علی رهبری، آرتیست پازل‌بند، صدای خاصی نیست. مثلا صدای محسن چاوشی، شهرام شکوهی، بنیامین بهادری، رضا صادقی خاص است. ولی صدای علی رهبری و خیلی خواننده‌های دیگر که اتفاقاً خواننده‌های خوبی هم هستند خاص نیست.

محمد ناصری: معمولا برای هر تراک آرین یک آلبوم تنظیم می‌کند! آرین: مثلا شما ۱۰ گزینه دارید و باید ببینید که کدام گزینه بهتر است تا آن را پخش کنید و بیشتر جواب بگیرید. کار ما به گونه‌ای نیست که یک گزینه داشته باشیم و دستمان بسته باشد و بگوییم باید همین را پخش کنیم.

 موفقیت «پازل‌بند» خواست خدا بود

من فکر می‌کنم پکیج پازل است که باعث شده مخاطب از آن استقبال کند.

علی: بله. صددرصد. کار گروهی این نتیجه را داده است.
 
خودتان فکر می‌کردید قطعه «دلارام» با این حجم از استقبال مواجه شود؟ من فکر می‌کنم خودتان تصمیم‌گیرنده نهایی همکاری با حمید هیراد بودید. چه‌قدر سیاست‌های شرکت و چه‌قدر استراتژی خود گروه پازل در این همکاری تأثیر داشت؟

علی: همکاری با حمید هیراد پیشنهاد خود من بود. حمید یک سال تمام با شرکت قرارداد بسته بود ولی کاری از او تولید نمی‌شد و فقط درحال آنالیز بود تا به قطعه بی تاب رسید که من و آرین این تصمیم را با هم گرفتیم. اولاً اینکه حمید در بچه‌های موسیقی یکی از کمیاب‌ها است و شاید اصلاً کسی اینگونه نیست.

 

از لحاظ رفتاری هم من مثل این آدم را ندیده‌ام و حتی در صفحه اینستاگرام خودم هم کارهای حمید را می‌گذارم و به شخصه او را دوست دارم. او بسیار خوش قلب واقعی است و ادا نیست و همین روی ترانه‌هایی که می‌گوید و کلامش تاثیر گذاشته است و مردم ما آن را می‌گیرند. ما از ابتدا که پایه پازل‌بند را چیدیم و در مصاحبه‌های قبلی هم گفته‌ام که ممکن است ۶ ماه بعد با آرتیست جدیدی دوباره بیاییم.

 

آرتیستی که نه فقط درحد فیت باشد و آرتیستی که شاید دو سال با پازل‌بند باشد. ما با حمید فیت دادیم و راجع به اینکه آیا خودمان فکر می‌کردیم این اتفاق رخ دهد باید بگویم هم خود حمید و هم ما با توجه به تست‌هایی که کرده بودیم و در اتاق فکر همفکری می‌کردیم می‌دانستیم که برای این آهنگ اتفاقات خوبی پیش می‌آید. یکی از دلایل آن هم به خاطر کلامش بود.
 
سوال بعدی من از آرین است. نسل جدید تنظیم‌کننده‌ها و آهنگسازها وارد مارکت موسیقی ایران شده و نبض مخاطب را در دست گرفته‌اند و پیش می‌روند. چهره‌هایی مثل مسعود جهانی، حامد برادران، گروه پازل و دیگران. نظرت در مورد این نسل چیست؟

آرین: خیلی از آدم‌ها هستند که الان درحال کار کردن هستند و کارهای جدید تولید می‌کنند. آدم‌هایی که می‌خواهند نبض بازار را در دستشان بگیرند ولی همینطور که گفتی اتاق فکر ندارند و فکر نمی‌کنند که باید چه سبکی را تولید کنند و چگونه نبض بازار را در دست بگیرند. مسعود جهانی و حامد برادران واقعاً فکر می‌کنند و روی کارهایشان مدیریت دارند که روی چه سبک‌هایی و چه ترانه و ملودی و صدا و میکسی در بازار کار کنند که جواب بدهد. این آدم‌ها واقعاً در بازار موفق هستند و من به آن‌ها تبریک می‌گویم.
 
 علی کدام یک از چهره‌های بازار موسیقی را رقیب گروه پازل می‌بینی. آیا آرتیست یا صدا یا خواننده یا موزیکی بوده که همیشه آن‌ها را رصد کنی؟

علی: به‌هرحال همه بچه‌هایی که در سبک شرقی می‌خوانند رقیب ما هستند. بعضی از آن‌ها صدای خیلی خوبی دارند و بعضی از آنها علاوه بر صدا و استعداد خواننده پروداکشن خوبی دارند و بعضی از آنها پکیج و مجموعه خیلی خوبی دارند. کسی که موفق می‌شود حتما یک دلیلی دارد. اصلاً فرض کنیم کسی به یکباره کاری را زده و پخش شده، ولی حتماً یک احساسی بوده که به دل مردم نشسته است. مثالی راجع به ماکان بند می‌زنم.

 

ما با خیلی از موزیسین‌ها در ارتباط هستیم که خیلی تکنیکال به موضوع نگاه می‌کنند و همه هم دوست دارند خواننده بشوند. اولین واکنش این دوستان، جبهه گرفتن نسبت به موفقیت کار ماکان بند بود. بعد از آن داستانی پیش آمد که گفتند این کار کاور بوده و بعد هم به همه ثابت شد که کار کاور نبوده و تاریخ ریلیز کار کاملاً مشخص بود. منظور من فقط ماکان نیست و هرکس دیگری را هم می‌توانم مثال بزنم. هرکسی که موفق شده حتما داستانی داشته و فکری پشت آن بوده است.

 

من به خاطر دارم که از یک سال و نیم پیش شرکت آوازی نو با ماکان قراداد بسته بود و از آن موقع هم یاشار خسروی و هم امیرمیلاد نیکزاد و مهندس اردستانی آنالیز می‌کردند که بچه‌ها چه کاری را تولید کنند تا بتواند موفق شوند و اینکه به یکباره بیاید و کارشان بگیرد نبوده است. نسبت به آن فکر شده بود و به نظر من هرکسی که این اتفاق برایش رخ دهد قاعدتاً فکر و اندیشه‌ای پشت آن بوده است. من اسم نمی‌برم ولی چند وقت پیش مصاحبه‌ای از یکی از بچه‌ها دیدم که اکثر بچه‌های خواننده را به شدت زیر سوال برده بود. مثال می‌زنم.

 

من خودم با حامد همایون دوست هستم و ایشان خواننده خوبی هستند. من خودم خواننده هستم و اگر کسی بیاید و بگوید حامد بد می‌خواند یا روی نت نمی‌خواند قبول نمی‌کنم. حامد به شدت خوب می‌خواند و در کنسرت‌هایش هم خوب است. او یک موج به وجود آورده و بلاخره محتوای کارش به گونه‌ای بوده که به دل مردم نشسته است.

 

چند وقت پیش او را در فرودگاه دیدیم و کلی بگو و بخند داشتیم. به آرین گفتم اولاً اینکه انتهای موسیقی پاپ چه چیزی دارد که خواننده‌ای این جرات را به خودش بدهد که بیاید و خدای نکرده برای کسی قیافه بگیرد یا از موضع قدرت صحبت کند. ایشان آرتیستی هستند که بالاخره از همه بیشتر می‌فروشند و همه هم این را می‌دانیم و منکرش نیستیم ولی انگار نه انگار. گویا دو برادر هستیم و کلی بگو و بخند داشتیم. واقعا بچه خوب و دوست داشتنی است و آن جا هم به او تبریک گفتم و به او گفتم که هم قلب مهربانی داری و به نظرم لیاقت جایگاه حال حاضرت را داری.
 
 اگر بخواهیم از همین زاویه از همکاری‌تان با محسن یگانه حرف بزنیم چه جمله‌ای می‌گویی؟

علی: ما با محسن یگانه خیلی دوست بودیم و بیشتر در کار تنظیم با محسن همکاری کردیم و فکر می‌کنم از ریمیکس «نباشی» بود که برایش زدیم و از آن‌جا شروع شد.
 
 شما زدید یا مهران زد؟

آرین: در واقع مهران زده بود.

 آن موضوع داستانی شد اصلاً.

علی: مهم نیست. ما همیشه تیمی کار کرده‌ایم و به یاد دارم که ما یک استودیوی ۴۰-۵۰ متری در سازمان برنامه شمالی داشتیم که آن زمان آلبوم «حباب» محسن در حال تولید بود. ما در پروداکشن کل آلبوم بودیم و در جریان موضوع قرار داشتیم و با هم همکاری می‌کردیم. چند ماه در استودیوی ما بودیم و ۶ ماه هم در استودیوی خود محسن رفتیم. ما آن موقع از پروداکشن‌های خودمان خیلی عقب افتادیم و اصلاً نمی‌توانستیم تولید کنیم.
 
روابط کنونی‌تان چگونه است؟

علی: خیلی خوب است.

 آرین: بیشتر رابطه دوستی داریم تا کاری. محسن از آدم‌هایی است که در دوره سختی وارد موسیقی شد و واقعاً هم سختی و زجر زیادی تحمل کرده و خودش را ثابت کرده است. کمتر آرتیستی داشتیم که سه آلبوم پشت سر هم بدهد و در همه آنها کار مگاهیت داشته باشد.

 آرین: «بهت قول میدم» هم که دیگر فوق‌العاده بود.

بله برگشت خوبی داشت. در تمام این سال‌ها، تنهایی‌های تو با چه موسیقی‌هایی پر می‌شده و تحت تأثیر چه کسانی بوده‌ای؟

علی: من کار همه آرتیست‌ها را گوش می‌دهم. ولی آرتیست مورد علاقه من داخلی نبوده است. من همه را دوست دارم و کسانی را که موفق شده‌اند آنالیز کرده‌ام که چرا موفق شده‌اند. در همه آن‌ها یک وجه مشترک وجود دارد و اینکه آن‌ها درون خود را شناخته‌اند و توانسته اند وجه مشترک خودشان و مخاطب هایشان را بشناسند. آن‌هایی که خیلی باهوش بودند دنباله آن را گرفته‌اند و توانسته‌اند زمان بیشتری بمانند. اینکه بگویم کدامشان قهرمان من بوده‌اند و دوست داشتم را واقعا نمی‌دانم.
 
 آلبومی بوده که آن را دوست داشته باشید؟ چه از لحاظ موسیقی و محتوا و شعر و چه ترانه و از همه مهمتر استراتژی و جریان فکری که در آن آلبوم بوده، روی تو تاثیر گذاشته باشد و به گونه‌ای به آن نگاه کنی که یک پکیج کامل است؟

علی: تاکنون به این موضوع فکر نکرده‌ام.

 آرین: یک آلبوم بوده که من خیلی دوستش داشتم و با آن ارتباط زیادی برقرار کردم. آلبوم محسن چاوشی که کوشان حداد برایش تنظیم کرده بود را خیلی دوست داشتم.

جالب شد. درمورد محسن چاوشی هم صحبت کنیم. نظرت در مورد کارها و استراتژی محسن چیست؟

آرین: استراتژی محسن برای خود من خیلی جالب است. او یکی دو آلبوم با کلام عامیانه داشت که در جامعه واقعاً گرفت و به یک‌باره کلام را عوض کرد و کلاسیک‌خوان شد.

 علی: و جالب اینجا است که باز هم گرفت.

 آرین: اولین بار با فیلم سنتوری کارش گرفت که من خیلی دوست داشتم و به حدی سیاست و استراتژی محسن چاوشی برای کار خوب است که به نظر من هرکاری بکند می‌گیرد و این همه سال در مارکت و بازار موسیقی هست و این امر بی دلیل نیست.

 علی: من خیلی دوست داشتم کار محسن چاوشی را انجام دهم و مثل او بخوانم ولی صدایم پتانسیل و قابلیت آن را نداشته و واقعا صدای خاصی هم دارد. همچنین به چیزهایی که خیلی در صدای محسن چاوشی دقت می‌کنم روز به روز قوی‌تر هم می‌شود. بعد از قطعه «کجایی» که خیلی کار موفقی بود یک اثر دیگر هم از محسن پخش شد و من دیدم که چقدر وکال بهتری دارد و کاملا مشخص است که این آدم برای کارش ارزش قائل است و این خیلی ارزشمند است.

 

آرین هم همینگونه است و برای کارش وقت می‌گذارد. من و آرین شاید ۲۴ ساعت شبانه روز با هم باشیم و خیلی کم بتوانیم به خانه سر بزنیم ولی آرین همیشه ۸۰ الی ۹۰ درصد وقتش را پای کار می‌گذارد. او همیشه می‌بیند که امروز چه سبکی آمده، موسیقی گوش می‌دهد و موسیقی را آنالیز می‌کند. روی ساز زدنش کار می‌کند. من هم همیشه سعی می‌کنم موسیقی گوش بدهم و آنالیز کنم. به استراتژی‌ها فکر می‌کنم و سعی می‌کنم سازهای جدید یاد بگیرم. الان ۴-۵ ماه است که به گیتار علاقه پیدا کرده‌ام و اتفاقاً در کنسرت جدید هم این ساز را زدم. نکته‌ای که در موسیقی پاپ خیلی مهم است این است که همانگونه که از اسمش پیداست موسیقی پاپ، موسیقی مردمی است.

 

از دیدگاه من یک آرتیست باید در نظر بگیرد که برای مردم کار می‌کند و این مردم هستند که باید تصمیم بگیرند انتهای قضیه چه می‌شود. بعضی اوقات من توهم‌هایی در بعضی خواننده‌ها و آرتیست‌ها می‌بینم. همیشه حدس‌هایی که درمورد بعضی آرتیست‌ها زده‌ام و اتفاقاتی افتاده که حس کردم طرف در توهم است اولین حرفی که به آرین زده ام این است که او تمام می‌شود. به خاطر اینکه به جایی رسیده که فکر می‌کند نهایت همه چیز است و این در صورتی است که انتهایی وجود ندارد.

 آرین: مثال دقیق آن آقای چاوشی است که هرروز به جلو می‌رود و هیچ انتهایی ندارد.

 علی: اسم این موسیقی روی آن است و مردمی بوده و همین مردم مثل ما هستند که فقط خدا به من استعدادی داده که می‌توانیم بخوانیم و برای آهنگسازی تمرین کرده‌ایم.

 موفقیت «پازل‌بند» خواست خدا بود

برای سوال درمورد ۵ سال آینده حرف بزنیم. ۵ سال دیگر پازل کجا است؟ با توجه به موج زودگذر محبوبیت آرتیست‌ها در ایران، پازل می‌تواند خودش را حفظ کند؟

علی: به نظر من با تفکر و استراتژی مناسب این کار شدنی است و قطعاً این اتفاق می‌افتد. شاید آرتیست جدیدی که ما بخواهیم با او همکاری کنیم و شنونده‌ها و طرفداران پازل صدایش را بشنوند در ابتدا شوکه شوند ولی ما خیلی روی آن فکر می‌کنیم. همه چیز دو حالت دارد. یک اسم شناسنامه‌ای و دیگری برند «پازل‌بند». نه من و نه آرین هیچوقت از ابتدا به دنبال اسم شناسنامه‌ای نبودیم و برند پازل‌بند ۵ سال آینده می‌تواند با استراتژی مناسب باقی بماند. همه جای دنیا به همین گونه است.

 آرین: اول از همه خواست خدا است و بعد هدف و اینکه هرسال و هر ماه چه هدف و سیاست و استراتژی به کار ببریم که باقی بمانیم. اگر خواست خدا باشد، هستیم و اگر خواست خدا نباشد، نیستیم.

گروه پازل، تنظیم و ملودی، و کاریزمای گروه که از بیرون به خوبی نمایان است باعث این موفقیت شده است. من چند سوال هم از آقای ناصری بپرسم. شرکت «آوازی نو» در دوره یک ساله‌ای که گذرانده، با سرعت جلو آمده و دست روی ۳-۴ نفر گذاشت که همه آن ها با هم پرزنت و معرفی شدند و گل کردند. این استراتژی و انتخاب‌ها بر اساس چه معیاری است؟ پازل بند، حمید هیراد، ماکان بند و جدیدا هم فرزاد فرخ.

ناصری: اول از همه باید بگویم همه چیز از اول تا آخر به خواست خداست. اگر یک آرتیست رشد می‌کند و به یک جایی می‌رسد که مورد استقبال جامعه قرار می‌گیرد به نظر من از آن بالا خدا نگاه می‌کند و به نظرم قسمت و تقدیر آن شخص است. خیلی خوب است که ما وجهه دیگر این قضیه را ببینیم.

 

یعنی اگر کسی رشد کرده، نباید بگوییم که من این کار را کرده‌ام که فلانی رشد کرده و هرکسی بگوید که من این کار را کرده‌ام که فلان شخص را بالا کشیده‌ام. این درست است که عوامل مختلف باعث رشد یک آدم می‌شود ولی به نظر من باید نگاه کنیم که بالاخره یک آدم در تقدیرش است و خدا خواسته که عوامل مختلف باعث رشد یک نفر بشود. در وهله دوم باید بگویم ما بر اساس یک سری تجربیات و اتاق فکری که داریم از مردم و بازار کارشناسی می‌کنیم و کاری می‌کنیم که مورد استقبال قرار بگیرد.
 

درمورد برنامه‌های بلندمدت ریزتر بشویم. درمورد برنامه‌های بلندمدت برای پازل، حمید هیراد، ماکان بند چه ایده‌هایی دارید و چه برنامه ریزی‌هایی کرده‌اید و آیا همه آن‌ها در جشنواره هستند یا نه؟

ناصری: من یک توضیحی درمورد شرکت «آوازی نو» بدهم. آوازی نو به تهیه کنندگی و مدیریت آقای اردستانی است و ایشان پیشکسوت و استاد ما هستند. آوازی نو یک اتاق فکر و کارگروه است که من هم یکی از اعضای این موسسه هستم. برنامه ریزی ما برای خواننده‌ها و آرتیست‌های مختلف، متفاوت است. یعنی برنامه‌هایی که برای پازل بند وجود دارد، به اینگونه نیست که دقیقا بگوییم همین برنامه‌ها برای آقای هیراد یا ماکان بند هم وجود دارد.
 
من احساس می کنم مخاطب شناسی شما فرق دارد. مثلا برای حمید هیراد یک قشر مخاطب خاصی را در نظر می‌گیرید.

ناصری: دقیقا همینگونه است. چون ژانر موسیقی آن‌ها فرق دارد. موسیقی که پازل تولید می‌کند یک سن مخاطبی دارد و موسیقی حمید هیراد مخاطب دیگری دارد. یا موسیقی که ماکان بند ارائه می‌کند طرفدارانی در استایل دیگری دارد. ما خودمان به این قضیه نگاه می‌کنیم و سعی کرده‌ایم آرتیست‌های مختلف در ژانرهای مختلفی باشند که بتوانیم حداکثر سلیقه را بدست بیاوریم. آدم‌ها سلیقه مختلفی دارند و مثلا بعضی‌ها موسیقی سنگین‌تری را دوست دارند و بعضی‌ها موسیقی تین ایج پسند را دوست دارند.
 
این تعدد آرتیست ها به کیفیت و محتوای کارتان ضربه نمی‌زند؟ یا فکر می‌کنید بهتر است؟

ناصری: اگر ما صرفا می‌خواستیم به این فکر کنیم که تعدد آرتیست داشته باشیم روال کارمان به گونه دیگری بود. در ماه حداقل ۴۰-۵۰ آرتیست به شرکت ما مراجعه می‌کنند که خیلی تمایل دارند با آوازی نو کار کنند و همکاری داشته باشیم. ما همه کارهایشان را می‌گیریم و گوش می‌کنیم.

 

خیلی از آن‌ها را می‌بینیم که با چارچوب و سیاست کاری ما همخوانی ندارد. سعی می‌کنیم خودمان با کسانی کار کنیم که از قبل فکر کرده‌ایم برای آن جا آدمی می‌خواهیم. هیچوقت به گونه‌ای نبوده که ما بگوییم به کار یک نفر گوش کرده‌ایم و حالا که کارش خوب بوده بیاید و جذب موسسه شود. ما از ابتدا فکر می‌کنیم که دنبال همچنین صدایی می‌گردیم که در قالب مورد نظرمان باشد و بعد براساس آن کسی را که مناسب باشد جذب می کنیم.

 برای کنسرت ها برنامه ریزی کرده اید. تا آخر سال اتفاق جدیدی به جز گروه پازل قرار است بیفتد؟

ناصری: انشالله اجرای پازل بعد از محرم و صفر دوباره شروع می‌شود و از آذرماه تا عید اجرای تهران و شهرستان ها را داریم. برای ماکان بند هم به همین صورت است و کنسرت‌های تهران و شهرستان ها را دارند. برای آقای هیراد هم تصمیمی برای اجرا نگرفته‌ایم و درمورد آن فکر می‌کنیم که انشالله در یک زمان مناسبی اجراهای ایشان را شروع کنیم.


«کورس سرهنگ زاده» از جوانمرگی «داریوش رفیعی» گفت


هفته نامه صدا – علی نامجو: «روزی قرار بود که پرویز یاحقی دو صفحه برای «موزیکال کمپانی» به مدیریت «عشقی» ضبط کند و یک روی صفحه، چهار مضراب سه گاه داریوش رفیعی باشد که طرفداران زیادی داشت. رفیعی گفته بود که من هم می آیم و ضرب چهار مضراب را اجرا می کنم. آن روز من و بیژن ترقی هم با پرویز یاحقی به منزل رفیعی رفتیم تا به منظور ضبط او را با خود ببریم. ساعت در حدود دو یا سه بعدازظهر بود که به منزل رفیعی رسیدیم. دیدیم هنوز خواب است و سراپای ملحفه ای که روی خود انداخته بود از شدت مگس سیاه شده بود.

آن جوان خوش اندام و آزاده و مردم دوست از زندگی پریشان خود به عذاب آمده بود و به راستی در اواخر زندگی کوتاهش تحمل فرو ریختن شخصیتش را نداشت و مرگ را استقبال می کرد و دیدیم که چنین شد. به هر حال آن روز به استودیوی «موزیکال کمپانی» رفتیم و پرویز چهار مضرابش را اجرا کرد و چقدر هم خوب خواند.»

اینها را اسماعیل نواب صفا – ترانه سرا – به عنوان یک خاطره از «داریوش رفیعی» تعریف کرده است؛ خواننده ای که روزگاری تمام لاله زار جولانگاه او و ماشین قرمز مدل بالایش بود. او که داستان های عاشقانه اش هنوز که هنوز است؛ پر از افسانه و شور به نظر می آید؛ مرگ غم انگیزی داشت و زندگی پر هیاهو و عجیبی، درست یک قرن پیش (۱۳۰۶) در کرمان به دنیا آمد. فرزند «لطفعلی رفیعی» – نماینده مردم بم در مجلس شورای ملی – برخلاف پدر از همان ابتدا زندگی خود را بر اساس هنر برنامه ریزی کرد. ابتدا با «بدیع زاده» آشنا شد و از طریق او به رادیو راه یافت.

 

 کورس سرهنگ زاده از جوانمرگی داریوش رفیعی گفت
رفیعی به صدا و شیوه خوانندگی بدیع زاده به خصوص گشاده رویی و مهربانی او علاقه بسیار داشت و بدیع زاده هم به قدری او را دوست داشت که داریوش در واقع جزو افراد خانواده او در آمده بود و اغلب شب ها و روزها در خانه او به سر می برد. او بعدتر با مصطفی گرگین زاده و مجید وفادار آشنا شد که حاصلش «زهره»، «شب انتظار» یا همان «شب به گلستان تنها منتظرت بودم» و همچنین «گلنار» شد.

او به خواندن اشعار محلی رغابت زیادی نشان می داد. صدایش گرفتگی و شور و حال مخصوصی داشت و در آوازهایش تحریرهای کمی شنیده می شود. «داریوش رفیعی» خیلی زود به شهرت رسید؛ اسماعیل نواب صفا در کتاب خاطرات هنری خود با نام «قصه شمع» نوشته است: «پر از شور و شوق جوانی بود. قلبی به روشنی آفتاب داشت. وجودش سرشار از احساس بود. قامتی رسا و متناسب داشت، چهره اش مصداق سبزه کشمیر بود که صدها دل را به زنجیر عشق کشیده بود. با لهجه غلیظ و شیرین کرمانی سخن می گفت و صداقت و پاکی در کلامش تبلور داشت. تازگی به تهران آمده بود و کسی او را نمی شناخت.

 

سنین عمرش بیش از بیست و یکی دو سال را نشان نمی داد. در حرکاتش تصنع و تکلف دیده نمی شد. در سال های ۱۳۲۶ و ۱۳۲۷ خیابان های استانبول و نادری و لاله زار، مجلل ترین و آراسته ترین خیابان های تهران بود؛ آن جوان سبزه روی و پر شور کرمانی، ماشین قرمزرنگی داشت و گاه از ساعت ۱۰ بامداد که گردش یا خرید یا استراحت در خیابان های لاله زار و استانبول و نادری آغاز می شد، با اتومبیل زیبای خود در آن خیابان ها جولان می داد.

 

کمتر کسی او را می شناخت ولی بعد از سال ۱۳۲۷ تا ۱۳۲۹ که بعضی شب ها در رادیو آواز می خواند، مردم به تدریج با نام «داریوش رفیعی» آشنا شدند. پدرش لطفعلی رفیعی در دوره ۱۴ مجلس شورای ملی از شهر بم به نمایندگی انتخاب شده بود و خانه کوچ به تهران آمده بودند. داریوش که در سال ۱۳۲۹ به وسیله دوست و استادش بدیع زاده به طور مستمر در رادیو ایران برنامه اجرا می کرد، سنی حدود ۲۳ سال داشت، در دبیرستان دارایی درس می خواند ولی از سال هایی که صدای گرم و دلپذیرش او را به شهرت رساند ادامه تحصیل را رها کرد.»

او در اوج شهرت بر اثر تزریق آمپول آلوده به کزاز مبتلا شد، بیژن ترقی درباره آخرین ساعات حیات رفیعی می گوید: «صبح دوم بهمن بود. برف سنگینی می بارید و با اتومبیل خودمان از جاده قدیم شمیران به سوی شهر می آمدیم. به ابتدای کوچه فردوس محل اقامت داریوش رسیدیم. دیدیم او به همراه مادرش و زنی که دوستش داشت، به انتظار رسیدن اتومبیلی در کنار خیابان ایستاده است.

 

بلافاصله توقف کردیم و از آنها خواستیم سوار شوند تا به شهر برویم. داریوش در حالی که از درد به خود می پیچید در کنار من قرار گرفت و به درخواست آنها به سوی بیمارستان حرکت کردیم. ظاهرا بعد از تجویز آقای دکتر (!) متوجه شده بودند که این درد کزاز است و باید واکسن بزند، پیشنهادی که آقای لاریجانی مدیر داروخانه عدالت داده بود و مورد توجه دکتر قرار نگرفته بود. بدبختانه در این مملکت هنوز هم قانونی برای تعقیب این دکترها و اشتباهاتی که مرتکب می شوند وجود ندارد. به هر صورت کار از کار گذشته بود.

 

داریوش با همان حال نزار گفت: «بیژن این آخرین باری است که برف و باریدن برف را می بینم. دیگر زندگی من به پایان رسیده.» دلداری دیگر چه فایده داشت. به بیمارستان رسیدیم. فورا تشخیص کزاز دادند. او را در اتاقی بستری کردند که همه پرده هایش سیاه رنگ بود. به علاج پرداختند ولی دیگر سودی نداشت. اتاق بیمارستان، پرده سیاه و به این ترتیب بود که زندگی جوانی در سی و یک سالگی با طرزی عبرت آموز و تاثرانگیز به پایان رسید.»

او را در آرامگاه مرحوم «ظهیرالدوله» به خاک سپردند.

«شب، سکوت، کویر»؛ شاید همین سه کلمه بتواند بهترین تصویر از روز میلاد ستاره ای در آسمان موسیقی ایران را به ما نشان دهد که چونان شهاب سنگی یکباره آسمان شب را روشن کرد؛ اما عمر درازی نداشت و خیلی زود افول کرد. می گویند داریوش رفیعی اسیر مکر و حیله های خوش نقش و نگار پایتخت شد و بهای صداقت کویرگونه اش، سرانجام او را از پای در آورد. از وجود زنان فتنه گر بر سر راهش صحبت ها می کنند و اعتیادی که کم کم چهره، صدا و سر آخر جانش را گرفت.

 

کورس سرهنگ زاده از جوانمرگی داریوش رفیعی گفت

از سوی دیگر هستند کسانی که معتقدند داریوش رفیعی به سبک و سیاق صادق هدایت، مرگی خودخواسته را رقم زد. هر چه بود تزریق سرنگی آلوده، بیماری کشنده کزاز را برایش به ارمغان آورد و زندگی برایش به پایان رسید.

تاریخ تکرار نمی شود. ستاره ها و نوابغ دیگر مشابهی نخواهند داشت یا دست کم باید سال ها و شاید قرن ها بگذرد تا پدیده ای ظهور کند که بتواند بر جای بزرگان تکیه بزند اما در مورد داریوش رفیعی این چنین نبود. خیلی زود جوانی که حدود ۱۰ سال با خواننده تصنیف ماندگار «شب به گلستان تنها منتظرت بودم» اختلاف سنی داشت، پای به رادیو گذاشت و جسورانه ادعا کرد می خواهد یاد داریوش رفیعی را زنده کند.

بسیاری حرف او را جدی نگرفتند اما صدای جاودانه داریوش رفیعی در تنی دیگر ظهور کرد. کورس سرهنگ زاده که به واسطه دوستی پدرش با داریوش رفیعی، مهری به صدای او داشت، قطعات مشهوری مانند «به سوی تو» و «گلنار» را با تنظیم هایی جدید اجرا کرد که بسیار مورد توجه قرار گرفت. او سال هاست که به دور از هیاهوی بازار موسیقی، در کرج زندگی می کند و تمایل چندانی هم به مصاحبه نشان نمی دهد.

آسان نیست پس سال ها این آوازخوان را که حالا هشتمین دهه زندگی خود را پشت سر گذاشته، به انجام مصاحبه راضی کنیم اما داریوش رفیعی، بهانه ای شد تا کورس سرهنگ زاده برای مان از ستاره سال های دور موسیقی ایران صحبت کند، از خاطراتش با داریوش رفیعی بگوید، نقبی به گذشته بزند و البته در مورد بازخوانی های اخیر توسط خوانندگان جوان نظر بدهد. گفتگوی ما با کورس سرهنگ زاده می تواند تصویری جدید از خواننده ای به ما بدهد که خیلی زود به قله های شهرت و محبوبیت رسید اما دست سرنوشت مهلت چندانی به او نداد.

ورود شما به موسیقی ایران به زعم برخی از اهالی موسیقی همراه با بازخوانی آثاری بوده که قبلا با صدای داریوش رفیعی شنیده شده است.

– بله. من کارم را با بازخوانی آثاری از زنده یاد داریوش رفیعی آغاز کردم.

پس از شما نیز خوانندگان زیادی به سراغ بازخوانی قطعات داریوش رفیعی رفتند.

– در جدیدترین اتفاق شنیده ام که محمد معتمدی هم کارهایی از داریوش رفیعی را بازخوانی کرده است.

علی زند وکیلی هم برخی از این کارها را دوباره خوانده است. کارهای او را هم شنیده اید؟

– بله و به نظر من بد هم نخوانده است. در مجموع زند وکیلی صدای خوبی دارد. جلوی خودم هم خوانده و صدایش را از نزدیک شنیده ام.

در میان خوانندگانی که کارهای شما و داریوش رفیعی را بازخوانی کرده اند، کدام یک بیشتر به دل تان نشسته است؟

– کسانی که کارها را بازخوانی کرده اند، طبیعتا به صدای داریوش رفیعی و من و همچنین ترانه ها علاقه مند بوده اند. این موضوع در مورد خودم هم صادق است. به طور مثال خانمی یک آهنگ خوانده بود که من دوستش داشتم و آن را می خواندم یا خواننده زن دیگری آهنگی با مضمون «حیف حیف که عمرم…» داشت که مورد علاقه من بود. آن زمان خواننده ها کارهای همدیگر را می خواندند ولی اگر بخواهم از خوانندگانی که در مسیر سبک ما قدم بر می داشتند نام ببرم، فقط «بهزاد» را می گویم.

مهدی بهزادپور هم استانی شما هم محسوب می شود. به نظرتان او می توانست بازخوانی های خوبی از کارهای داریوش رفیعی داشته باشد؟

– بله، یک کنسرت هم اخیرا در کرمان برگزار کرده است. او در سبک من می خواند اما گواتر بدخیمی داشت که باعث شد کارش به جراحی بکشد. صدای اول او خیلی قشنگ بود اما الان تحریرها و لرزش های صدای بی دلیلی دارد. جالب است بدانید که چندی پیش قطعه «گلنار» را آقای فضل الله توکل با ارکستر دیگری تنظیم کردند تا من بخوانم اما گفتم کار را به آقای بهزادپور بدهید. در مجموع تاکنون دو، سه کار را به ایشان داده ام تا بخواند.

 

کورس سرهنگ زاده از جوانمرگی داریوش رفیعی گفت

در مورد خوانندگان جوان تر که به بازخوانی آثار داریوش رفیعی پرداخته اند چه نظری دارید؟

– محمد معتمدی در حال حاضر اولین صدای آواز ایران است و الان هیچ کسی مثل او نمی تواند بخواند. البته سالار عقیلی هم خیلی خوب می خواند اما معتمدی چیز دیگری است. زند وکیلی هم صدای قشنگ و گرمی دارد. این خواننده ها به خانه ام آمده اند و صدای شان را از نزدیک شنیده ام.

 

سالار که خانمش هم سیرجانی است و همشهری من محسوب می شود. بارها شده که من یک دفعه شعری را خوانده ام و او با آواز شعر من را جواب داده است. من هم محمد، هم سالار و هم زند وکیلی را دوست دارم. صدای زند وکیلی دلنشین است و «به سوی تو» را هم زیبا خوانده اما فکر می کنم معتمدی الان از همه سرتر باشد. او آهنگی از «ویگن» را در یک فیلم اجرا کرده که به نظرم از خود «ویگن» هم قشنگ تر خوانده است.

«به سوی تو» را می شود فراگیرترین کار داریوش رفیعی دانست که هم توسط شما و هم خوانندگان دیگر بازخوانی شد…

– خوانندگان زیادی از جمله من به بازخوانی این اثر پرداختند. حتی صدای دخترانی را شنیده ام که «به سوی تو» را خوانده اند. این آهنگ از مجید وفادار بود که در زمان خود بسیار مورد اقبال قرار گرفت. چند سال پیش هم این قطعه را روی تیتراژ یک سریال گذاشتند که سبب ساز شهرت دوباره آن شد وگرنه من آهنگ های خیلی بهتری دارم که خواندن شان به مراتب سخت تر است.

به نظرتان چرا «به سوی تو» مورد توجه قرار گرفت؟

– آرانژمان و تنظیمی که توسط مرحوم فریدون ناصری برای ارکستر صورت گرفت، بسیار زیبا بود. فریدون ناصری یکی از بهترین موزیسین های ما بود که همراه با مرتضی حنانه از ایتالیا به ایران آمد. آنها با تنظیم های جدید، موزیک ایرانی را از حالت اونیسون در آوردند. «به سوی تو» هم توسط مرحوم ناصری خیلی زیبا تنظیم شد. ناصری صداهایی را به کار اضافه کرده بود که اصلا در سازهای آن زمان نبود.

 

مثلا زنگوله آورده بود یا اعضای ارکستر هنگام ضبط کِل می کشیدند. در نهایت ارکستر خیلی زیبا ملودی کار را نواخت و من هم در حد امکان سعی کردم خوب بخوانم. زمانی که پشت میکروفون می خواندم، سی، چهل نفر نشسته بودند و ساز می زدند و من هم زنده می خواندم و کار را ضبط می کردند. فکر می کنم آن زمان خواننده ها طوری که دل شان می خواست، نمی توانستند اجرا کنند. برای این که می ترسیدند یک دفعه یکی از اعضای ارکستر، نتی را خراب کند و بخواهند کار را دوباره ضبط کنند که این اتفاق برای خواننده بسیار سخت بود.

برخی از خوانندگان قدیمی معتقدند ضبط با اجرای زنده لطف بیشتری داشت، همان طور که مطلع هستید، اکنون دیگر آسامبل زنده نداریم. می خواهیم بدانیم که آیا داریوش رفیعی هم در اجرای زنده تبحر داشت؟

– بله. او در اجرای زنده هم بسیار خوب و توانا بود اما الان دیگر کسی را نداریم که بتواند زنده بخواند چون کار خیلی سختی است.

میان خوانندگان مرد آن زمان به غیر از خودتان، چه کس دیگری در اجرای زنده موفق بود؟

– مرتضی حنانه خیلی من را قبول داشت. می گفت «کورس، تمرین نمی خواهد. اگر یک بار هم کار را گوش دهد به راحتی می خواند.» من در آن زمان بیشتر همراه با حبیب الله بدیعی و فرهنگ شریف زنده می خواندم و برنامه اجرا می کردم. حتی در مراسم افتتاحیه تالار رودکی با حبیب الله بدیعی و جهانگیر ملک برنامه اجرا کردیم که اجرای زنده ما از ضبط با ارکستر هم بهتر شد.

شما متولد سال ۱۳۱۶ هستید و زمانی که داریوش رفیعی از دنیا رفت، ۲۱ سال داشتید. هنگامی که خوانندگی را آغاز کردید، داریوش رفیعی از دنیا رفته بود؟

– بله. داریوش با پدرم دوست صمیمی بود و البته باید بگویم که من با رفیعی، نسبت سببی هم داشتم. او به خانه ما رفت و آمد زیادی داشت. پس از جنگ جهانی دوم، پدرم رئیس دارایی کرج شد. من در آن زمان بچه بودم و داریوش زیاد نزد پدرم می آمد. در این رفت و آمدها یک بار داریوش به من گفت «شنیده ام صدای خوبی داری کورس جان، بخوان ببینم.» من هم آوازی خواندم که او گفت «تو باید همین سبک من را بخوانی!» البته صدا خدادادی است و جنس صدا باید خوب باشد، هر چند ما کرمانی ها معمولا جنس صدای مان شبیه هم است.

 

کورس سرهنگ زاده از جوانمرگی داریوش رفیعی گفت

بسیاری از اهالی فن در موسیقی اعتقاد دارند صدای خوانندگان خطه کرمان، رنگ دلنشینی دارد. فکر می کنید داریوش رفیعی هم در این دسته قرار می گرفت؟

– کرمانی ها صدای نسبتا گرمی دارند. به طور مثال صدای مرحوم ایرج بسطامی، خیلی گرم و زیبا بود. دو سه خواننده دیگر هم در کرمان بودند که معروف نشدند. من آنها را می شناختم و می دانستم صداهای گرم و خوبی دارند. البته من متعلق به منطقه پاریز کرمان هستم. سیرجان یک قصبه به نام پاریز دارد که مرحوم ابراهیم باستانی پاریزی، تاریخدان و شاعر معروف هم آنجا به دنیا آمد. من و باستانی به قول خودش «همدلی» بودیم.

داریوش رفیعی بلد بود به زبان محلی کرمانی بخواند؟

– بله، او بچه کرمان بود و حتی زمانی که حرف می زد، لهجه کرمانی داشت.

موسیقی و آواز داریوش رفیعی چه مقدار از موسیقی کرمان را در خود داشت؟

– ما موسیقی های اصیلی در کرمان داشته ایم که نیازمند بحث مفصلی است. آواز ما به شکل سینه به سینه، تعزیه خوانی بوده است اما در قرن های بعد فرم تعزیه خوانی توسط خوانندگانی مانند غلامحسین بنان، حسین قوامی، عبدالوهاب شهیدی و … عوض شد. در دوره ما هم ادیب خوانساری کم کم یک سبک تازه آورد.

خوانندگانی که نام بردید از چه در موسیقی وام گرفتند و تعزیه خوانی را تغییر دادند؟

– فکر می کنم این تغییرات، ذاتی بوده است. وقتی خوانندگانی چون بنان و قوامی، نت و ردیف را یاد گرفتند، به فکر نوآوری افتادند. در گذشته های دور خوانندگان ردیف بلد نبودند و تعزیه ای را می خواندند که به شکل سینه به سینه فرا گرفته بودند.

در ردیف هم چنین شرایطی وجود دارد. مثلا در شور «جوادخوانی» داریم…

– بله، چون نام طرف جواد بوده و به نحو خاصی می خوانده، از آن پس این سبک جوادخوانی نام گرفته است. البته باید تاکید کنم که من هیچ گاه از آواز خواندن ردیفی خوشم نمی آمد.

این بی علاقگی به آوازخوانی از کجا سرچشمه می گرفت؟ چون داریوش رفیعی هم به تصنیف خوانی گرایش داشت، شما نیز از آواز فاصله گرفتید؟

– معتقد بودم آواز خواندن یعنی این که کسی بتواند مانند سبک ایرج بخواند و صدا و تحریری مثل او داشته باشد چون به نظرم بسیار زیبا و دلچسب است، یا بتواند مثل استاد بنان بخواند. شاید برایتان جالب باشد که لقب «تحریر مخملی» بنان را من به ایشان دادم. در یکی از سالگردهای رادیو، ژاله کاظمی از من پرسید «نسبت به صدای استاد بنان چه احساسی دارید؟» گفتم «وقتی چشمانم را روی هم می گذارم و صدای استاد بنان را گوش می دهم، زمانی که ایشان تحریر می زنند، فکر می کنم روی مخمل دست می کشم.»

با این وجود آثاری دارد که نشان می دهد آوازخوانی را هم تجربه کرده اید…

– من بیشتر ترانه های ضربی می خواندم. البته کارهایی در زمینه آواز دارم ولی علاقه ام به تصنیف و کارهای ضربی بود.

با توجه به خاطره ای که از کودکی خود و توصیه داریوش رفیعی تعریف کردید، به نظر می رسد در شیوه خوانش به همان سمت و سو حرکت کردید، درست است؟

– می توان گفت همین طور بوده است. ببینید ما پیش از انقلاب، برنامه های محفلی داشتیم. افراد مختلف در خانه های خود میهمانی می دادند و حدود بیست، سی نفر را دعوت می کردند. حضرات، شمعی روشن می کردند و ساز و آوازی هم همراه می شد. می خواهم بگویم محفلی خواندن خیلی تفاوت دارد با این که آدم بخواهد در رادیو یا با ارکستر بخواند. البته محفلی خواندن هم کار هر کسی نبود چون مثل این بود که بخواهند روی سن بخوانند.

 

محفلی خواندن ها در زمان ما بیشتر با همین حالت های ترانه خوانی و ضرب خوانی بود وگرنه اگر خواننده ای می خواست آواز بخواند، کسی گوش نمی داد. فقط کسانی که به موسیقی ردیفی وارد بودند و می فهمیدند تو به طور مثال در شور می خوانی و بعد به دشتی رفته ای، شنونده کار بودند. یادم هست یک بار وقتی می خواستم بخوانم، یکی، دو خانم گفتند «کورس جان، از آن درازها نخوان!» (خنده) منظورشان از دراز، آواز بود. به هر حال مقدمه ها در آواز، طولانی هستند. بعد باید تحریر بزنی، وارد دستگاه شوی و آواز بخوانی که برای عده زیادی جذابیت ندارد.

 

کورس سرهنگ زاده از جوانمرگی داریوش رفیعی گفت

از اساتید آواز در گذشته های دور نقل می کنند که هر ردیف دانی اجازه خواندن تصنیف نداشته است. ظاهرا اساتید می گفته اند که تصنیف را به خواننده های دیگر بدهید و همچنین خوانندگانی مانند داریوش رفیعی را در سطح آواز خواندن موسیقی ایرانی نمی دانسته اند. چنین نقل قولی صحت دارد؟

– من اصلا چنین تفکری را قبول نداشته ام و ندارم. آیا گردن کلفت تر از تاج اصفهانی در آواز داریم؟ یک روز به خانه آقای کسایی رفته بودم که با او بر سر تاج بحثم شد. به کسایی گفتم «پنجاه سال است گوش من به آواز و موسیقی ایرانی عادت کرده است. نمی گویم خودم خواننده و هنرمند هستم اما گوش من به این نوع از موسیقی عادت دارد. در این پنجاه سال تنها خواننده خوبی که اصفهان تحویل مردم داد و مردم او را قبول کردند، آقای افتخاری بود.»

 

افتخاری به مراتب از تاج زیباتر می خواند. البته اگر از خودش بپرسید، می گوید «من شاگرد تاج بودم» در صورتی که سن او اصلا نمی خورد شاگرد تاج باشد. الان در اصفهان خواننده ای به نام شاه زیدی زندگی می کند که شاگرد تاج بود و آوازش را هم در سبک تاج می خواند. البته به نظر من این سبک خواندن ها را در حال حاضر اصلا نمی پسندند. جوان ها که به کلی به این سبک ها علاقه ای ندارند.

از نظر شما، داریوش رفیعی چگونه خواننده ای بود؟

– داریوش یک خواننده تک تاز بود اما محفلی.

آن روزها در رادیو این گونه نبود که خواننده ها را تقسیم کنند و بگویند داریوش رفیعی صرفا تصنیف خوان است؟

– اصلا این طور نبود. خودم هر گونه دلم می خواست می خواندم. من با فرهنگ شریف در بزم شاعران آواز هم خوانده ام.

یعنی داریوش رفیعی را خواننده درجه یکی می دانستند؟

– بله، چون صدای ویژه ای داشت. ببینید مقوله طرفدار داشتن هم خیلی مهم است. در تهران و شهرستان ها و به طور کلی ایران، این طرفدارها هستند که یک خواننده را بزرگ و معروف می کنند. داریوش رفعی طرفداران زیادی داشت و سبکش هم سبک محفلی بود. شاید آوازخوانی مثل ایرج، بنان یا فاخته نبود اما صدای او شیرینی و جذابیت داشت. وقتی داریوش رفیعی در یک محفل می خواند، دیگران نمی توانستند مثل او بخوانند. صدای او که در می آمد، همه ناخودآگاه می نشستند و گوش می دادند.

خاطره ویژه ای از داریوش رفیعی دارید؟

– زمانی که هفده هجده سال داشت، شعری می خواند با مضمون «باز تابستون اومد و این دل بریون…» که این شعر پس از گذشت نزدیک به هفتاد سال همچنان در ذهن من مانده است. شاید کمتر کسی بداند که داریوش رفیعی ورزشکار و بوکسور هم بود و بعد به رادیو آمد. جالب این که استاد هر دو ما، بدیع زاده بود. بعد هم که متاسفانه داریوش کزاز گرفت و از دنیا رفت.

همان طور که اشاره کردید آغاز کار شما پس از درگذشت داریوش رفیعی بود. هنگامی که قصد داشتید آثار او را بازخوانی کنید، به سراغ مصنفان اثر رفتید؟

– این کارها متعلق به هیچ کس نیست. مجید وفادار، آهنگساز کارها در آن زمان زنده بود و من از او اجازه گرفته بودم آثار را بازخوانی کنم. البته در آن روزها رادیو آهنگ ها را می خرید و پول شعر، ارکستر و خواننده را هم رادیو می داد.

 

ما هر بار که در رادیو می خواندیم، پس از پایان جلسه می رفتیم دم صندوق و پول مان را می گرفتیم. نمی توانستیم بگوییم یک قطعه برای من است یا دیگری بگوید «تو نباید این کار را بخوانی» البته بعدها قانونی تصویب شد تا خواننده، موزیسین، آهنگساز و شاعر مقداری حق و حقوق داشته باشند ولی وقتی سی سال بگذرد، دیگر هر کسی می تواند یک کار را بخواند.

بازخوانی های بسیاری بوده اند که موفق عمل نکرده اند و حتی خشم دوستداران اثر اول را هم برانگیخته اند. در مورد شما چنین اتفاقی رخ نداد و بازخوانی های تان با استقبال روبرو شد. در مجموع فکر می کنید اجرای شما بهتر بود یا داریوش رفیعی؟

– من دو، سه آهنگ داریوش رفیعی را به شکلی کاملا متفاوت خوانده ام. مثلا یک کار را با ۵، ۶ ساز دیگر خواندم یا در قطعه «گلنار»، من می گویم «گلِ ناز، گلنار» اما داریوش می گفت «گلنار، گلنار» اگر دقت کرده باشید من موسیقی ابتدای اثر را هم تغییر داده ام. باید یادآوری کنم که من و معینی کرمانشاهی خیلی به یکدیگر نزدیک بودیم و در بسیاری از موارد، شعرها را عوض می کردیم. مثلا می گفتیم «اینجا شعرش قشنگ نیست» و در نهایت معینی شعرها را برایم عوض می کرد.

 

کورس سرهنگ زاده از جوانمرگی داریوش رفیعی گفت

خاطره ای از کارهایی مانند «گلنار» و «به سوی تو» داریوش رفیعی داشتید که میان آثار او، این چند کار را برای بازخوانی انتخاب کردید؟

– نه، فقط آنها را گوش داده بودم. کارهایی که من خواندم تقریبا آهنگ های شاخص او بودند. اتفاقا در برنامه «شما و رادیو» با مرحوم فروزنده ربابی در مورد این موضوع صحبت کردم. به طور کلی فکر می کنم در آن زمان بهترین ها را انتخاب کردم. البته اگر آهنگ های من را با آهنگ های داریوش مقایسه کنید، متوجه می شوید که کمی با هم فرق می کنند.

تفاوت در جزئیات مشهود است اما می خواهیم بدانیم خودتان در دوران جوانی طرفدار داریوش رفیعی بودید؟

– بله، صدای او را خیلی دوست داشتم و زمانی هم که به رادیو رفتم، گفتم «می خواهم داریوش رفیعی را دوباره زنده کنم.» یک روز با سیامک پورزند و عباس پهلوان به رادیو رفتیم. آنها می دانستند که من در محافل خودمانی می خوانم، به همین دلیل گفتند «یک آهنگ بخوان و ضبط کن تا ببینیم صدایت پس از ضبط چگونه است» یک قطعه محلی کرمانی خواندم که در استودیو دو ضبط کردند و آقای معینی هم شنید.

 

ایشان پشت نوار من نوشت «صدای این جوان هر هفته پخش شود.» آن زمان من جوان ترین خواننده رادیو بودم. من پیش از آن روزنامه نگار بودم اما دیگر روزنامه نگاری کم کم کنار رفت. آنجا اعلام کردم که می خواهم داریوش رفیعی را دوباره زنده کنم و هدفم این است که یادش را زنده نگه دارم.

خیلی از کسانی که با داریوش رفیعی خاطره دارند می گویند او مثل یک شهاب سنگ بود که زود آمد و زود هم تمام شد…

– او خیلی زود از دنیا رفت و هنگام مرگ نزدیک به سی سال داشت. پدرم همیشه تعریف می کرد و می گفت که به داریوش می گفتم «داریوش جان! تو جوان هستی، چرا در این کارها افراط می کنی؟» داریوش هم به دست خود تف می کرد و می گفت «آقای سرهنگ زاده، زندگی عرضش مهم است.» داریوش دو وجب با دستش می گرفت و ادامه می داد: «زندگی عرض دارد، طول زندگی را رها کنید.» این حرفی بود که داریوش بارها به همه زده بود.

در آن دوران محبوبیت زیادی داشت؟

– داریوش هواداران بسیار زیادی داشت. علاوه بر این که از صدای بسیار زیبا و دلنشینی بهره داشت، خوش قیافه هم بود.

در عکس هایی که به جا مانده اند جوانی جذاب با چهره ای شرقی را می بینیم…

– من عکس های خیلی خوبی از او دارم. چندی پیش هم آقایی به نام فرزاد فدوی کتابی در مورد او نوشت که خیلی مفصل است. سن او به سن داریوش نمی خورد اما از عشاق او بود.

اگر نکته ای از داریوش رفیعی باقی مانده به ما بگویید…

– فقط یادم هست که به خانه ما رفت و آمد داشت که آن تصاویر هم به صورت مبهم در ذهنم مانده چون کودک بودم. شاید بد نباشد که بدانید پدر داریوش اولین نماینده مجلس از بم بود. آنها فامیل بزرگ و خوبی بودند که همگی وضع خوبی داشتند.

افسوس که زود رفت، هر چند اگر جوانمرگ هم نمی شد، احتمالا الان زنده نبود…

– بله، شاید حالا هم دیگر زنده نبود. او همیشه می گفت عرض زندگی خوب است. البته خوب هم زندگی کرد. بستگانی که با او دمخور بودند، می گفتند یک بار سر پل تجریش، سوئیچ ماشینش را به کسی داد که دوستش داشت. داریوش رفیعی این گونه بذل و بخشش می کرد.

او لوتی بود یا عاشق پیشه؟

– هم عاشق پیشه و هم دست و دلباز بود. پری غفاری یکی از آخرین عشق های او محسوب می شد اما عمر چندانی نداشت که بخواهد لذت بیشتری از دنیا ببرد.


ویدئو آرت «فلت لند»؛ نقطه های بی صدا


هفته نامه چلچراغ: ویدیو آرت «فلت لند» در ابتدا بخشی از یک نمایشگاه گروهی تحت عنوان «پروژه پَختستان» است که در گالری شیرین به نمایش درآمده، ولی این ویدیو آرت پس از حضور در جشنواره های Switzerland International Film Festival, Festival de Videodanza de Palma  و A Corner in the World، موفق به کسب جایزه بهترین ویدیو آرت از دومین دوره جشنواره «فیلم های اروپایی: جریان اصلی و زیرزمینی» شد و به جشنواره فیلم کوتاه تهران راه یافت.

در طول تمرینات حدود ۲۰۰ داوطلب به این پروژه وارد شده و در نهایت ۸۵ اجراگر برای حضور در این ویدیو آرت انتخاب شدند. این اثر کاملا بی کلام است و فیلم برداری آن بر فراز یک برج در محیط شهری و تمام از زاویه دید بالا، به صورتی انجام شده است که هر کدام از اجراگران به شکل یک نقطه دیده می شوند. با علیرضا کیمنش و امیر پوستی، کارگردانان این اثر، به گفت و گو نشستیم که چیکده آن پیش روی شماست.

 

 ویدئو آرت «فلت لند»؛ نقطه های بی صدا

چرا در ایران ویدیو آرت مانند دیگر بخش های هنری رشد و توسعه پیدا نکرده؟

علیرضا کیمنش: خب اکثر اتفاقات هنری با اندکی تاخیر وارد ایران می شوند، یا بنا به تفاوت های فرهنگی، اجتماعی و سیاسی برخی از آن ها زودتر و برخی دیرتر پذیرفته می شوند. ما فکر می کنیم یکی از دلایل آن علاقه بیش از اندازه مخاطبان ما به قصه گویی و قصه شنیدن به صورت سنتی آن است و مسئله مهم تر این است که تمام آثار هنری فقط در فضای گالری هایی که در تهران هستند، اتفاق می افتد. چطور می شود توقع پیشرفت داشت.

شما فکر می کنید چرا می گویند کار گروهی در ایران خیلی جواب نمی دهد؟

علیرضا کیمنش: ما فکر می کنیم به دلیل عدم توانایی مدیریت و آموزش نامناسب است. اگر برنامه ریزی و آموزش درست باشد، هر نوع کار گروهی ای امکان پذیر است. جامعه ما جامعه جوانی است و به دشت تشنه آموزش و رشد و پیشرفت است. کافی است به ما آموزش درست بدهند. من در تدریس همیشه شاهد این موضوع بوده ام که چگونه یک روند نادرست با آموزشی درست تغییر می کند.

به عنوان مثال خود مسئله زمان، که برای اکثر انسان ها بی اهمیت است. من در اکثر تمرینات تئاتری با این موضوع مواجه می شوم که چگونه اکثر بازیگران و عوامل کار با تاخیر به محل تمرین می آیند. در فلت لند ما با آموزش درست این موضوع را کاملا حل کردیم. ساعت تمرین ما اگر ۱۱ صبح بود، ۸۰ نفر راس ساعت لباس پوشیده و آماده تمرین را در سکوت شروع می کردیم.

 

ویدئو آرت «فلت لند»؛ نقطه های بی صدا

مخاطب ویدیو آرت ها چه  کسانی هستند؟

امیر پوستی: من فکر می کنم هر انسانی می تواند مخاطب ویدیو آرت باشد. به صورت کلی این مدیوم هم مانند هر مدیوم دیگری برای همه انسان هاست و ما تمام تلاشمان را می کنیم تا این اثر را در معرض دید تمام افراد جامعه حتی مردم که در حال رفتن به سر کار خود در خیابان هستند، قرار دهیم. اگر همه چیز خوب پیش برود، در آینده ای نه چندان دور، شاهد چگونگی آن خواهید بود.

فکر می کنید مردم عادی و عامه هم می توانند با پروژه هایی مانند «فلت لند» ارتباط برقرار کنند، یا آن را مخصوص قشر خاصی از مخاطبان می دانید؟


علیرضا کیمنش: البته که می توانند. ما همه چیز را تجربه و آزمایش می کنیم. این اثر را به افراد مختلف نشان داده ایم. اثر مخاطب را کنجکاو می کند. برایمان مهم نیست که چقدر از مفهومی را که ما مدنظرمان هست، مخاطب بفهم یا نه. هر کس می تواند آزادانه با آثار هنری ارتباط برقرار کند. به نظر ما هنر برای قشری خاص نیست. متاسفانه فضای موجود تولید آثار هنری هنرمندان برای دیگر هنرمندان است.

به طور کلی محل عرضه ویدیوآرت ها کجاست؟


امیر پوستی: به صورت کلی در گالری های هنری است، اما ما قصد شکستن این کلیشه را داریم و همان طور که در جواب سوال قبل گفتم، ما آن را برای تمام جامعه می خواهیم، نه تنها برای یک قشر خاص. به اعتقاد ماه، هنر نباید متعلق به یک قشر خاص باشد. در کارهای اخیرمان تمام تلاشمان این بوده که چطور کلیشه های تحمیل شده به ما در هنر را بشکنیم. و خب کار سختی است. چون اولین کسانی که مخالف شما خواهندبود، خود هنرمندان هستند، خود صاحبان گالری و خود مسئولان. چون آن ها می خواهند هنرمندان طبق تعاریفی که آن ها برایشان ایجاد می کنند، پیش بروند و هر زمان که مخالف سلیقه آن ها باشید، برایتان مانع ایجاد می کنند.

ویدیو آرت چه خصوصیاتی دارد که آن را از کلیپ ها و پرفورمنس ها متمایز می کند؟


علیرضا کیمنش: ببینید، اصولا به هر چیزی که به صورت زنده اجرا شود، پرفورمنس گفته می شود. چه اثری نمایشی باشد، چه نباشد، چه مفهومی منتقل بکند و چه نکند. اما باید بدانیم که منظور ما از به کاربردن واژه پرفورمنس چیست. بسیاری از همرندان ما واژه پرفورمنس را به جای پرفورمنس آرت به کار می برند. این را باید بدانیم که پرفورمنس آرت مدیومی متفاوت از پرفورمنس است و ویژگی های خاص خودش را دارد. هر پرفورمنس آرتی پرفورمنس است. اما هر پرفورمنسی پرفورمنس آرت نیست. این نکته ای است که باید متوجه باشیم.

 

 ویدئو آرت «فلت لند»؛ نقطه های بی صدا

حال اگر خواستم درباره چیستی پرفورمنس آرت صحبت کنیم، می توانیم در گفت و گویی مفصل به آن بپردازیم، و خب ویدیو آرت همان طور که از اسمش پیداست، ویدیوست، نه پرفورمنس. البته که می تواند بخشی از یک پرفورمنس باشد، اما خودش به تنهای پرفورمنس نیست. کلیپ هم که دیگر بسیار واضح است. کلیپ معمولا برای یک قطعه موسیقی یا یک محصول تبلیغاتی ساخته می شود.

 

ویدئو آرت هدفی فراتر از این ها دارد. اصولا ویدیو آرت زمانی شکل گرفت که هنرمندان تجسمی با دوربین فیلم برداری آشنا شدند و از آن برای خلق اثر خود استفاده کردند، که چیزی فراتر از یک موضوع داستان است. ویدیو آرت مانند هر میدوم دیگر هنری هویتی مستقل دارد و به اعتقاد ما اثرگذاری آن بسیار قوی می تواند باشد، آن چنان که می توانند سال ها دیده و بررسی شوند. به همین دلیل است که برخی از آن ها در موزه های بزرگ دنیا نمایش داده می شوند.

این تعداد بازیگر برای این ویدیو آرت را چگونه و از کجا انتخاب کردید؟


علیرضا کیمنش: اول از همه نیاز دارم که واژه بازیگر را تصحیح کنم. در کار ما بازیگری حضور ندارد. همه اجراگر هستند. واژه اجراگر را به کار می برم، چون در حال اجرای حرکاتی طراحی شده هستند، نه نمایش چیزی یا بازی کردن نقشی. اجراگران ما خودشان هستند، نقشی را بازی نمی کنند. و خب من (علیرضا) هشت سال است که مشغول تدریس و آموزش اجراگران هستم. بسیاری از آن ها با کلاس های ما کارشان را شروع کردند و بعد از این کلاس ها وارد دنیای هنر شدند.

برخی از اجراگران از شاگردان قدیم یا جدید من بودند و باقی آن ها را هم فراخوانی زدیم و دور هم جمع کردیم. یکی از سخت ترین بخش های کار ما همین بود. برخی از این افراد همان طور که در سوالات پیش پرسیدید، به هیچ عنوان با این مدیوم آشنا نبودند و بسیاری از آن ها با بدن های خود بیگانه بودند. اصولا مردم جامعه ما بسیار با بدن های خود بیگانه هستند. یکی از اهداف من همیشه آشتی دادن مردم با بدن هایشان بوده و هست. و خلاصه آرام آرام گروه را جمع کردیم و به زبانی مشترک رساندیم و هدفمان را در مدت زمانی طولانی برایشان باز کردیم و گفتیم که این اثر ویدیو آرت است و تئاتر و پرفورمنس و چه و چه نیست و…

خیلی ها در ایران نمی توانند یک پروژه را به صورت دو نفره کار کنند و همیشه نیاز است یک نفر حرف آخر را بزند. در این پروژه شما چگونه تقسیم کار را انجام دادید؟


امیر پوستی: همان طور که گفتم، هر کسی مسئول کار خودش است و این را باید بدانیم که حتی کسی که چای پخش می کند، کارش به همان اندازه فیلم بردار کار مهم است. این موضوعی است که من زمانی که برای بازیگری می روم، به برخی از کارگردان ها گوشزد می کنم. به آن ها می گویم که از موضع بالا با من حرف نزنید.

 

 ویدئو آرت «فلت لند»؛ نقطه های بی صدا

 

ما در حال مشارکت و تعامل و خلق یک اثر هنری هستیم و همه به یک اندازه در خلق این اثر اهمیت داریم. کسی رییس دیگری نیست. این که امیر و من کارگردان های این پروژه هستیم، به این معنی نیست که کار ما مهم تر از اجراگران این پروژه است. نه. تنها نقشمان متفاوت است. همین. ما در کار اجراگر دخالت بی جا نمی کنیم. آن ها هم در کار ما. هر کس مسئول کار خودش است. همین.

اگر امکانش برای شما فراهم شود که در هر نقطه ای از ایران که بخواهید، محلی را برای اجرای پرفورمنس و تولید ویدیو آرت انتخاب کنید و محدودیتی برای این کار نداشتید، کجا را انتخاب می کردید؟


علیرضا کیمنش: به زودی متوجه خواهید شد. به دلیل آن که محل هایمان را تقریبا انتخاب کرده ایم و در حال پیش تولید قسمت بعدی این ویدیو آرت هستیم. اگر اجازه بدهید، نمی خواهیم مکانش را الان بگوییم. شاید اصلا طوری فیلم برداری کنیم که بی زمان و بی مکان به نظر برسد.


وقتی خوانندگان به تیتراژها جان می‌دهند


خبرگزاری مهر – علیرضا سعیدی: چشمانت را ببند، برو به حوالی سال‌های جنگ، همان سال هایی که تلویزیون های سیاه و سفید پس از چند دقیقه معطلی اول صدا را پخش می‌کرد و بعد تصویر را… اما تصویر به کنار، همان موسیقی دلپذیر را به یاد آورید از «سال های دور از خانه»، «هانیکو»، «از سرزمین های شمالی» و بعدها «ارتش سری»، «در برابر باد»، «عطر گل یاس»، «آینه»، «جنگجویان کوهستان» تا «دیدنی ها»، «هزاردستان»، «سربداران»، «دلیران تنگستان»، «دلشدگان»، «مدرسه موشها»، «بوعلی سینا» و «روزی روزگاری».

آن خاطره بازی‌ها حالا تیتراژهای امروزی شده و همان شناسنامه این بار صد چندان رنگارنگ تر و با کیفیت تر شده است. با کیفیت تر؟ شاید نه، شاید هم آری.

گرچه در ذات واژگانی عنوان فرانسوی تیتراژ سه عنصر «گرافیک»، «حرکت» و «صدا» در یک ردیف تقریبا برابر قرار گرفته‌اند، اما باید بپذیریم لااقل در ایران خودمان (غیر از مواردی بسیار معدود و انگشت شمار) این موسیقی و صداست که تبدیل به مولفه اصلی تیتراژها شده است. فضاسازی ذهنی برای تماشاگر، ارایه شناسنامه از اثر سینمایی یا تلویزیونی، گسترش بازار تجاری محصول، تمرکز بر جامعه هدف برای اطلاع رسانی، توزیع دیجیتالی گوشه ای از محصول سینمایی یا تلویزیونی با موسیقی در فضای مجازی بدون صرف هزینه های سنگین، آشناسازی مخاطب با ژانر و محتوا، دهان به دهان گشتن در بازارهای محلی و بین المللی، حضور اثر موسیقایی در موتورهای جستجو به عنوان نماینده یک کار تصویری، ارزیابی از میزان رضایت شنوندگان، ایجاد یک پیش فرض برای تهیه کنندگان از خواننده تازه‌وارد و …کارکردهای موسیقی تیتراژها در آثار مختلف است.

نکته‌ای که در ایامی که کنسرتی در کار نیست بیشتر جلب توجه می‌کند حضور خوانندگان مشهور و باسابقه در مقام خواننده تیتراژهاست که هر کدام به فراخور تجربه شان در حوزه موسیقی می توانند به اطلاع رسانی بیشتر یک فیلم، سریال یا تئاتر کمک کنند، اما چرایی و چگونگی این حضور جای سوال دارد؛ آیا حضور یک خواننده معروف در تیتراژ به دلیل جنس صدا و ملودی های پرطرفدارش است یا اینکه او توانسته منطبق با سناریوی اثر نمایشی هم بخواند؟ یا این فقط شهرت هنرمند است که تهیه کنندگان و صاحبان آثار را برای دعوت از آنها مجاب به صرف هزینه های بالا برای حضور در تیتراژها می کند؟ و اساسا چرا برخی از تیتراژها آن قدر ماندگار می شوند که در مواردی همان تیتراژ بیشتر در یادها می ماند تا اثر تصویری مورد نظر؟

نکته‌ای که در ایامی که کنسرتی در کار نیست بیشتر جلب توجه می‌کند حضور خوانندگان مشهور  در مقام خواننده تیتراژهاست که هر کدام به فراخور تجربه شان در حوزه موسیقی می توانند به اطلاع رسانی بیشتر یک فیلم، سریال یا تئاتر کمک کنندبا این مقدمه نیم نگاهی به فعالیت چند ماهه اخیر خوانندگان مطرح موسیقی در حوزه تیتراژخوانی خواهیم داشت که مدتی است پررنگ‌تر هم شده است.

«عقیق» را با صدای علیرضا قربانی بشنوید

 

وقتی خوانندگان به تیتراژها جان می‌دهند/ نوبت به نام‌های آشنا رسید 
همزمان با پخش سریال تلویزیونی «عقیق»  به نویسندگی سعید نعمت الله و کارگردانی بهرنگ توفیقی، تیتراژ این مجموعه با شعر مسعود کلانتری، آهنگسازی و خوانندگی علیرضا قربانی و تنظیم کارن همایون فر منتشر شد.

علیرضا قربانی از جمله خوانندگان توانمند موسیقی کشورمان است که تیتراژهای پرطرفدار و قابل قبولی را به طرفدارانش ارائه داده و قطعه «شب دهم» به آهنگسازی فردین خلعتبری و تیتراژ سریال «پرده نشین» به آهنگسازی مهیار علیزاده از جمله ماندگارترین تیتراژخوانی‌های او است.

 


همایون شجریان و تیتراژهایی که غوغا به پا کرد

 

 وقتی خوانندگان به تیتراژها جان می‌دهند/ نوبت به نام‌های آشنا رسید
همایون شجریان خواننده موسیقی ایرانی هم که در این چند ساله با همکاری برادران پورناظری و تغییر در رویکرد فعالیت حرفه ای اش در موسیقی طیف گسترده ای از مخاطبان را جذب خود کرده در حوزه تیتراژخوانی و تولید قطعات آثار سینمایی نیز فعالیت خوبی داشته است.

وی بعد از خواندن قطعه «با من صنما» برای تیتراژ فیلم سینمایی «آرایش غلیظ» که شوک عجیب تیتراژهای آن سال ها لقب گرفت، بازهم نبض مخاطب خود را نگه داشت و با خواندن قطعه های مردم پسندتری چون «ابر می بارد»، «آهای خبردار» و «رگ خواب» از ساخته های سهراب پورناظری برای فیلم سینمای «رگ خواب» همچنان به عنوان بهترین های این بخش، خود را معرفی می کند.

شجریان اخیرا هم تیتراژ فیلم سینمایی «یک گزارش واقعی» به کارگردانی داریوش فرهنگ با عنوان «بار دگر فراموشی» به آهنگسازی فردین خلعتبری را در فضای مجازی منتشر کرد.

 


سینا سرلک و یک تصمیم جدی و جدید در زندگی هنری  

 

 وقتی خوانندگان به تیتراژها جان می‌دهند/ نوبت به نام‌های آشنا رسید
سینا سرلک یکی از ممتازترین هنرمندان موسیقی ایرانی است که طی سال های اخیر با بهره مندی از تجربیات گذشته در محضر استادانی چون محمدرضا شجریان خود را به عنوان یکی از باتکنیک ترین خوانندگان موسیقی ایرانی معرفی کرده است.

او اگر چه در این سال ها با همکاری گروه هایی چون «لوتوس» کنسرت ها و آلبوم های متعددی را در حوزه موسیقی ایرانی برگزار و تولید کرده، اما با نگرشی رنسانس گونه در فعالیت های خود که با همکاری در سریال «شهرزاد» به کارگردانی حسن فتحی آغاز شد، در ابتدا قطعاتی مشترک با محسن چاوشی را برای این سریال تولید کرد و بعد از تولید قطعه «تنها امید زندگی» برای همین سریال که اتفاقا حاشیه های فراوانی را نیز برایش ایجاد کرد موقعیت خود را در بخش حرفه ای تیتراژخوانی تثبیت کرد.

انتشار تیتراژهایی برای فیلم سینمایی «زیر سقف دودی» به کارگردانی پوران درخشنده و «این چه حالیست» برای برنامه تلویزیونی «هزاردستان» شبکه نسیم از جمله آثاری است که از سینا سرلک در فضای مجازی منتشر شده است.

 


سالار عقیلی، «کلنل» و دیگران

 

 وقتی خوانندگان به تیتراژها جان می‌دهند/ نوبت به نام‌های آشنا رسید
سالار عقیلی  هم یکی از فعال ترین و پرطرفدارترین خوانندگان موسیقی کشورمان است که در عرصه تیتراژخوانی هم حضور پرکاری دارد. گواه این ادعا نیز تیتراژ شنیدنی سریال «معمای شاه» به کارگردانی محمدرضا ورزی بود که ترانه زییای مرحوم افشین یداللهی، ملودی عاشقانه و حماسی بابک زرین روی این قطعات، فضای کار را به سمتی برد که بسیاری از مخاطبان این قطعه را بارها و بارها زمزمه کردند. محبوبیت این قطعه هم به حدی بود که رسانه ملی در همه برنامه های مناسبی خود از جمله انتخابات ریاست جمهوری و مواردی از این دست بارها و بارها آن را پخش کرد.

این خواننده حالا در تئاتر هم موسیقی تولید می کند، به طوری که اخیرا با همکاری دوست آهنگسازش بابک زرین و به بهانه اجرای نمایش «کلنل» در تالار اصلی تئاتر شهر قطعه عاشقانه ای را برای این نمایش با ترانه افشین مقدم تولید کرده که این قطعه هم با توجه به ساختار و محتوایی که برای آن در نظر گرفته اند، با استقبال مواجه شده است.

 


محمد اصفهانی و حضور بی سرانجام در «هاتف»

 

 وقتی خوانندگان به تیتراژها جان می‌دهند/ نوبت به نام‌های آشنا رسید
محمد اصفهانی خواننده مطرح موسیقی پاپ که در حوزه تیتراژخوانی سابقه موفقی دارد، قرار بود بعد از انصراف محسن چاوشی از سریال تلویزیونی «هاتف» به کارگردانی داریوش یاری به عنوان خواننده تیتراژ حضور داشته باشد که این موضوع میسر نشد.

پس از به توافق نرسیدن محسن چاوشی و تهیه‌کننده سریال «هاتف» برای اجرای تیتراژ پایانی این سریال، اعلام شد که محمد اصفهانی قطعه‌ای را برای این سریال خوانده اما قطعه اصفهانی نیز پخش نشد تا حواشی سریال مناسبتی ماه محرم شبکه یک سیما همچنان ادامه داشته باشد. البته پس از چاوشی، محمد اصفهانی اعلام کرد پخش نشدن قطعه جدیدش تنها به دلیل عمل نکردن عوامل سریال «هاتف» به تعهدات مالی‌ بوده و او ممنوع‌الفعالیت نیست.

محمد اصفهانی درباره این کار به سایت موسیقی ما توضیح داد: «از طریق آقای آرمان موسی‌پور، آهنگساز متن سریال هاتف، مطلع شدم که دوستان قصد ارائه پیشنهاد برای اجرای تیتراژ این مجموعه را به من دارند. ازاین‌رو با تهیه‌کننده، کارگردان و یکی از مدیران ارشد سیما فیلم درباره اصول اجرای این کار صحبت و توافق کردم. در آن ایام تنها حدود چهار، پنج روز به شروع سریال زمان داشتیم و آقای موسی‌پور درگیر نوشتن و ضبط موسیقی متن بود.

 

به همراه ایشان و تهیه‌کننده سریال جلسه‌ای داشتیم و به این نتیجه رسیدیم که با یک اکیپ جداگانه تیتراژ را کار کنیم. زمانی که این توافق انجام شد، همکاری من با آقای علیرضا افکاری شکل گرفت و روی غزلی از مرحوم حسین منزوی اثری را تولید کردیم که به‌زعم خودمان کار زیبایی هم شد. وقتی می‌خواستیم از طریق اینستاگرام، دموی آن را ارائه کنیم یقین داشتیم به‌زودی قطعه روی آنتن خواهد رفت. اما بازهم با تهیه‌کننده این مجموعه هماهنگ کردم که آیا می‌توانیم این کار را روی اینستاگرام بگذاریم یا شما تمایل دارید مردم برای اولین‌بار آن را از طریق آنتن صداوسیما بشنوند؟ ایشان استقبال کرد و گفت موافقم و خیلی هم خوب است. اما متاسفانه قول و قراری که در ابتدا گذاشته بودیم از طرف تهیه‌کننده عملی نشد.»

 


«نوار زرد» و انتشار اولین تیتراژ پرواز همای

 

 وقتی خوانندگان به تیتراژها جان می‌دهند/ نوبت به نام‌های آشنا رسید
تیتراژ سریال «نوار زرد» اولین همکاری پرواز همای با یک مجموعه تلویزیونی است که این شب‌ها در حال پخش از شبکه دو است. همای علاوه بر خوانندگی و شعر قطعه «دیوانه‌تر شدم»، آهنگساز و تنظیم ‌کننده آن نیز بوده است ضمن اینکه نوید شاه بیگی نیز کار صدابرداری و میکس این قطعه را انجام داده است.

سریال پلیسی «نوار زرد» به کارگردانی پوریا آذربایجانی و تهیه کنندگی محمدرضا شفیعی در ۲۵ قسمت و با مضمونی جنایی- پلیسی روی آنتن شبکه دوم سیما رفته است.

 


رضا صادقی همچنان فعال و پرکار

 

 وقتی خوانندگان به تیتراژها جان می‌دهند/ نوبت به نام‌های آشنا رسید

رضا صادقی خواننده موسیقی پاپ کشورمان نیز علاوه بر انتشار آلبوم ها و اجراهای زنده، حضور فعالی در تولید تیتراژ دارد. او بعد از تولید آلبوم پرطرفدار و متفاوت «یعنی درد…» و چند قطعه مجزا، قطعه «رنگ بارون» را به بهانه پخش برنامه تلویزیونی «حب الحسین» از شبکه پنج سیما منتشر کرده است.

 


محسن چاوشی؛ «ابراهیم» بعد از «شهرزاد»

 

 وقتی خوانندگان به تیتراژها جان می‌دهند/ نوبت به نام‌های آشنا رسید
محسن چاوشی خواننده مطرح موسیقی پاپ ایران بعد از حضور در فیلم سینمایی «سنتوری» به کارگردانی داریوش مهرجویی، فصل جدیدی از فعالیت های خود را در عرصه موسیقی آغاز کرد. او بعد از محبوبیت فراوانی که از خوانندگی تیتراژ و قطعات مرتبط با موسیقی این فیلم به دست آورد، با سیل پیشنهادات تهیه کنندگان و کارگردانانی مواجه شد که از او برای حضور در تیتراژ دعوت می کردند.

اما چاوشی ترجیح داد بعد از سنتوری کمتر به این پیشنهادها پاسخ مثبت دهد، تا اینکه سریال «شهرزاد» به کارگردانی حسن فتحی از راه رسید و او با انتشار چندین قطعه به بهانه تولید این مجموعه از مخاطبانش آنچنان دلبری کرد که کمتر مخاطبی سریال «شهرزاد» را بدون محسن چاوشی تصور می کند.

البته بعدها پیرامون حضور مشترک محسن چاوشی و سینا سرلک در این سریال حاشیه هایی هم به وجود آمد، اما قدرت صدای هر یک از این خوانندگان در ژانری که کار می کنند بعید است که بتواند خاطره شیرین قطعه های موسیقایی سریال «شهرزاد» را از ذهن مخاطبان پاک کند.

 


فریدون آسرایی، «صبر و قرارم» و «زنان قصه ما»

 

 وقتی خوانندگان به تیتراژها جان می‌دهند/ نوبت به نام‌های آشنا رسید

فریدون آسرایی خواننده موسیقی پاپ هم مدتی پیش قطعه «صبر و قرارم» را برای مجموعه تلویزیونی «زنان قصه ما» شبکه پنج سیما منتشر کرد. در این قطعه موسیقایی ابوالفضل فراز آهنگساز، نوید محمودی ترانه سرا، میثم مروستی نوازنده کمانچه گروه اجرایی قطعه را تشکیل دادند. فریدون آسرایی چندی قبلی هم همراه با فرزاد فرزین تیتراژ سریال شبکه نمایش خانگی «عاشقانه» به کارگردانی منوچهر هادی را نیز خواند.

 


بهنام بانی از «باغ ملی» دلش بی قرار شد

 

 وقتی خوانندگان به تیتراژها جان می‌دهند/ نوبت به نام‌های آشنا رسید

بهنام بانی خواننده پرطرفداری که مانند حامد همایون یک شبه ره صد ساله را پیمود نیز شهریور ماه امسال به جمع تیتراژ خوان ها پیوست و برای برنامه تلویزیونی «باغ ملی» قطعه «وای دل بی قرارم» را تولید کرد. برنامه «باغ ملی» به تهیه کنندگی احسان ارغوانی یک جنگ شبانه بود که در بخش های اجتماعی، سیاسی، فرهنگی و ورزشی روی آنتن شبکه دو رفت.

 


امیرعباس گلاب و حضور در یک فیلم فوق حاشیه ای

 

 وقتی خوانندگان به تیتراژها جان می‌دهند/ نوبت به نام‌های آشنا رسید

امیر عباس گلاب از جمله خوانندگان تازه مجوز گرفته ای است که آثارش با اقبال خوبی مواجه شده است، اما حضورش در فیلم پر سر و صدای «قاتل اهلی» به کارگردانی مسعود کیمیایی به عنوان خواننده یکی از مهم ترین و داغ ترین اخباری است که این روزها می توانیم درباره حضور خوانندگان در تیتراژها به آن اشاره کنیم. حضور در فیلم «آیینه بغل» به کارگردانی منوچهر هادی و فیلمی از بیژن بیرنگ نیز جزو فعالیت های دیگر این خواننده در عرصه تیتراژ خوانی است.

 


مسعود صادقلو

 

 وقتی خوانندگان به تیتراژها جان می‌دهند/ نوبت به نام‌های آشنا رسید

برای حضور در فیلم سینمایی «خفه گی» به کارگردانی فریدون جیرانی، علی لهراسبی برای فیلم سینمایی «غیر مجاز»، حمید گودرزی و میلاد بابایی برای برنامه تلویزیونی «من و شما»، امید آمری برای فیلم تلویزیونی «نفس شیرین»، مهدی یراحی برای حضور در فیلم سینمایی «۲۱ روز بعد» به کارگردانی محمدرضا خردمندان نیز از دیگر مواردی هستند که در موضوع حضور خوانندگان مطرح در عرصه تیتراژها می توان بدان اشاره کرد.


مشابه موسیقی «شهرزاد» ساخته نشده است!


 در اين سال‌ها، تعداد قابل توجهی از فيلم و سريال‌هايى كه پرفروش يا پربيننده شده‌اند (نمونه‌هايى مثل «پنجاه كيلو آلبالو»، «سالوادور»، «نهنگ عنبر»، «اخراجى‌ها»، «مختارنامه»، «مَكس»، «كافه ستاره»، «شمس‌العماره» و…) به آهنگسازى امير توسلى بوده؛ آهنگسازى كه با كمى دقت در اين كارنامه كارى، مى‌توان متوجه تفاوت زياد سبك و ژانرهای كارى او با یکدیگر شد؛ گاهى عاشقانه مى‌نويسد و گاه تاريخى و مذهبى، گاهى سراغ فيلم‌هاى كمدى مى‌رود و گاهى هم نامش در فيلم‌هاى روشنفكرانه ديده مى‌شود. البته توسلى فقط آهنگساز فيلم نيست و كارش را با تئاتر شروع كرده است. بعد از آن هم اواسط دهه هفتاد گروه راك «پژواك» را تشكيل داده كه به گفته خودش تا اواخر آن دهه، پرمخاطب‌ترين كنسرت‌ها را داشته‌اند. بعد هم پروژه معروف «تهران اَونيو» را در كنار رامين بهنا، بابك چمن‌آرا و حسام گرشاسبى استارت زده‌اند و موفق شده‌اند تعدادى از استعدادهای موسیقی دهه هفتاد را كشف كنند. البته او در حوزه موسيقى پاپ هم فعال بوده و از اولین کارهای مازيار فلاحى او را همراهی کرده است.

  اما با وجود اين كارنامه كارى، كمتر براى مخاطبان شناخته شده است. امير توسلى در روز پخش آخرين قسمت از فصل دوم سريال «شهرزاد»، مهمان ما بود که با او درباره علت این کمتر شناخته شدنش صحبت کردیم و به نتایج جالبی هم رسیدیم. امیر توسلی براى اولين‌بار، علاوه بر توضيحات مفصل درباره ساخت موسيقى «شهرزاد» و همچنين صحبت‌هايش درباره چاوشى و سينا سرلك، مرور كاملى داشت بر كارنامه كارى‌اش از ابتدا تا به امروز و مسائلى را بازگو كرد كه تا به حال جايى از آنها سخن نگفته؛ البته، آن هم با اصرار ما. فكر مى‌كنم اگر بدانيد كه بعد از گذشت دو سال و نيم از ساخت «شهرزاد»، اين اولين گفت‌وگوى مفصل آهنگسازش است، خودتان متوجه ماجرا مى‌شويد.

 تیم اولیه تولید موسیقی سریال «شهرزاد»، فردین خلعتبری و علیرضا قربانی بودند که خلعتبری برای ساخت آن، تحقیقاتی روی موسیقی دوره قاجار کرده بود تا از المان‌های موسیقایی آن دوره هم استفاده کند. برای شما هم این موضوع اهمیت داشت یا فضای دیگری را برای خود متصور شده بودید؟

هر آهنگسازی وقتی می‌خواهد کاری را شروع کند، پارامترها و استراتژی خاصی را در دستور کار خود قرار می‌دهد و بر اساس آن شروع به کار می‌کند. فردین خلعتبری آن استراتژی را برای خودش طراحی کرده بود و من هم استراژی خودم را داشتم. به نظرم رسید این بافتی که الان در موسیقی وجود دارد و شاکله موسیقی «شهرزاد» را تشکیل می‌دهد، استراژی مناسبی برای آن است.

امیر توسلی: مشابه موسیقی «شهرزاد» تا به حال ساخته نشده است!

 
استراتژی شما چه بود؟

از نظر من، موسیقی لزوماً نباید در مسیرِ سال‌های اتفاق افتادن آن داستان حرکت کند. من حتی برای «مختارنامه» هم همین‌کار را کردم و تمام قالب‌های نرمالی که برای این‌گونه کارها متداول بود را شکاندم و به قالبی رسیدم که تا آن زمان برای این نوع فضاها کار نشده بود. برای موسیقی «شهرزاد» هم همین استراتژی را در پیش گرفتم و فکر کردم این مسیر برای امروز بهتر است. موسیقی در این روزها، ترکیبی از قالب‌های مختلف موسیقی است و من هم اِلمان‌هایی را در موسیقی این سریال قرار دادم تا وقتی قالب عوض می‌کنیم، این تغییر فرم، خیلی محسوس نباشد.
 
همانطور که گفتید، در سریال «شهرزاد» تنوع موسیقی وجود دارد؛ از موسیقی الکترونیک تا پاپ و ارکسترال اما طبعاً باید در کل نخ تسبیحی وجود داشته باشد. این نخ تسبیح برای شما چه بود؟

ببینید، من اصولاً آدم ملودی‌محوری هستم و فکر می‌کنم باید برای کارهایی که در این فرم هستند، حتماً ملودی‌هایی وجود داشته باشد تا ببیننده با آن شرطی شده و به شنونده تبدیل شود. پس یکی از آن اِلمان‌های مشترک، ملودی است که البته در ساختارهای متفاوت و در نتیجه سازبندی‌های مختلفی اجرا می‌شوند. مثلاً یک ملودی بین قباد و شهرزاد وجود دارد که بسته به حال آن سکانس، آن را دوباره تنظیم و اجرا می‌کنم و بر همان اساس هم تصمیم می‌گیرم که این ملودی چطور باید اجرا شود؛ مثلاً وقتی به سمت فضای پرتنشی می‌رود، آن را کمی ارکسترال می‌کنم و ممکن است در آن از فضای الکترونیک هم استفاده کنم و وقتی عاشقانه می‌شود، کمی آن را سهل می‌کنم، از حجم سازها کم و آن را به سمتی می‌برم که شنونده با آن راحت‌تر ارتباط برقرار کند. در واقع این فضای سریال است که موسیقی را تعیین می‌کند و نه صرفاً حضور کاراکترها.
 
شاید بتوان گفت موسیقی «شهرزاد» سه بخش دارد؛ موسیقی متن، موسیقی پس‌زمینه و موسیقی تیتراژ. این‌ها از هم مستقل بودند یا شما هم به عنوان آهنگساز موسیقی متن، در آنها دخالت داشتید؟

در نهایت همه آنچه که به عنوان موسیقی در «شهرزاد» وجود دارد، از فیلتر من رد می‌شود. انتخاب موسیقی‌های زمینه در فصل یک با آقای میرعلی نقی بود و در فصل دوم هم من آنها را انتخاب کردم که سعی کردم قطعات کمتر شنیده شده باشند.
 
البته حجم موسیقی‌های پس‌زمینه در فصل دو کمتر هم شده بود، این اتفاق دلیل خاصی داشت؟

هر کاری، مخصوصاً وقتی به شکل سریال‌های فصلی است، با خودش تجربیاتی به همراه دارد و ما هم بر اساس این تجربه حجم اتفاقات موسیقایی زمینه را کمتر کردیم. سعی کردم موسیقی‌ها را به نحوی انتخاب کنم که هم خود موسیقی و هم شعر آن، کاملاً با اتفاقات صحنه منطبق باشد. مثل سکانسی که شهرزاد و فرهاد با هم در حال گفت‌وگو هستند و در نهایت به نگاه عاشقانه شهرزاد و رفتنش به داخل اتاق ختم می‌شود و قباد هم دنبالش می‌رود. این قطعه کاملاً بیانگر لحظاتی است که بین آنها اتفاق می‌افتد و هر آنچه که در شعر و موسیقی گفته می‌شود کاملاً در این راستا قرار دارد.
 
قطعاتی که محسن چاوشی در میانه سریال خوانده هم همین کارکرد را دارند؟

ما بعد از گذشت چند قسمت، در لابه‌لای فیلم کلیپی داریم که موسیقی و شعرش برای آن سکانس ساخته شده است… اما در مقابل این‌طور به نظر می‌آید که قطعات محسن چاوشی برای تیتراژ، به گونه‌ای هستند که انگار مستقل‌اند و آنچنان ربط و ارتباط مستقیمی با آن قسمت‌ها ندارند. انگار که بیشتر استفاده از محبوبیت چاوشی، طرفدارانش و ویژگی‌های او مطرح است تا پیش‌برد روند کلی داستان.

ببینید، شعر مهمترین عنصرِ تعیین‌کننده این موضوع است. کلامِ قطعات چاوشی، همگی مربوط به اتفاقی بوده که در آن سکانس‌ها افتاده، در تیتراژ هم اتفاقات کلی تبدیل به یک ترانه شده‌اند. در ابتدای یک فصل، ممکن است مثلاً موسیقیِ قسمت اول از نظرت کمی نامربوط باشد ولی وقتی فصل تمام می‌شود یا به نقطه خاصی می‌رسد، متوجه این مجموعه تیتراژ می‌شوی و برایت کاملاً معنادار می‌شود. در موسیقی هم چون ساختار موسیقی ما منطبق بر سال نبوده، طبیعتاً موسیقی روز است.
 
اصلاً انتخاب محسن چاوشی بر اساس چه اِلمان و فاکتورهایی بوده است؟

طبیعتاً در پروژه‌ای با این سطح و اندازه، ترجیح می‌دهی خواننده‌ای را انتخاب کنی که علاوه بر این‌که به فضای ذهنی تو نزدیک‌تر است، صدایش هم بهتر روی کار بنشیند و بتواند سکانس‌های مورد نظرت را ساپورت کند. به هر حال اگر هر کدام از خواننده‌ها می‌آمدند، تأثیر خاصی روی آن سکانس می‌گذاشتند ولی از نظر من و تیم تولید، صدای چاوشی مناسب‌تر بود.
 
یعنی شما پیشنهاد حضور محسن چاوشی در سریال «شهرزاد» را دادید؟

به هر حال یک تصمیم جمعی بود اما در نهایت وقتی تصمیم گرفتیم ساختار موسیقی تیتراژ این‌گونه باشد، از نظر من انتخاب محسن چاوشی بهتر بود.

البته نقدهایی هم شده بود که این آثار به سمت فضاهای یکنواختی رفته‌اند.

ما کلاً در طول این مدت سه قطعه برای تیتراژ داشته‌ایم؛ قطعات «کجایی»، «افسار» و «خداحافظ». یعنی مجموعاً در فصل یک، پنج قطعه و فکر می‌کنم در فصل دوم هم چهار قطعه…
 
صرفاً منظورم تیتراژ نیست. کلاً آثاری است که چاوشی برای «شهرزاد» تولید کرده است.

قطعاتی که در لابه‌لای سریال پخش می‌شوند، بر اساس آن سکانس طراحی شده‌اند و به نظر من تأثیری که باید را گذاشته‌اند.

برای ساخت قطعاتی که در لابه‌لای فیلم شنیده می‌شد، محسن چاوشی با شما هماهنگ بود؟

به هر حال این اجماع بین تولیدکنندگان وجود داشت اما در نهایت چون این نخ تسبیح توسط من شکل می‌گیرد، به طور معمول نظر آخر درباره این‌که قطعه‌ای باشد یا نباشد را من می‌دادم. نظراتی که بین‌مان رد و بدل می‌شد هم کمتر درباره ملودی قطعه و این چیزها بود و بیشتر درباره ترانه و ساختار تنظیم صحبت می‌کردم چون من باید مقدمه و موخره برای آن درست می‌کردم و در نتیجه باید اِلمان‌هایی از موسیقی فیلم در آن می‌آمد.
 
به نظر می‌آمد قطعاتی که در لابه‌لای سریال پخش می‌شد و کلیپ‌هایی که برای آن ساخته شده بود، بیشتر از اینکه شکل روایی داستان را پیش ببرد، به دلیل جذب بیشتر مخاطبان محسن چاوشی به سریال بوده است.

شما وقتی کلیپی می‌سازید و روی آن موسیقی می‌گذارید، حتماً هدفی را دنبال می‌کنید. آدم در انتخاب یک نفر برای یک پروژه، تمام اِلمان‌ها را در نظر می‌گیرد و طبیعتاً یکی از دلایلی که محسن چاوشی انتخاب می‌شود هم این است که مخاطب دارد که خیلی بدیهی است و چیز پنهانی هم نیست. کار کلیپ در یک فیلم این است که بیننده را هم‌زمان تبدیل به شنونده کند تا بتواند با آن سکانس جور دیگری ارتباط برقرار کند. به لحاظ روانی، نحوه ایجاد ارتباط در سکانسی که کلام دارد، برای مخاطب به شکل دیگری است.
 
مخصوصاً اینکه قبلاً هم این تصاویر را دیده است.

بله. این کلیپ‌ها هم کاملاً فکر شده هستند و این‌جور نیست که صرفاً چند پلان را انتخاب کرده باشیم و آنها را به صورت کلیپ درآوریم. منظور اینکه همین‌طوری یک آهنگ و شعری ساخته نشده است. در واقع چکیده این چند قسمت، می‌شود این ترانه و آنجا به خوبی درک می‌کنی که هر بخش از ترانه مربوط به کدام جزء از فیلم است.
 
مسئله این بود که در حاشیه‌هایی که چند هفته پیش بین سینا سرلک و محسن چاوشی پیش آمد گفتند قطعه‌ای که با صدای سرلک پخش شد، برای شش ماه پیش بوده است.

من در این مسائل اظهارنظر نمی‌کنم و به خودشان مربوط است اما آن قطعه برای آن سکانس مناسب بود.
 
حتی اگر برای شش ماه پیش باشد.

بله. موسیقی‌هایی که ما در پس‌زمینه استفاده می‌کنیم، برای سال سی و دو به قبل است اما برای آن سکانس‌ها مناسب‌اند. حتی اگر آن قطعه هم شش ماه پیش ساخته شده باشد، چون برای آن سکانس مناسب بوده، ما از آن استفاده کردیم. آن ترانه و حال و هوای خواندن سینا سرلک آنقدر روی آن سکانس درست و به جا بود که اصلاً نیازی نبود روی آن کاری انجام شود. آن قطعه انگار برای آن سکانس ساخته شده بود.  

 امیر توسلی: مشابه موسیقی «شهرزاد» تا به حال ساخته نشده است!

  
 چه شد که از قطعه والس شماره دو شوستاکویچ با آن حال و هوای مفرحش برای شاپور بهبودی (با بازی رضا کیانیان) استفاده کردید؟

شاپور کلاً جمیع اضداد است یعنی گریه می‌کند، آدمکش است، زنش را کتک می‌زند، مهربان می‌شود و کلاً سرشار از پارادوکس است. من این قطعه را برای یک سکانس انتخاب کرده بودم اما به این نتیجه رسیدیم که آن را به عنوان اِلمانی برای شاپور بهبودی در نظر بگیریم.
 
چه ویژگی‌هایی باعث شد این قطعه را انتخاب کنید؟

وقتی برای یک نفر که وجه عصبی و آدم‌کش بودنش پررنگ است، یک قطعه والس که اساساً تم شادی دارد را انتخاب می‌کنی، این پارادوکس باعث ایجاد جذابیت می‌شود. وقتی این کار را انجام دادم، به نظر همه کار متفاوت و جالبی آمد. کمتر کسی این‌کار را کرده اما کسانی که در دنیا این کار را انجام داده‌اند، سکانس‌های بسیار ماندگاری را خلق کرده‌اند. مثلاً کوبریک این کار را کرده یا تارانتینو که خیلی این کار را انجام می‌دهد.
 
که شاید یکی از نمونه‌های شاخص آن هم در فیلم «لئون» اتفاق افتاد.

بله. یا فیلم «کیل بیل» که موسیقی کاملاً با آن صحنه کشت و کشتار پارادوکس دارد. من هم خواستم با همان ساختار پیش بروم.
 
 در بین این سی و پنج قسمتی که موسیقی ساخته‌اید، از نظر شما در کدام سکانس‌ها اتفاق خیلی خوبی بین موسیقی و تصویر افتاده است؟

نمی‌توانم دقیقاً  بگویم که کدام قطعه ولی نظر اکثر آدم‌ها این است که همیشه همه چیز درست بوده است؛ یعنی سکانس‌های اکشن، اضطرابی یا عاشقانه‌ها همیشه موسیقی‌های درستی داشته‌اند. ما چون چند تم عاشقانه داریم، طبیعتاً برای بیننده‌ها، آن دو، سه تم عاشقانه خیلی جذاب بوده و از آن هم بیشتر استقبال شده. چراکه موسیقی یک سکانس اکشن، کمااینکه برایش زحمت زیادی هم کشیده شده باشد، خیلی در ذهن نمی‌ماند و اصلاً قرار است کار دیگری انجام دهد.
 
 یعنی به همین دلیل این‌طور به نظر می‌آید که موسیقی «شهرزاد» بیشتر عاشقانه است؟ انگار که آن وجه عاشقانه سریال بیشتر مورد توجه آهنگساز قرار گرفته است.

خب سریال، یک سریال عاشقانه است.
 
 بله اما این فقط یک وجه از سریال است. «شهرزاد» بستر تاریخی و اتفاقات اجتماعی و سیاسی هم دارد.

موسیقی هم همراه روند فیلم پیش می‌رود. «شهرزاد» یک سریال عاشقانه است و در آن اتفاقات تاریخی و سیاسی هم داریم که طبیعتاً موسیقی این قسمت‌ها، بر همان اساس جلو می‌رود. موسیقی سریال شهرزاد، کار بسیار سختی بود و من، هم قصد اجرای زنده آن را دارم و هم قصد انتشارش را. به نظرم وقتی این کار به صورت مستقل منتشر شود، آنوقت مشخص می‌شود که چه اتفاقی در موسیقی رخ داده چون من مدعی هستم که مشابه موسیقی شهرزاد تا به حال اتفاق نیفتاده است.

  من خیلی اهل سر و صدا کردن نیستم و کارهایم را در بوق و کرنا نمی‌کنم. از نظر من، کارم باید سر و صدا کند نه خودم. من می‌توانم ادعا کنم اولین کسی هستم که موسیقی را به صورت مینیمال در فیلم کار کردم چون قبل از آن کسی شهامت این کار را نداشت اما بعد از آن خیلی‌ها استفاده کردند و خیلی هم روی آن مانور دادند.

منظورتان کدام فیلم است؟

تا قبل از فیلم «کافه ستاره»، اصلاً موسیقی مینیمال به آن شکل معنا نداشت. من نمی‌گویم که مبدع آن هستم، قبل از ما هم در موسیقی جهان این اتفاق افتاده اما در موسیقی فیلم در ایران، کسی جرئت این کار را نداشت. من هیچ مانوری روی آن ندادم اما به نظرم موسیقیِ آن کار در زمان خودش خیلی شنیده شد. در «مختارنامه» هم ساختار موسیقی سریال مذهبی-تاریخی را به کل تغییر دادم در صورتی‌که تا قبل از آن، به شکل دیگری با موسیقی این نوع فیلم‌ها برخورد می‌کردند.

از مینیمال بودن موسیقی فیلم «کافه ستاره» و تغییر ساختار موسیقی سریال مذهبی-تاریخی با سریال «مختارنامه» گفتید؛ با این تعاریف، موسیقی «شهرزاد» چه ویژگی‌هایی داشت؟

مهم‌ترین ویژگی موسیقی «شهرزاد»، تنوع آن است اما شنیدن این چند گونه‌ی موسیقی آنقدر برای شنونده محسوس نیست. یعنی ممکن است در یک سکانس موسیقی نزدیک به پاپ باشد و در سکانس بعدی آن، کاملاً موسیقی پست مدرن بشنوی، ولی با شنیدن آنها پشت سر هم ، آزار نمی‌بینی! مضاف بر اینکه فکر می‌کنم ما الان به لحاظ ملودی، کمی در فقر به سر می‌بریم؛ به‌خصوص در موسیقی فیلم.

 برای همین است که استفاده از ملودی، یکی از ویژگی‌های آثار شما است؟

من در طول این سال‌ها سعی کرده‌ام تا حدودی ملودی‌ها را زنده کنم. البته جایی که به آن نیاز است، این کار را انجام می‌دهم و طبیعتاً لحظاتی هم فکر می‌کنم موسیقی باید سکون داشته باشد و خیلی شنیده نشود. اما زمانی که نیاز به ملودی احساس می‌شود، باید وجود داشته باشد و کارش را بکند.

 فکر می‌کنید دلیل اینکه در کارها کمتر از ملودی استفاده می‌شود چیست؟ بعضی‌ها فکر می‌کنند اگر برای رساندن شادی یا غم از ملودی استفاده کنند، آن را به سمت موسیقی پاپ می‌برند در صورتیکه این روزها اکثراً ترجیح می‌دهند موسیقی‌های مینیمال بسازند.

مثلاً درباره موسیقی «شهرزاد» گفتند که خیلی شبیه موسیقی پاپ است…
 
یا شبیه موسیقی ترکی.

ترکی که اصلاً نیست! به هر حال این‌ها را گفته‌اند و من تنها چیزی که می‌توانم بگویم این است که این گوی و این میدان، هر کس که فکر می‌کند می‌تواند چنین چیزی بسازد، بسم‌الله. ادعایی هم ندارم، توان من این بوده و فکر می‌کنم که موسیقی به «شهرزاد» کمک کرده و تأثیری که باید در حال تماشاگر می‌گذاشته را گذاشته است. من تمام این حرف‌ها را خودم هم می‌شنوم و اگر قرار بود تغییری در کار بدهم، این کار را کرده بودم.
 
شما در ابتدا با درامز شروع کردید و بعد هم سراغ پیانو رفتید؛ می‌خواهم بدانم ساز تخصصی یک آهنگساز چقدر در ساخت موسیقی تأثیر دارد؟

به هر حال سازی که می‌زنید، در نوع نگاه شما به موسیقی موثر است. این‌که چه استایلی را برای موسیقی‌ات در نظر می‌گیری، از همان ساز تخصصی‌ات می‌آید. ولی من لزوماً این‌طوری به آن نگاه نمی‌کنم…
 
فکر می‌کنم شما از سازهای بادی هم خیلی استفاده می‌کنید.

فکر می‌کنم در بین آهنگسازان ایرانی، هیچ کس به اندازه من از سازهای بادی به خصوص بادی برنجی استفاده نکرده. من خیلی به «هانس زیمر» گرایش دارم و او هم استاد استفاده از سازهای بادی است. من مسترکلاس‌های هانس زیمر را هم گذرانده‌ام. من به ساز بادی به صورت سِکشن نگاه می‌کنم، نه سولو.
 
گفته بودید که برای چهل قسمت از سریال «مختارنامه»، چهل تم نوشته‌اید. برای «شهرزاد» از چه تعداد تم استفاده کردید؟

در «مختارنامه»، هر شخصیت یک تم داشت. البته ممکن است به این دلیل که تم واحدی تکرار نمی‌شود (به جز تیتراژ) خیلی از آنها در ذهن نماند و به همین دلیل شاید استراتژی مناسبی برای به یاد ماندنی کردن یک قطعه از آهنگسار نباشد، اما کار بسیار سختی است؛ انگار که برای چهل تا فیلم سینمایی موسیقی ساخته‌اید! «شهرزاد» به طور میانگین در هر قسمت ۳۵ دقیقه موسیقی دارد. من همیشه همین‌طور کار کرده‌ام و در یک سریال، هیچ‌وقت هیچ قطعه‌ای را عیناً استفاده نمی‌کنم.

یعنی هیچ ارتباطی با بودجه ندارد؟

نه. من قطعات را دوباره بازسازی و تنظیم می‌کنم و اگر نیاز به ضبط دوباره داشته باشد، این کار را انجام می‌دهم.
 
هفته گذشته که قسمت آخر فصل دوم «شهرزاد» منتشر شد، شما در کل چند دقیقه موسیقی برای آن کار کرده‌اید؟

۲۲ قسمت در فصل یک که حدوداً می‌شود هشتصد دقیقه و فصل دوم هم ۱۵ قسمت که چیزی حدود پانصد و پنجاه دقیقه؛ در کل حدود هزار و چهارصد دقیقه.
 
و قصد اجرای زنده آنها را در کنسرت دارید.

بله. من دو سه برنامه برای اجرای کارها در نظر دارم که چون تا به حال این‌کار را نکرده‌ام، می‌خواهم به بهترین نحو و البته شکل متفاوتی آن را انجام دهم که بیشتر به صورت پرفورمنس خواهد بود.
 
 فقط موسیقی «شهرزاد» یا موسیقی فیلم‌های دیگر هم در رپرتوار حضور خواهند داشت؟

آثار متفاوتم را اجرا خواهم کرد. البته من در حال تولید یک آلبوم هم برای محمدرضا علیمردانی هستم که تا اواسط آن پیش رفته‌ایم. به دلیل گرفتاری‌های مختلف در طول این سال‌ها، تاریخ انتشار آن دائماً تغییر کرده اما امیدوارم طی دو سه ماه آینده آن را تمام و منتشر کنیم.
 
فکر می‌کنم حدود سه سال پیش تیتراژ سریال «انقلاب سفید» هم با صدای او منتشر شد.

بله. گه‌گاه سینگل‌ترک‌هایی هم داده‌ایم. کاری که اخیراً منتشر کرده‌ایم هم برای «نهنگ عنبر» بود.

به «نهنگ عنبر» اشاره کردید، کارنامه کاری شما بسیار متنوع است؛ از فیلم جنگی و تاریخی تا کمدی، روشنفکری و… در «شهرزاد» هم که از سبک‌های مختلف موسیقی استفاده کرده‌اید. یک زمان مولف بودن اصل بود اما شاید این روزها مثل گذشته اقبال نداشته باشد. شما از هانس زیمر گفتید؛ اما امثال زیمر کارهای مشخصی دارند و آنچنان تنوعی در آثارشان به چشم نمی‌آید…

به نظر من هانس زیمر متنوع‌ترین آهنگساز قرن است. شما می‌توانید «گلادیاتور» را با «اینسپشن» مقایسه کنید؟ یا «رنگو» را با «دزدان دریایی کارائیب»؟
 
شاید بهتر باشد از لفظ بیگ پروداکشن استفاده کنم.

آهان، این یک موضوع دیگر است…
 

با توجه به تجربه «مختارنامه» و حالا هم «شهرزاد» می‌توان گفت امیر توسلی دارد به عنوان یک بیگ پروداکشن‌ساز جا می‌افتد. یعنی کسانی که شما را انتخاب می‌کنند، دیگر  باید با این نگاه به سمت شما بیایند؟

نه. من حتی ممکن است برای بعضی‌ها مجانی کار کنم؛ بوده‌اند کسانی که فیلم اولشان بوده یا فیلم کوتاه ساخته‌اند. از این اتفاقات زیاد می‌افتد اما جایی عنوان نمی‌کنم. من نمی‌خواهم این اتفاق بیفتد چون انتخاب‌های خودم هم به گونه‌ای است که یکدفعه فیلمی را می‌سازم که ربطی به فیلم‌های قبلی‌ام ندارد. همانطور که گفتم هانس زیمر از متنوع‌ترین آهنگسازان صد سال گذشته است و من همیشه به نوع کار کردنش علاقه داشته‌ام. قبل از اینکه بدانم اصلاً موضوع چیست هم خودم به این نوع کار کردن گرایش داشتم و بعداً متوجه شدم که هانس زیمر هم به همین شکل کار می‌کند.
 
با وجود این تنوع، وقتی نام «هانس زیمر» آورده می‌شود، المان خاصی را به ذهن آدم می‌آورد. مثل «موریکونه» که فضای موسیقایی خاصی را در ذهن آدم تداعی می‌کند.

اتفاقاً این دو نفر از آهنگسازان مورد علاقه من هستند. درست می‌گویی، ممکن است فضای خاصی را به ذهن شما بیاورد اما این اتفاق با توجه به سبکی که هر یک از مخاطبان دنبال می‌کند، متغیر است. مثلاً ممکن است یک نفر فیلم‌هایی شبیه به «دزدان دریایی کارائیب» را دنبال کند و برایش فضای موسیقایی زیمر، بیشتر شبیه موسیقی این فیلم باشد.
 
سوال من به این دلیل بود تا به اینجا برسیم که مضاف بر مواردی که درباره شما گفتم، آهنگسازی بسیاری از فیلم‌های پرفروش سینما هم در کارنامه کاریتان به چشم می‌آید که البته یکی از آنها یعنی «نهنگ عنبر۲» تبدیل به پرفروش‌ترین فیلم تاریخ سینمای ایران شد. اما با وجود تمام این ویژگی‌ها و پرونده کاری، به نظر می‌آید امیر توسلی کمتر بین مردم شناخته شده است.

ممکن است این‌طور باشد، اما کارم شناخته شده است. ممکن است یک روز لیستی تهیه کنم و بگویم تمام این کارهایی که شنیده‌اید، برای من بوده است اما معمولاً خیلی برایم مهم نبوده و به همین دلیل هم هیچ‌وقت روی آن مانور نداده‌ام. الان حدود دو سال و نیم است که درگیر «شهرزاد» هستم و این اولین مصاحبه مفصل من درباره این سریال است.
 
 این ویژگی اخلاقی شما است یا نوعی استراتژی است؟

بخشی از آن ناخواسته است. من برخلاف آنچه که به نظر می‌آید، آدم خجالتی هستم. مثلاً وقتی در بخشی کاندید می‌شوم و نامم را اعلام می‌کنند، از خجالت در صندلی فرو می‌روم و عزای این را می‌گیرم که اگر بخواهند به من جایزه بدهند چطوری روی سن بروم! همیشه می‌گویم خدا کند اسم من را اعلام نکنند چون بالا رفتنم برای خودش پروژه‌ای است! به جز این، خیلی هم برایم مهم نبوده است. من در خیلی از زمینه‌ها، حق زیادی به گردن موسیقی و آدم‌هایی که در این حوزه فعالیت می‌کنند دارم؛ اما هیچ وقت روی آن مانور نداده‌ام.
 
شما در دهه هفتاد سرپرست یکی از اولین گروه‌های موسیقی راک هم بودید. فکر می‌کنم نام گروه «پژواک» بود.

من در خیلی از زمینه‌ها اولین هستم ولی هیچ وقت جایی اعلام نکرده‌ام. شاید یک روز آنها را لیست کنم و بگویم همه این‌ها کار من بوده است. خیلی‌ها آمده‌اند و می‌خواهند اتفاقات را به نام خودشان بزنند اما تاریخ را که نمی‌توان عوض کرد. آن زمان که ما کار می‌کردیم، فضای مجازی وجود نداشت. یک مجله بود که ماهیانه منتشر می‌شد و در نتیجه تو امکان مانور روی اسم خودت را خیلی نداشتی. مضاف بر اینکه ما کار خودمان را می‌کردیم. اگر به آنها مراجعه کنید، می‌بینید که تمام کارهایی که این سال‌ها روی بورس بوده است را من پانزده سال پیش انجام داده‌ام. ولی خب هیچ مانوری روی آن نداده‌ام. از فرم‌های موسیقی بگیرید تا خواننده‌ها و اتفاقاتی که برای خیلی از خواننده‌هایی که معروف شدند افتاد و شاید مسیر زندگی‌شان در مواجه با من عوض شد و شاید هیچ کدامشان الان یادشان نیاید!
 
 پس شاید بهتر باشد کمی از آنها را در این مصاحبه بگویید تا آدم‌ها بیشتر با شما آشنا شوند.

من اولین آدمی هستم که موسیقی الکترونیک را به شکلی که الان آدم‌ها استفاده می‌کنند، کار کردم. اصلاً دروازه ورود سمپل به شکل مشخص (یعنی چیزی که الان به آن VST می‌گویند) به ایران من بودم. آن زمان کسی با کامپیوتر کار نمی‌کرد و تنها سعید انصاری بود اما زمانی که اولین برنامه‌های کامپیوتری در دنیا به شکل امروزی آغاز شد، من از آن زمان دنبال این موضوع بودم و از طریق دوستی در خارج از ایران در جریان تکنولوژی روز جهان قرار می‌گرفتم. ماجرا از سینتی‌سایزرهای هارد وِری تبدیل به کامپیوتر شد که الان همه با آن کار می‌کنند. زمانی که من این وی‌اس‌تی‌ها را به ایران آوردم، همه موزیسین‌ها با دیدنش سورپرایز می‌شدند و جالب این‌که من آنها را بین آدم‌ها تقسیم می‌کردم در حالیکه می‌توانستم تا زمانی‌که اپیدمی شود، خودم اصطلاحاً بترکانم. اما از نظر من، امکانات باید در اختیار همه باشد؛ میدان رقابت است و هر کس بتواند، از آن استفاده بهتری می‌کند.
 
گفتید در موسیقی «مختارنامه» هم ساختار موسیقی سریال مذهبی-تاریخی را به کل تغییر دادید. کمی هم درباره این موضوع صحبت کنیم.

همیشه سعی می‌کنم کاری که انجام می‌دهم متفاوت باشد. آنجا هم به لحاظ ساختاری و ملودی متفاوت عمل کردم. آن هم حدود ۱۲۰۰ دقیقه موسیقی دارد که برای چهل قسمت تقریباً یک رکورد است. من معمولاً در کارهایم از موسیقیِ کم استفاده نمی‌کنم. معمولاً بافت موسیقی در سریال‌های خارجی به گونه‌ای است که گاهی حضورش خیلی جاها محسوس نیست و نسبت به نقاط عطف دائماً تغییر می‌کند اما شما آن را نمی‌شنوید و در عین حال آن حس و حال به تو منتقل می‌شود که به نظرم کار بسیار سختی است.
 
برای تیتراژ «مختارنامه» هم از یک لالایی جنوبی استفاده کرده بودید که در زمان خودش سر و صدای زیادی کرد.

آن موسیقی هم تقریباً پارامترهای موسیقی پاپ را دارد اما خیلی کمرنگ است و به شکل خاصی با آن رفتار شده است. ببینید، اگر به کارنامه کاری من هم نگاه کنید، رفتارم با موسیقی به گونه‌ای است که مخاطب پاپ را جذب کنم تا کار اصطلاحاً بتواند بفروشد و از آن استقبال شود. در واقع هر کاری که موسیقی می‌تواند در حیطه کاری خود بکند که به این ماجرا کمک کند را انجام می‌دهم. من سعی می‌کنم برای بیشتر مورد توجه واقع شدن، سلیقه عمومیِ جامعه را بگیرم و با آنچه که می‌خواهم تلفیق کنم و در حالی که مخاطب متوجه آن نشود، آنطور که می‌خواهم، آنچه که می‌خواهد را به او بدهم. یعنی کاری که مثلاً قرار است ارکسترال باشد را جوری ارکستراسیون می‌کنم که معلوم نیست آن تبختر کار ارکسترال را دارد یا نه. یا سهل بودن کار پاپ را دارد یا ندارد! در واقع این دو را به هم نزدیک می‌کنم. تمام کارهای من به نوعی از ارکستر بزرگ بهره می‌برد اما به قدری ظریف این اتفاق می‌افتد که کسی متوجه نمی‌شود مثلاً ۵۰ نفر در آن ساز زده‌اند. ارکستر مختار، ۱۱۰ نفر بود ولی این موضوع جزء مواردی بود که هیچ وقت روی آن مانور ندادم.

 فکر می‌کنم موسیقی آن را با سه ارکستر ساخته بودید. صد و ده نفر نوازنده را کجا بردید؟ چون فکر می‌کنم استودیی با این ظرفیت نداریم.

درست می‌گویید. حتی «ارکستر سمفونیک تهران» هم این تعداد نوازنده ندارد. من استودیو را با خودم به سالن «رودکی» بردم و آنها را آنجا ضبط کردم.
 
گفتید در کارهایتان سلیقه عمومی جامعه را با کار خودتان تلفیق می‌کنید. یکی از ویژگی‌های «نهنگ عنبر» این است که موسیقی با نوستالژی هم سر و کار دارد. به نوعی یک کار موزیکال است و کلیپ هم دارد. انتخاب این قطعات چطور اتفاق افتاد؟

من، سامان مقدم و سیامک مهمان‌دوست (تدوینگر) از زمان فیلم‌نامه، این موسیقی‌ها را طراحی کردیم و پیشنهادی برای قطعات دادیم، بعد آنها را انتخاب کردیم و روی صحنه‌ها چیدیم. قطعات دیگر هم بر حسب این‌که قرار است چه کاری انجام دهیم انتخاب شدند؛ مثلاً قرار بود با قطعات، مخاطب را متوجه زمانِ فیلم کنیم. برای همین به این فکر کردیم که مثلاً سال ۶۵ چه قطعاتی هیت بودند و از آنها با توجه به سکانس مورد نظر استفاده کردیم.

 برای موسیقی متن «نهنگ عنبر۲» چه ساز و کاری را در پیش گرفتید؟

موسیقی متن نهنگ عنبر دو نسبت به نهنگ عنبر یک، جزء متفاوت‌ترین کارهایی است که انجام داده‌ام و شاید چنین استایلی نمونه نداشته باشد. کاری که در فیلم‌های کمدی انجام داده‌ام، گرفتن رفتار کمدی از موسیقی است که آن زمان کسی این کار را نمی‌کرد. این‌ها چیزهایی نیست که من ابداع کرده باشم و فقط از آنچه دیده و شنیده‌ام درس گرفته‌ام. در واقع موسیقی کمدیِ روز دنیا، رفتار کمدی ندارد و معمولاً آن سکانس را کاملاً جدی می‌بینند.

  پدرم موافق کار موسیقی نبود و به حمایت مادرم، برادرم به کلاس موسیقی رفت و پیانو یاد گرفت و من هم از او یاد می‌گرفتم. همان برادرم که در «پژواک» هم کیبورد و پیانو می‌زد. او مهندس کامپیوتر شد و من آهنگساز. خلاصه فهمیدم که استعداد موسیقی دارم و یک گروه درست کردیم. در گروه ما کاوه و کامیل یغمایی هم بودند و خواننده‌ای داشتیم به نام «شاهکار بینش‌پژوه». من هم یک وقت‌هایی درامز می‌زدم و زمان‌هایی هم تنظیم می‌کردم.

 این گروه اسم نداشت؟

نه اسمی نداشت. در واقع نامش این بود: کنسرت گیتار، خواننده: شاهکار بینش‌پژوه! به مردمی که به کنسرت‌هایمان می‌آمدند، روی یک کاغذ فتوکپی شده بروشور اجرا را می‌دادیم. سال ۷۱ بود و با توجه به شرایط آن زمان و نگاه جامعه به موسیقی، اتفاقات زیادی را هم تجربه کردیم. کسری سبکتین ۱۷ ساله بود و هنوز مدرسه می‌رفت که در آن گروه ساز می‌زد. آرش رادان و آریا عظیمی‌نژاد هم بودند. قبل از اینکه من درامز بزنم، دو تا درامر هم داشتیم.
 
بعد هم که با چند نفر از آنها، گروه «پژواک» را تشکیل دادید که تقریباً اولین گروه راک بعد از انقلاب بود.

بله. حدوداً سال ۷۵ با فرزاد فخرالدینی، میلاد زنده‌نام، آرش رادان، کسری سبکتکین، برادرم حمید توسلی، نوید ذوالفقار گروه «پژواک» را تشکیل دادیم. شاهکار از ما جدا شد و تبدیل به یک گروه اینسترومنتال شدیم که ترکیب قطعات کاور و کارهای خودمان را می‌زدیم. مثلاً سال ۷۷ یک کنسرت در کیش برگزار کردیم و اسمش را هم گذاشتیم بزرگداشتی برای پینک فلوید. دو ساعت و نیم از مجموعه کارهای پینک فلوید را اجرا کردیم.
 
شاید بتوان گفت کارهایی که آن زمان انجام می‌شد، بیشتر شبیه آنچه بود که از ته دل می‌خواستید. طبیعتاً این روزها بیشتر به خواست مردم و این‌که پروژه چه می‌طلبد توجه می‌شود. می‌خواهم بدانم این سال‌ها وسوسه رفتن به دنبال کاری که واقعاً دلی است را نداشته‌اید؟

آدم وقتی جوان‌تر است طبیعتاً غد برخورد می‌کند اما هر چه جلوتر می‌روی و تجربه بیشتری به دست می‌آوری بیشتر همراه می‌شوی. البته این را هم بگویم که من تقریباً در تمام کارهایم سعی کرده‌ام آنچه که خودم می‌خواهم را انجام دهم. اصلاً یکی از دلایل تنوعی که در کارهایم به وجود می‌آورم، همین است. برای همین مثلاً می‌آیم در یک جایی که به نظر می‌آید اصلاً گیتار الکتریک نباید استفاده شود، از آن استفاده می‌کنم. این‌ها به نوعی همان کارهای دلخواهی است که از آن سخن می‌گویی. ولی به هر حال من همین الان هم خیلی علاقه‌مندم که گروه «پژواک» را دور هم جمع کنم. آن سال‌ها کاوه برای کنسرت‌هایش هم برای تمرین به خانه ما می‌آمد چون ما استودیویی به نام استودیو «پتو» داشتیم که در دهه هفتاد پاتق شده بود. با پتو و شانه تخم‌مرغ آنجا را آکوستیک کرده بودیم و خیلی از بچه‌ها که می‌خواستند کنسرت بگذارند به خانه پدری من در طبقه اول می‌آمدند.
 
فکر می‌کنم برنامه «یو.ام.سی» در سایت تهران اَوِنیو هم همان سال‌ها ساخته شد که نقش مهمی در روی زمین آمدن خواننده‌های زیرزمینی داشت.

بله. من و بابک چمن‌آرا و رامین بهنا و حسام گرشاسبی آن را راه انداختیم. این پیشنهاد برای حسام و بابک و من بود. جلسه سه نفره‌ای جلو در بتهون در خیابان ولیعصر تشکیل دادیم. حسام گفت کاری کنیم تا بچه‌هایی که زیرزمینی کار می‌کنند از زیرزمین بیرون بیایند. تازه اینترنت و همچنین سایت «تهران اونیو» راه افتاده بود و گفتیم آن را اینترنتی کنیم. با رامین بهنا و استودیو شهرام شعرباف در شهرک غرب و استودیو پتو، استودیوی آرش رزاقی و استودیوهایی که امکان ضبط کردن کارهای بچه‌ها را داشتند همکاری کردیم و مجموعه کارها آنجا ضبط شد. بخش زیادی از بچه‌هایی که الان کار می‌کنند از همانجا بیرون آمدند. هر کدام هفت گروه را پرودیوس کردیم که نفرات دوم و سوم آن برنامه، گروه‌های من بودند؛ یعنی گروه ۱۲۷ و «اَمِرتاد». نفر اول یک گروه مستقل بود که قطعه‌ای به نام «پشه» داشت و هیچ وقت هم بعداً کار نکرد.
 
 به نظر شما این روزها می‌توان چنین پروژه‌هایی راه انداخت؟

موسیقی کار کردن ما در آن دوره اصلاً جور دیگری بود. هیچ یک از ما، حتی کسی مثل شادمهر هم خیلی به این فکر نمی‌کرد که معروف شوند. همه عشق موزیک داشتیم. همه ما از موسیقیِ خالتور زده‌ایم تا موسیقی‌های دیگر؛ چون ما عشق موسیقی داشتیم و هر جایی که برای ساز زدن فضا پیدا می‌کردیم، کار می‌کردیم. هدف اول ما معروف شدن نبود. به این فکر می‌کردیم که موزیک می‌زنیم، کِیف می‌کنیم و حالا کنار آن معروف هم می‌شویم و پول هم در می‌آوریم. الان همه فقط می‌خواهند معروف شوند.
 
 این هم خودش یک اتفاق بود که اوایل دهه هفتاد، گروهی با سبک راک توانست کنسرت برگزار کند.

شاید بتوان گفت ما تا اوایل سال ۷۹، بیشترین اجراهای زنده را داشتیم. مخاطبان ما هم یک قشر خیلی خاص بودند که شاید آنها را در سطح شهر نمی‌دید. ما همیشه می‌گفتیم مخاطبان ما آدم‌های خاصی هستند که هیچ‌وقت بیرون نمی‌آیند و فقط وقتی «پژواک» کنسرت دارد از خانه‌هایشان بیرون می‌آیند. همه اجراها را می‌آمدند. برای خودمان هم جالب بود. واقعاً به لحاظ شکل و شمایل، پنج شش سال جلوتر از زمان خودشان بودند.
 
فکر می‌کنم الان هم این آدم‌ها حضور دارند فقط تفاوت این‌جا است که برای آنها برنامه‌های درخوری وجود ندارد. مخاطب بالقوه‌ای که با برنامه‌هایی که امروزه اجرا می‌شود هیچ نسبتی ندارند.

من در زمینه موسیقی به روز هستم اما کارهای را پیگیری نمی‌کنم و در جریان اتفاقات اجرایی نیستم. نکته مهم این است که همه چیز نسل به نسل اتفاق می‌افتد، ما در طول ده، دوازده سالی که سخت‌ترین سال‌های موسیقی بود، آنچه که باید برایش تلاش می‌کردیم را کردیم و بستر را برای نسل بعد آماده کردیم. نسل‌های بعد از ما واقعاً آن دردسرها را نکشیدند. شما فقط ببینید چه مشکلاتی را تحمل می‌کردیم تا فقط بتوانیم یک ساز را حمل کنیم! ما کارمان را کردیم اما به نظرم نسل‌های بعد از ما کم‌کاری کرده‌اند چون اصلاً دنبال چیزهای دیگری بودند. گفتم که ما عاشق موزیک بودیم. مثلاً کاوه راه می‌رفت گیتار دستش بود. با تو حرف می‌زد گیتار دستش بود. غذا می‌خورد گیتار می‌زد، زندگی‌اش با سازش می‌گذشت. این آدم عاشق است و معلوم است که می‌شود کاوه یغمایی! من نمی‌خواهم توهین کنم اما به نظر من این عشق در نسل‌های بعد از ما کمرنگ شد و بیشتر دنبال حاشیه رفتند. مصلاً الان کاوه دائماً دنبال این نیست که از غذا خوردنش هم در فضای مجازی عکس بگذارد. این‌ها باید اولویت دوم باشد اما متأسفانه اولویت‌ها جابه‌جا شده است. خب طبیعی است که این موزیسین نمی‌تواند خوراکی برای مخاطب تولید کند.
 
شما سال ۸۱ با گروه «پژواک» آخرین کنسرت خود را گذاشتید و بعد از آن به مدت یازده سال روی صحنه نرفتید تا  اجرایی که سال ۹۲ با مازیار فلاحی داشتید و دو آلبوم با هم منتشر کردید.

«لعنت به من» آلبومی بود که به شکل مشخص تمام کارهایش را من انجام دادم. اصلاً مازیار اولین کارهایش را با خود من شروع کرد و اولین قطعه‌ای که من و مازیار با هم کار کردیم، تقریباً آخرین قطعه‌ای بود که در زمان همکاری‌ام با مازیار منتشر شد؛ همین قطعه «لعنت به من» (اولین قطعه‌ای که مازیار خواند) که حدوداً سال ۸۵ برای فیلمی خوانده شده بود که البته مدت‌ها توقیف بود و بعد از رفع توقیف، توانستیم آن را در آلبوم بگذاریم.


من عثمان، پسر دین محمد، فرزند کویرم


هفته نامه کرگدن – وحید استرون: گفت و گو با «عثمان محمدپرست خوافی» نوازنده نامدار دوتار خراسان؛ استاد نزدیک نود سال دارد و به قول خودش هشتاد سال از عمرش را با موسیقی سپری کرده است.

هیچ گاه در خانه اش به روی کسی بسته نیست و همه از پیر و جوان در کوچه پس کوچه های خواف نامش را به نیکی می برند. در ۸۹ پاییزی که از زندگی اش می گذرد، سازش لالایی برای کودکان و مرهمی بر دل رنج دیده مردم خطه خشک و کویری خواف بوده است. نوای سازش ماننده ستاره در شب های کویری خواف، روشنی بخش و نوری برای مردم محروم بوده است. به همت هنرش بیش از ۹۰۰ مدرسه برای بچه های ایران ساخته و حالا پیرمرد در قامت استاد، خسته تر از روزهای گذشته به نظر می رسد؛ خسته از بی مهری. خسته از کینه ای که کاشی ماندگارش را شکست. خسته از روزگاری که هم برایش سخت گذشت و هم شیرین، هم آفرین داشت و هم نفرین پدر و مادر.

 

 من عثمان، پسر دین محمد، فرزند کویرم

خسته از روزگار پیری که توان راه رفتن را از او گرفته؛ اما هنوز مانند جوانی بیست ساله با غرور و صلابت خاصی حرف می زند. او «عثمان محمدپرست» معروف به «عثمان خوافی» است، مردی که نوای دلنشین دوتارش هوش از سر آدمیزاد می رباید. او زاده کویر خواف در استان خراسان رضوی و پسر «دین محمد» است.

عثمان در سال ۱۳۰۷ و در چادرهای طایفه «بای» متولد شد. در وصف استادی عثمان خوافی همین بس که او خالق قطعه «نوایی» است و این قطعه همچون قطعات مقامی «اشترخجو» و «ننه گل ممد» در موسیقی دوتار خراسان جای خود را باز کرده است. به منزل استاد عثمان محمدپرست رفتیم و با او گفت و گو کردیم. گفت و گویی که هم اشک داشت، هم خنده و هم بغض، تا زندگی این استاد را در ۸۹ سالگی ورق بزنیم.

گفت و گویی از شما خواندم که در جوانی و در شهر خواف به خاطر نوازندگی دوتار اذیت شدید. حتی به شما زن نمی دادند و آن قدر سماجت کردید که آخر پدر دختر راضی به ازدواج شد. ماجرا به همین صورت است؟


زمانی که نوجوان بودم دیدگاه مردم به ساز و هنر مانند حالا نبود. پدر و مادرم با موسیقی به شدت مخالف بودند و به خاطر نوازندگی دوتار مرا نفرین می کردند. آن ها نوازندگی من را بی آبرویی می دانستند. دلیل مخالفت آن ها هم فقط حرف مردم بود. مردم در کوچه پس  کوچه های خواف وقتی دین محمد (پدرم) را می دیدند به او می گفتند: «خدا بچه کثیفی بهت داده، چرا باید پسر تو ساز بزند و مطربی کند؟»

مادرم دو دختر قبل از من آورده بود، اما آن ها فوت شده بودند و دعا کرده بود که بعد از آن ها خدا یک پسر بهشان بدهد. پدرم همیشه به مادرم می گفت: «حاجت و مرادی که از خدا می خواستی همین بود؟ بلایی آسمانی!»

دیگر خسته شده بودم. تا این که یک شب همه چیز تغییر کرد. خواف معدن سنگ آهن دارد. یک آقایی مواد معدنی را بار شترش می کرد و گاهی مسافرکشی می کرد. او صدای دوتار من را در بیابان شنید و عاشق نوازندگی من شد. او به من گفت: «می خواهم با دوتار تو بخوانم.» به خانه ما آمد و من برایش دوتار می زدم، او می خواند.

 

بعد من در وصف حضرت محمد (ص) خواندم. پدرم پشت در اتاق ایستاده بود و حرف های ما را گوش می کرد. من بلند شدم تا یک استکان چای بیاورم که پدرم را پشت در دیدم. همین طور که به چشمانم خیره شده بود، گفت تکان نخور و بعد پیشانی من را بوسید و گفت: «مردم از تو بد می گفتند. برای حضرت محمد (ص) می خوانی و کار بدی نمی کنی. از امروز هر کاری کردی حلالت باشد. من دیگر کاری با تو ندارم، همه کارهایت خوب است.»

 

 من عثمان، پسر دین محمد، فرزند کویرم
مادرم هم آمد صورت من را بوسید و گفت هرچه پدرت بگوید آن درست است و این طور مسیر زندگی ام عوض شد. وقتی می خواستم ازدواج کنم هم، کسی به من زن نمی داد. آن ها می گفتند به دوتارنواز دختر نمی دهیم. آن قدر سماجت کردم که پدر دختر مجبور شد قبول کند.

ساز را از کجا آورده بودید؟

هفت، هشت ساله بودم که مردم در بیابان ها روی خاک می نشستند و دوتار می زدند. وقتی به مدرسه می رفتم، خیاطی را می دیدم که در مغازه اش دوتار می زند. جلو رفتم و به او گفتم: «سازت را به من می دهی؟» او که خانواده ما را خوب می شناخت، گفت: «بیا ساز مال تو. اگر هم جایی برای نوازندگی نداری به منزل ما بیا و ساز بزن.» بعدها همان آقایی که دوتار را به من داده بود، خواستگار خواهرم شد. رفتم به پدرم گفتم که خواهرمان را به این مرد بدهد. او حالا داماد ماست.

فیلم «فردا» ساخته «ستسو ناکایاما»، کارگردان ژاپنی، در سال ۱۳۸۰ تولید شد. لوکیشن فیلم در استان خراسان بود و شما در آن نقش شوفر کامیون داشتید، ظاهرا هم در واقعیت شغلتان راننده اتوبوس و کامیون بوده، درست است؟


بیست سال روی کامیون و اتوبوس کار کردم و گواهینامه پایه یک دارم. در آن زمان مردم خواف دوچرخه هم نداشتند و اگر مردم و مغازه دارها می خواستند به تربت بروند با الاغ و شتر می رفتند. من شاهد حیرانی مردم بودم و همیشه با خودم می گفتم باید کاری برای آن ها انجام دهم.

یک آقایی اهل بیرجند بود و یک ماشین شورلت داشت. او هر چند وقت یک بار به خواف می آمد. یک بار او را در قهوه خانه دیدم که چای می خورد، رفتم جلو سلام کردم و گفتم پول ندارم و از او خواستم که ماشینش را به من قسطی بفروشد. یک دقیقه به من نگاه کرد و بعد قبول کرد. قرار شد ماهانه هشت یا ده تومان قسط بدهم.

به مغازه دارها گفتم اگر می خواهند به تربت بروند و اجناس مورد نیاز مردم را بیاورند، من با شورلت می برمشان. از آن به بعد، یک یا دو روز در هفته، چند مغازه دار را به تربت می بردم و آن ها خرید می کردند و به خواف بر می گشتیم.

بعدها که رفت و آمدها و خریدهای آن ها بیشتر شد، یک کامیون قسطی خریدم. تا این که پلیس تربت به من گفت: «شما دیگر نمی توانی با کامیون مسافر ببری و باید یک اتوبوس پیدا کنی.» اتوبوس خریدم و مردم را از خواف به تربت می بردم. در آن زمان اتوبوس ها از تربت به مشهد  می رفتند و من مردم را به خواف می رساندم. بعد با مخالفت رانندگان اتوبوس تربتی، مستقیم از خواف به مشهد هم می رفتم.

 

تا این که برای کاری یک بار به تهران رفتم، با خودم گفتم عثمان یک مسیر خواف به تهران هم راه بینداز و این کار را کردم. احمد، پسرم، در مسیر تهران کمکم می کرد. این شغل منبع درآمدم بود تا این که برای هر شش پسرم ماشین خریدم. من به مردم خدمت کردم و هیچ وقت کار خلافی انجام ندادم.

 

من عثمان، پسر دین محمد، فرزند کویرم

هیچ وقت نوازندگی دوتار شما در فیلم «فردا» (کار مشترک ایران و ژاپن) از یادها نمی رود. البته شما در چند فیلم دیگر هم بازی کردید، اما این فیلم با آن نوازندگی دوتار در ذهن ها ماندگار شده است.


ما چند دوست تهرانی داشتیم که در مورد من با «ستسو ناکایاما» کارگردان فیلم صحبت کرده بودند. او وقتی به ایران آمده بود که فیلم بسازد، از من خواست در این فیلم بازی کنم. آن دوتاری که در غروب زدم تنها از روی دلتنگی بود و اصلا فیلم نبود. تنها یک بار نواختم و وقتی کارگردان کات داد، همه تشوبقم کردند و چند نفر از آن ها که ژاپنی بودند، اشک می ریختند. بعد از آن من را به ژاپن دعوت کردند و در تلویزیون و دانشگاه هنرشان سخنرانی کردم. در ژاپن بازیگر نقش اول فیلم به من گفت: «عثمان می دانم که همسرت فوت کرده، با خواهر من ازدواج کن.» ولی من قبول نکردم. این هم بخشی از زندگی من بود.

استاد اگر موافقید گفت و گو را به سمت نوازندگی دوتار ببریم. شیوه انگشت گذاری و نوای ساز دوتار شما با دیگر نوازندگان دوتار خراسان متفاوت است و سبکی منحصر به فرد دارید. و فکر می کنم به موسیقی دستگاهی ایرانی علاقه مندید، چون در نوای ساز شما نغماتی از موسیقی ردیفی و دستگاهی شنیده می شود. درباره شیوه نوازندگی تان بگویید؟


من هیچ وقت استادی نداشتم و دوتار را خودم یاد گرفتم. شاید به این دلیل است که این طور ساز می زنم. البته در چند سال اخیر شاهد این امر بوده ام که برخی از شیوه من تقلید می کنند. به قول شما به موسیقی ردیفی ایرانی نیز علاقه مند بودم و هر کسی که هرچه زده، من نیز زده ام.

اساتید موسیقی دستگاهی با ۲۵ پرده و چندین سیم و من با شش پرده و دو سیم. دوستی داشتیم که رادیوی «آندریا» داشت و اولین بار صدای خوانساری را آن جا شنیدم و صدای ایشان مرا گرفت. از آن زمان شیفته موسیقی دستگاهی شدم، حیف که کسی استعداد من را نشناخت، وگرنه با این استعداد می توانستم با کارهایم به مردم و هنر کمک کنم.

اما فکر می کنم پنجه گذاری و شیوه تان بی شباهت به شیوه استاد احمد عبادی نیست. تحت تاثیر این هنرمند بودید؟


استاد عبادی با من رفیق بود. قبلا گفتم که هر کسی هر کاری می کرد من نیز یاد می گرفتم. مثلا کسی نوازندگی ویولن من را نشنیده است. به خوبی ویولن می زنم. اجازه بدهید خاطره ای برای شما تعریف کنم؛ من سربازی نرفته ام. در آن زمان مسئولین شهربانی و نظام وظیفه برای گرفتن سرباز به خواف می آمدند. یک شخصی در خواف ویولن می زود و من دوتار می زدم. همان افراد به من گفتند که چه کاری بلدی و من گفتم دوتار می زنم و می توانم ویولن این آقا را نیز بزنم. برای اولین بار بود که ویولن در دستم می گرفتم و به خوبی او زدم.

وقتی آن ها نوازندگی من را دیدند، گفتند: «نیازی نیست شما به سربازی بیایید» و از خدمت سربازی معافم کردند. هر سازی را هر کسی می زد، من یاد می گرفتم؛ اما هر کسی دروغ می گفت من یاد نمی گرفتم. (می خندد)

 

من عثمان، پسر دین محمد، فرزند کویرم

اجازه بدهید دلیل دیگری برای حرفم بیاورم، شما ساز زدید و استاد شجریان با ساز شما خوانده، هنرمندان موسیقی دستگاهی ایران با هنرمندان نواحی و دوتار آن ها نمی خوانند؛ اما در مورد شما این اتفاق رخ داد…


چون دوتار برای کلام و آواز آن ها مناسب نیست. شبی در یک مهمانی شرکت کرده بودیم که فریدون مشیری، غلامحسین امیرخانی، آقای کابلی، محمود دولت آبادی و الهی قمشه ای در آن جا حضور داشتند. من چند آهنگ محلی نواختم و شجریان سر ذوق آمد و آواز خواند.

استاد شجریان خیلی آماده خواندن نبود، طوری که وسط آواز اشاره می کند کتاب حافظ را برایش بیاورند. فیلم آن محفل در اینترنت موجود است. اصلا قرار نبود او آن شب بخواند. من کوک دوتار را بالا گرفته بودم. قبل از شروع نوازندگی، یکی از دوستانم به نام آقای کاشانی اشاره می کرد کاری بکن که استاد شجریان بخواند. وقتی دست به دوتار بردم و چند آهنگ زدم، او سر ذوق آمد و شروع به خواندن کرد.

یک بار هم در موسسه محک در تهران با ایشان برنامه ای اجرا کردم. در یک برنامه دیگر با شجریان ساز زدم و او خواند. آقای دولت آبادی کنار من نشسته بود و گفت: «ای عندلیب نغمه خوان تنها تو چاوشی بخوان» که احمد خاک طینت که سنندجی و کُرد بود آمد دست من را بوسید و کنارم دف زد و بعد آقای شجریان آواز خواند.

وقتی دوستانم دوتار شما را می شنوند و هیجان زده می شوند، من می گویم شما فقط دوتار را می بینید؛ اما از کنار این دوتار مدرسه بیرون آمده، بیمارستان بیرون آمده و این هنر اصیل و واقعی است. ممکن است کس دیگری این دوتار را بزند اما این بزرگی نام عثمان محمدپرست است که بانی ساخت ۹۲۰ مدرسه شده است.

بله؛ من ۹۰ سال سن دارم و حدود ۸۰ سال به موسیقی کشور خدمت کردم؛ اما کسی نیامد به من بگوید دست شما درد نکند. من حقوق از کسی نمی گیرم. هیچ کس نمی پرسد شما که روستایی هستید و چهار کلاس سواد دارید، چطور به این درجه از هنر رسیدی و همه شما را می شناسند و اصلا چطور سر از ژاپن و سینما درآوردید؟

من کی هستم؟ چرا بعد از ۸۰ سال خدمت هیچ کس به داد ما نمی رسد؟ چرا کسی نمی پرسد تو کی بودی که ۹۲۰ مدرسه ساختی؟ مردم بزرگوار کمک کردند و من وسیله بودم. من بانی شدم و با کمک مردم ۹۲۰ مدرسه ساخته شد. من دوتار زدم، مردم عاشق من شدند و پول دادند و این مدرسه ها ساخته شد. اگر از دنیا بروم چه اتفاقی رخ می دهد؟ رفتن من به ضرر هنر تمام می شود. یک ایرانی روستایی در خواف به این درجه از هنر رسیده. چرا من را کسی مسئول رسیدگی موسیقی نکرد که به داد مردم برسم. حالا نیز می روند کاشی ماندگار منزل ما را می شکنند و درِ خانه من حرف های ناسزا می نویسند.

من اهل تسنن نیستم، شیعه نیستم، من مسلمانم. اسم پسرهای من جواد، حسین، رضا، احمد و اسم دخترانم فاطمه و زهراست. اسم من هم عثمان بود. باید یادآوری کن که اسم پسر حضرت علی (ع) هم عثمان بود.

من موسیقی را برای خدا زدم. ما داوود پیامبر را داشتیم که آواز می خواند. ملکا ذکر تو گوییم که تو پاکی و خدایی. من بارها برای ولادت حضرت علی (ع)، امام رضا (ع)، حضرت محمد (ص)، اما حسین (ع) و.. ساز زدم.

 

من عثمان، پسر دین محمد، فرزند کویرم

این همه سال کار کردید، مدرسه ساختید، موسیقی خراسان را به همگان شناساندید، امروز از زندگی تان رضایت دارید؟


خدا را شاکرم. این بزرگ ترین شانسی بود که به من داد؛ اما به مسئولان می گویم که من رفتم و تمام شدم، ولی برای آیندگان فکری کنید. من ادعایی ندارم که وکیل و وزیر شوم، ولی یک ادعا همیشه داشته و دارم و آن محبت است.(اشک از چشمان استاد سرازیر می شود) من به پول نیازی نداشته ام، اما فقط یک بار یک تشکر خشک و خالی از من نکردند و این را هم از من دریغ کردند.

پدر و مادر من که نزدیک ترین افراد به من بودند، وقتی دوتار می زدم، من را نفرین می کردند، اما من پای این هنر ایستادم. به خاطر همین دوتار، زن به من نمی دادند، اما پای آن ایستادم و همان زن را گرفتم. من بدون هیچ پشتیبانی استقامت کردم و خبر دارم که پشتیبانم تنها خداست و در این سن و سال من را رها نکرده است. من خدمتگزار این مردم بوده و هستم.

و سخن آخر…

همیشه با خدا درددل می کنم که ای خدا جان، چرا عمرمان این قدر کوتاه است، به حدی که تا بیاییم یکسری مسائل را بفهمیم و یاد بگیریم، عمرمان تمام می شود.

«جامی است که عقل آفرین می زندش
صد بوسه ز مهر بر جبین می زندش
این کوزه گر دهر چنین جام لطیف
می سازد و بار بر زمین می زندش»


لوریس چکناواریان، ناخدای ۸۰ ساله‌ی صحنه


هفته نامه صدا – زینب مرتضایی فر: شرایط سخت، آدم ها را یا ضعیف می کند یا قوی. آنها هم که قوی می شوند باز در برابر یک دوراهی سخت دیگر قرار دارند. یا دیو می شوند یا فرشته. لوریس چکناواریان کودکی اش با خاطرات تلخ اطرافیانش گره خورده و تا همیشه تلخی های روزگار ارامنه گریخته از چنگال مرگ را به خاطر دارد، سرنوشت آنها را که به تلخی مرده اند و فرصت شیرین زندگی کردن را نیافته اند، اما این تلخی او را تلخ نکرده و از این مرد یک فرشته ساخته است.

لوریس چکناواریان که به تازگی هشتاد سالگی اش را پشت سر گذاشته در مهربانی، گذشت، بخشش و زلالی میان اهالی موسیقی زبانزد است و البته در کنار همه این موارد، آهنگساز و رهبر ارکستری تکرارنشدنی است. این گفت و گو گوشه ای از مواجهه ام با جهان شخصی این هنرمند بزرگ است و مطمئن هستم از خواندنش لذت خواهید برد. مواجهه ای که البته او در ابتدا چندان دوست نداشت رخ دهد اما در خلال مصاحبه پیش آمد و ما را با خود به مسیر دیگری برد.

 

لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

هشتاد ساله شدید. گذر روزها با آدم ها چه می کند؟ آیا شما هم مثل اغلب افراد پیری را دوست ندارید؟


مگر من پیر شده ام؟!

اگر به روایت شناسنامه های مان نگاه کنیم، مدام پیرتر می شویم. اما می توانیم دلمان را به جوانی بسپاریم و هرگز گذر زمان را احساس نکنیم.


می توانم بگویم با گذر زمان و سال ها یاد گرفتم بهتر و درست تر فکر کنم، دنیا را روشن تر ببینم و درک بهتری از همه چیز داشته باشم. هر چقدر سن آدم بالا برود دنیا را بهتر می بیند. روزها همه شان مثل هم هستند، سال ها هم همینطور. فقط با واریاسیون ها و رنگ های مختلف برایمان می گذرند.

رنگ آمیزی پیر شدن چگونه است؟

من نمی دانم.

یادم نبود شما هنوز پیر نشده اید.

به نظرم پیری باید چیز جالبی باشد. حتما پیر نشده ام که نمی توانم درباره اش حرف بزنم. من فکر می کنم آدمیزاد تا موقعی که کار می کند، پیر نمی شود. پیری برای کسانی است که کار اداری می کنند و بازنشسته می شوند. شاید پیری برای آنهاست که با زمان زندگی می کنند. کسانی که زندگی شان تقسیم بندی شده به این حس می رسند، زندگی من تقسیم بندی ندارد. مثل آب رودخانه می رود و نمی توانم بگویم دیروز اینطور بود و فردا آنطور می شود. زندگی را باید زندگی کرد و درباره اش هیچ نپرسید.

نمی شود آدم از خودش و زندگی سوال نپرسد. انگار سوال ها محاصره مان کرده اند.


می خواهید چه بپرسید و به چه جوابی برسید؟ هیچ کس جواب ندارد. هیچ احدی در این دنیا به پاسخ نرسیده. از همه خبر ندارم اما می دانم هنرمندان دنیا را می سازند و سیاستمداران خراب می کنند.

شما هنرمند هستید اما آنطور که شنیده ام شما بر سیاست کشور ارمنستان بسیار تاثیر گذاشته اید و تا آنجایی که می دانم در جریان استقلال ارمنستان از شوروی نقش پررنگی داشته اید. و البته در کنار اینها باید گفت خیلی شجاع بوده اید.


بله، همینطور است اما باید بگویم شجاع نبودم، دیوانه بودم. خدا دوستم داشت که زنده ماندم وگرنه شوروی ها با هیچ کس شوخی نداشتند و خیلی ها را کشتند. ولی نظر واقعی ام است که بعضی کارها را انگار خدا در نظر دارد که ما انجام بدهیم و در انجام دادنش هم خودش از ما حمایت می کند. یعنی برای آنها کشتن من آسان تر از کشتن حتی یک مگس بود. یک کارهایی در زندگی انجام می دهیم که انگار مامور شده ایم، سربازیم و حمایت الهی هم داریم.

هر کسی در این دنیا در طول زندگی اش برنامه های الهی دارد که ممکن است هر کسی هم نتواند تمام کارش را انجام بدهد. من برای کمک به مردم زلزله زده در ارمنستان رفته بودم اما اتفاقات جور دیگری رقم خورد و در مسائلی چون استقلال ارمنستان هم دخیل شدم. اینکه می گویم دخیل شدم به هیچ وجه سیاسی نیست. من آنجا هم با زبان موسیقی با مردم حرف زدم و در اجرایم از آنها خواستم این تصمیم را بگیرند و به استقلال ارمنستان رای بدهند. اوایل بعضی فکر می کردند عضو حزب خاصی هستم که بعد متوجه شدند اینطور نیست.

خلاصه که طی یک ماه چون مامور خدا بودم به اوج محبوبیت رسیدم و همه مردم دوستم داشتند. این اتفاق درحالی افتاد که فرهنگ ما با هم خیلی فرق داشت، من بخواهم و نخواهم فرهنگم ایرانی است. مردم ارمنستان هم هر چند در اصل ایرانی اند خب فرهنگشان با ما فرق هایی دارد و تا حدی روسی شده اند. اما نکته مهم اینکه هر اتفاقی هم افتاد موسیقی در آن دخیل بود. به شوخی می گفتند این تنها انقلابی بوده که با موسیقی انجام شده و از بینی حتی یک نفر هم خونی نیامده است.

 

لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

اجازه بدهید از موسیقی حرف بزنیم. نگاه شما به موسیقی چیست؟


موسیقی زبان خداست، یک پدیده الهی است و به خاطر همین هم در موسیقی کلاسیک شما نمی توانی نوازنده خوبی شوی مگر اینکه پانزده تا بیست سال آن ساز را خوب تمرین کرده باشی. موسیقی راه طولانی و کم درآمدی است. یعنی همان وقت را بگذاری کاسبی کنی یا دکتر و مهندس شوی درآمد خیلی بیشتری دارد.

این قاعده فقط در ایران وجود دارد یا در همه دنیا همینطور است؟


همه جای دنیا همینطور است. داستان این است که وقتی جنگ بین المللی دوم تمام شد آمریکایی ها به آلمان و اتریش کمک مالی دادند تا کشورشان را بازسازی کنند و کارخانه ها را راه بیندازند. بعد متوجه شدند که اتریشی ها و آلمانی ها سالن های موسیقی و اپرا را بازسازی کرده اند و ارکسترها را سرپا کرده اند. از آنجایی که آمریکایی ها آن موقع فرهنگ خاصی نداشتند، ناراحت شدند و گفتند ما کمک کردیم تا شما کارخانه هایتان را بسازید و مردم بروند سر کار، آن وقت شما دارید سالن های موسیقی را راه می اندازید.

جواب آلمانی ها و اتریشی ها این بود که اگر فرهنگ رشد نکند و کارگر قرار باشد، کنسرت نرود بهتر است که هیچ چیز رشد نکند چون بدون فرهنگ نمی توانیم هیچ چیزی را بسازیم. اول فرهنگ بعد هر چیز دیگری. در اتریش و آلمان هنوز مالیات فرهنگ وجود دارد. در حالی که اپرا و باله درآمد ندارد و مثل اینجا نیست که مدام می گویند ارکستر باید درآمد داشته باشد. درآمد اپرا در همه کشورها صفر و درآمد ارکسترها ده تا بیست درصد است. بقیه اش را دولت می پردازد. هیچ کس هم اعتراض نمی کند که چرا مالیات خرج فرهنگ می شود. چون می دانند مملکت با فرهنگش زنده است.

برای نابودی یک مملکت بمب زدن و جنگ راه انداختن فایده ای ندارد، شهرها بازسازی می شوند، ولی اگر فرهنگ از دست برود دیگر هیچ چیز باقی نمی ماند. ما در ایران اشتباه بزرگ دیگری هم داریم، می گوییم فرهنگ و هنر که اشتباه است. در کشورهای پیشرفته می گویند فرهنگ، هنر و موسیقی. ما موسیقی را جا گذاشته ایم، موسیقی دنیای دیگری است متفاوت از همه دنیاها.

چرا در ایران موسیقی آنطور که باید رشد نکرده است؟

درست می گویید، متاسفانه در ایران فرهنگ موسیقی مان آنطور که باید رشد نکرده و پیشرفت نداشته. از یک لحاظ باید به این نکته دقت کرد که در ایران ادبیات بسیار قوی بوده و شاعرهای خیلی قوی ای داشته ایم. مردم هم بیش از هر چیز به ادبیات وابسته شده اند. ولی چون موسیقی هم خیلی رواج پیدا نکرده ارتباط مردم با ادبیات پررنگ تر شده است.

از طرف دیگر باد گفت ما متاسفانه از موسیقی حمایت نکردیم و بیشتر رفتیم دنبال شعر. بعد دیدیم شعر خیلی زیباست ولی شعر هم بخواهد در قلب آدمی بنشیند با موسیقی باید بنشیند. ولی موسیقی خیلی ضعیف تر از شعری است که می خوانیم. هر آهنگی برای شعر می سازند باز شعر قوی تر از موسیقی است. اگر شعر را از موسیقی بردارند، موسیقی لخت می شود و نمی تواند به تنهایی قوت خود را حفظ کند.

شعرمان بین المللی شده اما شعر هم برای معرفی خودش از موسیقی بی نیاز نیست و وقتی کنار یک موسیقی خوب قرار بگیرد تاثیرش دوچندان می شود. با این حساب شعرمان هم لباس خوبی ندارد. می گویند دو دسته آدم در دنیا خیلی مهم هستند که می توانند آدم عاقل و دیوانه و آدمکش را یکسان نشان دهند. یکی وکلای دادگستری، یکی هم خیاط ها که همیشه می توانند با دوختن یک کت و شلوار خوب چهره یک آدم را عوض کنند. ما متاسفانه نتوانسته ایم برای شعرهایمان که این همه خاص و خوب هستند، لباس خوب بدوزیم و این اتفاق خوبی نیست.

ادبیات به تنهایی نمی تواند معرف ما باشد؟

برای معرفی ادبیات، باید ترجمه اش کنی و موقعی که ترجمه اش می کنی، ممکن است بسیاری از مفاهیم خاص درون فرهنگی اش بی معنی شود، چرا که در زبان همه چیز قابل ترجمه نیست. ولی موسیقی ترجمه نمی خواهد. اگر بخواهیم حافظ و فردوسی را به همه دنیا نشان دهیم با موسیقی قوی این اتفاق می افتد و خودش را نشان می دهد.

مثل اپرای رستم و سهراب از آثار خیلی ارزشمند شما.

این کار که متاسفانه اجرا نمی شود. ۲۵ سال از عمرم را گذاشتم و نوشتمش. خیلی سخت بود نوشتن اپرا در یک سنتی که موسیقی محدود بود. من نشستم و سبکی را به وجود آوردم که بتوانم این اپرا را پیاده کنم روی شعر فردوسی. چه از نظر هارمونی و چه رنگ آمیزی خیلی کار سختی بود، ولی هر جای دنیا که اجرا شد با استقبال خوبی مواجه شد و به این امیدوارم کرد که کار خوبی شده است.

 

اگر مملکت ما اپرا داشت و از این کار حمایت می کرد می توانست فردوسی را از طریق همین اپرا به دنیا نشان دهد. ار مسئولان ده هزار نسخه از داستان رستم و سهراب را در دنیا پخش کنند تاثیری را که اجرای اپرا دارد، نخواهدداشت. چون شعر تنهایی لخت است و درک زیبایی های شعری برای ما ایرانی ها که زیبایی های زبان فارسی را می شناسیم قابل درک است. درک ما از شعر فارسی را یک انگلیسی ندارد، چون ظرافت زبان را نمی شود ترجمه کرد، اما می توان با موسیقی نشانش داد.

 

لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

پس ما حسابی کمبود موسیقی داریم. این موضوع چه لطماتی می تواند داشته باشد؟


کمبود موسیقی در جامعه ما تاثیرات مخربی دارد که یک قرن آینده خودش را نشان می دهد. البته شاید هم این اتفاق به مرور زمان شکل دیگری بگیرد، چون میبینم موسیقی برای خانواده ها مهم شده و فرزندانشان را به کلاس های موسیقی می برند و برایشان ساز می خرند. این اتفاق خوبی است اما موسیقی باید به مدرسه ها برود و روی نسل های بعد تاثیر بگذارد. کسی که با موسیقی سر و کار داشته باشد، نمی تواند آدم جنایتکاری باشد. جنایت در موسیقی نیست.

موسیقی چگونه مردم یک جامعه را عوض می کند؟

مردم آلمان خشن بودند، نمی شد با آنها حرف زد، جوان که بودم به این کشور رفتم و دیدم که وقتی با همدیگر هم حرف می زدند دعوایشان می شد، این برخوردها در اخلاقشان بود. اما رواشناسانشان راه چاره را پیدا کردند و موسیقی را به مدارس بردند و روحیه ملتشان را عوض کردند. هنر همیشه به تغییر جامعه کمک می کند، چون پر از ظرافت است.

امروزه مردم آلمان خشونتی که در جوانی ام دیده بودم را ندارند، آن وقت ها انگلیسی بلد بودند اما جوابت را نمی دادند. دنیا را فقط آلمان می دیدند، اما الان دنیا را می بینند. چه چیزی کمک کرد که اینطور شد؟ چه چیزی کمک کرد ارمنستان بدون خونریزی از شوری جداش ود؟ موسیقی. یادتان باشد حرف می تواند دشمنی به وجود بیاورد اما موسیقی نه.

موسیقی زبان خداوند و علم است. ۹۹ درصد علم و یک درصد هنر که یا الهی است یا زمینی. همیشه فکر می کنم شعر، موسیقی، نقاشی و همه هنرها را خدا یک جایی قایم کرده و هر وقت کسی را دوست داشته باشد، از این گنجینه اش کمی به او می دهد.

و شما را هم دوست داشته و بخشی از گنجینه اش را در اختیارتان گذاشته است.

ما آنقدر کوچکیم که نمی توانیم خلق کنیم. قطره ای در اقیانوسیم. موسیقی، هنر و فرهنگی هدیه الهی است به مردم. من هم یک سربازی هستم، خدا من را آفریده تا این کار را انجام دهم و از خودم کاری کنم.

گفتید شعر ایرانی بین المللی است. شعرای ایرانی چه حرفی داشته اند که بین المللی شان کرده است؟


بزرگی شعرای ما این است که هرگز از من نگفته اند و همیشه از ما حرف زده اند. درست است که در ایران متولد شده اند اما مال همه دنیا هستند. «من» خطرناک ترین چیز در دنیاست. من بدی های زیادی را رقم زده است. کاش «ما» شود و سراغ خوبی ها برود.

خوبی چیست؟

خوبی خداست. چطور می شود خدا را توضیح داد!

هرچند قبل از مصاحبه به من گفتید دوست ندارید خیلی از جهان درونی تان حرف بزنیم»، راستش برایم سخت است با شما و درباره تولدتان حرف بزنم و به زیبایی جهان درونتان سرک نکشم. حالا در هشتاد سالگی اوج زندگی انسان را در چه می دانید؟


به اوج رسیدن زندگی روزی است که عریان شوی، نه به معنی بی لباس شدن، بلکه به این معنی که خودت شوی و آنقدر از خودت پر باشی که هیچ چیز را نبینی. می دانید، زندگی باید به نقطه سادگی برسد و وقتی به این نقطه رسید تازه شروع می شود. من هم هشتاد ساله شدم و در راه سادگی هستم. هنوز هم در راهم که به سادگی برسم. ماشین، تلویزیون و خیلی چیزهای دیگر را حذف کرده ام تا در مسیر سادگی باشم. انگار اوج وجود آدمی در یک اتم است، اتمی که باید به پختگی برسد و منفجر شود. وقتی این اتفاق بیفتد تازه دنیای واقعی را می بینی، در سادگی می شود در این دنیا سفر کرد، شاد بود، عشق ورزید و مهربانی کرد، فارغ از هر اسم و عنوان و اتفاقی خوش بود و مدام به خود یادآوری کرد که مهم ترین چیز در دنیا سادگی است.

 

لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

شما سعی کرده اید از اسم ها و عنوان ها فارغ شوید؟

من استاد دانشگاه هستم. دکتر و پرفسور هم هستم اما اجازه نمی دهم کسی در خطاب کردنم از این عنوان ها استفاده کند، این تیترها خیلی بد است و من را زا همسایه ام جدا می کند. دیگر مثل او نیستم. دیگر تنها شده ام، دورم دیواری کشیده شده که نمی گذارد با بقیه باشم. ما به آدم ها که نمی گوییم دکتر. با چند سال درس خواندن کسی دکتر نمی شود، به کاغذ آدم ها می گوییم دکتر نه سوادشان!

حافظ و فردوسی و بتهوون پروفسور نبودند. دکتر نبودند، دانشگاه هم نرفته بودند. ما مدام داریم فرمول پیدا می کنیم و خودمان را از دیگران جدا می کنیم. خانه و ماشین و مدرکمان را بالاتر می بریم و هی بیشتر و بیشتر در خودمان غرق می شویم. این اتفاق به همه افراد یک جامعه ضرر می زند و اغلب ما به جای اینکه جزئی از اقیانوس باشیم جزیره ای شده ایم. پولدارترین آدم عصر حافظ کی بوده؟ شاهزاده های نازپرورده آن دوران که بودند؟ کسی نمی داند اما همه می دانند حافظ که بوده. کسی که قطره ای از اقیانوس مانده، به هیچ جزیره ای پناه نبرده و خودش را از هیچ کس جدا نکرده است.

خیلی از اهالی موسیقی به خصوص نسل جوان مدام می گویند در ایران کسی درکشان نمی کند. برخی از آنها هم مهاجرت می کنند و به دیگر کشورها می روند. شما سال هاست در جایگاه و موقعیتی هستید که می توانید به هر کشوری که بخواهید مهاجرت کنید، اما در ایران مانده اید و حتی محله ای که در آن زندگی می کنید را تغییر نداده اید. چرا؟


با شنیدن سوال شما بلافاصله مثالی به ذهنم رسید. می گویند بعد از یک جنگ پسر پادشاه خسرو به روم فرار کرد. انسان توانایی بود و آنجا کارهای عجیب و غریبی انجام داد. امپراتور روم به او گفت چه کاری می خواهی برایت انجام دهم؟ گفت از هر کشوری که داری یک خاک بیاور و یک کبوتر. خلاصه خاک ها را می آورند و می گذارند.

پرنده ها را که هوا می کنند هر کدام می روند روی خاک خودشان می نشیند. امپراتور متوجه می شود شاهزاده ایرانی می خواهد به خاک خودش برگردد.

حالا حکایت پاسخ پرسش شما همین است، هر کسی خاک خودش را باید داشته باشد، این خاک آدم است و آدم بدون وطن بی هویت می شود. می دانید شهر بروجرد زادگاه من است. وقتی بعد از سال ها برای اولین بار رفتم بروجرد حس عجیبی داشتم و احساس می کردم در قلب وطنم هستم. آدم های معمولی هم وقتی مهاجرت می کنند، شاید زندگی شان از خیلی جهات بهتر شود، اما اگر پای حرفشان بنشینی می بینی دلشان می خواهد در وطنشان باشند. حالا به هنرمندان که برسیم بحث خیلی بیشتر فرق می کند.

سخت معتقدم اهالی فرهنگ و هنر باید کنار مردم خودشان باشند تا بتوانند اثر خلق کنند. هنرمند یک گل خوب است و این دست های مردم است که به آن فرم و شکل می دهد. خودت به تنهایی نمی توانی خودت را درست کنی. این است که اگر بخواهم در رشته خودم کار کنم و از خودم چیزی باقی بگذارم باید با مردم خودم و در خاک خودم باشم. زیاد سفر می روم و می آیم، اما نمی توانم جایی جز اینجا زندگی کنم.

جالب است دوست ندارید مهاجرت کنید. خانواده شما در کشتار ارامنه از ارمنستان به ایران مهاجرت کرده اند، اما شما با مهاجرت موافق نیستید.


نه، خانواده من به ایران مهاجرت نکرده اند. آنها به وطن خودشان برگشتند. چون ایرانی بودند. همه ارامنه ایرانی هستند و در پایه گذاری کشور ایران سهم داشته اند. زمان کورش ۲۸ کشور با هم جمع شدند و ایران را تشکیل دادند. درواقع ایران اسم ملت نیست، اسم سرزمین است. یک جغرافیای بزرگ فرهنگی است. هزاران سال در این جغرافیای غنی ملت های مختلف با دین های گوناگون کنار یکدیگر زندگی کردند و هر کس دین خودش را داشته است. هر چند بعد از ورود اسلام به ایران اغلب مردم مسلمان شدند، مسلمان بودن دلیل ایرانی بودن نیست.

همان طور که می بینیم در دنیا مسلمان های زیادی هستند که ایرانی نیستند. در ضمن هر چند اکنون مرزهای جغرافیایی دچار تغییرات زیادی شده، ارامنه در قلبشان ایرانی هستند و بسیاری از آنها در حال یادگیری زبان فارسی هستند. شاه عباس و فتحعلی شاه اشتباه کردند که ارمنستان غربی را دادند به ترکیه و ارمنستان شرقی را به روسیه و با این سیاست اشتباهشان باعث کشته شدن میلیون ها ارمنی شدند.

ارامنه هیچ وقت نخواسته بودند از ایران جدا شوند و جزوی از خاک کشور ترکیه شوند. بنابراین وقتی به ایران آمدند دوباره به وطنشان برگشته بودند. اصلا چرا به ایران برگشتند؟ چون حس وطن را به آن دارند. مادر من در ماجرای قتل عام ارامنه در یک گاری مخفی و به ایران آورده شده بود. در چنین شرایطی پدربزرگ به ایران می آید و می شود پزشک آیت الله بروجردی. یعنی به رغم تفاوت دین، این احساس امنیت را داشته اند. پدرم هم در شرایطی که عموهایش را در زندان های شوروی کشته بودند فرار می کند و به ایران می آید. می رود به بروجرد و عاشق مادرم می شود. تازه بماند که ازدواجشان هم ماجرا دارد.

 

لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

چه ماجرایی؟

پدربزرگم با ازدواجشان مخالفت می کند و هر دو فرار می کنند به تهران. خلاصه پدربزرگم مجبور می شود رضایت دهد.

با این همه فرار پیش آمده، تلخ و شیرین، شما از هیچ جا فرار نکردید. این اتفاقات تاثیری بر شما نداشته است؟


مگر می شود تاثیری نداشته باشد! من در خانواده های گریخته از آن روزگار سخت بزرگ شدم. ارامنه به ایران که آمدند هرچه از اروپا یادگرفته بودند را هم با خودشان آوردند. اولین سینما، تئاتر، ارکستر و اروپا را در ایران راه انداختند، اما همه داستان های تلخی داشتند. یکی شوهرش را از دست داده بود، یکی فرزند و دیگری زنش را.

داستان های تلخی که هرگز نمی توانستند فراموش کنند و مدام برای یکدیگر تعریف می کردند. کودک ام گره خورد با واگویی خاطره های تلخی که گه آرام و گاه با صدای بلند بزرگ ترها برای هم زمزمه می کردند. اگر الان هم بعد از آن همه سال بخواهم آن وقایع را تعریف کنم گریه ام می گیرد. این همه سرنوشت تلخ پیش آمد به خاطر حماقت و خیانت شاه عباس و فتحعلی شاه. می توانستند مقاومت و مبارزه کنند.

انگار بخش عظیم تاریخ دراختیار آدم های وحشتناک است.

همیشه دنیا از این اتفاق ها دارد. از هیتلر و استالین گرفته تا بسیاری دیگر. شوروی در جنگ جهانی دوم ۵۰ میلیون کشته داد که ۲۵ میلیون نفر در جنگ کشته شدند و ۲۵ میلیون را استالین خودش کشت، اما هیچ کس درباره این  جنایت حرف نمی زند. چرا؟ چون او برنده جنگ بوده. اگر هیتلر هم برنده شده بود هیچ کس درباره هلوکاست حرف نمی زد. الان بسیاری از کشورها از قتل عام ارامنه حرف نمی زنند چون عامل آن کشوری بانفوذ است و فقط کشورهایی که قدرت دارند می توانند جلویش بایستند و این واقعه را قبول کنند. کشورهای وابسته نمی توانند حرف بزنند.

شما از کودکی سرنوشت تلخی داشتید و خبر مرگ های زیادی را شنیده اید. خدا را شکر به هیچ وجه تلخ نشده اید. به مرگ چه نگاهی دارید؟


(سکوت طولانی می کند)… نمی دانم… هر شب فکر می کنم می میرم، اما صبح بیدار می شوم و صبح بخیر می گویم. می دانید به دنیا می آییم که بمیریم، می میریم که باز هم به دنیا بیاییم. کاری نمی شود کرد. فقط دعا می کنم وقت داشته باشم کارهایم را تمام کنم. ما نمی دانیم برای چه به دنیا آمدیم. مثلا فکر می کنیم من آمده ام آهنگساز باشم، دیگری مهندس باشد و یکی دیگر هم سیاستمدار. شاید این نیست. شاید من به دنیا آمدم یک نابینا را از سر خیابانی ببرم آن طرف و همه کارم همین باشد و بقیه اش را در این دنیا مفت خوری کنم.

معمای زندگی را هیچ کس نمی فهمد. مرگ هم چیز بدی نیست و بخشی از این معماست، اما مثل همه پدر و مادرها تنها دعایم این است خودم قبل بچه هایم بمیرم، اما چه می شود کرد با مرگ؟ هیچ… در روایت های اسلام هم درباره شباهت خواب و مرگ گفته شده است. ما هر شب می میریم و صبح زنده می شویم.  اگر بخواهیم از مردن بترسیم بناید بخوابیم. مرگ سوالی است که هیچ کس جوابش را ندارد. جوابش را فقط خداوند  دارد.

حالا اگر به آن دنیا بروید و ببینید ماموریت تان رد کردن همان نابنیا از خیابان بوده چه می کنید؟


(با خنده) خیلی خوشحال می شوم. چون نابیناهای زیادی را از بچگی تا امروز از خیابان رد کرده ام. هنوز هم اگر جایی نابینایی را ببینم که می خواهد از خیابان رد شود، همه تلاشم را می کنم که خودم را به او برسانم و از خیابان ردش کنم.

تا به حال سوالی بزرگ داشته اید که جوابش را پیدا نکرده باشید؟


وقتی زندگی یک معمای بزرگ است، ما در احاطه سوال های فراوان هستیم، که گفتم از آنها گذشته ام. اما من بیشتر درگیر این هستم که کارهای بزرگ و ماندگار برای فردا بنویسم و روی پایه درست و علمی کار کنم. من برای امروز تلاش نمی کنم. امروز می آید و می گذرد. آدم باید برای فردا زندگی کند. آدم هایی هستند که کارهای یکبار مصرف انجام می دهند و زندگی می کنند. اتفاقات زندگی خوبی هم دارند، اما هر انتخابی بهای خودش را دارد. نان امروز را بخوری خوب زندگی می کنی، کار مردم پسند می کنی و روزگارت می گذرد، اما آنها که برای فردا زندگی می کنند، امروزشان سخت می گذرد به امید فردا.

الان شاعرهای خیلی خوبی هستند که کسی شعر آنها را نمی خواند، اما ۵۰ سال آینده شاید در مقامی بالاتر از حفاظ هم قرار بگیرند. من تصمیم گرفتم نان فردا را بخورم، شما هم همین کار را بکنید. معماها را رها کنید، سوال ها را به روزگار بسپارید و به فکر نان فردا باشید.

 

لوریس چکناواریان، ناخدای 80 ساله‌ی صحنه

ماجرای عشق شیرین و فرهاد که شیرین یک شاهزاده ارمنی است و فرهاد و خسروپرویز را عاشق خود می کند، یکی از موضوعاتی است که به نظرم آمد می تواند مورد توجه شما باشد. چرا تا به حال اثری درباره آن ننوشته اید؟


خیلی دوست دارم بنویسم، اما یکی باید اسپانسر شود تا مخارج زندگی برسد، خیلی دمل می خواهد بنویسم شیرین و فرهاد، خسرو و شیرین… بی نظیر می شود.

به نظر شما از این عشق های پرسوز و گداز حالا هم هست؟

نه نیست به نظرم، اما آدم برای عشق های بچگی اش جان می دهد. بعد که بزرگ می شود…

شما هم در بچگی عاشق شدید؟

چرا نشدم. ۱۴ ساله بودم که عاشق شدم. عشق اول یک چیز آسمانی است. هیچ وقت از یاد آدم نمی رود. من می رفتم آن طرف خیابان می ایستادم نیم ساعت یک بار از پشت پنجره رد شود و نگاهی به بیرون بیندازد تا او را ببینم. برود مدرسه ۳۰ متر دورتر راه بروم و از این دست خاطره هایی که اغلب ما داریم. عشق های بعدی را ممکن است یادت برود، اما عشق اول نه. عشقی که اصولا هم به آن نمی رسی… البته من هنوز هم عاشق می شوم. عاشق نشوم نمی توانم کار کنم.

۶۶ سال از ۱۴ سالگی شما می گذرد. یعنی ۶۵ سال است همیشه عاشق بوده اید؟


همیشه عاشق بوده ام. حالا مگر من چند ساله هستم که این طوری حساب می کنید. (با خنده)

و مثل همان وقت ها عاشق می شوید؟

نه… عاشق بودنم مثل آن زمان بی نهایت عمیق نیست. الان که من عاشق می شوم سخت است، دیگر سنم رفته بالا و در شرایطی هستم که می توان عاشق شد بدون آن که طرف مقابل بداند. لزومی ندارد بداند… عشق به قلب آدم تعلق دارد، اما کسی هنوز راز عاشق شدن را فهمیده؟ نه! اما…

اما چه؟

همین که خدا عاشق است و انسان هم می تواند عاشق شود، همین که خدا معشوق است و انسان هم می تواند معشوق باشد، آن قدر زیباست که می تواند تسلای بزرگی برای تمام معماهای مرگ و زندگی و مصائب این جهان باشد.


«حمید عسگری» از شهرت یک‌شبه خوانندگان پاپ می‌گوید


روزنامه آسمان آبی: شده‌اند آدم‌های امروز مشهور و فردا فراموش‌شده. خیلی‌هاشان یک‌شبه ره صدساله را می‌روند، اما قواعد بازار موسیقی هیچ تضمینی برای بازگشت‌شان به نقطه صفر یا ماندن‌شان در اوج شهرت و مقبولیت به دست نمی‌دهد.

 

این حکایت قصه شهرت چندماهه خوانندگانی است که در یک سال گذشته فضای موسیقی پاپ ایران را از آن خود کرده‌اند و کوتاه هم نمی‌آیند. از رکورد برگزاری کنسرت در چند ماه گرفته تا سولد اوت شدن اجراها در یک چشم به‌هم‌زدن تحیر خیلی‌ها را در پی داشته است. انگار نه موزیسین‌های قدیمی‌تر می‌توانند این اتفاق را تحلیل کنند و نه حتی خود آن‌ها که یک‌شبه بر بام شهرت ایستاده‌اند یارای گفتن از این اتفاق را دارند.

 

اما برای خیلی‌ها مثل روز روشن است که «بادآورده را باد می‌برد» و برای اثبات ماندگار نبودن این ستاره‌های پرنور از همین ضرب‌المثل قدیمی استفاده می‌کنند. این مسیر را خیلی‌ها طی کرده‌اند. خیلی از کسانی که ۱۰ سال پیش در عرض چند ماه شهرت را تمام‌قد ملاقات کرده بودند هم از همین فضا استفاده کردند، اما خیلی‌هاشان حالا دیگر در بازار موسیقی پاپ جایی ندارند. حمید عسگری، خواننده پرطرفدار موسیقی پاپ که خیلی‌ها او را با سه‌گانه «کما» می‌شناسند، با ما همراه است تا در این باره بگوید. شرح گفت‌وگوی «آسمان آبی» را با عسگری می‌خوانید.

 

 این آدامس را خیلی نجوید

در شرایط فعلی موسیقی پاپ ایران، موزیسین‌های متعددی وارد بازار موسیقی می‌شوند که موسیقی‌شان شنیده می‌شود و مخاطب پیدا می‌کنند، اما به‌مرور فراموش می‌شوند. شما با این پیش‌فرض موافق هستید؟

موسیقی دوی ماراتن است نه دوی صدمتر. وقتی خواننده‌ای وارد بازار موسیقی می‌شود، جنس صدا، فرم موسیقی و ترانه و فضای آثارش برای مردم جذابیت دارد، ولی این کافی نیست و مهم است که بتواند در زمانی طولانی دوام بیاورد؛ یعنی خواننده باید زمانی هم که برای مردم تازگی ندارد همچنان جذاب باشد که قسمت سخت کارش همین‌‌جاست. ماندگار شدن در بازار موسیقی سخت‌تر از معرفی و دیده شدن در آن است، چون آلبوم‌های اول یک خواننده حاصل سال‌ها کار کردن، آموزش‌دیدن و تجارب زندگی اوست و اگر این تجارب و آموزش‌ها به‌دردبخور باشد، کارهای اول آن خواننده شنیده می‌شود؛ منتها او باید در ادامه هم حرفی برای گفتن داشته باشد که این به ظرفیت و توانایی‌هایش برمی‌گردد.

آموزش‌ها، تجارب زندگی و دغدغه‌مندی یک موزیسین را چطور تبیین می‌کنید؟

آموزش‌دیدن به معنای یاد گرفتن راه و روش کار کردن است که تاثیرش در موسیقی مشخص است، ولی کافی نیست؛ چون اگر قرار بود آموزش تضمین‌کننده موفقیت یک موزیسین باشد، هر کسی که لیسانس موسیقی داشت الان موزیسین برجسته‌ای بود. در این‌جا بحث ظرفیت و تجربه هم مطرح است. موزیسین آکادمیک زمانی موفق می‌شود که بتواند برداشت درستی از زندگی و احساساتش داشته باشد و تجربیاتش را در قالب موسیقی ارائه بدهد.

 

تجربه، آموزش و ظرفیت به هم گره خورده‌اند و این‌ها را نمی‌شود از هم جدا کرد. البته موسیقی طوری نیست که هنرمند با وجود همه این فاکتورها هم از موفقیتش اطمینان داشته باشد؛ چون هنر یعنی زیبایی‌شناسی و درک درست از زیبایی. ممکن است یک قطعه موسیقی بشنوید که از نظر فنی و تکنیکی چیز خیلی خاصی نداشته باشد ولی منقلب‌تان کند. یکی از مثال‌های بارز چنین قطعاتی، اثر «الهه ناز» است که استاد بنان خوانده. این قطعه از نظر ترانه‌سرایی و آهنگسازی یکی از ساده‌ترین آثاری است که در ذهن مردم مانده و آنان را منقلب کرده است.

وقتی یک موزیسین در فضای حرفه‌ای دیده می‌شود و مخاطب پیدا می‌کند، ارزش و بهایی که مردم به او می‌دهند چطور قابل کنترل است و کنترل شدن و جهان‌بینی داشتن یک موزیسین چقدر در ماندگاری او تاثیرگذار است؟

این قضیه‌ کاملا علمی است و به ظرفیت آدم‌ها هم ربط دارد. در سراسر دنیا هنرمندان، ورزشکاران و سایر آدم‌های مشهور جامعه که قرار است وارد فضایی حرفه‌ای شوند، در کنار خودشان تیم روان‌شناسی و مشاوره دارند که آن‌ها را برای تغییرات و اتفاقات پیش رو آماده می‌کنند و کنش‌گری هنرمند یا ورزشکار براساس راهنمایی‌های این تیم است؛ گرچه شرایط معروف‌َشدن برای بعضی از هنرمندان یا ورزشکاران آن‌قدر عجیب و غریب است و خودشان را گم می‌کنند که با وجود تیم روان‌شناسی و مشاوره‌ای هم نمی‌توانند خود را کنترل کنند.

 

 این آدامس را خیلی نجوید

برای مثال، در گروه راک «پینک فلوید» شخصی نظیر سید برت گروه را تأسیس کرد و استایل آن را به وجود آورد، ولی در همان چند سال آغازین فعالیت «پینک فلوید» دچار اعتیاد شد و از گروه کنار رفت و چند سال بعد هم فوت کرد. در حالی‌که راجر واترز و دیوید گیلمور از اعضای دیگر آن گروه همچنان به فعالیت خودشان ادامه می‌دهند و موفقیت‌هایشان را تکرار می‌کنند؛ به طوری‌که راجر واترز در سال ۲۰۱۲ پردرآمدترین خواننده جهان شد. این نشان می‌دهد در دنیای هنر هر کسی ظرفیت بیشتری داشته باشد، بیشتر می‌تواند خودش را حفظ کند.

در سال‌های اخیر بحث موسیقی مصرفی در ایران مطرح شده است و عده‌ای آن را نقد کرده‌اند. اگر به مصرفی‌بودن موسیقی پاپ در سنوات گذشته اعتقاد دارید، موضع‌تان درباره جریان مصرف‌گرای موسیقی چیست؟

من قبول دارم که همه‌ فضای موسیقی پاپ ما مصرفی شده است، ولی به نظرم باید برای جامعه‌ای که کتاب نمی‌خواند محصولی تولید کرد که مصرفی باشد؛ چون سواد آن جامعه بیشتر از این نیست. مخاطب موسیقی باید شرایطی داشته باشد که بتواند موسیقی جدی‌تری گوش کند و تا وقتی این شرایط در مخاطب نیست و سواد جامعه پایین است، باید موسیقی مناسب آن جامعه را ارائه کرد. کالای مصرفی کالای سبکی است؛ مردم ظرفیت شنیدن موسیقی پرمحتواتر را ندارند.

 

خیلی‌ها می‌گویند هنرمند باید موسیقی پرمحتوا تولید کند تا مردم را به سمت آن بکشاند، ولی واقعیت چیز دیگری می‌گوید و این اتفاق نمی‌افتد. اگر موزیسین‌های اروپایی دارند موسیقی‌های بهتری تولید می‌کنند، به خاطر این است که جامعه‌شان کتاب می‌خواند و ظرفیت پذیرش فیلم، موسیقی و سایر هنرهای پرمحتواتر را دارد. مردم ما همچنان در کنسرت‌ها با موسیقی اسلو دست می‌زنند و فرق بین اسلو راک را با شش و هشت تشخیص نمی‌دهند. در این شرایط چه باید کرد؟ به نظرم ابتدا باید سطح مطالعه و آگاهی جامعه بالاتر برود و بعد هنر پرمحتواتر به مردم عرضه شود. این کاری است که تنها از عهده هنرمند برنمی‌آید و مردم هم باید بخواهند. خیلی از موزیسین‌ها سعی کردند موسیقی‌های باارزش و پرمحتواتری تولید کنند، ولی دیدند از آن‌ها استقبال کمتری می‌شود؛ چون لازم بود در سطح اول موسیقی بمانند، مجبور شدند به تولید موسیقی‌های ساده‌تر روی بیاورند تا مردم هم آن را بفهمند.

بعضی از موزیسین‌ها برای آن‌که همچنان خریدار داشته باشند، به برگزاری کنسرت‌های متعدد روی می‌آورند و در طول ماه چندین اجرای تکراری برگزار می‌کنند. به نظرتان ممکن است بازار موسیقی به‌مرور این موزیسین‌ها را پس‌بزند؟

اگر به روند فعالیت‌های خوانندگانی که دوام آورده‌اند نگاه کنید، متوجه می‌شوید آن‌ها در مقاطعی کم‌اجرا می‌شوند و این جزو سیاست‌هایشان است. عمر هنری هنرمند در شرایط کنونی مثل یک آدامس است؛ هر قدر بیشتر آن را بجوید، آدامس کمتر و کوچک‌تر می‌شود. بعضی از موزیسین‌های ما پرکار هستند و کنسرت‌های زیادی برگزار می‌کنند. این‌که این خواننده‌ها همچنان پرکار باقی می‌مانند یا بازار موسیقی آن‌ها را پس‌می‌زند، به انتخاب‌ها و عملکردشان بستگی دارد.

 

 این آدامس را خیلی نجوید

باید ببینید آن‌ها در ادامه چه سیاست‌هایی را در پیش می‌گیرند، ولی معمولا زیاد عرضه شدن بدون ایجاد تنوع و تغییر، خطرناک و مخرب است. البته شرایط فعلی موسیقی ایران طوری نیست که یک خواننده مدت‌ها فعالیت نکند و همچنان در ذهن مردم باقی بماند. گرچه قبول دارم استثنائاتی در موسیقی وجود دارد که اگر ۵۰ سال هم از فضایش دور باشند و بعد از آن دوباره به جریان موسیقی برگردند، گویی تازه یک سال است از جریان موسیقی دور بوده‌اند و همچنان کارشان مورد پسند واقع می‌شود. این استثنائات جای خودشان را دارند و باید توجه کرد در موسیقی پاپ بعد از انقلاب نمونه‌ قابل ذکری از چنین موزیسین‌هایی وجود ندارد.

اشاره کردید که بسیاری از موزیسین‌ها و ورزشکاران در سطح جهان از حضور تیم مشاوره و روان‌شناسی در کنار خودشان بهره‌ می‌برند. شما هم چنین تیمی دارید که در مواقع ضروری به‌ شما ایده بدهد؟

من آدم‌هایی نداشته‌ام که بخواهند به لحاظ علمی فعالیت حرفه‌ای را برایم تشریح کنند، ولی کنارم دوستانی دارم که خوش‌فکر هستند و با اطمینان کامل از آن‌ها مشاوره می‌گیرم. در مقطعی کنترل شرایط حرفه‌ای‌ برای من هم سخت شد و شاید من هم اشتباهاتی کردم. آدم‌ها گاهی شب‌ می‌خوابند و صبح بیدار می‌شوند،  می‌بینند همه شرایط زندگی عوض شده است؛ در این شرایط باید خودشان را کنترل کنند که حداقل به بیراهه نروند.


1 249 250 251 252 253 263